خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 606
  • بازديد ديروز : 1974
  • افراد آنلاين : 6
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 2,188 views
    نظرات :

    نام رمان : کولی

    نویسنده : مژگان مظفری

    پرتو نور از گوشه یکی از پرده های ماهوتی ، به درون اتاق رخنه کرد سیلوانا با نشاطی فراوان ، پاهایش را از تخت به زیر اورد و صندل های راحتی را که کنار تخت خوابش بود به پا کرد. ناخودگاه به سوی پنجره کشیده شد و به بیرون چشم دوخت.به قدری برف در کوچه و خیابان جمع شده بود که چشم را خیره می کرد ، مخصوصا که با تابش خورشید ، سفیدی برف ، بیشتر به چشم می امد. پرده را انداخت و جلو میز ارایش صورتی رنگ و لوکس خود ایستاد.از بس خوابیده بود چشم هایش پف کرده و خواب الود به نظر می امد.برس را برداشت و بی حوصله به موهای خوش حالتش کشید.به تصویر خود در اینه شکلکی در اورد و با همان لباس خوابش از اتاق خارج شد.از دم در اتاق مادرش الهه را می دید ، که مشغول تهیه ی نهار بود. به او نزدیک شد و گفت :

    – صبح بخیر مامان فداکار!

    الهه ملاقه به دست ، به سویش چرخید و با لبخند گفت :

    – چه عجب ،تنبل خانوم بیدار شدی!

    سیلوانا روی صندلی نشست.موهای جلو صورتش را با تکان سر کنار زد و گفت:

    – تازه زود بیدار شدم ریا، یه امروز و صدقه سری برف تعطیل شدم ، اونم شما نزلشتین بخوابم.

    الهه تند تند غذا را به هم زد.چینی به پیشانیش انداخت و گفت :

    -مگه من بیدارت کردم غر غرو ! حالا خوبه که خودت بیدار شدی.

    – نه ولی هی دارین متلک بارم می کنین…مامان!

    -جانم !

    -امروز بریم « ابعلی » ؟ (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۹ اردیبهشت, ۱۳۹۵ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت