خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 96
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 2
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 37,956 views
    نظرات :

    نام رمان : پیمان قلب ها

    نویسنده : خدیجه سیفی


     

    کوهی از غم روی دلش سنگینی می کرد .حرفها و نگاهای دو پسر مزاحم کمی آنطرفتر ایستاده بودند بیشتر آزارش می داد

    -نیگاش کن.لامصب چه چشایی داره.چشاش به بزرگی آهو

    -مژه هاشو بگو اگه سرو وضعش این جوری نبود می گفتم تازه از آرایشگاه دراومده.قیافش شبیه سیندرلاست

    ولی سر وضعش بیشتر شبیه به اونهایی که پشت چراغ قرمز اسپند دود می کنند می خوره

    -اگه جنگ بود می گفتیم از جنگ برگشته اند .سرو وضعشون اصلا به قیافه شون نمی خوره-از کی اینجا نشسته اند-دو ساعتی می شه که اینجان.انگار منتظر کسی هستند ولی خداییش

    خدا وقتی حوصله داشته این دختره رو خلق کرده .چه هیکلی چه لب و دهنی . اگه مادره اونجا نبود می رفتم شماره تلفنم رو بهش می دادم .-مادره که انگار توی این دنیا نیست.اصلا متوجه ما نیست.از همین جا شماره رو براش پرت کن

    غزل کلافه شده بود.از جایش بلند شد.پشتش را به آنها کرد وشروع کرد به صحبت با مینا که با مورچه ها ور می رفت و سعی کرد خودش را با خواهرکوچکش سرگرم کند.

    رنگ مادر مثل گچ سفید شده بود.سرش را روی دیوار گذاشته و به نقطه ی نا معلومی خیره شده بودو هیچیک از حرفهای پسرها را نمی شنید.آنها دست بردار نبودند ومرتب برای غزاله سوت می زدند.غزاله درمانده شده بودو نمی دانست چه کند که از شر این دو ولگرد رها شود

    در همین موقع قامت رشید پدر از سر کوچه نمایان شد.با دیدن پدر لبخندی حاکی از رضایت بر لبان غزاله نقش بست .تا جایی که یادش می آمد پدرش همیشه برایش مایه ی افتخار و سربلندی بود. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۲ فروردین, ۱۳۹۳ - توسط :

    بازدید : 27,662 views
    نظرات :

    نام رمان : آبی تر از عشق

    نویسنده : پروانه شیخلو


     

    مادر همانطور که دستانم را در دستش گرفته بود گفت:با خوندن این دفتر فقط خودتو آزار میدی چرا مرور خاطرات انقدر برات مهمه؟

    همانطور که به دفتر خاطرات یاسی رنگم که در دست مادر بو دنگاه میکردم به یاد آوردم چقدر واهمه داشتم تا کسی نوشته های درون آنرا بخواند حال این دفتر دست مادرم بود و احتمالا و از تمام جزئیات آن باخبر….

    مادر ادامه داد:پدرت شرط گذاشته بعد اینکه خوندن دفتر تمام شد برگردی خانه و بشی همون پریای سابق..قول میدی؟

    با بغض به مادرم نگاه کردم و گفتم:مامان این دفتر مال منه که شما از من پنهانش کرده بودید حالا برای یرگردوندنش به من شرط تعیین میکنید این منصفانه نیست…هست؟ (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۷ فروردین, ۱۳۹۳ - توسط :

    بازدید : 29,799 views
    نظرات :

    نام رمان : شب نیلوفری

    نویسنده : رویا خسرونجدی

     

    به تو میرسم از این شب نیلوفری

    به تو میرسم از این راه خاکستری

    به تو که خاطره هامو به همیشه می بری

    فصل اول

    ماکان چشمانش را تا اخرین حد گشود و با حالتی عصبی گفت:

    تو دیوونه ای

    -ولی این نظر شخصی توئه،هر کس اونو دیده خلاف حرف تو رو زده.

    -تو میفهمی چی مگی ماهان؟

    -معلومه که میفهمم برادر من. این شمایی که داری حرف منو به یه معمای پیچیده تبدیل می کنی. بابا جون من دارم دو کلمه حرف حساب می زنم. می گم…

    -نمی خواد تکرار کنی. همون دفعه اول شنیدم چی گفتی.

    -خب پس مشکل کجاست؟

    -بگو مشکل کجا نیست. کاری که تو می خوای بکنی از سر تا پا اشکاله،مشکله،اصلاً نشدنیه.

    -این قسمت قضیه مشکله منه و منم یه جوری حلش می کنم.

    -ماهان گوش کن.

    -نه ماکان جان، شما گوش کن.

    -بفر مائید قربان ،سراپا گوشم. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۵ فروردین, ۱۳۹۳ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت