خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 614
  • بازديد ديروز : 1585
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 26,918 views
    نظرات :

    نام رمان : حسرت

    نویسنده : رقیه مستمع


     

    همگی این مثل قدیمی را بارها شنیدیم که: “جوانی کجایی که یادت بخیر” ولی من هر وقت به یاد جوانی هام میافتم تنم به لرزه در میآید و اعصابم بهم میریزه.

    چه جوانی!

    که یاد آوری آن باعث تجدید خاطرات تلخی میشه ….

     سیزده سالم بود که خودم را به عنوان یک زن شناختم.

    سیزده همانطور که همه گفته اند نحس است نحس… مادرم تا آن زمان زن خیلی خوبی بود ولی افکار قدیمی رهاش نمیکرد وقتی فهمید بالغ شدم حسابی کتکم زد.

    من هم کتک خوردم ولی به چه گناهی نمیدانم!

    به گناه بزرگ شدن سینه هام سال قبل کتک خورده بودم و فاجعه ای که رخ داده بود مسبب کتک امسال شد.

    به هر حال بزرگ شده بودم.

    دوم راهنمایی را تمام کرده بودم و مثل بقیه دخترهای هم سن و سالم قد کشیده و جولان میدادم.

    البته دور از چشم پدر و مادرم. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۲ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

    بازدید : 23,545 views
    نظرات :

    نام رمان : دوباره عشق

    نویسنده : فاطمه صالحی

                                       

    سوز سردی می وزید و برف همه جا را سفید پوش کرده بود. شنلی که به دوش داشتم را سخت به دور خود جمع کردم. جوراب به پا نداشتم و نوک انگشتانم مورمور می شد. پنجه پاهایم را در دمپائی پلاستیکی که به پا داشتم جمع کردم. و به اولین نیمکتی که رسیدم برف ها را کنار زدم و نشستم .

    چند کلاغ و گشنجشک لابه لای برف ها در حال پیدا کردن دانه بودند بیسکوئیتی که داخل جیبم داشتم را از جیب خارج کردم و میان مشتم خرد کردم و ریختم روی برف ها، مدتی نگذشت که تمام گنجشک ها دور بیسکویتیت ها حلقه زدند . نگاهی به نمای ساختمان بیمارستان انداختم و به پنجره اتاقم خیره شدم.

    حال و هوای نگاهم بارانی شد و بعد نگاهم معطوف در خروجی بیمارستان شد لرزشی در وجودم بر اثر سرما به وجود آمد. سردم بود ولی دلم نمی خواست یه داخل بخش برگردم بعد از مدت ها اجازه گرفته بودم تا دقایقی را بیرون از بخش و در محوطه ی سبز بیرون بگذرانم. آهی کشیدم چقدر دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شوم و از جو خسته کننده و ملال آور بیمارستان خلاص شوم. چند دقیقه بعد صدای گام هائی مردانه را روی سنگ فرش پوشیده از برف را شنیدم و بعد صدای آشنا و نوازشی بر گونه ام.

    شقایق خانم زده بیرون

     به عقب برگشتم و چهره ی علی را دیدم که با شاخه گلی مریم گونه ام را نوازش می داد. لبخندی زدم و با بغض گفتم:

    بالاخره آمدی؟ دلم حسابی هوایت رو کرده بود.

    علی خندید و ابروان سیاه و پرپشتش را به بالا داد و گفت : نوچ!

    باور نمی کنی ؟

    آمد و کنارم روی نیمکت نشست و گفت: نه گریه کن تا باور کنم

    بی اختیار و نه از اجبار اشک پهنای صورتم را گرفت علی با صدای بلند خندید و گفت :

    لوس نشو،شوخی کردم. امروز حالت چطور؟ (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۵ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

    بازدید : 17,435 views
    نظرات :

    نام رمان : طلا

    نویسنده : لادن نابغ بختیاری

    در یکی از روزهای دلپذیر اواخر ماه بهار بعد از سالها وارد فرودگاه مهرآباد شدم. همسفرانم مانند پرندگانی که در قفس را به به رویشان گشوده باشند با هم به طرف راه خروجی هجوم برده و حتی نمی خواستند یک لحظه فرصت را از دست بدهند. نه انگار که همه ما بیشتر از پنج ساعت درون همان پرنده غول پیکر آهنین آرام سر جایمان نشسته و حالا هم می شد چند دقیقه دیگر تحمل کرده و ازدحام نکنیم!

    همراه خیل جمعیت خود را در صف کنترل گذرنامه و بعد در سالن آشنای فرودگاه یافتم دیدن چهره دلپذیر و عزیز منتظران برایم شادی آفرین و هیجان انگیز بود و برای رسیدن به آن سوی در خروجی گمرک راستی پر درآورده بودم.

    اوایل ورود به منزل ما غالبا پر از بستان نزدیک بود که با دست و دلبازی خانه را غرق گل و شیرینی و خود مرا شاد و شرمنده کرده بودند. تب آمدن ها فروکش و این بار نوبت بازدید شد که آنرا هم اقوام سرسری برگزار نکردند و با گشودن سفره های رنگین و خبر کردن سایر خویشان رونق و صفائی در جمع به راه انداختند. به این ترتیب موفق به دیدار مکرر آنها شدم دیون دوباره افراد خانواده و اشخاص جدیدی مثل عروس دائی با داماد خاله و بچه های سه چهار ساله که هزار ماشااله کم هم نبودند برایم بهشتی وصف نکردنی بود.

    بالاخره پس از مدتی هیجان درون فامیلی آرام شد و من سراغ دوستانم را گرفتم بعد از جندین تلفن به آنها قرار شد به بقیه هم خبر داده و قراری برای دیدار در منزل ما بگذاریم که چهارشنبه آینده را تعیین کردند. خیلی از دوستان آمدند. بنا بود مدتی در تهران باشم. بهتر دیدم یکروز در هفته را با توافق تعیین کنند که بعدازظهر دو سه ساعتی را با پذیرایی ساده چای و شیرینی و هربار منزل یکی از دوستان دور هم باشیم. پذیرایی ساده از آن جهت عنوان شد که ریخت و پاش و دوندگی قبل و بعد از مجلس وعده ملاقات های آینده را بهم نریزد. بار اول منزل خانم جلالی پنج شش نفر بیشتر نبودیم جلسه بعدی ده نفر شدیم همه از نوغ غیر تشریفاتی دیدارها استقبال کردند و بار سوم به پانزده نفر رسید. رفقا می دانستند و یا متوجه شده بودند که منظور از تجمع دوستان دیرین به رخ کشیدن قدرت مالی صاحبخانه ها نبوده و هدف، تجدید خاطره ها و رابطه های مشترک گذشته است و بهمین جهت این دور هم جمع شدن ها تا آخر که من در تهران بودم دوام آورد.

    یادم می آید خارج از این محدوده بی ریای دوستان، بعنوان عصرانه جایی دعوت شدم که داستان چای و قهوه و سرمیزی به اسم عصرانه انجامید که رنگین تر و پرزحمت تر از یک شام مفصل بود. روی میز بزرگ نهارخوری مملو از انواع و اقسام خوراکیها و غذاها مثل شامی و. کوکو و مرغ سرد و کشک بادمجان و سالاد الویه و سالاد فصل و حتی سبزی خوردن و پنیر و گردو بود. علاوه بر اینها آنطرف روی میز گرد دیگری ده ها بشقاب و پیاله و قاشق و بستنی و ژله و کمپوت و پلمبیر رویهم انباشه بودند. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۳ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

    بازدید : 20,095 views
    نظرات :

    نام رمان : بهار

    نویسنده : فاطمه زاهدی

    خدا جون! خدای مهربون! خدایی که از راز دلِ همه خبر داری! خدایی که به ما قلبی دادی که گنجینۀ مهر و محبته! خدایی که عشق رو در وجود ما به ودیعه گذاشتی!خدایی که از روح خودت در ما دمیدی تا جسم خاکی ما به حرکت در بیاد و عشق رو چاشنی زندگی کردی تا ما آدما انگیزۀ زنده بودن داشته باشیم! خدایی ک ما رو دوست داری! کاری کن عقیدۀ پدر و مادرم عوض بشه و با عشق من و شهریار مخلفت نکنن. خداجون، می دونی که من شهریارو چقدر دوست دارم و اون هم منو چقدر دوست داره. عشق ما، یه عشق پاکه و خودت می دونی که آرزوی ما دو نفر ازدواجی از سَرِ عشقه، نه هوسی گناه آلود. خدا جون به ما کمک کن به وصال هم برسیم… ازت خواهش می کنم!
    بهار، دختر سفید روی ابرو کمانی با چشمانی سیاه به رنگ شب یلدا، پس از زمزمۀ این کلمات، از حرم امامزاده صالح بیرون آمد، و در حالی که هنوز نشئۀ راز و نیاز با خدا بود، کتابهایی را که در دست چپ داشت، به دست راست خود داد و از میدان تجریش به سمت خیابان شریعتی به راه افتاد. برای رفتن به خانه باید سوار تاکسی می شد؛ اما هوس کرده بود پیاده برود و در خیال خود، با یاد شهریار، حالی بکند.
    اواخر مهرماه بود، هوای ابری گویا هوس باریدن داشت؛ ولی دِل دِل می کرد.
    خنکای هوا لذت بخش بود و بهار با خود می گفت، جون می ده برای پیاده روی ؛ اما با شهریار. طبق معمول، میدان تجریش و خیابانها غلغله بود؛ اما بهار کسی را نمی دید. راه رفتنش به نوعی پرواز شبیه بود. فکر کردن به شهریار گویا سبب دفع جاذبۀ زمین و سبکباری او شده بود. حتی صدای خش خش خرد شدن برگهای خشک را در زیر پایش نمی شنید.خیال شهریار بر همۀ حس هایش غالب بود.
    همچنان که آرام گام بر می داشت، روزهای اول آشنایی با شهریار، همسایۀ رو به رویی، بر پرده ذهنش نقش بسته بود و مانند فیلم سینما از برابر چشمانش عبور می کرد. اولین نگاه شهریار را به یاد آورد که از لای پردۀ اتاقش رد شده، از درز پردۀ نیمه باز اتاق خودش عبور کرده و به او دوخته شده بود؛ و همان یک نگاه بس بود. بهار در آن نگاه هیچ نشانه ای از ناپاکی ندیده بود؛ برای همین هم به دلش نشست. روز بعد از آن را به یاد آورد که شهریار، سر خیابان اصلی، با جسارت هر چه بیشتر، به او سلام کرده و خواستار چند کلام حرف زدن شده بود.
    راستی که خر بودم! حتی جواب سلامش رو هم ندادم. بیچاره خیلی حالش گرفته شد؛ اما خوشم اومد که جا نزد. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

    بازدید : 17,511 views
    نظرات : ۱

    نام رمان : جادوی عشق

    نویسنده : زینت حسنی

                                                                                                   

                                                                                                                                                    

    راننده تاکسی بودن ملاحظه رادیو را زیادتر کرد.چنان تهییج شده بود که بی توجه به مقررات میراند.همه حواسش گوش شده بود و گوشش تماما در اختیار گوینده رادیو !

    بی اعتنا به حرکت مسافران خسته که التماس گونه و با گردنی کج دست تکان میدادند با نفس حبس شده در انتظار نتیجه بود که صدای انفجار گوینده رادیو فضای کوچک و محدود تاکسی را شکافت: تمام شد بازی با پیروزی ما تمام شد.

    با شنیدن فریاد گونه رادیو راننده تاکسی هم فریادی کشید و محکم ولی دوستانه به شانه پسر جوانی که از شعف زیاد هورا میکشید زد و گفت:آقا تبریک! بالاخره تموم شد! ایران رفت واسه جام جهانی !بالاخره بعد از ۲۰ سال لیاقتمون ثابت شد.

    مخاطب جوان او مشعوف از افتخاری که نصیبشان گشته بود با ذوقی وصف ناپذیر در تایید گفته های او گفت:اره اینبار دیدن بازیای جام جهانی خیلی کیف داره!

    راننده با لحنی جدی تر پس از نیم نگاهی به زنی که در صندلی عقب نشسته بود گفت:ایرانی جماعت لیاقت همه کاری رو داره ولی افسوس که…و متعاقب آن سری تکان داد و بعد به یکابره و با شتاب جهت همساز شدن با سایر رانندگان پس از روشن کردن همه چراغها دستش را روی بوق گذاشت و ممتد و بدون وقفه شروع کرد به بوق زدن.

    زنی که در صندلی عقب نشسته بود بدون ذره ای واکنش به شادی و هیجان او گفت:لطفا نگه دارید!

    راننده از آیینه نگاهی به او انداخت و با خنده ای که تمام صورتش را پوشانده بود گفت:تا انقلاب چیزی نمونده ها!

    زن جدی و با لحنی تقریبا خشک گفت:پیاده برم زودتر میرسم.و دستش را پیش برد تا کرایه را بپردازد.

    قابل نداره نمیگیرم.این شیرینی این برده!

    زن تشکری کرد و پیاده شد.خیابنها و پیاده رو ها غلغله بود و ازدحام جمعیت باور نکردنی. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱ مرداد, ۱۳۹۳ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت