خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 1319
  • بازديد ديروز : 1232
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 2 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 5,282 views
    نظرات :

    نام کتاب : بازی سرنوشت من

    هوا تاریک شده بود. سرمش تمام شده بود ولی هنوز خواب بود. پرستاری که بچه ها را با خودش برده بود به من اطمینان داد که

    خیالم از جانب آنها راحت باشد. می گفت به آنها غذا داده و آن ها را خوابانده است. با دکتر هم صحبت کردم. دکتر گفت بهتر

    است امشب را د ربیمارستان بماند تا کاملا بهبود یابد.

    در تمام طول شب کنار تختش نشستم و پلک بر هم نگذاشتم. از تماشایش سیر نمی شدم. چقدر این چهره معصوم بود. چقدر

    این چهره را دوست داشتم.

    همان طور که نگاهش می کردم به گذشته رفتم. به آن روزهایی که چه خوب، چه بد سرنوشتم را رقم زدند،

    و زندگی ام مثل فیلمی از جلوی چشمانم می گذشت.

    من در سحرگاهان یک روز گرم تابستانی به دنیا آمدم. دومین فرزند مادرم بودم. پدر و مادرم اصالتا اهل تهران بودند ولی از

    زمانی که مادرم فوت کرد یعنی وقتی من دو ساله بودم به شیراز آمدیم. پدرم تاجر پارچه و تحصیل کرده بود و راه پولدار شدن

    را خوب می دانست و ما وضع مالی تقریبا خوبی داشتیم.

    من که آن زمان نبودم ولی اطرافیان تعریف می کنند که پدر و مادرم با وجود ازدواج به روش سنتی عاشق هم بودند و همه ی

    فامیل حسرت عشق آن دو را داشتند. تا اینکه مادرم در سن ۲۲ سالگی در یک سانحه ی رانندگی از دنیا می رود و ما را تنها می گذارد. پس از فوت مادرم چون پدرم خاطره های زیادی با مادرم در تهران داشته و ماندن در آنجا برایش دشوار می نموده

    تصمیم می گیرد به همراه من و خواهرم آلما که سه سال از من بزرگ تر بود به شیراز نقل مکان کند. پس از دوسال ماندن در

    شیراز پدرم با زنی به نام خورشید ازدواج کرد. خورشید زن زیبا و به تمام معنا خانمی بود که ۱۵ سال از پدرم کوچک تر بود و در آن زمان ۲۵ سال داشت. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت