خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 295
  • بازديد ديروز : 1931
  • افراد آنلاين : 2
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 2,504 views
    نظرات :

    حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

    گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

    گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

    گفت: دارم میمیرم

    گفتم: یعنی چی؟

    گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

    گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

    گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 1,979 views
    نظرات :

    پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
    بالاخره پرسید :
    – ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
    پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
    – درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
    می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
    پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

    – اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,298 views
    نظرات :

    استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟

    شاگردان جواب دادند ۵۰ گرم ، استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟

    شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد، استاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟

    یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.

    حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 2,692 views
    نظرات :

    هر اتفاقی بیفتد به نفع ماست

    توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور، ولی عاقل بود یک روز برای پادشاه انگشتری به عنوان هدیه آوردند    ولی روی نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود. شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟ فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید. شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد؟ همه وزیران را صدا زد وگفت: وزیران من، هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید. وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند، ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد. دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاورند وزیران هم رفتند و آوردند. شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت