خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 244
  • بازديد ديروز : 1574
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 6 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 19,197 views

    نام رمان : جاده های انتظار

    نویسنده : مژده کوهی


     

    برای چندمین بار بود که صدای پدر بلند می شد:

    -حاضر شدید؟ ای بابا من نمی دونم برداشتن یه ساک و لباس پوشیدن چقدر معطلی داره؟ عجله کنید

    مادر با صدایی بلند اما خونسرد گفت:

    -از بس داد و قال راه انداختی منم هول کردی یه کم حوصله کن تا ببینم چیزی رو از قلم ننداخته باشم

    پدر با دیدن دخترش لبخند پر از مهری زد و گفت:

    -چه عجب دختر گلم برای یک بار هم شده از مادرش زرنگ تر شده

    رویا با دلخوری گفت:

    -یعنی تا حالا زرنگ نبودم دیگه دستت درد نکنه بابا!

    -شوخی کردم عزیز دلم ت و همیشه تو انجام کارات دقیق و منظم بودی فقط به مادرت بگو یه کم بجنبه باور کنید به

    خاطر شما این قدر هول می زنم نمی خوام به گرما بخوریم

    در همین اثنا بود که مادر در حالی که بلند بلند به مش تقی باغمان خانه سفارش می کرد نزد ان ها امد و امادگی

    خودش را برای راهی شدن اعلام کرد و در حالی که قیافه حق به جانبی گرفته بود به شوهرش گفت

    -آ….آ… منم اومدم اقای عجول

    مرد لبخندی به همسرش زد و گفت

    . -والله تمام عجله من محض خاطر شماهاست وقتی به گرمای کویر برخوردی متوجه عجله من می شی

    و بعد برای گذاشتن ساک ها به سمت عقب ماشین رفت و در حالیک ه ساک ها را جابه جا می کرد به مش تقی گفت

    -در نبود ما مراقب خونه و زندگی باش یه وقت هوس نکنی بری خونه خاهرت و از اینجا غافل بمونی

    مش تقی با اطمینان گفت

    -نه اقا خاطرتون جمع باشه مثل چشمهام زندیگتون رو حفظ می کنم

    -زنده باشی مش تقی چیزی لازم نداری از تهران برات بخرم

    -نه اقا فقط مراقب خودتون و رویا خنم باشید به خدا می سپارمتون

    و دقایقی بعد ماشین بنز سفید رنگ اقای دبیری در غباری که از خود بر جا می گذاشت محو شد و در پیچ کوچه ناپدید

    گردید

    -بابا چی می شد برای همیشه می رفتیم تهران اخه این جوری که نمی شه شما سالی چند بار مجبورید این راه رو برید

    و برگردید برای قلبتون اصلا خوب نیست

    دخترم خونه و زندگیم کار و بارم از همه مهم تر زادگاهم رو رها کنم وبرم تهران که چی؟

    مهری خانم همسر اقا جواد به جای رویا جواب داد

    -آخه بابا نا سلامتی ما هم حقی داریم جنابعالی یا در سفر هستید یا سر ساختمون هاتون یا تو شرکت همه اش به فکر

    سود بیشتر و سرمایه بالاتری

    -عزیز دلم خانمم خودت خوب می دونی که تمام تلاشم برای رفاه و اسایش شماست

    پدر با گفتن این جمله به بحث خانمه داد و مهری خانم برای عوض کردن حرف گفت:

    -اقا جواد به خدا از روی افسانه و بچه هاش خجالت می کشم این خونواده اون قدر با محبت و خونگرم هستند که با

    محبتشون ادمو شرمنده می کنند

    -خانم عزیز شرمنده دشمنت باشه من اون قدر برای فرهمند مایه گذاشتم که با وجود همه خوش خدمتی هاش بازم

    به من بدهکاره اونی که باید شرمنده باشه اونه نه شما

    مهری خانم در حالی که باد بزنش را از کیف دستی اش خارج می کرد گفت:

    چقدر هوا گرمه کاش لااقل با هواپیما می رفتیم اخه من نمی دونم سفر با ماشین اون هم تو این جاده برهوت چه لطفی

    داره:؟

    آقا جواد خنده ای کرد و گفت

    -بله خانم حق داری شکایت کنی اون وقت که فریاد می زدم عجله کنید هوا گرم می شه به خاطر همین غرغرکردن

    ها بود

    مهری خانم در حالی که به اطراف با بی میلی نگاه می کرد گفت

    -ادم از این همه خشکی و کویر دلش می گیره تمومی هم نداره

    -ای خانم شما که غرغرو نبودید بد نیست برا ی چند ساعتی هم که شده از دنیای ماشینی و اتوماتیک وار خودمون

    بیرون بیاییم و به عظمت و قدرت خدا پی ببریم مثلا تو دل همین به اصطلاح کویر زاینده رود چه صفایی به شهر

    اصفهان داده که باعث شده لقب نصف جهان رو به خودش بگیره

    -نخیر انگار اقا سخنران هم بودند و من خبر نداشتم

    رویا روی صندلی عقب ماشین به ظاهر خوابیده بود و چشم هایش را روی هم گذاشته بود از بحث و تبادل نظر پدر و

    مادرش چیزی متوجه نمی شد پرنده خیالش به دور دست ها سفر کرده بود. به ان روزهایی زندگی شون شور و

    هیجان داشت اما ناگهان چغذ شوم مرگ بر سر بام خانه شان لانه کرد و اهنگ رفتن سر داد و رامین تنها پسر خانواده

    و تنها برادرش را که سه سال از او بزرگتر بود در چنگال خود گرفت و برد با یاد اوری خاطرات گذشته جوی اشک از

    گوشه چشمش روان شد دست به کیفش برد و عینگ سیاهش را برداشت و روی چشم هایش قرار داد تا سیاهی

    شیشه های ان چشم های بارانی اش را از دیدن پدر و مادرش پنهان نگه داشت. با همین تصورات ارام ارام سرش به

    روی صندلی ماشین خم شد و به خابی ارام فرو رفت

    او دختری در اوج جوانی بود و نوزدهمین بهار عمرش را پشت سر می گذاشت دختری احساساتی و زودرنج که به

    واسطه مرگ برادرش حساس تر از گذشته شده بود و همین باعث شده بود که مادر و پدرش بیش از گذشته به او

    توجه کنند و ملاحظه رو حیات خاص او را بکنند چشم هایی عسلی رنگ و شفا دهانی خوش فرم و بینی سربالای او

    ترکیب زیبایی در چهره اش پدید اورده بود خرمن گیسوان خرمایی رنگش هر بیننده ای را وسوسه می کرد که محو

    تماشایش شود

    اقا جواد از اینه مقابلش تصویر زیبای و ما معصوم دخترش را تماشا می کرد اهی از حسرت از سینه بیرون داد و در دل

    گفت ای کاش رامینم زنده بود او تمام سعی و تلاشش را می کرد تا همسر و دخترش خاطره تلخ مرگ رامین را از یاد

    ببرند به خوبی می دانست که رویا بیش از خودش و همسرش ضربه دیده. رامین نه تنها برادر بلکه دوست صمیمی و

    همدم دخترش بود ریا به شدت به رامین وابسته بود رامین در تمام لحظات زندگیشان همراز رویا بود و مدت ها طول

    می کشید تا دخترش توانست مرگ برادر را باور کند و با وضع پیش امده کنار بیاید

    بیچاره مادرش مجبور بود به خاطر روحیه او یا به عبارتی تنها فرزندش کمتر ناله و فغان سر دهد و همیشه در خلوت

    و سکوت خود برای عزیز از دست رفته اش گریه کند که البته این ها از دید رویا مخفی نمی ماند و همین باعث می

    شد که او به خاطر مادرش هم که شده خود را سر حال نشان داده و حفظ ظاهر کند تا دلواپسی مادرش را کمتر کند

    اقای دبیری پدر رویا مردی با نفوذ و زرنگ بود که با تلاش بی وقفه اش توانسته بود ثروت زیادی را از ان خود کند

    شریکش هم با تدابیر او در کار ساختمان سازی از این ثروت بهره نمانده بود اینک اقای دبیری برای حل پاره ای از

    مسائل و مشکلات کاری هب ه مراه خانواده اش راهی تهران منزل فرهمند شریکش شده بود.

    با شنیدن صدای بوق شیدا دوان دوان خودش را به حیاط رساند و با شوق فراوان رویا را در اغوش کشید و در حالی که

    او را برانداز می کرد با خ نده گفت

    -هی تو دختر تو شیراز چه خبره که هر بار که تو میای از دفعه قبل خوشگل تر می شی باور کن اگه بدونم اب و

    هوای شیراز با من هم سازگاری داره حتما با شما میام اونجا

    -چی می گی دختر خودت رو دست کم نگیر من مطمئنم که همین حالا چند تا عاشق سینه چاک داری اگه بیشتر از

    این خوشگل بشی کار دست پسرای مردم می دی

    شیدا دوباره او را در اغوش کشید و با شادی زایدالوصفی گفت

    -نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود

    رویا با تبسمی شیرین گفت

    -منم همین طور فقط به خاطر دیدن تو بود که حاضر شدم این مسیر کسل کننده رو تحمل کنم

    -فدای توست خوبم الا ن می ریم بالا تو اتاق من تا یه دوش بگیری منم برات شربت خنک اماده می کنم

    و بعد هر دو همچون کودکان جست و خیزکنان از پله ها بالا رفتند رویا پس از این که دوشی گرفت و لباس راحتی به

    تن کرد روی تخت دراز کشید و گفت

    -عجب دوش به موقعی بود حسابی سر حال اومدم

    و بعد در حالی که کاملا به سمت شیدا می چیرخید ادامه داد:

    -خب حالا سراپا گوشم شیدا خانم تعریف کن ببینم چه کردی با درسهات

    ای همچین بگی نگی تموم شد راحت شدم تو چی؟

    -منم مثل تو

    -دانشگاه چی خیال رفتن داری یا ن ه

    -اره بابا بیچاره پدرم کلی برام برنامه چیدا

    -اه . بازم درس

    -مثل این که تو راه بهتری بلدی

    -اره چه جورم هم از درس خوندن راحت می شی و هم به دل جوون های بدبخت رحمی می کنی اونها رو از بلاتکلیفی

    نجات می دی

    -یعنی چی

    -ای بابا چقدر گیجی دختر یعنی خونه بخت بهترین و بی دردسرترین راه حله

    -تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره

    شیدا اهی طنز گونه کشید و با تاسفی ساختگی گفت:

    -دست رو دلم نذار که خونه د اگه من بر و روی تو رو داشتم که دست دست نمی کردم.

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ اسفند, ۱۳۹۲ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت