خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 94
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 4
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 19,725 views

    نام رمان : ساحل آرامش

    نویسنده : منیر مقدم

    پاهایم از فشار کفشها زق زق می کرد.همانطور که به روی صندلی نشسته بودم یک پایم را روی پای دیگر انداخته و کفشم را درآوردم.با نفس کشیدن پایم خود هم نفس عمیقی کشیدم.مامان دست به زانویش گرفت و بلند شد.خطاب به من گفت:

    – پاشو مادر.باید برای جمع و جور کردن این همه ریخت و پاش از یک جایی شروع کنیم.

    نالیدم و گفتم:

    – وای مامان جان تورو خدا امشبه رو ولم کن.من لااقل تا فردا صبح باید به این پاها استراحت بدم.الان داشتم فکر می کردم چطور تا اتاقم برسم.شما می گویید پاشم جمع و جور کنم!!

    – خوب حقته مادر.چقدر گفتمت این کفش ها به دردت نمی خوره گفتی الا بلا که همینا.من تعجبم تو چطوری از سر شب با همین کفشها اینقدر رقصیدی حالا به کار کردن که رسید نمی تونی!!

    از خرید کفش ها یادم آمد.مامان اصلا به این کفش ها راضی نبود ولی کلی قهر و ناز کردم تا بالاخره رضایتش را گرفتم قصدم این بود که قدم را از آن چه هست بلند تر نشان بدهم و بزرگتر به نظر برسم.

    عمو مصطفی که به صحبت های ما گوش می داد خندید و به مامان گفت:

    – اذیتش نکن زن داداش خسته شده.شما هم امشب کاری نکنید خیلی خسته اید.

    به روی عمو مصطفی خندیدم.مامان کوتاه نمی آمد.

    – نه بابا لااقل باید آشغالها را که جمع کنیم.

    و مشغول شد ولی من واقعا توان انجام هیچ کاری را نداشتم.عمو با نگاهی به سر تا پای من دوباره گفت:

    – ولی زن داداش ماشاالله بنفشه هم رو کاره.با رفتن بهنوش باید به فکر این یکی باشی.

    مامان با دلخوری جواب داد:

    – وای داداش نگو .بنفشه هنوز ۱۶ سالشه برای این هنوز خیلی وقت داریم.باید مثل بهنوش درسش را بخوانه نوبتی هم که باشه نوبت بچم بهزاده.داره دیرش هم میشه.اون خودش بس که نجیبه صداش در نمی یاد خودمون باید حیا کنیم و کاری بکنیم.

    من که بر عکس بهنوش که عاشق درس خواندن بود و به همه ی خاستگارهایش جواب رد می داد اصلا میانه ای با درس خواندن نداشتم تازه با گفته عمو مصطفی گل از گلم شکفته شده بود، با آب پاکی که مامان روی دستم ریخت ساکت شدم.کفش دیگر را هم از پاسم در آوردم بلند شدم و به مامان گفتم:

    – چی کار کنم مامان بالاخره همین الان جمع می کنید یا نه؟

    – نه فقط آشغالها را جمع می کنم که تا صبح بو نگیره صبح اول وقت شوکت میاد.تو برو استراحت کن که فردا بهانه نیاری.

    آقاجون قبل از ما به اتاقش رفته و خوابیده بود. به مامان و عمو شب بخیر گفتم و از پله ها به زحمت خودم را بالا کشیدم وقتی در اتاقم را باز کردم بدون این که برق را روشن کنم اتاق مثل هر شب تاریک نبود.یک نور دیگر اتاق را کمی روشن تر از شب های پیش کرده بود.کرکره اتاقم کنار بود.جلو رفتم و منبع نور را پیدا کردم.

    ساختمان جلو ساختمان ما که به تازگی ساخته شده بود و یکی از پنجره هایش درست رو به رو و نزدیک اتاق من قرار داشت برقش روشن بود. یادم آمد که صبح بهزاد می گفت برای ساختمان جدید اسباب کشی می کرده اند.

    خیلی دیر وقت بود . با خودم فکر کرده ام حالا ما عروسی داشتیم و تا این موقع بیدار مانده ایم اینها چرا مثل ما نخوابیده بودند. پنجره ی اتاق روبه رو به خاطر هوای گرم تابستان باز بود صدای آهسته ی یک آهنگ تند را میشنیدم از همان اهنگ هایی که با روحیه ی شاد من جور بود و خیلی دوست داشتم.

    کسی دیده نمی شد. خیلی دوست داشتم بدانم که اتاق متعلق به کیست. از ته دل آرزو کردم که اتاق دختری به سن خودم باشد تا بتوانم با او دوست شوم.

    برگشتم و به تخت خالی بهنوش و کتابخانه ی کتاباش نگاه کردم.با این که خیلی دوست داشتم اتاق هر چه زودتر فقط مال خودم شود و راحت باشم ولی جای خالی او حالا رنجم می داد و دلم گرفت.

    من و بهنوش دو اخلاق متضاد داشتیم و به هیچ وجه با هم جوش نمی خوردیم ولی هر چه بود خواهر بودیم ۱۶ سال با او زندگی کرده بودم و به هم عادت داشتیم.گرچه خیلی سر به سرم می گذاشت اما خیلی هم مهربان بود. وقتی مریض می شدم مثل پروانه به دورم می گشت. همیشه منتظر بود که من یک سوال درسی بپرسم که البته خیلی کم پیش می آمد، با چه دقتی برایم توضیح می داد و اصرار داشت که به زحمت در مخم جا دهد ولی من که فقط به فکر شیطنت بودم اندازه ای درس می خواندم که نمره ای بخور و نمیر بگیرم و تجدید نیاورم.

    درست عکس او که تا وقتی لیسانسش را نگرفت هر چه مسعود پسر دائی ام جلزو ولز کرد و به خاستگاریش فرستاد جواب نداد.تازه حالا هم قصد فوق لیسانس گرفتن را داشت و هنوز هم سر باز می زد تا اینکه عاقبت خود مسعود پا پیش گذاشته و شخصا از خودش تقاضای ازدواج کرده بود و قول داده بود که در ادامه ی درس خواندن نه تنها پیگیرش نمی شود که کمکش هم می کند. اینچنین بود که بهنوش خانم که البته خودش هم بی علاقه به مسعود نبود بله را گفته و امشب به سلامتی طی جشن مفصلی او به مسعود رسیده بود و اتاق خالی هم به من.

    لباسم را عوض کردم.سنجاقهای سر را از میان موهایم در آوردم.موهام بس که تافت خورده بود سفت و خشک شده بود. چاره ای نداشتم. با یک دوش گرم خستگی ام کمی رفع می شد و هم موهایم به حالت اولیه بر می گشت. بعد از حمام همین اندازه که به تختم رسیدم سرم نرسیده به بالش بیهوش شدم.

    فکر می کنم این شیرین ترین خوابی بود که تا به حال کرده بودم. حتی این اخلاقم هم با بهنوش فرق می کرد. او می گفت وقتی زیاد خسته می شود خوابش نمی برد ولی من هر چه خسته تر بودم خوابم بیشتر بهم مزه می داد.

    با صدای آهنگی شاد و هیجان انگیز که اهنگ روز هم بود چشم گشودم. عاشق این مدل اهنگها بودم، به نظرم روحیه ی آدم را زنده می کرد.غلتی زدم احتمال دادم که این صدا از پنجره ی روبه رو باشد. خوشحال شدم. مطمئنا اتاق متعلق به یک جوان بود و اگر دختر می بود که عالی می شد. صدای چند ضربه به در و متعاقب ان در باز شد و سر بهزاد را دیدم.

    – پاشو خواهر کوچولوی تنبل مامان احضارت کرد.

    به رویش لبخند زدم و جواب دادم:

    – باشه داداش زود میام.

    با رفتن او تازه به بدنم کش و غوسی دادم و غلتی دیگر زدم.عاشق داداش بهزادم بودم.او و داداش بهنام هم مثل منو بهنوش دو قطب مخالف بودند. بهنام سرد و خشک ولی بهزاد مهربان و خونگرم بود. با همه بخصوص با من که خواهر کوچولو صدایم می زد نرم و راحت بود.

    بین پسرهای فامیل به عاقلی و نجابت معروف بود . دخترهای دم بخت فامیل برای یک نگاهش که به ندرت پیش می آمد چشم در چشم نامحرم شود غش می کردند. مامان دخترهای زیادی را از بین فامیل به او پیشنهاد داده بود ولی او شدیدا مخالف ازدواج فامیلی بود و از مامان خواسته بود بین غریبه ها برایش موردی مناسب البته با نظر خودش انتخاب کند. ۲۷ سال سن داشت و مهندس کامپیوتر بود. با دوستش شرکتی دست و پا کرده و راضی به نظر می رسیدند. داداش بهنام ۳۰ ساله بود و خیلی زودتر از بهزاد ازدواج کرده بود و حالا دو دختر ۶ ساله و ۵ ساله داشت و با اقاجون که فروشگاه لوازم منزل در بازار داشت مشغول بود و به عبارتی عصای دست آقاجون بود. بهنوش هم ۲۵ ساله و به قول آقاجون من هم که ته تغاری خونه بودم ۱۶ سال و امسال به سوم دبیرستان می رفتم.

    بهنوش کمی سبزه با موهای حالت دار مشکی بود ولی من پوست سفیدی داشتم و موهای قهوه ای تیره و همین همیشه بهنوش را شاکی می کرد. با نارضایتی به مامان می گفت شما بین بچه هاتون فرق گذاشته اید. مامان به این حرف او می خندید و در جوابش می گفت:

    – دخترم گلم سبزه ها نمک بیشتری دارند.

    من در ادامه ی حرف مامان می گفتم:

    – راست میگه مامان گمانم نمکش زیاد بوده که مسعود را نمک گیر کرده.

    و بهنوش از این جواب ها خشونود می شد ولی در عوض قد بهنوش از من خیلی کشیده تر بود و اندام زیبایی داشت که مرا عصبانی می کرد به همین خاطر همیشه دلم می خواست کفش پاشنه بلند بپوشم تا از او کم نیاورم گرچه بهنوش عثیده داشت که من هنوز تا ۱۸ سالگی وقت قد کشیدن دارم ولی حالا عجله می کنم. با این وجود باز هم نگران بودن. از لحاظ چهره تقریبا مثل هم بودیم و به قول دختر خاله ام میترا چشمهای آهویی و کشیده و لبهای قلوه ای داشتیم. از همه بهتر قشنگتر از نظر او گونه های برجسته مان بود.

    همین تعریف هایی که از چهره ی زیبایم می شد مرا از خود راضی کرده بود. خیلی دوست داشتم جلب توجه پسران جوان را کنم. یاد دیشب افتادم.

    در همه ی عروسی ها و جشن هایمان بعد از رفتن غریبه ها زن و شوهر های و دختر پسر های فامیل با هم می رقصیدیم دیشب محسن برادر مسعود لحظه ای از کنارم دور نمی شد.

    به قدری برایش عشوه می آمدم که حس می کردم هر لحظه می خواهد چیزی به من بگوید چشماش پر از احساس بود و می فهمیدم برای مهار این احساس خیلی تلاش می کرد.

    آخر شب هم که برای بدرقه عروس و داماد راهی بودیم من جلوی در بلاتکلیف ایتاده بودم که صدای محسن را شنیدم او جلوی ماشین خواهرش نشسته بود . عقب ماشین بیشتر از حد ظرفیتش پر بود اما او تنها روی صندلی جلو کنار راننده که حامد شوهر مهناز بود نشسته بود.

    – بنفشه اگر می خواهی بیا اینجا جای یکی دیگر هم هست.

    و خودش جا باز کرد.

    بدم نمی امد کنارش بنشینم ولی مردد بودم عمدا کمی این پا و ان پا کردم و بعد رفتم کنارش نشستم. مهناز و مریم دختر دایی هایم و بچه هایشان صندلی عقب را کاملا اشغال کرده بودند و با صدای بلند دستگاه ماشین دست می زدند و هم خوانی می کردند.

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۲ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت