خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 104
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 27,222 views

    نام رمان : ردپای عشق

    نویسنده : سمیه بهارلو

    از شدت ناراحتی و عصبانیت کتاب را به گوشه ای پرت کرد .با خود زمزمه کرد ،” درست مثل سرنوشت من “.

    از جا برخاست و به آشپزخانه رفت . استکان را پر از چای کرد و دوباره به اتاق بازگشت و پشت میز نشست . استکان را روی میز گذاشت و با انگشتانش سطح خارجی آن را لمس کرد .به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت . زیر لب زمزمه کرد ” ای عشق خانمانسوز وجودم را سوزاندی و قلبم را …”.

    به اطرافش نگریست و نفس عمیقی کشید . انگشتانش را لای موهایش کشید و گفت :”خسته شدم بس که فکر کردم .”.

    چای سرد شده اش را یک نفس سر کشید . به سمت آشپزخانه رفت .استکان را روی کابینت گذاشت .بی حوصله مانتویش را پوشید و از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه شروع به قدم زدن کرد .چنان غرق در افکارش بود که متوجه اطرافش نبود .جرقه ی کوچکی در مغزش شعله ور شد قدمهایش را سریع تر کرد .جلوی در کرم رنگی ایستاد .نفس را در سینه حبس کرد و بعد از مکثی با احتیاط تکمه زنگ را فشرد .صدای دلنشین خانمی شنیده شد :

    کیه .

    پاسخ داد :

    سلام خانم رامشی . مریم جان تشریف دارن .

    خانم رامشی گفت :

    سلام عزیزم .بیا بالا .

    و تکمه آیفون را فشرد .در روی پاشنه چرخید .وارد شد .پله ها را پشت سر گذاشت .خانم رامشی با روی گشوده صورت جوانه را بوسید و گفت :

    خیلی خوش اومدی ..

    جوانه متین گفت :

    مزاحم شدم خانم رامشی ..

    خانم رامشی لپ جوانه را گرفت و گفت :

    این حرفا رو دیگه نزن .مریم توی اتاقشه .بفرما.الان منم میام .

    جوانه ضربه ای به در زد و آن را گشود و سلام کرد .مریم با خوشحالی گفت :

    وای خدای من !چی می بینم ؟چه عجب دختر فراری .این طرفا پیدات شده .

    جوانه لب تخت نشست و گفت :

    اگه بگم از تو یاد گرفتم دروغ نگفتم ..

    مریم به اطراف نگاهی انداخت و شروعبه جمع و جور کرد و گفت :

    ببخش که اینجا انقدر شلوغ و ریخته پاشه ..

    ججوانه دست مریم را کشید و گفت :

    تو همیشه همینطوری بودی .اگه تو کار کنیکی بخوابه .

    مریم اخمی کرد و گفت :

    بعدا با هم حساب می کنیم .

    خانم رامشی با ظرف میوه وارد اتاق شد و گفت :

    دلمون برات تنگ شده بود .

    جوانه از جا برخاست و گفت :

    چرا زحمت کشیدین؟راضی به زحمت نبودم .

    صدای زنگ تلفن خانم رامشی را مجبور کرد که آن دو را تنها بگذارد .بعد از رفتن او جوانه رو به مریم کرد و گفت :

    ببینم دنبال سوژه نمی گردی .

    مریم گفت :

    اصلا نمی تونم بنویسم فکرم کار نمی کنه خودت چی .

    جوانه سرش را تکان داد. مریم ادامه داد :

    تو دیگه چرا دختر ؟ تو که با استعدادی و از قوه تخیل بالایی برخوردار هستی .توی دبیرستان اول. توی چاپخونه اول. دیگه چی می خوای ؟ اگه همینطور پیش بری می زنی رو دست دانیل استیل ..

    جوانه کمی به اطراف نگریست و گفت :

    اگه یه سوژه خوب برات پیدا کنم می نویسی .

    مریم با خوشحالی گفت :

    این نهایت لطف تو رو می رسونه ..

    جوانه با دقت به مریم نگریست و گفت :

    پس قلم و کاغذت رو آماده کن ..

    مریم با تعجب نگاهش کرد و پرسید :

    در مورد چی .

    جوانه لبخند کمرنگی زد و گفت :

    سرنوشت من !.

    مریم ابروهایش را درهم کشید و گفت :

    باز هم که شروع کردی .کی میخوای دست از این دیوونه بازیهات برداری ؟ اصلا کی می خوای آدم بشی .

    جوانه بی حوصله گفت :

    مریم خواهش می کنم بنویس من ….

    مریم حرفش را قطع کرد و گفت :

    چرا خودت نمی نویسی .

    جوانه پوزخندی زد وگفت :

    حتما باورت نمیشه که یه روز خودت بشی سوژه خودت ..

    تو خیلی احمقی .

    جوانه آهی کشید وگفت :

    درست حدس زدی .آره من احمقم ،اما من احمق نمی تونم بنویسم ، چون عمرم این اجازه رو بهم نمیده .نصفه کاره می مونه .بالاخره باید یکی تمومش کنه یا نه ؟کی بهتر از تو .

    مریم با اخم گفت :

    نه ، من نمی نویسم .

    جوانه با ناراحتی آماده رفتن شد .مریم نگاهی به چهره ناراحت جوانه انداخت و گفت :

    باشه می نویسم .

    اشک در چشمهای جوانه حلقه بست . لبخند گرمی نثار مریم کرد .مریم گفت :

    اما پشیمون می شی ..

    جوانه لبخندی زد و گفت :

    من دیگه میرم . فردا می بینمت .

    و از اتاق خارج شد . خانم رامشی با دیدن او گفت :

    کجا با این عجله .

    جوانه گفت :

    مزاحم شدم ..

    مریم گفت :

    چند روز طول می کشه .

    جوانه همراه لبخند گفت :

    کمتراز یک هفته .یک هفته مهمون منی .خانم رامشی شما هم به مریم سخت نگیرید .

    خانم رامشی با تعجب گفت : .

    در مورد چی .

    مریم گفت :

    یک سوژه عالی .مشترکیم .

    خانم رامشی لبخند شیرینی زد و گفت :

    موفق باشید .

    جوانه پا به ایوان گذاشت و گفت :

    فردا معطلم نکنی .

    مریم هم با خنده پاسخ داد :

    چشم استاد عزیز .

    از آنجا دور شد .لبخند چند لحظه قبلش محو شد و با حالی پریشان شروع به قدم زدن کرد وقتی چشمش را از رویآسفالت خیابان برداشت ،دید که به انتهای خیابان رسیده است .نمی دانست راه پیموده را باز گرددو یا اینکه به دیدن الهام برود .باشک و تردید راه خانه آقای مشتاق را در پیش گرفت .زنگ در را فشرد . در به روی پاشنه چرخید .الهام با دیدن او خوشحال گفت :

    چه عجب دختر غیبی .

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۲۰ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت