خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 1502
  • بازديد ديروز : 1638
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 9,331 views
    نظرات :

    نام رمان: یکتا

    نویسنده: سهیلا کریمی

    با صدای مادر و زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. چشم که باز کردم طبق معمول تابلوی سیاه قلمی که چند سال پیش کشیده و به دیوار مقابل نصب کرده بودم،اولین چیزی بود که میهمان نگاهم شد. طرح تابلوی سیاه قلم،نقش و نگاری درهم و برهم بود که اکثر بینندگان تنها یک نظر در موردش داشتند:”این تابلوی خط خطی را چهار،پنج سالگی کشیدی؟! از روی دیوار بَرش دار و یه تابلوی قشنگ جاش بذار!” اما خودم این تصویر به قول دیگران خط خطی ام.(عقیده ی این آدمهای کوته فکر هیچ وقت برام ارزش نداشته و نداره. تصویر به این قشنگی!)

     – یکتا،اگه بیدار نشی دیرت میشه ها.

     از رختخواب جدا شده و به روال هر روز،رو تختی را مرتب کردم. موهایم را برس کشیدم و با گل سری سیاه رنگ پشت سر جمع کردم. بعد مانند هر روز مقابل آینه ایستاده تا با خط چشم،سایه،ریمل،رژلب و رژگونه صورتم را نقاشی کنم. به قول نازنین این کار از نون شب برایم واجب تر بود.

     مانتو شلوار جینی به رنگ مشکی و شال حریری به همان رنگ پوشیده و از اتاق خارج شدم.

     – مامان،من دارم می رم.

     مادر از داخل آشپزخانه با نگاهی مهربان براندازم کرد و گفت:هنوز صبحونه نخوردی؟

     – میل ندارم،خدانگهدار.

     با تاسف سری تکان داد و با دلخوری زمزمه کرد:عین همیشه.

     بعد با صدای بلند تر ادامه داد:به سلامت،بعدازظهر زود برگرد!

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۴ دی, ۱۳۹۲ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت