خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 1320
  • بازديد ديروز : 1232
  • افراد آنلاين : 4
  • تبادل لينك با 2 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 7,231 views
    نظرات :

    نام کتاب: سایه های عشق

    نویسنده: اعظم فرخزاد

    فکرش و نمی کردم یک روز تنهای تنها باید بیام اینجا تا با بابا و مامان صحبت کنم . حالا باید چکار کنم ، بابا و مامان چرا اینقدر زود شما که می دونستید توی این دنیای بزرگ غیر شما کسی رو ندارم . پیش کی برم حالا باید تنهایی این راه و برم برام دعا کنید تا بتونم یک زندگی موفقی داشته باشم .

    بفرمائید خانم

    یک دختر کوچولو دیس حلوا رو طرفم گرفته بود : مرسی عزیزم نمی خواهم

    دختر کوچولو رفت و من از جام بلند شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی نیمکتی نشستم تا اتوبوس بیاد به گذشته فکرکردم به زمانی که مامان از قدیم خودش می گفت وقتی توی یتیم خونه با بابا آشنا شده بودند و یک دل نه صد دل به هم داده بودند وقتی به سن ۱۸ سالگی رسیدن بابا از یتیم خونه خارج میشه و شروع می کنه به کار و درس خوندن که توی رشته زبان قبول میشه و مادر هم توی همون دانشگاه رشته ادبیات قبول میشه ساختمان ها از هم جدا بوده برای همین سال آخر دانشگاه همدیگر رو می بینن و با هم ازدواج می کنند .

    بعد از پایان تحصیل هر دو توی یک مدرسه برای تدریس انتخاب میشن و بعد از ۲ سال من به دنیا میام . پدر همیشه از اون بچگی به من زبان یاد می داد و مامان چون عربی یاد داشت به من عربی یاد می داد و این شد که من حالا غیر از زبان فارسی زبان عربی و انگلیسی رو به خوبی یاد دارم . قبل از فوت پدر داشتیم با هم زبان آلمانی تمرین می کردیم ولی حالا اون ها رفتن اون تصادف لعنتی کاش من هم با اون ها می مردم چون حداقل دیگه الان تنها نبودم تا دیگران بخواهند برام تعیین تکلیف کنند . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۸ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت