خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 147
  • بازديد ديروز : 1458
  • افراد آنلاين : 12
  • تبادل لينك با 6 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 13,501 views

    نام رمان : در آغوش رویا

    نویسنده : مریم صمدی

     

    اسمان پر از ستاره بود.ستاره ها چشمک زنان در اسمان می درخشیدند .رقص انها و ماه بقدری جلوی دیدش را گرفته

    بود که متوجه حضور او نشد.اهسته زمزمه کرد: دلم برات تنگ می شه!

    صدای او را شنید مثل همیشه امیخته ای از طنز و نرمش در صدایش موج می زد.

    _من زود برمی گردم.خیلی زود.نه سال مثل برق و باد می گذره.

    قطره اشکی جلوی چشمش را گرفت.

    _تو می خوای بری ایتالیا.چند سال دور از من ! پس….پس من چه کارکنم ؟.

    _من برمی گردم .برای همیشه.تو منتظر می مونی .مگه نه؟

    نگاه قهرالودی به سویش کرد و موذیانه گفت : اگه بگم نه ، چی می گی؟

    پوزخند او را حس کردم. اون قدر اینجا می شینم که بگی اره ، مگه من چند تا شیدا دارم که بخوان بهم جواب منفی

    بدن؟

    سرش را به طرف دیگر چرخاند و گفت : اگه شیدا رو دوست داشتی ترکش نمی کردی.

    صدای او را شنید صدایش واقعا خوش اهنگ و گوش نواز بود.

    _مگه می خوام برای همیشه برم؟ فقط چند سال………

    نگذاشت بیشتر از ان ادامه بدهد.پرتوقع به نیمرخ مغرور و پرشکوه او نگاه کرد.چقدر جذاب و خواستنی بود.

    _جوری از چند سال حرف می زنی انگار فقط یکی دوروزه.

    نگاه او را چون همیشه با مهرو عطوفت دید.

    _شیدا… من فقط یکی دو روز دیگه ایرانم ، دوست داری که این چند روزه رو با ناراحتی و غصه سپری کنم؟این طور

    می خوای؟

    غمگین به اسمان زل زد.هیچ ابری در اسمان پیدا نبود.گفت : بدون تو …. اینجاخیلی سخته.

    زیر چشمی نگاهش کرد.او هم به اسمان خیره شده بود.صدایش را لحظاتی بعد ، پراز شورو هیجان شنید.

    _بیا همدیگه را فراموش کنیم.

    خیلی نرم گفت : من هیچ وقت تو را فراموش نمی کنم.

    انگار او هم به این نکته می اندیشید.

    _پس بیا هروقت دلتنگ هم شدیم ستاره ها رو نگاه کنیم.یه پیوند جاودانه بین ما و ستاره ها.

    باکمی تردید پرسید: مطمئنی؟

    صدای او برای دلگرم کردنش کافی بود.

    _البته که مطمئنم .چی می گی؟ قبول می کنی؟

    لبخندی بی اراده برلبانش نقش بست.جلوی روی او ، حق اعتراض نمی یافت.

    _باشه ، قبوله!

    با لذت به اسمان می نگریست که کسی محکم تکانش داد:

    _شیدا …شیدا پاشو .دیرت می شه ها.

    دستش را روی چشمهاکشید و انها را مالید.بسختی پلکاهیش را گشود.هما خانم کنار تختش نشسته بود.باصدایی

    خواب الود گفت : سلام!

    _سلام به روی ماه نشسته ات.چقدر می خوابی دخترجون ؟ پاشو که مدرسه ات دیر می شه.

    روی تخت نیم خیز شد و پرسید: مگه ساعت چنده ؟

    هما خانم از کنار تخت او بلند شد و گفت : حدودا هفت.

    خواب از سرش پرید: چی…؟هفت ؟

    از روی تخت پایین پرید و گفت : وای خدا جون!دیرم شده.مگه من به شما نگفتم شیش و نیم بیدارم کنید؟

    هما خانم کنار درگاه کمی مکث کرد.سپس بالبخندی گفت : اگه بهت می گفتم الان شیش و نیمه که بلند نمی شدی.

    نگاهش به عقربه های ساعت افتاد.معترض نگاهش کرد و گفت: از ترس نزدیک بود از حال برم.

    هما خانم به جای جواب گفت: تا تو لباس بپوشی و حاضر بشی، منم یه صبحانه مختصر برات درست می کنم.

    قبول کرد و به طرف تختش رفت.بعد از مرتب کردن تخت و شستن سرو رویش به اشپزخانه رفت.همه سر میز

    نشسته بودند.صندلی کنار برادرش را به عقب کشید و نشست.هما خانم استکانی چای مقابلش گذاشت و پرسید: این

    اخرین امتحانه؟

    لقمه ای را که درست کرده بود به دهان گذاشت.

    _نه ، دوتای دیگه مونده، بعد از اون می شینم خونه ور دل شما.

    صدای سینا را شنید.هنوز همان شیطنت بچگانه در صدایش موج می زد: پس من اینجا چه کاره ام؟

    چشم غره ای به او رفت و از زیر میز محکم به پای او کوبید، طوری که صدای سینا در امد.

    _فراموش کردی سینا؟

    سینا باصدایی ناله مانند پرسید: حالا چرا می زنی؟ فهمیدم دیگه!

    علی اقا ، روزنامه را کنار گذاشت و رو به ان دو باکنجکاوی پرسید: موضوع چیه ؟

    شیدا خود را به نادانی زد: چه موضوعی پدرجون؟

    _همون موضوعی که شما خواهر و برادر رو این قدر به هیجان اورده.

    با تهدید به صورت سینا نگریست .سپس با لبخند تصنعی گفت : چیزی نیست.

    سینا در ادامه گفت : منظورش اینه که چیز مهمی نیست.

    سعید لیوان شیرش را سرکشید و پرسید : حالا این چیز ، چی هست؟ شیدا صبحانه اش را نیمه کاره رها کرد و گفت :

    بزودی می گیم.

    طوری به سینا نگاه کرد که او متوجه شد و متعاقبش از جابرخاست و بعد از تشکر از مادر ، پشت سر او اشپزخانه را

    ترک کرد.شیدا پشت در اشپزخانه ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود.با دیدن او ، غضب الود و ناراحت گفت :

    جناب جارچی!مگه جنابعالی قول نداده بودی تا وقتی مطمئن نشدی به کسی چیزی نگی؟چی شد؟ چرا این قدر زود

    زدی یزر قولت؟

    سینا ملتمسانه گفت : به جان خودت از دهنم پرید.

    _یه بار سینا… فقط یه بار ازت خواستم که رازداری کنی، اگه تونستی.

    سینا دستهایش را به علامت تسلیم به هوا برد: ببخشید.اشتباه کردم.حالا لطفا خنجرتون رو از بیخ گلوم بردارید.

    بی اعتنا به عذرخواهی او به طرف اتاقش رفت تا حاضر شود.جلوی در اصلی کیفش را از چوب لباسی برداشت و همان

    طور که بندهای کفشش زا می بست، صدای زنگ در را برای چندین بار پیاپی شنید.نگاه کوتاهی به اینه کرد و باصدای

    بلند گفت: او مدم.

    با بانگی نسبتا بلند خداحافظی کرد و دوان دوان طولحیاط را طی کرد و بعد از کشیدن نفس عمیق، در را گشود: سلام.

    _سلام ، هیچ می دونی چند دقیقه است دارم زنگ می زنم؟

    _پوزش خواهانه گفت : معذرت می خوام.مروز دیر از خواب بیدار شدم.

    صدای معترض او را شنید: مطابق معمول ، بهانه همیشگی.

    بالبخندی همراه با شیطنت گفت : خب عزیزم، من که علم غیب ندارم که بدونم تو امروز با راننده تون می ری

    دبیرستان یا می ایی دنبال من.

    نگاهی به سرکوچه کرد و گفت : می بینم که از قرار معلوم امروز هم سر راننده ات رو شیره مالیدی.

    لیلی لبخندی تحویلش داد و گفت : فرستادمش پی نخود سیاه.تو چطوری؟ درسات رو خوندی؟

    بند کیفش را محکمتر از قبل در دست فشرد: اره اما به یک مشکل برخوردم .هرکاری کردم نتوانستم حلش کنم.

    _رسیدیم مدرسه نشونم بده، شاید بتوانم حلش کنم.

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۲ بهمن, ۱۳۹۲ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت