خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 675
  • بازديد ديروز : 1974
  • افراد آنلاين : 4
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 9,269 views

    نام رمان: یکتا

    نویسنده: سهیلا کریمی

    با صدای مادر و زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. چشم که باز کردم طبق معمول تابلوی سیاه قلمی که چند سال پیش کشیده و به دیوار مقابل نصب کرده بودم،اولین چیزی بود که میهمان نگاهم شد. طرح تابلوی سیاه قلم،نقش و نگاری درهم و برهم بود که اکثر بینندگان تنها یک نظر در موردش داشتند:”این تابلوی خط خطی را چهار،پنج سالگی کشیدی؟! از روی دیوار بَرش دار و یه تابلوی قشنگ جاش بذار!” اما خودم این تصویر به قول دیگران خط خطی ام.(عقیده ی این آدمهای کوته فکر هیچ وقت برام ارزش نداشته و نداره. تصویر به این قشنگی!)

     – یکتا،اگه بیدار نشی دیرت میشه ها.

     از رختخواب جدا شده و به روال هر روز،رو تختی را مرتب کردم. موهایم را برس کشیدم و با گل سری سیاه رنگ پشت سر جمع کردم. بعد مانند هر روز مقابل آینه ایستاده تا با خط چشم،سایه،ریمل،رژلب و رژگونه صورتم را نقاشی کنم. به قول نازنین این کار از نون شب برایم واجب تر بود.

     مانتو شلوار جینی به رنگ مشکی و شال حریری به همان رنگ پوشیده و از اتاق خارج شدم.

     – مامان،من دارم می رم.

     مادر از داخل آشپزخانه با نگاهی مهربان براندازم کرد و گفت:هنوز صبحونه نخوردی؟

     – میل ندارم،خدانگهدار.

     با تاسف سری تکان داد و با دلخوری زمزمه کرد:عین همیشه.

     بعد با صدای بلند تر ادامه داد:به سلامت،بعدازظهر زود برگرد!

     در ایستگاه تاکسی،نازنین منتظرم بود.با شادی برایم دست تکان داد،اما من به لبخندی بی جان اکتفا کردم و وقتی نزدیکش شدم ،دستش را که به سویم دراز شده بود فشردم.

     نازنین گفت:یه بار شد زودتر از من بیای؟

     در حالی که به سمت تاکسی می رفتم،جواب دادم:عین پیرزنها غر می زنی.

     صدای بوق اتومبیلی توجهمان را جلب کرد. اتومبیل شیک و آخرین مدل دکتر مهرافروز بود و اشاره میکرد به سمتش برویم(خدایا ،خودت شاهد باش،نمی خواستم حالش را بگیرم،اما خودش اینطور می خواهد)

     نازنین پرسید:نکنه می خوای با دکتر مهرافروز بریم؟!

     دستش را گرفتم و دنبال خود کشیدم و گفتم:خودت که می بینی هر جا میرم سر راهم سبز میشه.

     – یکتا صرف نظر کن!مدرسه روبروی مطبه،یه وقت مشکلی پیش میاد!

     دکتر مهر افروز درب سمت جلو را برای من و سمت عقب را برای نازنین باز کرد. او دیگر شادی لحظات پیش را نداشت و با بی میلی داخل اتومبیل نشست. اما من شاد و سرحال کنار دکتر مهرافروز نشستم. سپس با حالتی دلبرانه به او گفتم:فکر نمی کنم صبح ها مطب باز باشه!

     نگاهی گذرا اما مشتاق بهم انداخت و در حالی که اتومبیل را به لاین یک هدایت می کرد جواب داد:می رم بیمارستان. فاصله زیادی با مدرسه ی شما نداره.

     – چه جالب!قبلا مطب شما کجا بود؟

     – همین جا.

     – غیر ممکنه!ساختمان پزشکان سالهاست روبروی مدرسه ماست. تا هشت ماه پیش تابلوی دکتر کیارش مهر افروز متخصص اطفال بین تابلوها نبود.

     خندید.(با خنده صورتش جذاب تر میشه!خب بشه ،همه شون عین هم اند)

     – به این علت که هشت ماه پیش با خرید واحدی در اون ساختمان برای اولین مرتبه صاحب مطب شدم.

     خودم نیز از خنگی خودم خنده ام گرفت.

     نازنین با خنده ای که در صدایش بود،گفت:آقای دکتر،دختر عمه ام باهوشه ها،یه وقت فکر دیگه ای نکنید.

     مهرافروز با لبخند،سرش را به تایید حرف او تکان داد،اما انقدر لاک پشت وار می راند که کلافه شدم(این دکتر احمق چقدر یواش میره.نکنه دارم اشتباه می کنم،یعنی حق با نازنینه؟اما تقصیر من چیه؟خودِ احمقش عین کَنه بهم چسبیده)

     نازنین با لحنی مودبانه گفت:آقای مهرافروز،ممکنه با سرعت بیشتری برید؟ما دیرمون می شه.

     – حق با شماست،ببخشید. خانم درخشان،هر روز به مدرسه می آیید.

     (خودت که می دونی ،چرا می پرسی احمق!)، جواب دادم:معلم نقاشی ام و فقط روزهای زوج میام.

     – مدیر مدرسه باید یکی از بستگان شما باشه.

     – اشتباه می کنید. مدیر مدرسه از دوستان صمیمی مادر نازنینه.

     – بازم همونی شد که گفتم.

     نزدیک مدرسه نازنین گفت:اگه اجازه بدید همینجا پیاده می شیم،آخه می دونید که؟

     – بله،بله. معذرت می خوام،حواسم نبود.

     کنار خیابان نگه داشت. نازنین تشکر کرد و پیاده شد. همین که خواستم پیاده شوم،کارتی را مقابلم گرفت و گفت:خانم درخشان،خواهش می کنم این بار قبول کنید!

     – این چیه؟

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۲۴ دی, ۱۳۹۲ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت