خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 1474
  • بازديد ديروز : 1638
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 19,561 views
    نظرات :

    نام رمان : ساحل آرامش

    نویسنده : منیر مقدم

    پاهایم از فشار کفشها زق زق می کرد.همانطور که به روی صندلی نشسته بودم یک پایم را روی پای دیگر انداخته و کفشم را درآوردم.با نفس کشیدن پایم خود هم نفس عمیقی کشیدم.مامان دست به زانویش گرفت و بلند شد.خطاب به من گفت:

    – پاشو مادر.باید برای جمع و جور کردن این همه ریخت و پاش از یک جایی شروع کنیم.

    نالیدم و گفتم:

    – وای مامان جان تورو خدا امشبه رو ولم کن.من لااقل تا فردا صبح باید به این پاها استراحت بدم.الان داشتم فکر می کردم چطور تا اتاقم برسم.شما می گویید پاشم جمع و جور کنم!!

    – خوب حقته مادر.چقدر گفتمت این کفش ها به دردت نمی خوره گفتی الا بلا که همینا.من تعجبم تو چطوری از سر شب با همین کفشها اینقدر رقصیدی حالا به کار کردن که رسید نمی تونی!!

    از خرید کفش ها یادم آمد.مامان اصلا به این کفش ها راضی نبود ولی کلی قهر و ناز کردم تا بالاخره رضایتش را گرفتم قصدم این بود که قدم را از آن چه هست بلند تر نشان بدهم و بزرگتر به نظر برسم.

    عمو مصطفی که به صحبت های ما گوش می داد خندید و به مامان گفت:

    – اذیتش نکن زن داداش خسته شده.شما هم امشب کاری نکنید خیلی خسته اید.

    به روی عمو مصطفی خندیدم.مامان کوتاه نمی آمد.

    – نه بابا لااقل باید آشغالها را که جمع کنیم.

    و مشغول شد ولی من واقعا توان انجام هیچ کاری را نداشتم.عمو با نگاهی به سر تا پای من دوباره گفت:

    – ولی زن داداش ماشاالله بنفشه هم رو کاره.با رفتن بهنوش باید به فکر این یکی باشی.

    مامان با دلخوری جواب داد: (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۲ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت