خوراک را همیشه همراه داشته باشید




بازدید : 12,713 views
نظرات :

نام رمان: چشم هایی به رنگ عسل

نویسنده : زهره کلهر

 

پلکهایم را بسختی روی هم فشردم و با عصبانیت ، سعی کردم که بخوابم .دقایق کند و کشدار می گذرند ، سرم به اندازه چند کیلو سنگین شده است! این بی خوابی های شبانه، گاهی گریبانم را می گیرد و بشدت کلافه ام می کند .پلکهای متورمم را به زحمت می گشایم و بساعتی که روی میز کنار تخت قرار دارد، نگاه می کنم.آه از نهادم بلند میشود ! دو و سی و پنج دقیقه بامداد را نشان می دهد و این به آن معناست که تلاش نفسگیر من برای خوابیدن ، بی نتیجه مانده است!

چاره ای نداشتم، بدن خسته ام را تکانی دادم و از روی میز، بسته قرصی را برداشته و یکی از آنها را از جلد خارج می کنم و با جرعه ای آب ، به زحمت می بلعم . دستی به چشمهای ملتهبم می کشم .صدای نفسهای آرام و منظمی که از کنارم به گوش می رسد ، باعث میشود که با بی حالی غلتی بزنم و به موجودی که در کنارم آرمیده است ، نگاه کنم .دستم را تکیه گاه سر قرار می دهم و به صورت معصومش که زیر تابش اشعه های چراغ،زیباتر به نظر می رسد، خیره میشوم .خدایا! چقدر این موجود پاک و دوست داشتنی برایم عزیز است صورتم را نزدیکش می برم، هرم نفسهای گرم و پر از آرامشش،پوستم را نوازش میکند و موی رها شده ام را به بازی می گیرد .با خود فکر می کنم:((اگر لحظه ای او را نداشته باشم حتما از غصه خواهم مرد!)) اخمی که از این پندار در ابروهایم گره خورده،خیلی زود با بررسی اجزای صورتش ، تبدیل به لبخند عاشقانه ای میشود. (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۱۲ دی, ۱۳۹۳ - توسط :

بازدید : 6,813 views
نظرات :

نام رمان : جای خالی دستانت

نویسنده : زهره فصل بهار

 

طبق معمول دیدم کتابخونه ام قاطی پاتی شده با عصبانیت از اتاق بیرون امدم بقیه توی هال نشسته بودن:

ای بابا صد بار گفتم به وسایل من دست نزن …یا اگرم دست می زنی بقیه چیزا رو بهم نریز فرهاد از جاش بلند شد :

بس کن…چقدر مثل این ادمایه وسواسی دنبال یه ایراد تو اتاقت می گردی تا بندازی گردن من بیچاره؟؟

بینم تو بلد نیستی اجازه بگیری؟؟ نمیتونی سر خود کاری نکنی؟؟حالا اگه من جای تو بودم جیفت درومده بود و داد و بیداد راه مینداختی ها!!

حالا نه اینکه تو خیلی مراعات می کنی و اصلا شلوغش نکردی..

بابا میون حرفمون پرید و تقریبا با صدای بلندی گفت :تمومش کنید…بچه که نیستین سر هر چی بهم گیر میدین ای بابا روز به روز اخلاقتون گند تر می ش اخه این چه وضعشه؟؟

طبق معمول طرف فرهاد و گرفت :حالا مگه چی میشه ۲ تا دونه از کتابات رو برداره؟خورده که نمیشه.

مامان ساکت بود ولی عصبی چون از صبح دوباره میگرنش عود کرده بود و کلافه بود از چشماش مشخص بود که حال خوبی نداره فقط نگاهمون می کرد لابد افسوس می خورد که چرا دختر و پسرش هنوز عین بچه های ۳، ۴ ساله رفتار میکنن؟

اینطور دعوا ها توی خونه ما عادی بود بالاخره هر شب باید یکی با اون یکی دعواش می شد.حالا یه شبم که مامان و بابا اروم بودن منو فرهاد بهم پیله کرده بودیم.

مثل همیشه مجبور بودم به خاطر داوری اشتباه بابا به اتاقم برگردم.

گاهی اوقات فکر می کردم که چرا نمی شه حتی یه شب هم شده ما عین یه خانواده دور هم جمع باشیم چرا نمی شه من و فرهاد کمی با هم صمیمی بشیم.کی قراره این مسخره بازی ها تموم بشه…یعنی واقعا بقیه هم همین طوری زندگی می کنن یا فقط ما هستیم که دور از ادمیزادیم؟؟ (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲ دی, ۱۳۹۳ - توسط :

بازدید : 11,322 views
نظرات :

نام رمان : آهنگ دیدار

نویسنده : صدیقه احمدی

 

ونوس با دلواپسی به کامیار گفت :اگه پدرت منو نپسندید من دیوونه میشم.
کامیار به چشمان کمرنگ او که مژه های یکدست سیاه آنها را احاطه کرده بود نگاه عمیق و مهربانی دوخت و گفت:حتی اگه پدرم مشکل پسند ترین آدم روی دنیا باشه هیچ ایرادی نمیتونه بتو بگیره.تو خوشگل ترین دختر دنیایی.
-آخه فقط خوشگلی که مهم نیست.
-درسخون و زرنگ هم هستی مهربان خنده رو روشنفکر تک فرزند و خونواده دار تو همه معیارهای ذهن بابارو داری.
ونوس هنوز دلواپس و نگران بود با دلهره پرسید:حالا اومدیم و بابات منو قبول نکرد تو از من میگذری؟
-معلومه که نه نگران نباش عزیزم!من اینقدر تعریفت رو پیش خونواده م کرده ام که دیدگاهشون مثبت مثبته به علاوه اونها روشنفکرن ممکنه عیب و ایرادی بگیرن ولی عاقبت حق انتخاب و تصمیم گیری رو به من میدن.
دل ونوس همچنان گرفته بود گفت:همه ش بخاطر عشق واسه اینکه نمیتونم از سر اولین عشقم بگذرم.
-منم همینطور عزیزم.ما با هم عهد بسته ایم که با کمک هم همه موانع و مشکلات رو از سر راهمون برداریم مطمئن باش پیروزیم.
ونوس آدرس مطب پدر کامیار را یادداشت کرد که ساعت ۶ بعدازظهر به حضور پدر شوهر آینده اش برسد و برای اولین بار به او معرفی شود اما همینکه از کامیار دور شد دلهره و اضطراب به حلقومش رسید و دریافت که بتنهایی از عهده چنین ملاقاتی بر نمی آید به کامیار تلفن کرد و گفت:کامی جون!من نمیتونم.
-چی رو نمیتونی؟
-من تنها نمیتونم برم پیش بابات تو هم باید باشی ساعت یه ربع به ۶ زیر تابلوی مطب منتظرتم. (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۳۰ شهریور, ۱۳۹۳ - توسط :

بازدید : 19,980 views
نظرات :

نام رمان : حسرت

نویسنده : رقیه مستمع


 

همگی این مثل قدیمی را بارها شنیدیم که: “جوانی کجایی که یادت بخیر” ولی من هر وقت به یاد جوانی هام میافتم تنم به لرزه در میآید و اعصابم بهم میریزه.

چه جوانی!

که یاد آوری آن باعث تجدید خاطرات تلخی میشه ….

 سیزده سالم بود که خودم را به عنوان یک زن شناختم.

سیزده همانطور که همه گفته اند نحس است نحس… مادرم تا آن زمان زن خیلی خوبی بود ولی افکار قدیمی رهاش نمیکرد وقتی فهمید بالغ شدم حسابی کتکم زد.

من هم کتک خوردم ولی به چه گناهی نمیدانم!

به گناه بزرگ شدن سینه هام سال قبل کتک خورده بودم و فاجعه ای که رخ داده بود مسبب کتک امسال شد.

به هر حال بزرگ شده بودم.

دوم راهنمایی را تمام کرده بودم و مثل بقیه دخترهای هم سن و سالم قد کشیده و جولان میدادم.

البته دور از چشم پدر و مادرم. (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲۲ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

بازدید : 15,814 views
نظرات :

نام رمان : دوباره عشق

نویسنده : فاطمه صالحی

                                   

سوز سردی می وزید و برف همه جا را سفید پوش کرده بود. شنلی که به دوش داشتم را سخت به دور خود جمع کردم. جوراب به پا نداشتم و نوک انگشتانم مورمور می شد. پنجه پاهایم را در دمپائی پلاستیکی که به پا داشتم جمع کردم. و به اولین نیمکتی که رسیدم برف ها را کنار زدم و نشستم .

چند کلاغ و گشنجشک لابه لای برف ها در حال پیدا کردن دانه بودند بیسکوئیتی که داخل جیبم داشتم را از جیب خارج کردم و میان مشتم خرد کردم و ریختم روی برف ها، مدتی نگذشت که تمام گنجشک ها دور بیسکویتیت ها حلقه زدند . نگاهی به نمای ساختمان بیمارستان انداختم و به پنجره اتاقم خیره شدم.

حال و هوای نگاهم بارانی شد و بعد نگاهم معطوف در خروجی بیمارستان شد لرزشی در وجودم بر اثر سرما به وجود آمد. سردم بود ولی دلم نمی خواست یه داخل بخش برگردم بعد از مدت ها اجازه گرفته بودم تا دقایقی را بیرون از بخش و در محوطه ی سبز بیرون بگذرانم. آهی کشیدم چقدر دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شوم و از جو خسته کننده و ملال آور بیمارستان خلاص شوم. چند دقیقه بعد صدای گام هائی مردانه را روی سنگ فرش پوشیده از برف را شنیدم و بعد صدای آشنا و نوازشی بر گونه ام.

شقایق خانم زده بیرون

 به عقب برگشتم و چهره ی علی را دیدم که با شاخه گلی مریم گونه ام را نوازش می داد. لبخندی زدم و با بغض گفتم:

بالاخره آمدی؟ دلم حسابی هوایت رو کرده بود.

علی خندید و ابروان سیاه و پرپشتش را به بالا داد و گفت : نوچ!

باور نمی کنی ؟

آمد و کنارم روی نیمکت نشست و گفت: نه گریه کن تا باور کنم

بی اختیار و نه از اجبار اشک پهنای صورتم را گرفت علی با صدای بلند خندید و گفت :

لوس نشو،شوخی کردم. امروز حالت چطور؟ (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۱۵ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

بازدید : 12,379 views
نظرات :

نام رمان : طلا

نویسنده : لادن نابغ بختیاری

در یکی از روزهای دلپذیر اواخر ماه بهار بعد از سالها وارد فرودگاه مهرآباد شدم. همسفرانم مانند پرندگانی که در قفس را به به رویشان گشوده باشند با هم به طرف راه خروجی هجوم برده و حتی نمی خواستند یک لحظه فرصت را از دست بدهند. نه انگار که همه ما بیشتر از پنج ساعت درون همان پرنده غول پیکر آهنین آرام سر جایمان نشسته و حالا هم می شد چند دقیقه دیگر تحمل کرده و ازدحام نکنیم!

همراه خیل جمعیت خود را در صف کنترل گذرنامه و بعد در سالن آشنای فرودگاه یافتم دیدن چهره دلپذیر و عزیز منتظران برایم شادی آفرین و هیجان انگیز بود و برای رسیدن به آن سوی در خروجی گمرک راستی پر درآورده بودم.

اوایل ورود به منزل ما غالبا پر از بستان نزدیک بود که با دست و دلبازی خانه را غرق گل و شیرینی و خود مرا شاد و شرمنده کرده بودند. تب آمدن ها فروکش و این بار نوبت بازدید شد که آنرا هم اقوام سرسری برگزار نکردند و با گشودن سفره های رنگین و خبر کردن سایر خویشان رونق و صفائی در جمع به راه انداختند. به این ترتیب موفق به دیدار مکرر آنها شدم دیون دوباره افراد خانواده و اشخاص جدیدی مثل عروس دائی با داماد خاله و بچه های سه چهار ساله که هزار ماشااله کم هم نبودند برایم بهشتی وصف نکردنی بود.

بالاخره پس از مدتی هیجان درون فامیلی آرام شد و من سراغ دوستانم را گرفتم بعد از جندین تلفن به آنها قرار شد به بقیه هم خبر داده و قراری برای دیدار در منزل ما بگذاریم که چهارشنبه آینده را تعیین کردند. خیلی از دوستان آمدند. بنا بود مدتی در تهران باشم. بهتر دیدم یکروز در هفته را با توافق تعیین کنند که بعدازظهر دو سه ساعتی را با پذیرایی ساده چای و شیرینی و هربار منزل یکی از دوستان دور هم باشیم. پذیرایی ساده از آن جهت عنوان شد که ریخت و پاش و دوندگی قبل و بعد از مجلس وعده ملاقات های آینده را بهم نریزد. بار اول منزل خانم جلالی پنج شش نفر بیشتر نبودیم جلسه بعدی ده نفر شدیم همه از نوغ غیر تشریفاتی دیدارها استقبال کردند و بار سوم به پانزده نفر رسید. رفقا می دانستند و یا متوجه شده بودند که منظور از تجمع دوستان دیرین به رخ کشیدن قدرت مالی صاحبخانه ها نبوده و هدف، تجدید خاطره ها و رابطه های مشترک گذشته است و بهمین جهت این دور هم جمع شدن ها تا آخر که من در تهران بودم دوام آورد.

یادم می آید خارج از این محدوده بی ریای دوستان، بعنوان عصرانه جایی دعوت شدم که داستان چای و قهوه و سرمیزی به اسم عصرانه انجامید که رنگین تر و پرزحمت تر از یک شام مفصل بود. روی میز بزرگ نهارخوری مملو از انواع و اقسام خوراکیها و غذاها مثل شامی و. کوکو و مرغ سرد و کشک بادمجان و سالاد الویه و سالاد فصل و حتی سبزی خوردن و پنیر و گردو بود. علاوه بر اینها آنطرف روی میز گرد دیگری ده ها بشقاب و پیاله و قاشق و بستنی و ژله و کمپوت و پلمبیر رویهم انباشه بودند. (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

بازدید : 14,054 views
نظرات :

نام رمان : بهار

نویسنده : فاطمه زاهدی

خدا جون! خدای مهربون! خدایی که از راز دلِ همه خبر داری! خدایی که به ما قلبی دادی که گنجینۀ مهر و محبته! خدایی که عشق رو در وجود ما به ودیعه گذاشتی!خدایی که از روح خودت در ما دمیدی تا جسم خاکی ما به حرکت در بیاد و عشق رو چاشنی زندگی کردی تا ما آدما انگیزۀ زنده بودن داشته باشیم! خدایی ک ما رو دوست داری! کاری کن عقیدۀ پدر و مادرم عوض بشه و با عشق من و شهریار مخلفت نکنن. خداجون، می دونی که من شهریارو چقدر دوست دارم و اون هم منو چقدر دوست داره. عشق ما، یه عشق پاکه و خودت می دونی که آرزوی ما دو نفر ازدواجی از سَرِ عشقه، نه هوسی گناه آلود. خدا جون به ما کمک کن به وصال هم برسیم… ازت خواهش می کنم!
بهار، دختر سفید روی ابرو کمانی با چشمانی سیاه به رنگ شب یلدا، پس از زمزمۀ این کلمات، از حرم امامزاده صالح بیرون آمد، و در حالی که هنوز نشئۀ راز و نیاز با خدا بود، کتابهایی را که در دست چپ داشت، به دست راست خود داد و از میدان تجریش به سمت خیابان شریعتی به راه افتاد. برای رفتن به خانه باید سوار تاکسی می شد؛ اما هوس کرده بود پیاده برود و در خیال خود، با یاد شهریار، حالی بکند.
اواخر مهرماه بود، هوای ابری گویا هوس باریدن داشت؛ ولی دِل دِل می کرد.
خنکای هوا لذت بخش بود و بهار با خود می گفت، جون می ده برای پیاده روی ؛ اما با شهریار. طبق معمول، میدان تجریش و خیابانها غلغله بود؛ اما بهار کسی را نمی دید. راه رفتنش به نوعی پرواز شبیه بود. فکر کردن به شهریار گویا سبب دفع جاذبۀ زمین و سبکباری او شده بود. حتی صدای خش خش خرد شدن برگهای خشک را در زیر پایش نمی شنید.خیال شهریار بر همۀ حس هایش غالب بود.
همچنان که آرام گام بر می داشت، روزهای اول آشنایی با شهریار، همسایۀ رو به رویی، بر پرده ذهنش نقش بسته بود و مانند فیلم سینما از برابر چشمانش عبور می کرد. اولین نگاه شهریار را به یاد آورد که از لای پردۀ اتاقش رد شده، از درز پردۀ نیمه باز اتاق خودش عبور کرده و به او دوخته شده بود؛ و همان یک نگاه بس بود. بهار در آن نگاه هیچ نشانه ای از ناپاکی ندیده بود؛ برای همین هم به دلش نشست. روز بعد از آن را به یاد آورد که شهریار، سر خیابان اصلی، با جسارت هر چه بیشتر، به او سلام کرده و خواستار چند کلام حرف زدن شده بود.
راستی که خر بودم! حتی جواب سلامش رو هم ندادم. بیچاره خیلی حالش گرفته شد؛ اما خوشم اومد که جا نزد. (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

بازدید : 11,884 views
نظرات : ۱

نام رمان : جادوی عشق

نویسنده : زینت حسنی

                                                                                               

                                                                                                                                                

راننده تاکسی بودن ملاحظه رادیو را زیادتر کرد.چنان تهییج شده بود که بی توجه به مقررات میراند.همه حواسش گوش شده بود و گوشش تماما در اختیار گوینده رادیو !

بی اعتنا به حرکت مسافران خسته که التماس گونه و با گردنی کج دست تکان میدادند با نفس حبس شده در انتظار نتیجه بود که صدای انفجار گوینده رادیو فضای کوچک و محدود تاکسی را شکافت: تمام شد بازی با پیروزی ما تمام شد.

با شنیدن فریاد گونه رادیو راننده تاکسی هم فریادی کشید و محکم ولی دوستانه به شانه پسر جوانی که از شعف زیاد هورا میکشید زد و گفت:آقا تبریک! بالاخره تموم شد! ایران رفت واسه جام جهانی !بالاخره بعد از ۲۰ سال لیاقتمون ثابت شد.

مخاطب جوان او مشعوف از افتخاری که نصیبشان گشته بود با ذوقی وصف ناپذیر در تایید گفته های او گفت:اره اینبار دیدن بازیای جام جهانی خیلی کیف داره!

راننده با لحنی جدی تر پس از نیم نگاهی به زنی که در صندلی عقب نشسته بود گفت:ایرانی جماعت لیاقت همه کاری رو داره ولی افسوس که…و متعاقب آن سری تکان داد و بعد به یکابره و با شتاب جهت همساز شدن با سایر رانندگان پس از روشن کردن همه چراغها دستش را روی بوق گذاشت و ممتد و بدون وقفه شروع کرد به بوق زدن.

زنی که در صندلی عقب نشسته بود بدون ذره ای واکنش به شادی و هیجان او گفت:لطفا نگه دارید!

راننده از آیینه نگاهی به او انداخت و با خنده ای که تمام صورتش را پوشانده بود گفت:تا انقلاب چیزی نمونده ها!

زن جدی و با لحنی تقریبا خشک گفت:پیاده برم زودتر میرسم.و دستش را پیش برد تا کرایه را بپردازد.

قابل نداره نمیگیرم.این شیرینی این برده!

زن تشکری کرد و پیاده شد.خیابنها و پیاده رو ها غلغله بود و ازدحام جمعیت باور نکردنی. (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۱ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

بازدید : 32,238 views
نظرات :

نام رمان : پیمان قلب ها

نویسنده : خدیجه سیفی


 

کوهی از غم روی دلش سنگینی می کرد .حرفها و نگاهای دو پسر مزاحم کمی آنطرفتر ایستاده بودند بیشتر آزارش می داد

-نیگاش کن.لامصب چه چشایی داره.چشاش به بزرگی آهو

-مژه هاشو بگو اگه سرو وضعش این جوری نبود می گفتم تازه از آرایشگاه دراومده.قیافش شبیه سیندرلاست

ولی سر وضعش بیشتر شبیه به اونهایی که پشت چراغ قرمز اسپند دود می کنند می خوره

-اگه جنگ بود می گفتیم از جنگ برگشته اند .سرو وضعشون اصلا به قیافه شون نمی خوره-از کی اینجا نشسته اند-دو ساعتی می شه که اینجان.انگار منتظر کسی هستند ولی خداییش

خدا وقتی حوصله داشته این دختره رو خلق کرده .چه هیکلی چه لب و دهنی . اگه مادره اونجا نبود می رفتم شماره تلفنم رو بهش می دادم .-مادره که انگار توی این دنیا نیست.اصلا متوجه ما نیست.از همین جا شماره رو براش پرت کن

غزل کلافه شده بود.از جایش بلند شد.پشتش را به آنها کرد وشروع کرد به صحبت با مینا که با مورچه ها ور می رفت و سعی کرد خودش را با خواهرکوچکش سرگرم کند.

رنگ مادر مثل گچ سفید شده بود.سرش را روی دیوار گذاشته و به نقطه ی نا معلومی خیره شده بودو هیچیک از حرفهای پسرها را نمی شنید.آنها دست بردار نبودند ومرتب برای غزاله سوت می زدند.غزاله درمانده شده بودو نمی دانست چه کند که از شر این دو ولگرد رها شود

در همین موقع قامت رشید پدر از سر کوچه نمایان شد.با دیدن پدر لبخندی حاکی از رضایت بر لبان غزاله نقش بست .تا جایی که یادش می آمد پدرش همیشه برایش مایه ی افتخار و سربلندی بود. (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۲۲ فروردین, ۱۳۹۳ - توسط :

بازدید : 22,041 views
نظرات :

نام رمان : آبی تر از عشق

نویسنده : پروانه شیخلو


 

مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟

همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر….

مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟

با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست…هست؟ (ادامه…)

ارسال شده در تاریخ ۱۷ فروردین, ۱۳۹۳ - توسط :

قسمت تبليغات بالا

متن تبلیغات


ابربرچسب
اطلاعات سایت