خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 1474
  • بازديد ديروز : 1638
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 23,349 views
    نظرات :

    نام رمان : دوباره عشق

    نویسنده : فاطمه صالحی

                                       

    سوز سردی می وزید و برف همه جا را سفید پوش کرده بود. شنلی که به دوش داشتم را سخت به دور خود جمع کردم. جوراب به پا نداشتم و نوک انگشتانم مورمور می شد. پنجه پاهایم را در دمپائی پلاستیکی که به پا داشتم جمع کردم. و به اولین نیمکتی که رسیدم برف ها را کنار زدم و نشستم .

    چند کلاغ و گشنجشک لابه لای برف ها در حال پیدا کردن دانه بودند بیسکوئیتی که داخل جیبم داشتم را از جیب خارج کردم و میان مشتم خرد کردم و ریختم روی برف ها، مدتی نگذشت که تمام گنجشک ها دور بیسکویتیت ها حلقه زدند . نگاهی به نمای ساختمان بیمارستان انداختم و به پنجره اتاقم خیره شدم.

    حال و هوای نگاهم بارانی شد و بعد نگاهم معطوف در خروجی بیمارستان شد لرزشی در وجودم بر اثر سرما به وجود آمد. سردم بود ولی دلم نمی خواست یه داخل بخش برگردم بعد از مدت ها اجازه گرفته بودم تا دقایقی را بیرون از بخش و در محوطه ی سبز بیرون بگذرانم. آهی کشیدم چقدر دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شوم و از جو خسته کننده و ملال آور بیمارستان خلاص شوم. چند دقیقه بعد صدای گام هائی مردانه را روی سنگ فرش پوشیده از برف را شنیدم و بعد صدای آشنا و نوازشی بر گونه ام.

    شقایق خانم زده بیرون

     به عقب برگشتم و چهره ی علی را دیدم که با شاخه گلی مریم گونه ام را نوازش می داد. لبخندی زدم و با بغض گفتم:

    بالاخره آمدی؟ دلم حسابی هوایت رو کرده بود.

    علی خندید و ابروان سیاه و پرپشتش را به بالا داد و گفت : نوچ!

    باور نمی کنی ؟

    آمد و کنارم روی نیمکت نشست و گفت: نه گریه کن تا باور کنم

    بی اختیار و نه از اجبار اشک پهنای صورتم را گرفت علی با صدای بلند خندید و گفت :

    لوس نشو،شوخی کردم. امروز حالت چطور؟ (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۵ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

    بازدید : 17,367 views
    نظرات : ۱

    نام رمان : جادوی عشق

    نویسنده : زینت حسنی

                                                                                                   

                                                                                                                                                    

    راننده تاکسی بودن ملاحظه رادیو را زیادتر کرد.چنان تهییج شده بود که بی توجه به مقررات میراند.همه حواسش گوش شده بود و گوشش تماما در اختیار گوینده رادیو !

    بی اعتنا به حرکت مسافران خسته که التماس گونه و با گردنی کج دست تکان میدادند با نفس حبس شده در انتظار نتیجه بود که صدای انفجار گوینده رادیو فضای کوچک و محدود تاکسی را شکافت: تمام شد بازی با پیروزی ما تمام شد.

    با شنیدن فریاد گونه رادیو راننده تاکسی هم فریادی کشید و محکم ولی دوستانه به شانه پسر جوانی که از شعف زیاد هورا میکشید زد و گفت:آقا تبریک! بالاخره تموم شد! ایران رفت واسه جام جهانی !بالاخره بعد از ۲۰ سال لیاقتمون ثابت شد.

    مخاطب جوان او مشعوف از افتخاری که نصیبشان گشته بود با ذوقی وصف ناپذیر در تایید گفته های او گفت:اره اینبار دیدن بازیای جام جهانی خیلی کیف داره!

    راننده با لحنی جدی تر پس از نیم نگاهی به زنی که در صندلی عقب نشسته بود گفت:ایرانی جماعت لیاقت همه کاری رو داره ولی افسوس که…و متعاقب آن سری تکان داد و بعد به یکابره و با شتاب جهت همساز شدن با سایر رانندگان پس از روشن کردن همه چراغها دستش را روی بوق گذاشت و ممتد و بدون وقفه شروع کرد به بوق زدن.

    زنی که در صندلی عقب نشسته بود بدون ذره ای واکنش به شادی و هیجان او گفت:لطفا نگه دارید!

    راننده از آیینه نگاهی به او انداخت و با خنده ای که تمام صورتش را پوشانده بود گفت:تا انقلاب چیزی نمونده ها!

    زن جدی و با لحنی تقریبا خشک گفت:پیاده برم زودتر میرسم.و دستش را پیش برد تا کرایه را بپردازد.

    قابل نداره نمیگیرم.این شیرینی این برده!

    زن تشکری کرد و پیاده شد.خیابنها و پیاده رو ها غلغله بود و ازدحام جمعیت باور نکردنی. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت