خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 119
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 6,231 views

    نام رمان : بوسه تقدیر

    نویسنده : فریده شجاعی

     

    صدای مهماندار هواپیما از عالمی که در آن غرق بودم بیرون آمدم . مهماندار اعلام کرد که هواپیما هم اینک در فرودگاه بین المللی مهرآباد به زمین نشسته است . من که تشنه دیدن خاک وطنم بودم  چشمانم را گشودم و بوی شهر را با تمام وجود استنشاق کردم.از پنجره هواپیما به بیرون نگاه کردم . حز سیاهی و چراغ های باند فرودگاه چیزی ندیدم . آسمان تیره و سیاه بود و هیچ ستاره ای در سیاهی ظلمانی آن کورسو نمیزد . احساس میکردم قلب من نیز به همان سیاهی آسمان بی ستاره شهرم است. صبر کردم تا مسافرانی که هرکدام مشتاقی برای دیدار داشتند زودتر از من پیاده شوند سپس در حالی که کیف کوچک دستی ام را بر می داشتم با سستی از جا بلند شدم و به عنوان آخرین مسافر از در هواپیما بیرون آمدم . لحظه ای در پلکان هواپیما ایستادم و ریه هایم را از هوایی که سالها به آن عادت کرده و با آن بزرگ شده بودم پر کردم و با کشیدن نفس عمیقی پلکان را یکی یکی تا به آخر طی کردم و پا روی آسفالت خاکستری شهرم گذاشتم. با اینکه فقط دو سال و نه ماه بود که از ایران دور بودم اما حس می کردم سالها از دیدن آن محروم بودم. به هیچ یک از افراد خانواده ام ساعت ورودم را اطلاع نداده بودم و فقط گفته بودم ممکن است بیایم.این را میدانستم هم اکنون هیچ کس در محوطه منتظرم نیست و می بایست مسافت فرودگاه تا منزل را به تنهایی طی کنم. از قسمت بار چمدان کوچک سفری ام را که داخل آن فقط چند دست لباس بود تحویل گرفتم و تازه به یاد آوردم که هیچ سوغاتی برای خانواده ام نخریده ام.نفس عمیقی کشیدم و با خود فکر کردم که مثلا چه سوغاتی باید برای آنان میاوردم. کوله بارو پر از درد غربت است آیا همین کافی نیست؟ اما به هر حال توقع خانواده ام را می دانستم و با اینکه شوقی برای دیدن کسی نداشتم اما دلم نمی خواست که فکر کنند که به یادشان نبودم و برای خریده هدیه خست به خرج داده ام . با وجودی که چمدانم سنگین نبود اما برای حمل آن دچار زحمت شده بودم و حس می کردم قدرتی برای بلند کردن آن ندارم. وقتی از سالن ترانزیت فرودگاه بیرون آمدم نگاهی به اطاف انداختم با وجودی که می دانستم استقبال کننده ای ندارم اما ناخوداگاه به اطراف نگاه می کردم. شاید انتظار داشتم چهره یا لبخند آشنایی را ببینم . مسافرانی را میدیدم که در میان آغوش باز مستقبلانشان گم می شوند . صدای خنده و خوش آمد گویی از هر طرفم شنیده می شد . کلماتی مانند « خوش آمدی» « دلم برایت یک ذره شده بود»«قربون قدمت»«فدات بشم»… چنان به دلم می نشست که نا خود اگاه لبخندی لبانم را گشود. نمیدانم به چه چیز لبخند می زدم شاید به شیرینی این کلمات قشنگ و محبت آمیز و یا شاید از اینکه پس از مدتها صدای آشنای وطنم را می شنیدم.هنوز پا از در سالن بیرون نگذاشته بودم که باز هم به یاد خانواده ام و تهیه نکردن سوغات برای آنان افتادم. پس از مکثی کوتاه به طرف فروشگاهی واقع در گوشه ای از سالن به راه افتادم و در همان حال به ایجاد کنندگان چنین فروشگاهی رحمت فرستادم که کار امثال مرا که فراموش کرده بودند به فروشگاه های خارج از کشور سری بزنند راحت کرده بودند. حوصله خرید و سلیقه به خرج دادن را نداشتم اما تنها چیری که به یاد داشتم فراموش نکردن خرید کادویی برای پسر عموی پزشکم نیما بود گویی فراموش نکردن کاده برای نیما از همان نوجوانی در ذهن من مانده بود.هر وقت که می خواستم کادویی بخرم به یاد او می افتادم . از بین تمام سوغاتها تنها چیزی که خودم آن را انتخاب کردم کادوی نیما بود و آن فندکی سربی رنگ  به شکل تفنگ بود که از لوله آن آتش بیرون می زد و بعد از خاموش شدن آهنگی به شکل مارش حمله می زد. با وجودی که می دانستم  نیما هیچ گاه سیگار نمی کشد اما نمی دانم چرا برای او فندک انتخاب کردم شاید دانستن اینکه او به لوازم لوکس و فانتزی علاقه زیادی دارد و همچنین زیبایی فندک مرا ترغیب به خرید آن نمود . خرید باقی هدیه ها را به عهده فروشنده گذاشتم و از او خواستم لوازم لوکس و زیبایی به سلیقه خودش انتخاب کند فقط نام تک تک اعضای خانواده خودم و عمویم را به اضافه سن و سالشان به فروشنده دادم و روی صندلی داخل مغازه نشستم تا او با نوشتم نام هر کس روی هدیه اش آنها را آماده کند . در همان حال فکر می کردم که مبادا نام کسی را جا انداخته باشم.در آن بین به یاد عمویم افتادم  که هم اینک در بیمارستان بستری بود و دلیل آمدن من به ایران دیدن او در لحظه های آخر زندگی اش بود.نمی دانستم بایستی برای او هم چیزی بخرمکه حکم یادگار داشته باشد یا نه. ناخوداگاه از اینکه او در حال گذراندن لحظه های پایانی عمرش می باشد و من در فکر کادویی برای او هستم لبخندی تلخ بر لبانم نشست. زیر لب زمزمه کردم بهترین کادو برای او حضورم در ایران است . بله بدون شک برای دیدن او و به خواست خود او بی ایران آمده بودم اما در حقیقت آمده بودم تا دیگر بر نگردم . با به یاد آوردن عمو احساس سنگینی در قلبم بود او در آستانه مرگ بود اما من هنوز نتوانسته بودم او را ببخشم. حدود سه سال بو که او را ندیده بودم اما چهره اش به وضوح پیش چشمانم بود . شاید چهره او بیش از چهره شکسته پدرم به حاطرم مانده بود . حتی طنین کلام او و همچنین لحن قاطع و بی گذشتش پس از گذشت سی و سه ماه هنوز  در گوشم زنگ می زد و من مطمئنم دلیل آن حرفهایی بود که در دل خطاب به او می گفتم به او که باعث شده بود تا در اوج جوانی این چنین غمگین و از دنیا دلگیر باشم . صدای فروشنده مرا از دنیایی که گاهی در آن غرق می شدم بیرون آورد. ” خانم کادو ها آماده است.” از اینکه فروشنده به این سرعت کار را انجام داده بود با تعجب به او نگاه کردم اما با دیدن ساعتی که بالای سر او بود متوجه شدم سه ربع ساعت گذشته و من غرق در تفکر بودم. از فروشنده تشکر کردم . بسته ها را به اضافه تعدادی کادو برای کسانی که در حال حاضر فراموششان کرده بودم در بسته ای پیچیده و شاگردش را صدا کرد تا آن ها را تا خودروییکه قرار بود مرا به منزل برساند بیاورد. پس از حساب کردن پول کادوها به همراه شاگرد مغازه از محوطه خارج شدم . نمی دانستم برای گرفتن خودرو باید به کدام سمت بروم که شاگرد مغازه مشکلم را آسان کرد و از تاکسی سرویس فرودگاه برایم خودرویی کرایه کرد انعامی به عنوان تشکر به او دادم و سوار شدم.نشانی منزل پدرم را به راننده دادم. خودرو حرکت کرد و من نیز سرم را به صندلی عقب تکیه دادم و چشمانم را بستم. ساعت از سه صبح گذشته بود که تاکسی جلوی در منزل ایستاد.راننده کمک کرد و چمدان کوچک و بسته کادو ها را از خودرو خارج کرد من نیز مانند خوابگردی با ناباوری پیاده شدم . چند لحظه به در منزل خیابان آشنایمان نگاه کردم و سپس با دستی لرزان زنگ در را فشردم. پس از لحظه ای مکث بار دیگر انگشتم را پرتوان تر به زنگ در فشردم و انعکاس صدای آن را با تمام وجود در قلبم حس کردم طولی نکشید که صدای دو رگه و خواب آلود پوریا را شنیدم که گفت:” کیه؟” و من با صدایی آرام که هیجان درونم را در پس احساس غریبی  پنهان کرده بود گفتم:” منم نگین پوری جان در را باز کن.” بر عکس صدای بی روح من پوریا با صدایی گرم و پر احساس اما دو رگه فریاد زد :” نگین ؟! خودتی؟!” و بعد صدای باز شدن در به گوشم رسید. صدای قیژ قیژ در تداعی کننده روز های خوشی بود که در این خانه داشتم. حساب راننده را پرداختم و منتظر پوریا شدم تا برای کمکم بیاید. صدای در راهروی منزل که با سر و صدا باز شد و متعاقب آن صدای بلند پوریا که مرا به نام می خواند شنیده می شد . با وجود روشن بودن لامپ سر در منزل فضای حیاط تاریک به نظر می رسید اما من در همان تاریکی اندام کشیده و بلند برادرم را دیدم که فاصله بین راهرو تا حیاط را با دو طی می کرد. از همین فاصله تشخیص دادم سه سالی که او را ندیده بودم خیلی کشیده تر و بلند تر شده بود و من حس غریبی نسبت به او احساس کردم. وقتی پوریا جلوی در رسید تاکسی حرکت کرده بود و من در زیر نور لامپ سر در حیاط چهره جوان و اندام بلند برادرم را می دیدم که در عرض همین مدت برای خود مردی شده بود. پوریا نگاهی به تاکسی فرودگاه انداخت و بعد به اطراف نگاه کرد و سپس در حالی که آغوشش را برایم می گشود با حالتی ناباورانه گفت:” نگین عزیزم خوش آمدی . چرا بی خبر؟ چرا تنها؟” لبخندی به او زدم و با وجودی که می دانستم او برادرم می باشد احساس کردم برای رفتن به آغوشش خجالت می کشم. اما در یک لحظه تردید را کنار گذاشتم و خود را در آغوشش انداختم. متوجه شدم احساس خته و مهار کرده ام  کم کم بیدار می شوند.با به مشام کشیدن بوی تن برادرم اشک در چشمانم حلقه زد . در همان لحظه احساس کردم در این مدت کم دلم خیلی برایش تنگ شده.پوریا در حالی که دستش را محکم دور شانه ام حلقه زده بود با یک دست خم شد و چمدانم را از روی زمین بلند کرد ومرا به داخل منزل هدایت  کرد .به او اشاره کردم علاوه بر چمدان بسته دیگری هم روی سکوی کنار در منزل دارم . وقتی به داخل منزل رفتیم پوریا را زیر نور لامپهای لوستر داخل هال دیدم اندامش بلندو قوی شده بود و ته ریشی که روی صورتش بود نشان میداد هم اکنون برای خود مردی شده است .با اشتیاق به تغییراتی که او در این مدت کرده بود نگاه میکردم گویی او نیز به تغییراتی که در من به وجود آمده بود نگاه میکرد زیرا با لبخند به من چشم دوخته بود .ازاین که هردو به یک چیز فکر میکردیم لبخندی زدم .وخطاب به او گفتم :”خیلی تغییر کردهام ؟”همچنان لبخند برلب داشت سرش را تکان داد.وگفت:”نه از لحظهای که ازخونمون رفتیتا الان که دوباره می بینمت حتی یک سر سوزن عوض نشده ایۀ” به او گفتم:”در عوض تو این مدت خیلی تغییر کرده ای .” پوریا لبخندی زد و گفت:”پس خبر نداری سربازیم که تموم بشه دیگه یواش یواش باید برای برادرت دست بالا کنی.” از اینکه آنقدر رک حرف می زد لبخندی زدم لحن او مرا یاد پردیس خواهرم انداخت . دلم برای او یک ذره شده بود . خیلی چیزها بود که باید از پوریا می پرسیدم اما هجوم افکار به مغزم مجال صحبت نمی داد به دنبال پوریا که برای درست کردن چای به آشپزخانه رفته بود روان شدم و در همان حال گفتم:” پوری جان من میل به خوردن چیزی ندارم فقط بیا بشین می خواهم برایم صحبت کنی سه سال است که صدایت را نشنیده ام.” پوریا بعد از گذاشتن کتری روی گاز به طرفم آمد و من و او پشت میز نشستیم. به پوریا نگاه می کردم  اما نمی دانستم از چه باید از او بپرسم.پوریا دستانم را گرفت. بر خلاف دست ها او که گرم و قوی و پر احساس به نظر می رسید دستان من سرد و بی حس بودند. شاید پوریا هم این را احساس کرد زیرا دستانم را بین دستانش را گرفت و با غصه به من نگاه کرد و گفت:”نگین چرا قبل از آمدن خبر ندادی به دنبالت بیام؟” شانه هایم را بالا انداختم اما چیزی برای گفتن نداشتم.به یاد پدر و مادر افتادم و از حال آن دو جویا شدم.پوریا گفت که پدر  بیمارستان پیش عموست و مادر نیز برای دلگرمی زن عمو منزل آنان است. به پوریا نگاه کردم و گفتم:”عمو هنوز…” پوریا درک کرد و در حالی که سرش را با تاسف تکان میداد گفت:”نه اما دکترها از زنده ماندنشقطع امید کرده اند و گفته اند امروز یا فردا تمام خواهد کرد . برای همین نمی توانم به منزل زن عمو زنگ بزنم تا آمدنت را به مادر اطلاع دهم چون آنها هر لحظه منتظر تلفنی از بیمارستان هستند.” سرم را تکان دادم و گفتم :” متوجه ام خب از پردیس و پریچهر چه خبر؟” پوریا که با صدای کتری از جا بلند شده بود تا چای دم کند گفت:”خبر پری را دارم خوب است منزلش با ما زیاد فاصله ندارد . اما پردیس را چند وقتیست که ندیده ام اما مامان می گفت به او هم تلفن کرده و فکر می کنم همین امروز با سروش به تهران بیایند.” پوریا سکوت کرد و بعد از دم کردن چای گفت:”دلم برای عمو خیلی می سوزد بنده خدا خیلی زجر کشید مرد خوبی بود.” بدون اینکه حرفی بزنم برخاستم و گفتم که می خواهم به اتاق سابقم بروم و چند ساعت استراحت کنم . پوریا گفت:”نگین برایت چای دم کردم!” به کتری نگاه کردم و گفتم:”باشد صبح می خورم.” پوریا به ساعتش نگاه کرد و گفت:”چیزی به صبح نمانده.” لبخندی زدم و گفتم:”بیشتر از چای به خواب احتیاج دارم .” و از آشپز خانه خارج شدم . هیچ چیز در منزلمان فرق نکرده بود حتی اسباب و اثاثیه از سه سال پیش که من ایران را ترک کرده بودم همانی بود که قبلا بود. چشمانم را بستم تا مسیر  را چشم بسته طی کنم و همان طور که یکی یکی بالا می رفتم پلکان را می شمردم یک دو سه … چهارده پنج قدم بلند سمت راست حالا دستگیره در اتاقم . جلوی در ایستادم و بعد آهسته چشمانم را باز کردم . در آستانه در بدون اینکه لامپی روشن کنم تمام گوشه های اتاقم را دیدم بی هیچ تغییری در ساختار و شکل آ هنوز تختم همان گوشه سمت چپ بود و هنوز میز تحریر  کتابخانه امدست نزده سر جایش بود. هنوز هوا تاریک بود اما من احتیاجی ندیدم تا چراغ اتاقم را روشن کنم.لامپهای حیاط فضا را روشن کرده بود و اتاقم روشن به نظر می رسید.آنقدر با گوشه و کنار آنجا آشنا بودم که با چشم بسته نیز می توانستم تک تک لوازم را پیدا کنم . آرام در رابستم و در همان حال حس کردم از زمان خارج شده ام و به گذشته برگشتم . در طول سه سال خواب اتافقم را بارها و بارها دیده بودم و در آن لحظه احساس می کردمخوابم تعبیر شده است اما با این تفاوتکه در خواب همیشگی ام خودم را نگین نوزده ساله میدیدم اما اکنون چیزی نمانده بود تا پا به بیست و دو سالگی بگذارم. خسته بودم اما خوابم نمی آمد بدنم کوفته بود اما حال دوش گرفتن را هم نداشتم . ناخوداگاه چشمم به کتابخانه ام افتاد و برای باز کردن آن وسوسه شدم و مثل همیشه کلید کتابخانه رویش نبود و من به خوبی میدانستم که آن را کجا باید پیدا کنم . مانند شب گردی در خواب به سنت کتابخانه ام رفتم و کلید آن را پیدا کردم و در آن را باز کردم . کتابهای درسی سال آخرم درست مانند همان زمانی که خودم چیده بودمشان به ردیف بودند. کتابهام را یکی یکی به دست می گرفتم و پس از ورق زدن سر جایشان می گذاشتم . در همان حال چشمم به دتر خاطراتم افتاد جلد مشکی دفتر به نظره به سیاهی قلب تیره ام آمد با دستانی که قدرت آنها را احساس نمیکردم دفتر را از بین کتابها بیرون کشیدم و آن را ورق زدم. روزی که این دفتر را گرفت با خودم عهد کردم تا آخرین برگ آن را بنویسم اما حالا میدیدم که هنوز نیم بیشتر آن سفید است و عجیب بود که من باقی سرگذشتم را روی همان ورق های سفید دفتر می خواندم. برای نوشتن وسوسه شدم.از کنار کتابخانه ام بلند شدم و به طرف تختم رفتم و روی آن نشستم .در همان فضای نیمه تاریک اتاق در صفحه اول چشمم به دو بیت شعری که دست خط دوستم بیتا بود افتاد و بدون اینکه به آن نگاه کنم چشمانم را بستم و با صدای آرامی از حفظ خواندم :

    « ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

    کان سوخته را جان شدو آواز نیامد این مدعیان در طلبش بی خبرانند

    کان را خبری شد خبری باز نیامد»

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۳ اردیبهشت, ۱۳۹۵ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت