خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 1540
  • بازديد ديروز : 1638
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 13,901 views
    نظرات :

    نام رمان : در آغوش رویا

    نویسنده : مریم صمدی

     

    اسمان پر از ستاره بود.ستاره ها چشمک زنان در اسمان می درخشیدند .رقص انها و ماه بقدری جلوی دیدش را گرفته

    بود که متوجه حضور او نشد.اهسته زمزمه کرد: دلم برات تنگ می شه!

    صدای او را شنید مثل همیشه امیخته ای از طنز و نرمش در صدایش موج می زد.

    _من زود برمی گردم.خیلی زود.نه سال مثل برق و باد می گذره.

    قطره اشکی جلوی چشمش را گرفت.

    _تو می خوای بری ایتالیا.چند سال دور از من ! پس….پس من چه کارکنم ؟.

    _من برمی گردم .برای همیشه.تو منتظر می مونی .مگه نه؟

    نگاه قهرالودی به سویش کرد و موذیانه گفت : اگه بگم نه ، چی می گی؟

    پوزخند او را حس کردم. اون قدر اینجا می شینم که بگی اره ، مگه من چند تا شیدا دارم که بخوان بهم جواب منفی

    بدن؟

    سرش را به طرف دیگر چرخاند و گفت : اگه شیدا رو دوست داشتی ترکش نمی کردی.

    صدای او را شنید صدایش واقعا خوش اهنگ و گوش نواز بود.

    _مگه می خوام برای همیشه برم؟ فقط چند سال………

    نگذاشت بیشتر از ان ادامه بدهد.پرتوقع به نیمرخ مغرور و پرشکوه او نگاه کرد.چقدر جذاب و خواستنی بود.

    _جوری از چند سال حرف می زنی انگار فقط یکی دوروزه.

    نگاه او را چون همیشه با مهرو عطوفت دید.

    _شیدا… من فقط یکی دو روز دیگه ایرانم ، دوست داری که این چند روزه رو با ناراحتی و غصه سپری کنم؟این طور

    می خوای؟

    غمگین به اسمان زل زد.هیچ ابری در اسمان پیدا نبود.گفت : بدون تو …. اینجاخیلی سخته.

    زیر چشمی نگاهش کرد.او هم به اسمان خیره شده بود.صدایش را لحظاتی بعد ، پراز شورو هیجان شنید.

    _بیا همدیگه را فراموش کنیم.

    خیلی نرم گفت : من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم.

    انگار او هم به این نکته می اندیشید.

    _پس بیا هروقت دلتنگ هم شدیم ستاره ها رو نگاه کنیم.یه پیوند جاودانه بین ما و ستاره ها.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت