خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 93
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 63
  • بازديد ديروز : 1463
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 6 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 12,699 views
    نظرات :

    نام رمان: به قشنگی طاووس

    نویسنده : نیلوفر پور عباسی

     

    قدیما تو کوچه پس کوچه های شمرون خونه های بزرگ و قدیمی بود، که مثل حالا تیکه تیکه نشده بود و ازش قفس و لونه زنبور نساخته بودن. خونۀ تیمورخان شمرونی یکی از این خونه ها بود که من دارم شمارو می برم اونجا. خونۀ تیمورخان یه باغ پر دار و درخت بود، درختای سر به فلک کشیده که لونۀ امنی واسه پرنده ها بود. باغچه های دور استخر پر از گلای شمعدونی بود، که هر روز بابا رحمان کارگر خونه آبشون می داد و تر و تازه شون می کرد. تخت چوبی کنار حیاط هم دلخوشی بانو زن محجبۀ تیمورخان بود که آفتاب مهتاب صورتش رو ندیده بود و هر روز عصر گل اندام زن جوون بابا رحمان یه قالیچه رو خوب می تکوند و روش مینداخت و چایی دم می کرد که دل خانم رو خوش کنه. بابا رحمان با گل اندام تو همین خونه عروسی کرده بود و سالها بود که خدمت ارباب رو می کرد ولی حسرت بچه تو دلش مونده بود. و اما تیمورخان، یه زمانی تیغ کش شمرون بود و گُنده لات محل. از لوطی گریش نقل زیادی می کردن که هیچ ظالمی از نیش چاقوش در امان نبود. نوچه هاش همه قسم خورده دور و برش بودن و نمی ذاشتن آب توی دلش تکون بخوره و یه کلام پشت سرش بد بگن. از اون زمان خیلی گذشته بود و حالا تیمورخان خیلی سال بود که چاقوشو غلاف کرده بود، رفته بود امام رضا و توبه کرده بود که دست به تیغ نشه. یه فرش فروشی بزرگ داشت و کاروبارش سکه بود. ولی هنوزم کلاه شاپو سرش می ذاشت و پاشنۀ کفشش رو می خوابوند و سینه کفتری راه می رفت. از دار دنیا هم یه دختر داشت که انقدر خاطرش رو می خواست که حاضر بود رو تخم چشماش راه بره و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسش مهیا می کرد. واسه همینم طاووس چشم و چراغ خونه بود. و برخلاف طاووس که همیشه پاهای زشتش رو زیر پرهای خوشگلش قایم می کنه، خدا واسش سنگ تموم گذاشته بود و عین ماه شب چهارده بود- اینو همیشه تیمورخان بهش می گفت. موهای بلندش تا تو کمرش بود و چشمهای سیاه درشت با مژه های بلند و پوست سبزۀ نمکینش آفت دل بود. از قد و قامتش که دیگه نگو. واسه همین نورچشمی بودن هم همچین از خود راضی بود که انگار از دماغ فیل افتاده بود. حوصلۀ درس خوندن هم نداشت و چندکلاسی بیشتر نخونده بود و درس و کتاب رو واسه همیشه بوسیده بود و کنار گذاشته بود. یه چند وقتی هم همراه گل اندام کلاس خیاطی رفته بود که از اونم تو زرد از آب دراومده بود. تنها عیبش که خدا دادی هم نبود، زبون نیشدارش بود؛ هیچ کدوم از پسرای محل جرأت نیگا کردن بهش رو نداشتن چون می شست و آب می کشید و تو آفتاب می ذاشت که خشک بشن. از ترس تیمورخان هم نمی تونستن شکایتی داشته باشن. تو محل حکومتی می کرد که نگو و نپرس. میونه ش با گل اندام خیلی خوب بود و گلی صداش می کرد. یعنی در حقیقت ندیمه ش بود و هرچی در دل داشت تو صندوقچۀ دل گلی جوون بود. گلی هم چون خودش بچه نداشت، حسابی به این دختر چشم سیاه دل بسته بود و هرچی اُرد می داد به دیده منّت داشت. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۵ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    تبلیغات

    آخرین مطالب

    مطالب تصادفی

    دانلود آسان

    Mozila Firefox
    v 0.0 Final

    IDM
    v 0.0 Final

    WinRAR
    v 0.0 Final

    KMPlayer
    v 0.0 Final



    تبلیغات متنی

    تبليغات متني
    تبليغ متني سايت و وبلاگ شما در اين مكان
    تبليغات متني
    تبليغ متني سايت و وبلاگ شما در اين مكان

    آرشیو ماهانه


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت