خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 94
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 4
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 2,611 views

    نام رمان : کولی

    نویسنده : مژگان مظفری

    پرتو نور از گوشه یکی از پرده های ماهوتی ، به درون اتاق رخنه کرد سیلوانا با نشاطی فراوان ، پاهایش را از تخت به زیر اورد و صندل های راحتی را که کنار تخت خوابش بود به پا کرد. ناخودگاه به سوی پنجره کشیده شد و به بیرون چشم دوخت.به قدری برف در کوچه و خیابان جمع شده بود که چشم را خیره می کرد ، مخصوصا که با تابش خورشید ، سفیدی برف ، بیشتر به چشم می امد. پرده را انداخت و جلو میز ارایش صورتی رنگ و لوکس خود ایستاد.از بس خوابیده بود چشم هایش پف کرده و خواب الود به نظر می امد.برس را برداشت و بی حوصله به موهای خوش حالتش کشید.به تصویر خود در اینه شکلکی در اورد و با همان لباس خوابش از اتاق خارج شد.از دم در اتاق مادرش الهه را می دید ، که مشغول تهیه ی نهار بود. به او نزدیک شد و گفت :

    – صبح بخیر مامان فداکار!

    الهه ملاقه به دست ، به سویش چرخید و با لبخند گفت :

    – چه عجب ،تنبل خانوم بیدار شدی!

    سیلوانا روی صندلی نشست.موهای جلو صورتش را با تکان سر کنار زد و گفت:

    – تازه زود بیدار شدم ریا، یه امروز و صدقه سری برف تعطیل شدم ، اونم شما نزلشتین بخوابم.

    الهه تند تند غذا را به هم زد.چینی به پیشانیش انداخت و گفت :

    -مگه من بیدارت کردم غر غرو ! حالا خوبه که خودت بیدار شدی.

    – نه ولی هی دارین متلک بارم می کنین…مامان!

    -جانم !

    -امروز بریم « ابعلی » ؟

    الهه از اجاق گاز فاصله گرفت ، دستکش هایش را در اورد و گفت :

    -نه عزیزم.خودت بهتر می دونی که من امروز یه عالمه کار دارم.انگار فراموش کردی امشب تولد سروشه !

    سیلوانا با اخم در حالی که سعی می کرد جلو عصبانیتش را بگیرد ، گفت :

    همش سروش ، سروش!پس ما چی ، ما ادم نیستیم ؟ انگار سروش خیلی تحفه س .

    الهه لبش را گزید و گفت :

    -عزیزم ! خوب نیست در مورد برادرت این طور حرف بزنی.

    سیلوانا به حالت قهر صورتش را برگرداند و گفت :

    -وا…!مگه چی گفتم مامان خانوم؟شما فقط بلدی طرف سروش رو بگیری ، حالا اگه تولد من بود و سروش از شما می خواست جایی اونو ببرید یه لحظه مکث تو کارتون نبود .

    -اشتباه فکر می کنی عزیزم ، معلومه امروز صبح از دنده ی چپ پا شدی ریا، که این قدر بداخلاقی می کنی.

    -واسه این که شما حاله ادمو میگیرین.دوست داشتم تو این هوای « مشتی » بریم ابعلی حال کنیم ، نه عین عقب مونده ها بشینیم تو خونه و هی زل بزنیم به پنجره.

    الهه متعجب از طرز حرف زدن او گفت:

    -« مشتی » یعنی چی دخترم؟« حال کنیم » یعنی چی؟ صد دفعه بهت گفتم با این لحن صحبت نکن ، شایسته ی یه دختر خانوم نیست ، که از این کلمه های لاتی به کار ببره.یه امروز دندون رو جیگر بزار فردا میبرمت.حالا پاشو یه ابی به صورتت بزنبلکه سرحال شی، تا برگردی صبحونه رو برات حاضر می کنم.

    بارفتن او از اشپزخانه الهه به ادامه کارش پرداخت ، اما تمام فکر و حواسش پی ته تغاری اش سیلوانا بود.با این که ناخواسته حامله شده بود ، اما عزیز تر از بچه های دیگرش بود . خودو شوهرش علاقه عجیبی به او داشتند ، البته همیشه سعی می کردن این علاقه رو بروز ندهند ، که مبادا بچه های دیگرشان ناراحت شوند.

    سیلوانا بر خلاف بچه های دیگر خانواده ، « خود رای » و « قلدر » بود ، خیلی کم به حرف پدر و مادرش توجه میکرد ، زیاد هم اهل درس و کتاب نبود ، هر سال موقع گرفتن کارنامه یک خروار تجدیدی می اور . هر چه را که میخواست سعی می کرد به دست بیاورد و اغلب به خواسته هایش می رسید و این موضوع الهه را نگران می کرد.

    با امدن مجدد او به اشپزخانه الهه لیوان شیر را برایش روی میز گذاشت و گفت :

    -خدا مرگم بده!از بس گرسنه موندی رنگ ادمیزاد نداری.

    سیلوانا با خنده جواب داد:

    -یه جوری نگام میکنی انگار که جن دیدی.

    -صد رحمت به جن !

    -مامان…!به جای این که از من تعریف کنی روم عیب می زاری!وقتی می خورم می گی کم بخور وقتی نمی خورم می گی عین جن شدی.

    الهه از صورت اخم الود او خنده اش گرفت اما خودش را کنترل کرد و گفت :

    -من نگفتم مثل جن شدی.گفتم رنگ و روت پریده.ربطی هم به خوردن نداره.دوباره فشارت اومده پایین. از بس لواشک و تمبرهندی می خوری این جور شدی.

    سیلوانا لیوان شیر را بی میل به دست گرفت و با دلخوری گفت :

    -فقط شیر خالی بخورم؟

    الهه با اشاره به بیسکوییت و خرمای روی میز گفت :

    -می تونی با بیکوییت یا خرما بخوری.

    سیلوانا خودش را لوس کرد و با عشوه گفت :

    -حالا نمی شد به جای شیر بوگندو ، دوتا تخم مرغ نیمرو می کردین؟

    -شکمو خانوم!اگه جلو خوردنتو نگیری میشی مثل توپ قلقلی.

    -وا…!هر کی ندونه فکر می کنه من خیلی چاقم!

    قسمت ۲

    -حالا نمی شد به جای شیر بوگندو ، دوتا تخم مرغ نیمرو می کردین؟

    -شکمو خانوم!اگه جلو خوردنتو نگیری میشی مثل توپ قلقلی.

    -وا…!هر کی ندونه فکر می کنه من خیلی چاقم!

    سیلوانا سر پا ایستاد و مادرش را مجبور کرد به او نگاه کند در حالی که با دست به اندامش اشاره می کرد ، گفت:

    -من به این خوش هیکلی محاله توپ قلقلی بشم.

    الهه با حظ به پاهای تپل و خوش خراش او که از زیر لباس خواب خودنمایی می کرد نگاهی انداخت و گفت:

    -اگه جلو شکمتو نگیری از توپ قلقلی هم بدتر میشی.

    صدای قرچ قرچ بیسکوییت او را اذیت کرد و گفت :

    -از بس خشک و سخته ببین موقع جویدن چه صدایی داره…ما رو که ابعلی نبردی حداقل بریم بیرون دوری بزنیم ، من اگه خونه بمونم دق می کنم.

    – عزیزم!توی این برف کجا بریم ؟ بشین تو اتاقت به درسات برس.

    -امروز محاله کتابو باز کنم.راستی برای سروش کادو چی بخرم؟

    الهه در حین خلال کردن سیب زمینی گفت :

    -من به جای تو براش کاپشن گرفتم.

    -اوه!چقدر تحویلش گرفتید.

    -تو که حسود نبودی!انگار در می زنن برو درو باز کن.

    -کیه این موقع روز؟

    -حتما ستایشه.گفتم زودتر بیاد که تو کارا کمک کنه.

    با امدن ستایش ، دختر بزرگ خانواده و بچه های پر سرو صدایش سارینا و سانیار ؛ سیلوانا بهانه به دست اورد که خانه نماند و در اعتراض به مادرش گفت :

    -شما که تنها نیستین ؛ نوه های خوشگل و دسته گلت پیش شما هستن تازه اجی خانومم تو کارا کمک حالتونه.غیر از خاله عهدیه و دایی اینا که دیگع مهمونی نداریم.

    الهه کاهو های شسته شده را روی تخته گذاشت و در حالی که با مهارت خرد می کرد گفت :

    -من برای کار خونه که نگفتم ؛ خودم می دونم که هیچ کاری از تو برنمیاد.نمی خوام تو این برف بیرون بری.

    ستایش گوجه های شسته شده را توی ظرف کاهو گذاشت و گفت :

    -چی کارش داری مامان ؟ بزار بره با دوستاش خوش باشه ، فردا پس فردا اینم مث من سرش بره تو زندگی دیگه هوس نمیکنه توی برف بره هواخوری.تا سرش گرم شوهر و بچه نشده بذارید خوشی هاشو بکنه.

    سیلوانا صورت خواهرش را بوسید و گفت :

    -الهی فدای خواهر خوشگل و عاقلم بشم که خوب منو درک می کنه.

    الهه دست از خرد کردن کاهو برداشت و کاهو های خرد شده را مرتب توی ظرف مخصوص ریخت و گفت :

    -من که با بیرون رفتنش مشکلی ندارم ، حوصله جیغ و دادای سروش رو ندارم.

    ستایش به هرکدام از بچه هایش یک برک کاهو تازه داد و گفت :

    -سروش غلط کرده . بدت نیاد مامان خیلی به این پسره رو دادی.چرا بهش اجازه میدی برای سیلوانا تصمیم بگیره؟سیلوانا تو سنیه که میتونه از خودش نگه داری کنه.هر چیزی حدی داره.سروش دیگه با این تعصب خشکش شورشو رو دراورده.مطمئنم فردا توی زندگی خودش از این خبرا نیست. در افشانیش برای سیلوانای طفلکه.

    او که از پشتیبانی خواهرش دلگرم شده بود با خوشحالی گفت :

    -میبینی مامان !صدای ستایش هم دراومده.

    الهه گوجه های خرد شده را نیز به ظزف سالاد اضافه کرد و گفت :

    -خوبه خوبه نمی خواد تو شیر بشی.

    سیلوانا شکلاتی را که سارینا به او داد ، باز کرد بلافاصله ان را به دهان گذاشت ، زر ورقش را مچاله کرد و روی میز انداخت و گفت :

    -مامان خانوم!ما موشم نیستیم چه برسه به شیر.

    الهه دست از خرد کردن خیار کشید و گفت :

    -برو فقط تا ظهر نشده برگرد. در ضمن تنهام نمی ری.زنگ بزن با تارا برو.

    سیلوانا از پشت میز اشپزخانه بلند شد و صورت مادرش را بوسید و گفت :

    -ما در بست در باز در نیمه باز خلاصه همه جوره مخلص و چاکر شما هستیم الهه خانوم!

    قسمت ۳

    ستایش خندید و گفت :

    -برو ایشا ا.. بهت خوش بگذره فقط سعی کن بیرون از خونه این طوری حرف نزنی.

    سیلوانا چشم بلندی گفت و سریع به اتاقش رفت.نگاهی به اتاق نا مرتب و بهم ریخته اس انداخت.شانه هایش را با بی قیدی بالا انداخت و با خود گفت :« برگردم تا قبل از اومدن مهمونا همه رو جمع می کنم کار نیم ساعتع » در کمد لباسش را گشود پالتو ، شال گردن ، دستکش ، کلاه و جوراب پشمی را برداشت.قبل از پوشیدن با تارا تماس گرفت و موافقت او را گرفت.

    سیلوانا و تارا هر دو در یک رده سنی بودند و صمیمیتی که بین انها بود از صمیمیت دو خواهر هم بیشتر بود.منزل انها درست روبه روی هم واقع شده بود.از در اپارتمان که خارج شدند تارا گفت:

    -به جای پارک بریم خونه پدربزرگم.اونجا راحت می تونیم برف بازی کنیم کسی هم ما رو نمی بینه ، تازه می تونیم بعد از نهار برگردیم ومطمئنم توی این هوا ، مادربزرگ اش بار گذاشته.

    سیلوانا گلوله برفی که توی دستش بود به سویی پرتاب کرد و گفت :

    -می ترسم صدای سروش در بیاد.

    -مطمئن باش خوشحالم میشه.سروش پسر منطقی و با درکیه.بهتر از اینه که توی پارک بازی کنیم.رسیدیم ، به مامانت زنگ بزن که نگران نشه.

    -مامان برای اونجا حرفی نداره.مخصوصا که پسر مجرد توی اون خونه نیست.

    تارا با لبخند گفت :

    -اتفاقا امروز هست.پسر عموم از کرج اومده.

    -همون پسر « ببوه » ؟

    -دیوونه!کجای اون بیچاره ببوه ؟ خیلی هم پسر خوب و اقاییه.

    -ماشاا.. به چشم تو همه ی پسرای عالم خوب و اقا هستند.می خوای تورش کنم؟

    -دست وردار ، اون پسر ساده ایه.

    -عزیز جون ! خوب منم میخوام راه راهش کنم.

    -اینو که میدونم ، کافیه یکی از اون عشوه هاتو برای اون بیای ، بیچاره تا اخر عمرش عاشق سینه چاکت می مونه.

    -اینقدر بلا بودم و خبر نداشتم!حالا برای چی اومده؟

    -مامان می گفت کار دانشگاهی داره.جون من بهش گیر نده.

    -حالا چی شده این قدر دلت شور این ببو رو می زنه ؟ نکنه دلت پیشش گیره؟

    -برو بابا!فقط دلم براش می سوزه.اون زیادی « پاستوریزه اس » . قراره براش برن خواستگاری نمیخوام گلوش پیش تو گیر کنه.چون می دونم تو بهش شوهر نمیکنی.

    -یه جوری حرف می زنی که انگار من استخون ماهی ام که تو گلوش گیر کنم!

    تارا خندید و گفت :

    -خودت می دونی اگه بهت دل ببازه ، بیچاره شده.

    -هر کی ندونه فکر می کنه من چه جور ادمی هستم.

    -بذار من بهت بگم چه طور ادمی هستی( خدای عشوه و ناز ) دست خودتم نیست.با این که قیلفه معمولی داری ولی خیلی مرد ها رو به طرف خودت می کشونی.البته خیلی که چه عرض کنم!تا حالا هیچ مردی رو ندیدم که بی تفاوت از کنار تو بگذره ، طوری راه میری و حرف میزنی که ادم دلش می خواد تو رو قورت بده.

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۲۹ اردیبهشت, ۱۳۹۵ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت