خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 667
  • بازديد ديروز : 1974
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 12,935 views
    نظرات :

    نام رمان : حلقه گمشده

    نویسنده : محمد علی سجادی

     

    همین که عکس «او» در عینک سیاهش افتاد، ایستاد. صورت و حالتش همان بود انگار، ولی نه در آن لباس: روپوش روسری سفید. برشت تا باور کند خواب و خیال نبوده. داغ شد؛ نیرویی ناشناخته، کپک ته نشین شده ی ته وجودش را شکافت و بالا آمد. چرخید. نبود. جز خودش در شیشه ی تیره و تار لباس فروشی. پیش از این هم چندبار برای پیدا کردن آن زن قرمز پوش مجنون، دور مجسمه ی فردوسی، پرپر زده بود بی حاصل. تندی دویده سمت خودرواش که از ترس ماموران راهنمایی و رانندگی توی کوچه ای پنهانش کرده بود. نرسیده به خیابان شهید نجات االلهی پیچید به وچه. سوار رنوی کرم رنگش شد. خیره ماند به عکس برگردان پلنگ سیاهی که به گوشه ی راست شیشه ی جلو چسبیده بود. با نیش استارت، پلنگ غرید انگار. لرزید. تنظیم موتورش به هم خورده بود. وارد خیابان که شد، راند سمت چهرراه ولی عصر. از روی پل حافظ که بالا رفت، به یاد آورد باید از همان اول به خیابان نجات اللهی می رفت و می زد به کوچه پس کوچه ها. چون بی اختیار وارد طرحترافیک شده بود. نمی توانست برردد. گاز داد و از روی پل گذشت. کامیونی هیجده چرخ، تیره و خاک آلود، توی سرازیری نفسش را بند آورد یک باره. جرئت سبقت گرفتن نداشت. گذاشت تا سنگین و تنبل دور شد. نشد نفس تازه کند. مامور راهنمایی و رانندگی توی قاب خودرواش هجوم آورد:« کجا بود این لعنتی؟» پیاده که شد پوزه ی خودروی راهنمایی و رانندگی را دید سر کوچه ی تنگ، نزدیک چهارراه ولی عصر که به او پوزخند زد انگار. این طور پنهان شدن به نظرش ریا کارانه آمد. ایستاد برابر مامور. اهل التماس کردن نبود. با حرص، برکه ی جریمه را رفت و راند سمت میدان انقلاب. میلی درونی او را می کشاند طرف دانشگاه: نرده های سبز. پریدن از روی میله ها. چه طور توانسته بود؟ و آن روز بارانی؟
    « می خوام خودمو بکشم.!» (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۲ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 12,294 views
    نظرات :

    نام رمان: به قشنگی طاووس

    نویسنده : نیلوفر پور عباسی

     

    قدیما تو کوچه پس کوچه های شمرون خونه های بزرگ و قدیمی بود، که مثل حالا تیکه تیکه نشده بود و ازش قفس و لونه زنبور نساخته بودن. خونۀ تیمورخان شمرونی یکی از این خونه ها بود که من دارم شمارو می برم اونجا. خونۀ تیمورخان یه باغ پر دار و درخت بود، درختای سر به فلک کشیده که لونۀ امنی واسه پرنده ها بود. باغچه های دور استخر پر از گلای شمعدونی بود، که هر روز بابا رحمان کارگر خونه آبشون می داد و تر و تازه شون می کرد. تخت چوبی کنار حیاط هم دلخوشی بانو زن محجبۀ تیمورخان بود که آفتاب مهتاب صورتش رو ندیده بود و هر روز عصر گل اندام زن جوون بابا رحمان یه قالیچه رو خوب می تکوند و روش مینداخت و چایی دم می کرد که دل خانم رو خوش کنه. بابا رحمان با گل اندام تو همین خونه عروسی کرده بود و سالها بود که خدمت ارباب رو می کرد ولی حسرت بچه تو دلش مونده بود. و اما تیمورخان، یه زمانی تیغ کش شمرون بود و گُنده لات محل. از لوطی گریش نقل زیادی می کردن که هیچ ظالمی از نیش چاقوش در امان نبود. نوچه هاش همه قسم خورده دور و برش بودن و نمی ذاشتن آب توی دلش تکون بخوره و یه کلام پشت سرش بد بگن. از اون زمان خیلی گذشته بود و حالا تیمورخان خیلی سال بود که چاقوشو غلاف کرده بود، رفته بود امام رضا و توبه کرده بود که دست به تیغ نشه. یه فرش فروشی بزرگ داشت و کاروبارش سکه بود. ولی هنوزم کلاه شاپو سرش می ذاشت و پاشنۀ کفشش رو می خوابوند و سینه کفتری راه می رفت. از دار دنیا هم یه دختر داشت که انقدر خاطرش رو می خواست که حاضر بود رو تخم چشماش راه بره و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد واسش مهیا می کرد. واسه همینم طاووس چشم و چراغ خونه بود. و برخلاف طاووس که همیشه پاهای زشتش رو زیر پرهای خوشگلش قایم می کنه، خدا واسش سنگ تموم گذاشته بود و عین ماه شب چهارده بود- اینو همیشه تیمورخان بهش می گفت. موهای بلندش تا تو کمرش بود و چشمهای سیاه درشت با مژه های بلند و پوست سبزۀ نمکینش آفت دل بود. از قد و قامتش که دیگه نگو. واسه همین نورچشمی بودن هم همچین از خود راضی بود که انگار از دماغ فیل افتاده بود. حوصلۀ درس خوندن هم نداشت و چندکلاسی بیشتر نخونده بود و درس و کتاب رو واسه همیشه بوسیده بود و کنار گذاشته بود. یه چند وقتی هم همراه گل اندام کلاس خیاطی رفته بود که از اونم تو زرد از آب دراومده بود. تنها عیبش که خدا دادی هم نبود، زبون نیشدارش بود؛ هیچ کدوم از پسرای محل جرأت نیگا کردن بهش رو نداشتن چون می شست و آب می کشید و تو آفتاب می ذاشت که خشک بشن. از ترس تیمورخان هم نمی تونستن شکایتی داشته باشن. تو محل حکومتی می کرد که نگو و نپرس. میونه ش با گل اندام خیلی خوب بود و گلی صداش می کرد. یعنی در حقیقت ندیمه ش بود و هرچی در دل داشت تو صندوقچۀ دل گلی جوون بود. گلی هم چون خودش بچه نداشت، حسابی به این دختر چشم سیاه دل بسته بود و هرچی اُرد می داد به دیده منّت داشت. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۵ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 16,972 views
    نظرات :

    نام رمان : رویای محال

    نویسنده : هانیه محمدیاری

    حال عجیبی داشت. دلهره و ترس لحظه ای رهایش نمی کرد. صدای ژیلا با صدای زن های همسایه که برای کمک آمده بودند،در هم آمیخت:

    – نازی زود باش،زشته. الان می پرسن دخترت کجاس؟بگم داره خودشو خوشگل می کنه؟

    نازنین لبخندزنان گفت:

    – اَمان از دست شما که به خاطر حرف مردم زندگی می کنین. الان می یام مامان جان،شما برید.

    – حالا خوبه نمی خوای بری عروسی خانوم خانوما،نذری داریم نه عروسی!

    – می دونم،اومدم.

    جلوی آینه در حالی که به چهره ی رنگ باخته اش چشم دوخته بود،با لبخند به آرامی زمزمه کرد:

    – امروز بید از همیشه خوشگل تر باشم.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۳ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 13,791 views
    نظرات :

    نام رمان : در آغوش رویا

    نویسنده : مریم صمدی

     

    اسمان پر از ستاره بود.ستاره ها چشمک زنان در اسمان می درخشیدند .رقص انها و ماه بقدری جلوی دیدش را گرفته

    بود که متوجه حضور او نشد.اهسته زمزمه کرد: دلم برات تنگ می شه!

    صدای او را شنید مثل همیشه امیخته ای از طنز و نرمش در صدایش موج می زد.

    _من زود برمی گردم.خیلی زود.نه سال مثل برق و باد می گذره.

    قطره اشکی جلوی چشمش را گرفت.

    _تو می خوای بری ایتالیا.چند سال دور از من ! پس….پس من چه کارکنم ؟.

    _من برمی گردم .برای همیشه.تو منتظر می مونی .مگه نه؟

    نگاه قهرالودی به سویش کرد و موذیانه گفت : اگه بگم نه ، چی می گی؟

    پوزخند او را حس کردم. اون قدر اینجا می شینم که بگی اره ، مگه من چند تا شیدا دارم که بخوان بهم جواب منفی

    بدن؟

    سرش را به طرف دیگر چرخاند و گفت : اگه شیدا رو دوست داشتی ترکش نمی کردی.

    صدای او را شنید صدایش واقعا خوش اهنگ و گوش نواز بود.

    _مگه می خوام برای همیشه برم؟ فقط چند سال………

    نگذاشت بیشتر از ان ادامه بدهد.پرتوقع به نیمرخ مغرور و پرشکوه او نگاه کرد.چقدر جذاب و خواستنی بود.

    _جوری از چند سال حرف می زنی انگار فقط یکی دوروزه.

    نگاه او را چون همیشه با مهرو عطوفت دید.

    _شیدا… من فقط یکی دو روز دیگه ایرانم ، دوست داری که این چند روزه رو با ناراحتی و غصه سپری کنم؟این طور

    می خوای؟

    غمگین به اسمان زل زد.هیچ ابری در اسمان پیدا نبود.گفت : بدون تو …. اینجاخیلی سخته.

    زیر چشمی نگاهش کرد.او هم به اسمان خیره شده بود.صدایش را لحظاتی بعد ، پراز شورو هیجان شنید.

    _بیا همدیگه را فراموش کنیم.

    خیلی نرم گفت : من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم.

    انگار او هم به این نکته می اندیشید.

    _پس بیا هروقت دلتنگ هم شدیم ستاره ها رو نگاه کنیم.یه پیوند جاودانه بین ما و ستاره ها.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 9,094 views
    نظرات :

    نام رمان : آبی تر از آسمان

    نویسنده : شهلا کلانتری

     

    به نام مهربان هستی

    فصل اول

    تهران سال ۱۳۵۰

     فرهاد نگاهی به صورت لیلا انداخت.دستهایش درهم گره خورده بود.سعی می کرد جلوی عصبانیت خود را بگیرد گفت:

     ـ آخه تو که دختر خوبی هستی چرا لج می کنی؟مگر چه می شد که به این بابا واب بدهی وما را از دست این مردک خلاص کنی!

     این ها حرفهایی بود که مدارم در این چند روز داشت به لیلا خواهرزاده ی کوچکش می گفت.لیلا در جواب گفت:

     ـ آخه بابا به من چه ربطی دارد؟مگر من قرض بالا آوردم؟مگر من صبح تا شب توی این کافه ها…دارم با این وآن خوش وبش می کنم؟بریز وبپاش می کنم؟مگر من پول حیف ومیل می کنم؟به خدا دای خسته ام!اگه بخواهی سربه سرم بگذاری این جا نمی مانم راهم را می گیرم واز این جا می روم آن وقت تو ما مانی وقول هایی که به مادرم قبل از دفنش دادی.

     لیلا غزق فکر وخیال شد.فکر چند سال پیش که چه فاجعه ای رخ داده بود.او به آن سال برگشته بود.به آن دوران خوش.چه خانواده ی خوشبختی بودند اگر پدرش،مادرش وبرادرش زنده می ماندند.آن وقت او هم مانند بقیه خوش بود وزجر نمی کشید.با خود گفت:«کاش به شمال نمی رفتیم ما که هر سال می رفتیم کاش آن سال نمی رفتیم.»هر سال تابستان چند روزی را با خانواده به شمال می رفتند.کنار هم اقامت در کنار دریا و ویلاهای زیبا،تفریح وشنا،قایق سواری ودیدن موج های کوتاه وبلند ولذت بردن از این صحنه ها وبازی های دیگر با پدرام برادرش که چهار سال از لیلا بزرگتر بود وبه خاطر بزرگی همیشه هوای لیلا را داشت.لیلا هر وقت که ناراحت می شد سرش را بر روی سینه ی برادر می گذاشت ومی گریست ولی حالا برادری در کار نبود که حامی او در مشکلات باشد.پدری مهربان داشت که از هیچ چیز برای آن ها دریغ نمی کرد همیشه تکیه گاه خانواده بود.قبل از مسافرت آنها را به کله پزی برد وگفت:

     ـ بچه ها سیر بخورید که باید تا شمال غرغر نکنید.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 24,222 views
    نظرات :

    نام رمان: کافه پیانو

    نویسنده: فرهاد جعفری

    ورودی کافه

    هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را ، حالا هرچه که می خواهد باشد ؛پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام . یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم .یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها ،منزلت معنوی می دهد . از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی؛تصنعی بودن شان پیداست.

    پس بی هیچ تکلفی ؛ به تان می گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید . اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیز ها به هم می خورد و قبل از همه ، از خودم.

    از این که شش هفت سال آزگار است نتوانسته ام یک دست کت و شلوار تازه بخرم که وقتی می پوشمش،آنقدر به هم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم . وگرنه ؛ قدر و قیمت کت و شلوار به این قشنگی را ندانسته ام .

    و هیچ سالی توی همه ی این سال ها نبوده است که همیشه دو جفت کفش داشته باشم که یک جفت شان ؛واکس خورده و تمیز باشد.که وقتی پایم می کنم؛حس کنم باید قدم بزرگی بردارم و گرنه حق مطلب را درباره ی کفش به این قشنگی اُدا نکرده ام . وهیچ پیراهنی هم نداشته ام که وقتی دکمه هایش را یکی یکی روبه روی آینه می بندم ؛با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن هایی است که وقتی تنت می کنی ،بهت تکلیف می کند که زود باش ،بجنب .یک کاری بکن.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۹ دی, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 17,682 views
    نظرات :

    نام رمان: مهر و مهتاب

    نویسنده:‌ تکین حمزه لو

    به تسبیح ظریفی که در دستانم معطل مانده بود،خیره شدم. لبانم به گفتن هیچ ذکری باز نمی شد. آهسته سرم را بالا گرفتم و به دیوار کثیف نمازخانه زل زدم. به غیر از من،کسی آنجا نبود. انبوه مهرها،با عجله روی هم ریخته شده و رحل های قرآن هم،بسته و منتظر بودند. خوب به اطراف نگاه کردم،انگار همه چیز اینجا،منتظر بودند. دستم را روی موکت سبز بدرنگی که حالا پر از لکه های کثیف هم شده بود،گذاشتم. زیر لب آهسته گفتم:«خدایا،به بزرگی ات قَسَمَت می دم….»

    نمی دانستم خدا را برای چه قسم میدهم؟ چه می خواستم؟ دوباره دهانم را که خشک و گس شده بود،بستم. به سجده رفتم. پیشانی ام را روی مهر کوچک و شکسته ای که مقابلم بود،گذاشتم. سردِ سرد بود. گیج و مات بودم. هیچ حرفی نداشتم و ته قلبم می دانستم که خدا آنقدر دانا بزرگ است که نیازی به گفتن من ندارد،خودش می داند که چه فکر می کنم و چه می خواهم بگویم. نمی دانم چقدر در سجده مانده بودم،که صدایی مبهم از جا پراندم. صدا مثل دویدن یک عده بود. شاید هم کشیده شدن سریع چیزی روی زمین. هر چه بود صدایی هشدار دهنده بود. انگارفلج شده بودم. دست ها و پاهایم در اختیارم نبود. پایم خواب رفته بود و گزگز می کرد،با نزدیک شدن صدا،با عزمی راسخ بلند شدم. تسبیح سبز و دانه ریزم را محکم در مشتم فشار دادم. کیفم را که گوشه ای تکیه به دیوار داشت،برداشتم و با شتاب کفش هایم را به پا کردم. بعد،محکم در را به بیرون هل دادم،در با صدایی خشک باز شد و همه چیز جلوی چشمم جان گرفت. راهروی سفید بی انتها با چراغهای مهتابی و نیمکتهای سبز و کوتاهی که انسان را به آرامش دعوت می کرد. از انتهای سالن،صدا نزدیک می شد. تخت چرخداری بود که عده ای سفیدپوش،با عجله آن را به جلو هل می دادند،با دیدن تخت که از دور می آمد،پاهایم سست شد. درد عجیبی از پشتم شروع شد و به دستهایم دوید. یکی از پرستاران جلوتر دوید و دکمه آسانسور را با عجله و هراس فشار داد. چند بار پشت سرهم این کار را تکرار کرد. بعد،همزمان با باز شدن در آسانسور،تخت مقابلم قرار گرفت. یکی از پرستاران سرم پلاستیکی را با دستهایش بالا نگه داشته و سه نفر دیگر،تخت را هل می دادند. چشمانم انگار همه چیز را از پشت مه می دید. همه چیز تیره و تار شد،جز پیکر عزیزی که روی تخت دراز کشیده بود. نگاهش کردم،از شدت درد صورتش بهم پیچیده شده،ماسک اکسیژن مثل یاری جدایی ناپذیر به دماغ و دهانش چسبیده بود،دستانش به دو طرف آویزان شده بودند و از شدت تزریق جا به جا کبودی می زدند. سینۀ نحیفش با زحمت بالا و پایین می رفت. اما چشــمانش،چشـمان همیشه زیــبا و خندانش،ملتمسانه به من خیره مانده بودند. وقتی نگاهمان درهم گره خورد،انگار همه چیز متوقف شد. لحظه ای تمام سر و صداها پایان پذیرفت و من ماندم و او… زیر لب آهسته نام عزیزش را صدا کردم.

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۸ دی, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 9,268 views
    نظرات :

    نام رمان: یکتا

    نویسنده: سهیلا کریمی

    با صدای مادر و زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. چشم که باز کردم طبق معمول تابلوی سیاه قلمی که چند سال پیش کشیده و به دیوار مقابل نصب کرده بودم،اولین چیزی بود که میهمان نگاهم شد. طرح تابلوی سیاه قلم،نقش و نگاری درهم و برهم بود که اکثر بینندگان تنها یک نظر در موردش داشتند:”این تابلوی خط خطی را چهار،پنج سالگی کشیدی؟! از روی دیوار بَرش دار و یه تابلوی قشنگ جاش بذار!” اما خودم این تصویر به قول دیگران خط خطی ام.(عقیده ی این آدمهای کوته فکر هیچ وقت برام ارزش نداشته و نداره. تصویر به این قشنگی!)

     – یکتا،اگه بیدار نشی دیرت میشه ها.

     از رختخواب جدا شده و به روال هر روز،رو تختی را مرتب کردم. موهایم را برس کشیدم و با گل سری سیاه رنگ پشت سر جمع کردم. بعد مانند هر روز مقابل آینه ایستاده تا با خط چشم،سایه،ریمل،رژلب و رژگونه صورتم را نقاشی کنم. به قول نازنین این کار از نون شب برایم واجب تر بود.

     مانتو شلوار جینی به رنگ مشکی و شال حریری به همان رنگ پوشیده و از اتاق خارج شدم.

     – مامان،من دارم می رم.

     مادر از داخل آشپزخانه با نگاهی مهربان براندازم کرد و گفت:هنوز صبحونه نخوردی؟

     – میل ندارم،خدانگهدار.

     با تاسف سری تکان داد و با دلخوری زمزمه کرد:عین همیشه.

     بعد با صدای بلند تر ادامه داد:به سلامت،بعدازظهر زود برگرد!

    (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۴ دی, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 27,082 views
    نظرات :

    نام رمان : ردپای عشق

    نویسنده : سمیه بهارلو

    از شدت ناراحتی و عصبانیت کتاب را به گوشه ای پرت کرد .با خود زمزمه کرد ،” درست مثل سرنوشت من “.

    از جا برخاست و به آشپزخانه رفت . استکان را پر از چای کرد و دوباره به اتاق بازگشت و پشت میز نشست . استکان را روی میز گذاشت و با انگشتانش سطح خارجی آن را لمس کرد .به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت . زیر لب زمزمه کرد ” ای عشق خانمانسوز وجودم را سوزاندی و قلبم را …”.

    به اطرافش نگریست و نفس عمیقی کشید . انگشتانش را لای موهایش کشید و گفت :”خسته شدم بس که فکر کردم .”.

    چای سرد شده اش را یک نفس سر کشید . به سمت آشپزخانه رفت .استکان را روی کابینت گذاشت .بی حوصله مانتویش را پوشید و از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه شروع به قدم زدن کرد .چنان غرق در افکارش بود که متوجه اطرافش نبود .جرقه ی کوچکی در مغزش شعله ور شد قدمهایش را سریع تر کرد .جلوی در کرم رنگی ایستاد .نفس را در سینه حبس کرد و بعد از مکثی با احتیاط تکمه زنگ را فشرد .صدای دلنشین خانمی شنیده شد :

    کیه .

    پاسخ داد :

    سلام خانم رامشی . مریم جان تشریف دارن .

    خانم رامشی گفت :

    سلام عزیزم .بیا بالا .

    و تکمه آیفون را فشرد .در روی پاشنه چرخید .وارد شد .پله ها را پشت سر گذاشت .خانم رامشی با روی گشوده صورت جوانه را بوسید و گفت :

    خیلی خوش اومدی ..

    جوانه متین گفت :

    مزاحم شدم خانم رامشی ..

    خانم رامشی لپ جوانه را گرفت و گفت :

    این حرفا رو دیگه نزن .مریم توی اتاقشه .بفرما.الان منم میام . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۰ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    بازدید : 19,453 views
    نظرات :

    نام رمان : ساحل آرامش

    نویسنده : منیر مقدم

    پاهایم از فشار کفشها زق زق می کرد.همانطور که به روی صندلی نشسته بودم یک پایم را روی پای دیگر انداخته و کفشم را درآوردم.با نفس کشیدن پایم خود هم نفس عمیقی کشیدم.مامان دست به زانویش گرفت و بلند شد.خطاب به من گفت:

    – پاشو مادر.باید برای جمع و جور کردن این همه ریخت و پاش از یک جایی شروع کنیم.

    نالیدم و گفتم:

    – وای مامان جان تورو خدا امشبه رو ولم کن.من لااقل تا فردا صبح باید به این پاها استراحت بدم.الان داشتم فکر می کردم چطور تا اتاقم برسم.شما می گویید پاشم جمع و جور کنم!!

    – خوب حقته مادر.چقدر گفتمت این کفش ها به دردت نمی خوره گفتی الا بلا که همینا.من تعجبم تو چطوری از سر شب با همین کفشها اینقدر رقصیدی حالا به کار کردن که رسید نمی تونی!!

    از خرید کفش ها یادم آمد.مامان اصلا به این کفش ها راضی نبود ولی کلی قهر و ناز کردم تا بالاخره رضایتش را گرفتم قصدم این بود که قدم را از آن چه هست بلند تر نشان بدهم و بزرگتر به نظر برسم.

    عمو مصطفی که به صحبت های ما گوش می داد خندید و به مامان گفت:

    – اذیتش نکن زن داداش خسته شده.شما هم امشب کاری نکنید خیلی خسته اید.

    به روی عمو مصطفی خندیدم.مامان کوتاه نمی آمد.

    – نه بابا لااقل باید آشغالها را که جمع کنیم.

    و مشغول شد ولی من واقعا توان انجام هیچ کاری را نداشتم.عمو با نگاهی به سر تا پای من دوباره گفت:

    – ولی زن داداش ماشاالله بنفشه هم رو کاره.با رفتن بهنوش باید به فکر این یکی باشی.

    مامان با دلخوری جواب داد: (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۲ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت