خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 85
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 211
  • بازديد ديروز : 1091
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 9,814 views
    نظرات :

    نام کتاب: مسیر عشق

    کلیدم رو از توی کیفم در اوردم وبا خستگی در خونه رو باز کردم.بوی قرمه سبزیه مامان کل خونه رو برداشته بود.اوممممم…عجب بویی هم داشت. به به…

    با صدای بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..

    مامان با لبخند در حالی که میل بافتنی ویه کاموای سرمه ای توی دستاش بود به پیشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم…خسته نباشی.

    سریع کفشامو در اوردم وپریدم یه بوس گنده از لپش کردم که صداش در اومد.هیچ وقت خوشش نمی اومد کسی لپشو محکم ببوسه…به قول خودش چندشش می شد..ولی کو گوش شنوا؟

    به طرف اتاقم هلم داد وگفت:برو دختر… صدبار گفتم منو اینجوری نبوس…برو لباساتو عوض کن بیا تا ناهار بخوریم.

    -اااا… مگه بابا نمیاد؟

    مامان همونطور که به سمت سبد کامواهاش می رفت گفت:نه.زنگ زد گفت تا شب نمیاد.اخر با این کار کردن زیادش خودشو نابود می کنه.

    با خستگی به طرف اتاقم رفتم ودر همون حال گفتم:مامان جان شما که می شناسیدش.بابا جونش به هواپیماهاش وشرکتش بسته است.پس بیخودی خودتونو حرص ندید…چون بی فایده است. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت