خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 201
  • بازديد ديروز : 1145
  • افراد آنلاين : 1
  • تبادل لينك با 2 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 13,207 views
    نظرات :

    نام رمان : در آغوش رویا

    نویسنده : مریم صمدی

     

    اسمان پر از ستاره بود.ستاره ها چشمک زنان در اسمان می درخشیدند .رقص انها و ماه بقدری جلوی دیدش را گرفته

    بود که متوجه حضور او نشد.اهسته زمزمه کرد: دلم برات تنگ می شه!

    صدای او را شنید مثل همیشه امیخته ای از طنز و نرمش در صدایش موج می زد.

    _من زود برمی گردم.خیلی زود.نه سال مثل برق و باد می گذره.

    قطره اشکی جلوی چشمش را گرفت.

    _تو می خوای بری ایتالیا.چند سال دور از من ! پس….پس من چه کارکنم ؟.

    _من برمی گردم .برای همیشه.تو منتظر می مونی .مگه نه؟

    نگاه قهرالودی به سویش کرد و موذیانه گفت : اگه بگم نه ، چی می گی؟

    پوزخند او را حس کردم. اون قدر اینجا می شینم که بگی اره ، مگه من چند تا شیدا دارم که بخوان بهم جواب منفی

    بدن؟

    سرش را به طرف دیگر چرخاند و گفت : اگه شیدا رو دوست داشتی ترکش نمی کردی.

    صدای او را شنید صدایش واقعا خوش اهنگ و گوش نواز بود.

    _مگه می خوام برای همیشه برم؟ فقط چند سال………

    نگذاشت بیشتر از ان ادامه بدهد.پرتوقع به نیمرخ مغرور و پرشکوه او نگاه کرد.چقدر جذاب و خواستنی بود.

    _جوری از چند سال حرف می زنی انگار فقط یکی دوروزه.

    نگاه او را چون همیشه با مهرو عطوفت دید.

    _شیدا… من فقط یکی دو روز دیگه ایرانم ، دوست داری که این چند روزه رو با ناراحتی و غصه سپری کنم؟این طور

    می خوای؟

    غمگین به اسمان زل زد.هیچ ابری در اسمان پیدا نبود.گفت : بدون تو …. اینجاخیلی سخته.

    زیر چشمی نگاهش کرد.او هم به اسمان خیره شده بود.صدایش را لحظاتی بعد ، پراز شورو هیجان شنید.

    _بیا همدیگه را فراموش کنیم.

    خیلی نرم گفت : من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم.

    انگار او هم به این نکته می اندیشید.

    _پس بیا هروقت دلتنگ هم شدیم ستاره ها رو نگاه کنیم.یه پیوند جاودانه بین ما و ستاره ها.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 8,719 views
    نظرات :

    نام رمان : آبی تر از آسمان

    نویسنده : شهلا کلانتری

     

    به نام مهربان هستی

    فصل اول

    تهران سال ۱۳۵۰

     فرهاد نگاهی به صورت لیلا انداخت.دستهایش درهم گره خورده بود.سعی می کرد جلوی عصبانیت خود را بگیرد گفت:

     ـ آخه تو که دختر خوبی هستی چرا لج می کنی؟مگر چه می شد که به این بابا واب بدهی وما را از دست این مردک خلاص کنی!

     این ها حرفهایی بود که مدارم در این چند روز داشت به لیلا خواهرزاده ی کوچکش می گفت.لیلا در جواب گفت:

     ـ آخه بابا به من چه ربطی دارد؟مگر من قرض بالا آوردم؟مگر من صبح تا شب توی این کافه ها…دارم با این وآن خوش وبش می کنم؟بریز وبپاش می کنم؟مگر من پول حیف ومیل می کنم؟به خدا دای خسته ام!اگه بخواهی سربه سرم بگذاری این جا نمی مانم راهم را می گیرم واز این جا می روم آن وقت تو ما مانی وقول هایی که به مادرم قبل از دفنش دادی.

     لیلا غزق فکر وخیال شد.فکر چند سال پیش که چه فاجعه ای رخ داده بود.او به آن سال برگشته بود.به آن دوران خوش.چه خانواده ی خوشبختی بودند اگر پدرش،مادرش وبرادرش زنده می ماندند.آن وقت او هم مانند بقیه خوش بود وزجر نمی کشید.با خود گفت:«کاش به شمال نمی رفتیم ما که هر سال می رفتیم کاش آن سال نمی رفتیم.»هر سال تابستان چند روزی را با خانواده به شمال می رفتند.کنار هم اقامت در کنار دریا و ویلاهای زیبا،تفریح وشنا،قایق سواری ودیدن موج های کوتاه وبلند ولذت بردن از این صحنه ها وبازی های دیگر با پدرام برادرش که چهار سال از لیلا بزرگتر بود وبه خاطر بزرگی همیشه هوای لیلا را داشت.لیلا هر وقت که ناراحت می شد سرش را بر روی سینه ی برادر می گذاشت ومی گریست ولی حالا برادری در کار نبود که حامی او در مشکلات باشد.پدری مهربان داشت که از هیچ چیز برای آن ها دریغ نمی کرد همیشه تکیه گاه خانواده بود.قبل از مسافرت آنها را به کله پزی برد وگفت:

     ـ بچه ها سیر بخورید که باید تا شمال غرغر نکنید.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 23,617 views
    نظرات :

    نام رمان: کافه پیانو

    نویسنده: فرهاد جعفری

    ورودی کافه

    هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را ، حالا هرچه که می خواهد باشد ؛پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام . یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم .یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها ،منزلت معنوی می دهد . از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی؛تصنعی بودن شان پیداست.

    پس بی هیچ تکلفی ؛ به تان می گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید . اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیز ها به هم می خورد و قبل از همه ، از خودم.

    از این که شش هفت سال آزگار است نتوانسته ام یک دست کت و شلوار تازه بخرم که وقتی می پوشمش،آنقدر به هم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم . وگرنه ؛ قدر و قیمت کت و شلوار به این قشنگی را ندانسته ام .

    و هیچ سالی توی همه ی این سال ها نبوده است که همیشه دو جفت کفش داشته باشم که یک جفت شان ؛واکس خورده و تمیز باشد.که وقتی پایم می کنم؛حس کنم باید قدم بزرگی بردارم و گرنه حق مطلب را درباره ی کفش به این قشنگی اُدا نکرده ام . وهیچ پیراهنی هم نداشته ام که وقتی دکمه هایش را یکی یکی روبه روی آینه می بندم ؛با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن هایی است که وقتی تنت می کنی ،بهت تکلیف می کند که زود باش ،بجنب .یک کاری بکن.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۹ دی, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 17,263 views
    نظرات :

    نام رمان: مهر و مهتاب

    نویسنده:‌ تکین حمزه لو

    به تسبیح ظریفی که در دستانم معطل مانده بود،خیره شدم. لبانم به گفتن هیچ ذکری باز نمی شد. آهسته سرم را بالا گرفتم و به دیوار کثیف نمازخانه زل زدم. به غیر از من،کسی آنجا نبود. انبوه مهرها،با عجله روی هم ریخته شده و رحل های قرآن هم،بسته و منتظر بودند. خوب به اطراف نگاه کردم،انگار همه چیز اینجا،منتظر بودند. دستم را روی موکت سبز بدرنگی که حالا پر از لکه های کثیف هم شده بود،گذاشتم. زیر لب آهسته گفتم:«خدایا،به بزرگی ات قَسَمَت می دم….»

    نمی دانستم خدا را برای چه قسم میدهم؟ چه می خواستم؟ دوباره دهانم را که خشک و گس شده بود،بستم. به سجده رفتم. پیشانی ام را روی مهر کوچک و شکسته ای که مقابلم بود،گذاشتم. سردِ سرد بود. گیج و مات بودم. هیچ حرفی نداشتم و ته قلبم می دانستم که خدا آنقدر دانا بزرگ است که نیازی به گفتن من ندارد،خودش می داند که چه فکر می کنم و چه می خواهم بگویم. نمی دانم چقدر در سجده مانده بودم،که صدایی مبهم از جا پراندم. صدا مثل دویدن یک عده بود. شاید هم کشیده شدن سریع چیزی روی زمین. هر چه بود صدایی هشدار دهنده بود. انگارفلج شده بودم. دست ها و پاهایم در اختیارم نبود. پایم خواب رفته بود و گزگز می کرد،با نزدیک شدن صدا،با عزمی راسخ بلند شدم. تسبیح سبز و دانه ریزم را محکم در مشتم فشار دادم. کیفم را که گوشه ای تکیه به دیوار داشت،برداشتم و با شتاب کفش هایم را به پا کردم. بعد،محکم در را به بیرون هل دادم،در با صدایی خشک باز شد و همه چیز جلوی چشمم جان گرفت. راهروی سفید بی انتها با چراغهای مهتابی و نیمکتهای سبز و کوتاهی که انسان را به آرامش دعوت می کرد. از انتهای سالن،صدا نزدیک می شد. تخت چرخداری بود که عده ای سفیدپوش،با عجله آن را به جلو هل می دادند،با دیدن تخت که از دور می آمد،پاهایم سست شد. درد عجیبی از پشتم شروع شد و به دستهایم دوید. یکی از پرستاران جلوتر دوید و دکمه آسانسور را با عجله و هراس فشار داد. چند بار پشت سرهم این کار را تکرار کرد. بعد،همزمان با باز شدن در آسانسور،تخت مقابلم قرار گرفت. یکی از پرستاران سرم پلاستیکی را با دستهایش بالا نگه داشته و سه نفر دیگر،تخت را هل می دادند. چشمانم انگار همه چیز را از پشت مه می دید. همه چیز تیره و تار شد،جز پیکر عزیزی که روی تخت دراز کشیده بود. نگاهش کردم،از شدت درد صورتش بهم پیچیده شده،ماسک اکسیژن مثل یاری جدایی ناپذیر به دماغ و دهانش چسبیده بود،دستانش به دو طرف آویزان شده بودند و از شدت تزریق جا به جا کبودی می زدند. سینۀ نحیفش با زحمت بالا و پایین می رفت. اما چشــمانش،چشـمان همیشه زیــبا و خندانش،ملتمسانه به من خیره مانده بودند. وقتی نگاهمان درهم گره خورد،انگار همه چیز متوقف شد. لحظه ای تمام سر و صداها پایان پذیرفت و من ماندم و او… زیر لب آهسته نام عزیزش را صدا کردم.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۸ دی, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 8,903 views
    نظرات :

    نام رمان: یکتا

    نویسنده: سهیلا کریمی

    با صدای مادر و زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. چشم که باز کردم طبق معمول تابلوی سیاه قلمی که چند سال پیش کشیده و به دیوار مقابل نصب کرده بودم،اولین چیزی بود که میهمان نگاهم شد. طرح تابلوی سیاه قلم،نقش و نگاری درهم و برهم بود که اکثر بینندگان تنها یک نظر در موردش داشتند:”این تابلوی خط خطی را چهار،پنج سالگی کشیدی؟! از روی دیوار بَرش دار و یه تابلوی قشنگ جاش بذار!” اما خودم این تصویر به قول دیگران خط خطی ام.(عقیده ی این آدمهای کوته فکر هیچ وقت برام ارزش نداشته و نداره. تصویر به این قشنگی!)

     – یکتا،اگه بیدار نشی دیرت میشه ها.

     از رختخواب جدا شده و به روال هر روز،رو تختی را مرتب کردم. موهایم را برس کشیدم و با گل سری سیاه رنگ پشت سر جمع کردم. بعد مانند هر روز مقابل آینه ایستاده تا با خط چشم،سایه،ریمل،رژلب و رژگونه صورتم را نقاشی کنم. به قول نازنین این کار از نون شب برایم واجب تر بود.

     مانتو شلوار جینی به رنگ مشکی و شال حریری به همان رنگ پوشیده و از اتاق خارج شدم.

     – مامان،من دارم می رم.

     مادر از داخل آشپزخانه با نگاهی مهربان براندازم کرد و گفت:هنوز صبحونه نخوردی؟

     – میل ندارم،خدانگهدار.

     با تاسف سری تکان داد و با دلخوری زمزمه کرد:عین همیشه.

     بعد با صدای بلند تر ادامه داد:به سلامت،بعدازظهر زود برگرد!

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۴ دی, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 26,595 views
    نظرات :

    نام رمان : ردپای عشق

    نویسنده : سمیه بهارلو

    از شدت ناراحتی و عصبانیت کتاب را به گوشه ای پرت کرد .با خود زمزمه کرد ،” درست مثل سرنوشت من “.

    از جا برخاست و به آشپزخانه رفت . استکان را پر از چای کرد و دوباره به اتاق بازگشت و پشت میز نشست . استکان را روی میز گذاشت و با انگشتانش سطح خارجی آن را لمس کرد .به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت . زیر لب زمزمه کرد ” ای عشق خانمانسوز وجودم را سوزاندی و قلبم را …”.

    به اطرافش نگریست و نفس عمیقی کشید . انگشتانش را لای موهایش کشید و گفت :”خسته شدم بس که فکر کردم .”.

    چای سرد شده اش را یک نفس سر کشید . به سمت آشپزخانه رفت .استکان را روی کابینت گذاشت .بی حوصله مانتویش را پوشید و از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه شروع به قدم زدن کرد .چنان غرق در افکارش بود که متوجه اطرافش نبود .جرقه ی کوچکی در مغزش شعله ور شد قدمهایش را سریع تر کرد .جلوی در کرم رنگی ایستاد .نفس را در سینه حبس کرد و بعد از مکثی با احتیاط تکمه زنگ را فشرد .صدای دلنشین خانمی شنیده شد :

    کیه .

    پاسخ داد :

    سلام خانم رامشی . مریم جان تشریف دارن .

    خانم رامشی گفت :

    سلام عزیزم .بیا بالا .

    و تکمه آیفون را فشرد .در روی پاشنه چرخید .وارد شد .پله ها را پشت سر گذاشت .خانم رامشی با روی گشوده صورت جوانه را بوسید و گفت :

    خیلی خوش اومدی ..

    جوانه متین گفت :

    مزاحم شدم خانم رامشی ..

    خانم رامشی لپ جوانه را گرفت و گفت :

    این حرفا رو دیگه نزن .مریم توی اتاقشه .بفرما.الان منم میام . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۰ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 18,737 views
    نظرات :

    نام رمان : ساحل آرامش

    نویسنده : منیر مقدم

    پاهایم از فشار کفشها زق زق می کرد.همانطور که به روی صندلی نشسته بودم یک پایم را روی پای دیگر انداخته و کفشم را درآوردم.با نفس کشیدن پایم خود هم نفس عمیقی کشیدم.مامان دست به زانویش گرفت و بلند شد.خطاب به من گفت:

    – پاشو مادر.باید برای جمع و جور کردن این همه ریخت و پاش از یک جایی شروع کنیم.

    نالیدم و گفتم:

    – وای مامان جان تورو خدا امشبه رو ولم کن.من لااقل تا فردا صبح باید به این پاها استراحت بدم.الان داشتم فکر می کردم چطور تا اتاقم برسم.شما می گویید پاشم جمع و جور کنم!!

    – خوب حقته مادر.چقدر گفتمت این کفش ها به دردت نمی خوره گفتی الا بلا که همینا.من تعجبم تو چطوری از سر شب با همین کفشها اینقدر رقصیدی حالا به کار کردن که رسید نمی تونی!!

    از خرید کفش ها یادم آمد.مامان اصلا به این کفش ها راضی نبود ولی کلی قهر و ناز کردم تا بالاخره رضایتش را گرفتم قصدم این بود که قدم را از آن چه هست بلند تر نشان بدهم و بزرگتر به نظر برسم.

    عمو مصطفی که به صحبت های ما گوش می داد خندید و به مامان گفت:

    – اذیتش نکن زن داداش خسته شده.شما هم امشب کاری نکنید خیلی خسته اید.

    به روی عمو مصطفی خندیدم.مامان کوتاه نمی آمد.

    – نه بابا لااقل باید آشغالها را که جمع کنیم.

    و مشغول شد ولی من واقعا توان انجام هیچ کاری را نداشتم.عمو با نگاهی به سر تا پای من دوباره گفت:

    – ولی زن داداش ماشاالله بنفشه هم رو کاره.با رفتن بهنوش باید به فکر این یکی باشی.

    مامان با دلخوری جواب داد: (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۲ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 12,739 views
    نظرات :

    نام رمان: آسمان

    نویسنده : ستاره جمالی

    با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم، باید سریع پا میشدم تا به کلاسم برسم غیبتم به حد حذف شدن این درس رسیده بود اگر یک جلسه دیگه غیبت می کردم حذف می شدم. با تمام خوابی که در تن داشتم بلند شدم و سریع دست و صورتم را شستم و لبسهایم را به تن کردم و بدون خوردن صبحانه به سمت دانشگاه به راه افتادم ،فاصله خوابگاه تا دانشگاه را که مسفاتی زیادی نبود سریع طی کردم و خودم را سریع به کلاس رساندم با گفتن بسم ا… به کلاس وارد شدم،سلام کوتاهی کردم، کلاس خیلی شلوغ بود با ورود من سکوتی کلاس را فرا گرفت سعی کردم اعتماد به نفسم را از دست ندهم به انتهای کلاس رفتم و در گوشه ای صندلی انتخاب کردم و نشستم تا در معرض دید بچه ها نباشم، نگاه سنگین همه را بر روی خودم احساس می کردم احساس گرما می کردم تمام بدنم گُر گرفته بود، سرم را بالا آوردم دیدم تمام نگاه ها به روی منه تا دیدند متوجه آنها شدم رویشان را برگرداندند. خیلی عصبی شده بودم، مرتب پاهایم را تکان می دادم و مرتب با خوم در کلنجار بود که از کلاس بروم بیرون، اگر مسئله حذف شدن نبود حتما می رفتم تو این گیر و داد فکری بودم که استاد وارد کلاس شد و همه به احترام استاد از جا بلند شدیم و بعد سلام استاد ما را به نشستن دعوا کرد و شروع به حضور و غیاب کرد. به اسم من که رسید با صدایی ناراحت و گرفته که غم توش موج می زد جواب استاد را دادم، استاد با نگاهی از بالای عینکش به من اندهاخت، با خودم گفتم نکنه استاد هم در جریان اتفاقات هست و شاید فکر می کند من مقصر هستم . استاد به خواندن بقیه اسامی پرداخت با صدای ضرباتی که به در نواخته شد در باز شد و چهره ناراحت و غمناک بهادر نمایان شد، بچه ها با دیدن او به هیاهو افتادند، عده ای به او گفتند که بیا کنار ما بنشین، چون می خواستند اطلاعاتی در مورد اتفاقات کسب کنند، صدای استاد که همه را به سکوت دعوت کرد و از بهادر خواست در انتهای کلاس بنشنید وقتی بهادر به انتهای کلاس رسید نگاهی به نگاهم گره خورد، سریع یک صندلی انتخاب کرد و نشست (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۰ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 11,022 views
    نظرات :

    نام رمان : یاس کبود

    نویسنده : زهرا ناظمی زاده

    از شدت گرما بعدازظهر خوابم نمی برد و کلافه شده بودم. به آهستگی از جا برخاستم و از زیرزمین بیرون آمدم، سر و صورتم را در حوض فرو بردم و چند مشت آب به صورتم زدم و بی درنگ به طرف اتاق خانم بزرگ به راه افتادم. از درز در سرک کشیدم، او هم به خواب عمیقی فرو رفته بود. دست از پا درازتر دوباره به زیرزمین بازگشتم. آهسته قدم برمی داشتم که مبادا کسی بیدار شود.

    احمد و محمود در دو طرف خانه کوچک به خواب رفته بودند. آقاجون هم بعد از چند هفته دوری از خانواده تازه از راه رسیده بود و از شدت خستگی این پهلو و آن پهلو می شد تا شاید بتواند لختی بیاساید. از بانو و وگیسو خبری نبود. با تعجب اطرافم را از نظر گذراندم، حتماً به گوشه ی دنجی رفته بودند تا با هم درد دل کنند، آخر بانو یک هفته به همراه عمه خانم به ییلاق رفته بود و حالا حرف های زیادی برای گفتن داشت و چه کسی بهتر از گیسو که فقط یک سال از او کوچک تر بود!

    این طوری که بعدها شنیدم مادر به فاصله یازده ماه آن دو را به دنیا آورده بود. مادر سر آنها خیلی سختی کشیده بود به طوری که تا چهار سال بچه دار نمی شد و بعد به امید پسردار شدن باردار می شود و من و برادر دوقلویم محمد، به دنیا می آییم.

    تنها پسر خانواده همه را خوشحال می کند. ولیمه می دهند و جشن و پایکوبی به راه می اندازند، اما این شادی دوام چندانی نداشت و هشت ماه بعد برادرم به علت ابتلا به بیماری تب نوبه از دنیا می رود و خانه را غرق اندوه و ماتم می کند. پس از آن مادرم از غم و غصه دچار بیماری روحی می شود و همین باعث خشک شدن شیرش می شود و ناچار می شوند برای من هم دایه ای بگیرند. پدر هم دست کمی از مادر نداشت ولی غرور مردانه اش نمی گذاشت تا ناراحتی خود را بروز دهد، اما از درون خود را می خورد، هرچند که سعی می کرد این بحران را با آرامش پشت سر بگذارد.

    حال خانم کوچک کم کم رو به بهبودی می رفت ولی تا مدت ها نسبت به من ابراز بی علاقگی می کرد. شاید در ذهنش می گذشته که ای کاش من به جای محمد رفته بودم. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۹ خرداد, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 9,167 views
    نظرات : ۱

    نام رمان : خداحافظ رفیق

    نویسنده : مینا امیری مقدم

    مدام راه میرفت و به ساعتش نگاه میکرد.اعصابش بهم ریخته بود با خودش گفت:میدونستم وقتی مدتی بگذره عشق و عاشقی یادش میره.اولا سرساعت حاضر میشد ولی حالا یک ربع گذشته دیگه باهاش قرار نمیذارم.
    ایستاد و به ته خیابان چشم دوخت.در همین لحظات ماشین شاهین از دور نمایان شد.ماشین درست جلوی پای مهتاب ایستاد و او سوار شد.
    شاهین با لبخندی که بر لب داشت گفت:سلام عزیزم حالت چطوره؟
    مهتاب اخمی کرد و رویش را برگرداند.شاهین ادامه داد:چرا جوابمو نمیدی؟اتفاقی افتاده؟
    -اره اتفاقی افتاده.
    -چی شده؟
    -جنابعالی بیست دقیقه تاخیر داشتید.ولی اشکالی نداره چون باعث شد که دیگه باهات قرار نذارم.
    شاهین به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:حالا ساعت پنج و دو سه دقیقه است.من درست سر ساعت ۵ با ماشین جلوی پای تو بودم.
    -شرمنده آقا ولی ساعتت خرابه.
    -ساعت تو خرابه.
    -نخیرم.
    شاهین همراهش را از جیب درآورد.شماره ساعت گویا را گرفت و مدتی بعد گفت:گوش بده میگه پنج و پنج دقیقه. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ خرداد, ۱۳۹۲ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت