خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 292
  • بازديد ديروز : 1931
  • افراد آنلاين : 1
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 27,079 views
    نظرات :

    نام رمان : ردپای عشق

    نویسنده : سمیه بهارلو

    از شدت ناراحتی و عصبانیت کتاب را به گوشه ای پرت کرد .با خود زمزمه کرد ،” درست مثل سرنوشت من “.

    از جا برخاست و به آشپزخانه رفت . استکان را پر از چای کرد و دوباره به اتاق بازگشت و پشت میز نشست . استکان را روی میز گذاشت و با انگشتانش سطح خارجی آن را لمس کرد .به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت . زیر لب زمزمه کرد ” ای عشق خانمانسوز وجودم را سوزاندی و قلبم را …”.

    به اطرافش نگریست و نفس عمیقی کشید . انگشتانش را لای موهایش کشید و گفت :”خسته شدم بس که فکر کردم .”.

    چای سرد شده اش را یک نفس سر کشید . به سمت آشپزخانه رفت .استکان را روی کابینت گذاشت .بی حوصله مانتویش را پوشید و از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه شروع به قدم زدن کرد .چنان غرق در افکارش بود که متوجه اطرافش نبود .جرقه ی کوچکی در مغزش شعله ور شد قدمهایش را سریع تر کرد .جلوی در کرم رنگی ایستاد .نفس را در سینه حبس کرد و بعد از مکثی با احتیاط تکمه زنگ را فشرد .صدای دلنشین خانمی شنیده شد :

    کیه .

    پاسخ داد :

    سلام خانم رامشی . مریم جان تشریف دارن .

    خانم رامشی گفت :

    سلام عزیزم .بیا بالا .

    و تکمه آیفون را فشرد .در روی پاشنه چرخید .وارد شد .پله ها را پشت سر گذاشت .خانم رامشی با روی گشوده صورت جوانه را بوسید و گفت :

    خیلی خوش اومدی ..

    جوانه متین گفت :

    مزاحم شدم خانم رامشی ..

    خانم رامشی لپ جوانه را گرفت و گفت :

    این حرفا رو دیگه نزن .مریم توی اتاقشه .بفرما.الان منم میام . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۰ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت