خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 786
  • بازديد ديروز : 1228
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 4 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 3,657 views
    نظرات :

    رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

    همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .

    وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست … . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,399 views
    نظرات :

    چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

    بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

    دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,708 views
    نظرات :

    مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت .

     خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود .

    مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است!

    مرد جواب داد : میدانم

    مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟ (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,597 views
    نظرات :

    شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.

    میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند.

    دیگری گفت:موافقم .اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم.

    وقتی به قله رسیدند ، شب شده بود.

    در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید … (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 3,278 views
    نظرات :

    دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای ” کی ” پرسید:

    اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربان تر می شدند؟

    آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند،توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند؛ همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند؛ مواظب بودند که همیشه پر آب باشد ؛هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند.

    برای آن که هیچ وقت دل ماهی کوچولو نگیرد،گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند؛چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است ! (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,675 views
    نظرات :

    یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.

    شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.  سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

    آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما بدنش ضعیف و بال هایش چروک بود. آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد. چون انتظار داشت که بال های پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 3,105 views
    نظرات :

    کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

    پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

    مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,715 views
    نظرات :

    پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره.

    مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

    پسرک پرسید: خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟

    زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد ! (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 3,315 views
    نظرات :

    در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست ، چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

    یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

    مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,214 views
    نظرات :

    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

    می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

    خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد

    اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

    خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود

    کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟… (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت