خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 93
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 772
  • بازديد ديروز : 1398
  • افراد آنلاين : 4
  • تبادل لينك با 5 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 3,133 views
    نظرات :

    در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.

    هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.

    او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.

    شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد

    و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند

    و مردم از او کناره گیری می کردند.

    قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد

    و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر

    اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد

    که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,980 views
    نظرات :

     

    وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید.

    اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.

    هاروی مک کی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.

    سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 3,817 views
    نظرات :

    داستان زیبای شاخه گل خشکیده

     

    قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …

    این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

    توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

    چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

    تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 4,436 views
    نظرات :

    ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل بوقوع پیوست، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد:

    مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به <ابوکف> که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,674 views
    نظرات :

    مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

    پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

    سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

    پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

    پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن

    پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

    پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها، پر از زندگی و زایش! (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 4,048 views
    نظرات :

    یکی از غذاخوری های بین راه بر سر در ورودی با خط درشت نوشته بود:

    شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آن را از نوه شما دریافت خواهیم کرد.

    راننده ای با خواندن این تابلو اتومبیلش را فوراً پارک کرد و وارد شد و ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد.

    بعد از خوردن غذا سرش را پایین انداخت که بیرون برود، ولی دید…. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 13,945 views
    نظرات :

    http://iranromance.com/wp-content/uploads/sogoli-haramsara.jpg

    نام کتاب: سوگلی حرمسرا

    از داخل عمارت صدای ناله سوزناک زنی به گوش میرسید.همه کسانی که از کنار عمارت میگذشتند بجای آنکه کنجکاوی به خرج دهند بر سرعت گامهایشان می افزودند و فقط هنگامیکه به اندازه کافی از آنجا دور میشدند درباره این ناله با هم گفتگو میکردند.اهالی محل و حتی مردم نقاط دورتری چون تبریز و اصفهان میدانستند که شاهزاده فرخ میرزا پسر فتحعلی شاه با حرم پر جمعیتش در انجا زندگی میکنند و هر چند وقت یکبار قتل دردناکی در آنجا به وقوع می پیوندد.کسانی که با خواجه های حرمسرای شاه و فراشان حکومتی آشنا بودند میدانستند که فرخ میرزا هر دو سه ماه یکبار دختر بخت برگشته ای را به نیت بچه دار شدن به عقد خود در می آورد و چون به مقصود نمیرسد او را به کام مرگ میفرستد.میرزاحیان حکیم باشی مخفیانه به دو سه نفری گفته بود که شاهزاده عقیم است و کشتن دختران بی گناه و بیپناه دردی از او دوا نمیکند.

    همین چند وقت پیش بود که مختار ماهیگیر تور سنگین ماهیگریش را با هزار تقلا و امید بالا کشید ولی بجای شکاری ارزشمند جسد دختر اعتصام خان از خوانین محل را دید که سه ماه قبل با تشریفات فراوانی به عقد شاهزاده در آمده بود.مختار با وحشت روی جنازه را با علف پوشاند و نزد نشاط کدخدای دهکده رفت و ماجرا را برای او شرح داد.او قبلا قضیه را از رضوان آغای خواجه باشی شنیده بود و به مختار گفت از این موضوع با کسی حرف نزند تا فکری بکند.سپس سوار اسب خود شد و به تاخت به طرف ابادی جاده کنار که محل اقامت اعتصام خان بود و تا آنجا دو فرسخ فاصله داشت حرکت کرد. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,225 views
    نظرات :

    پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .

    تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

    پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

    پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

    من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

    من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

    دوستدار تو پدر (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,356 views
    نظرات :

     

     

     

     

    در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.

    زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می­رود پسر من است .
    مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می­کرد اشاره کرد .
    مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد :… (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,794 views
    نظرات :

    حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

    گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

    گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

    گفت: دارم میمیرم

    گفتم: یعنی چی؟

    گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

    گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    تبلیغات

    آخرین مطالب

    مطالب تصادفی

    دانلود آسان

    Mozila Firefox
    v 0.0 Final

    IDM
    v 0.0 Final

    WinRAR
    v 0.0 Final

    KMPlayer
    v 0.0 Final



    تبلیغات متنی

    تبليغات متني
    تبليغ متني سايت و وبلاگ شما در اين مكان
    تبليغات متني
    تبليغ متني سايت و وبلاگ شما در اين مكان

    آرشیو ماهانه


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت