خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 85
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 229
  • بازديد ديروز : 1510
  • افراد آنلاين : 4
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 13,049 views

    نام رمان: آسمان

    نویسنده : ستاره جمالی

    با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم، باید سریع پا میشدم تا به کلاسم برسم غیبتم به حد حذف شدن این درس رسیده بود اگر یک جلسه دیگه غیبت می کردم حذف می شدم. با تمام خوابی که در تن داشتم بلند شدم و سریع دست و صورتم را شستم و لبسهایم را به تن کردم و بدون خوردن صبحانه به سمت دانشگاه به راه افتادم ،فاصله خوابگاه تا دانشگاه را که مسفاتی زیادی نبود سریع طی کردم و خودم را سریع به کلاس رساندم با گفتن بسم ا… به کلاس وارد شدم،سلام کوتاهی کردم، کلاس خیلی شلوغ بود با ورود من سکوتی کلاس را فرا گرفت سعی کردم اعتماد به نفسم را از دست ندهم به انتهای کلاس رفتم و در گوشه ای صندلی انتخاب کردم و نشستم تا در معرض دید بچه ها نباشم، نگاه سنگین همه را بر روی خودم احساس می کردم احساس گرما می کردم تمام بدنم گُر گرفته بود، سرم را بالا آوردم دیدم تمام نگاه ها به روی منه تا دیدند متوجه آنها شدم رویشان را برگرداندند. خیلی عصبی شده بودم، مرتب پاهایم را تکان می دادم و مرتب با خوم در کلنجار بود که از کلاس بروم بیرون، اگر مسئله حذف شدن نبود حتما می رفتم تو این گیر و داد فکری بودم که استاد وارد کلاس شد و همه به احترام استاد از جا بلند شدیم و بعد سلام استاد ما را به نشستن دعوا کرد و شروع به حضور و غیاب کرد. به اسم من که رسید با صدایی ناراحت و گرفته که غم توش موج می زد جواب استاد را دادم، استاد با نگاهی از بالای عینکش به من اندهاخت، با خودم گفتم نکنه استاد هم در جریان اتفاقات هست و شاید فکر می کند من مقصر هستم . استاد به خواندن بقیه اسامی پرداخت با صدای ضرباتی که به در نواخته شد در باز شد و چهره ناراحت و غمناک بهادر نمایان شد، بچه ها با دیدن او به هیاهو افتادند، عده ای به او گفتند که بیا کنار ما بنشین، چون می خواستند اطلاعاتی در مورد اتفاقات کسب کنند، صدای استاد که همه را به سکوت دعوت کرد و از بهادر خواست در انتهای کلاس بنشنید وقتی بهادر به انتهای کلاس رسید نگاهی به نگاهم گره خورد، سریع یک صندلی انتخاب کرد و نشست نمی دونستم باید چی کار کنم سعی کردم فقط حواسم را به حرفهای استاد بدهم اما موفق نمی شدم، یه اتفاقاتی که تو این چند رو زگذشته پیش اومده بود فکر میکردم تو افکارم غرق بودم که صدای استاد که برای بار چندم صدایم کرد را شنیدم و با صدای خنده بچه ها از افکارم بیرون اومدم استاد خطاب به من گفت خانم آریا معلوم هست هواستون کجاست، چند بار باید صداتون کنم، فکر کنم تو افکار شیرین بودیم که صدای بلند مرا نشنیدین یکی از دخترها بلند شد گفت شاید به شیرین کاری این چند وقتشون فکر میکند، دستم علنی می لرزید و موندن را جایز ندونستم. از استاد اجازه گرتفمو سریع کلاس را ترک کردم از در دانشگاه که خارج شدم بادی گرم به صورتم خورد، دیگه نتونستم جلوی اشکهایم را بگیرم و اشکام سرازیر شد، تو عالم خودم بودم که صدای پدرام را از پشت سرم شنیدم سلام کرد سریع به راه افتادم و به سرعتم اضافه کردم، اما بهادر خیلی سریغ خودش رو به من رساوند و با لحنی مهربون سلام کرد ،خجالت می کشیدم تو چشماش نگاه کنم با همون حالت جواب سلامشو دادم. با حالتی که می شد حدس زد هنوز ناراحته گفت بهتون نمی یاد انقدر ضعیف باشین و به خاطر کار نکرده ناخواسته خودتون محکوم کنید.رو به بهادر کردمو گفتم شما از کجا می دونید که من مقصر نیستم والله از دربون تا رئیس دانشگاه منو مقصر می دونن و همه از من دوری می کنند و من به چشم یک قاتل نگاه می کنند به حالت تاسف سری تکان دادو گفت شما هیچ دخالتی نداشتین همه چیز به خواست خود مهدی صورت گرفت، عصبی بودم و گفتم اون ادم ناحسابی جز دخالت تو کار من انگار تو اون لحظه کاری نداشت اگر عزیز دردونه درئیس دانشگاه اون روز تو کار من دخالت نمی کرد الان گوشه بیمارستان نیفتاده بود که الان فدائیاشون دشمن سرسخت ن نمی شدند و من هم به زندگی می رسیدم بهار سرشو به علامت تاسف تکان دادو گفت چی بگم، آخه معدی با غیـ.. نگذاشتم حرفشو تموم کنه گفتم از این حرفها به من نزنین که حالم از این حرفها به هم می خوره و خداحافظی کردمو به سمت خوابگاه رفتم، به اتاقم رسیدم خودمرا به روی تخت رها کردمو حسابی گریه کردم نفهمیدم کی خوابم برد. با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم مادرم بو، از جریانات اتفاق افتاده هیچی نگفتم بعد از مادرم با پدرم خیلی کوتاه صحبت کردم و بلند شدم و جلوی آینه رفتم از دیدن چهره ام که رنگی بر رخسار نداشت ترسیدم و به خودم گفتم آسمان چی به سر خودت آوردی کجاست او قشنگی چهرت. کجاست اون صورتی که به زیبایی شهره بود. نکنه خودت هم باورت شده مقصری هان؟نکنه؟ جوابی نداشتم بهخودم بدهم، روی تخت دراز کشیدمو به اتفاقات چند روزو گذشته فکر کردم.درست ۴ روز قبل بود که داشتم تو محوطه دانشگاه درس می خواندم یکی از پسرهای شر دانشگاه چند تا نیمکت آن طرف تر نشست و شروع کرد به صحبتهای نامربوط زدن، من هم سعی کردم وجودش را ندید و حرفهایش را نشنیده بگیرم اون پسر که اسمش نوید بود تو کل شهر و محیط دانشگاه به سر بودن معروف بود، یک ماهی از شروع ترم جدید می گذشت و از روز اول مزاحمم بود خیلی آدم زبون نفهمی بود چون نه با خواهش نه با اهانت دست از مزاحمتاش بر نمی داشت، از روی نیمکتش بلند شد و آمد روز نیمکتی که من نشسته بودم نشست و با خنده شیطانی و چندش آوری گفت:

     چرا اینقدر حراسون شدی شما که دختر با دل و جراتی بودین نکنه واقعا از من می ترسی؟ بین آسمان من پسر بدی نیستم اما نمیدونم چرا همه از من حساب می برن و احترامم را دارن، تو دلم گفتم همه از دردسر می ترسن وگرنه هیچ کس تو رو آدم حساب نمیکنه چه برسه به احترام! چشمانش را به حالت چندش آوری ریز کرد وگفت: اگه با من دوست بشی جونم برات می زارم نمی ذارم قند تو دلت آب بشه، دیدم به مزخرفاتش داره ادامه میده، از جایم بلند شدم، اون هم بلند شد و گفت: اگر به حرفهام گوش ندی مطمئن باش روز خوشی تو زندگیت نمی بینی.

     دیدم نه از رو نمی ره هر چی من جواب نمی دم پر رو تر می شه نگاهی به آسمان انداختم از خدای مهربون کمک خواستم و بعد به نوید نگاهی انداختم و گتفم: لطفا از این جا برین من درس دارم. با خنده گفت جوابمو بده تا برم. با من دوست می شی دیگه حسابی کفرم رو در اورد، با صدای تقریبا بلندی گفتم:

     شما خجالت نمی کشید چقدر اعتماد به نفس دارین، برو اقا رد کارت این همه راه اومدم که درس بخونم نه واسه … حرفمو خوردم با مکث کوتاهی گفتم این بار بار آخر که دارم بهت هشدار می دم اگر دور و بر من آفتابی بشی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی داشتم براش خط و نشون میکشیدم که اکیپ بچه های بسیج دانشگاه پیداشون شد . از بین اونها قیافه خشن و جذاب مهدی را دیدم با اون قد بلند و هیکل ورزشکاریش در بین همه همچون ستاره ای می درخشید با دیدن اونها، درست پشت سر نوید بودند شیر شدمو محکم تر از قبل براش خط و نشون کشیدم یکی از برادرای بسیجی دستشو رو شانه نوید گذاشت و پرسید مشکلی پیش اومده نوید با دیدن آنهات با لبخند به سمت من چرخیدو گفت:

     دیدم شیر شدی صداتو بالا می بری دلت به این چهار تا جوون خوشه که مونده بود پیش اونها درگیری پیش بیاد خواستند نوید را به حراست تحویل بدهند که خودشو از دستای اونها کشید بیرون و رو به من که داشتم کتابام رو جمع می کردم گفت به حرفهام خوب فکر کن غروب سر کلاس می بینمت و با کمال پررویی رفت پسرها خواستن جلوشو بگیرند که مهدی دخالت کرد و از من خواست اتفاقات افتاده را برایش شرح دهم و من هم مختصری برایش توضیح دادم و به سمت خوابگاه رفتم.

     محبوبه خانم یکی از کارکنان خوابگا بود که تمیز کردن خوابگاه یکی از وظایفش بود و برای من هم غذا درست می کرد و لباسهایم را می شست و من در قابلش بهش مبلغی پول می دادم. محبوبه خانم غذایم را که قرمه سبزی بود به دستم داد و شروع به جمع و جور کردن اتاقم کرد و در حین کار برایم صحبت و درد ودل می کرد. غذایم را خوردم و درسم را مطالعه می کردم چون غروب امتحان داشتم من معماری می خوندم. تو یکی از بهترین دانشگاه استان کرمان با رتبه یک رقمی تو دانشگاه راه پیدا کرده بودم شهر اولم را کرمان زده بودم تا به قدمت ایران نزدیک شو، بعداز چند ساعتی درس خواندن یاد ساعت افتادم دیدم ساعت ۶:۱۵ دقیقه بود کلاسم ساعت ۶ شروع می شد.سریع لباس پوشیدم و به دانشگاه رفتم خدا را شکر استاد هنوز نیامده بودتمام صندل یها پر بود جز یکی استاد وارد شد و به من گفت سریع تر بنشینید. می خواهم امتحان بگیرم به صندلی ها بار دیگر نگاه کردم و ددیم یکی خالی ِ اما با دیدن بغل دستیش که نوید بود از نشستن سرباز زدم.بهادر از جایش بلند شد و گفت خانم آریا شما اینجا بنشینید من می رم روی اون صندلی می نشینم، با نگاهی قدرشناسانه نگاهش کردم و آرام تشکر کردم، بهادر تنها دوست مهدی سر کلاس ما بود بهادر هم رشته ای من بود و مهدی فوق لیسانس صنایع و پسر رئیس دانشگاه بود چون از نظر اخلاقی و موقعیتی و ظاهری خاص بود و به همه کمک می کرد تمام دانشجوها ارادت خاصی بهش داشتند و خیلی بهش اخترام می گذاشتند مخصوصا دخترایی که .. اما من با این آقا میونه خوبی نداشتم و تمام کارهاشو تظاهر و ریا می دیدم و اصلا بهش محل نمیگذاشتم و از او دوری می کرد. استاد داشت برگه های سوال رو بین بچه ها پخش می کرد که نگاهم از پنجره به بیرون افتاد. چهره های جدید می دیدم آنهایی که چهره های شری داشتند سعی کردم بی خیال بشوم و حواسم را به امتحان متمرکز کنم. امتحان خیلی راحت بود استاد نگاهی به برگه انداخت و گفت آفرین می توانید بروید ا زپله ها به سمت پایین داشتم می رفتم محوطه تقریبا شلوغ بود. یک دفعه صدای نوید که مرا به اسم کوچک صدا می زد مرا در جا میخکوب کرد وای خدایا باورم نمی شه منو به اسم کوچیک جولی این همه آدم صدا کرد. راه افتادم و به سرعت قدمهایم افزودم یک دفعه نوید پرید جلوی راهم و گفت عروسک با این عجله کجا نفهمیدم چطوری کشیده ای محکم به صورت نوید کوبیدم و گفتم اینو زدم که بفهمی آبرو دارم و آبرویم را از سر راه نیاوردم که هر بی سر و پایی بخواد برایم مزاحمت ایجاد بکنه. حالا برو کنار. نگاهم می کرد که یک دفعه به صورت آدمهای عصبی شورع به خندیدن کرد و احسا س گردم دیوانه شده حالت عادی ندااشت، ترسیده بودم دستشو برد بالا که منو بزنه مهدی دستشو تو هوا گرفت تا خواست حرفی بزنه از چند طرف چندتا پسرآمدند و نفهمیدم چه جوری تمام هیکل مهدی غرق خون شده و به زمین افتاد بچه ها جمع شدند و پسرهای شر فرار کردند سریع آمبولانسی خبر کردند و بدن تکه تکه شده مهدی را به بیمارستان رساندند، رو زمین نشسته بودم و گریه می کردم با خودم گفتم جوون مردم را کشتند، بدبخت شدم، حتما از دانشگاه اخراج می شدم، تمام محوطه دانشگاه خالی شده بود. انگار کل دانشجوها همراه آمبولانس رفته بودند،شوکه شده بودم، نمیدونستم چی کار باید بکنم نمیدونم سرو کله ی مهدی از کجا پیداش شده بود نمیدانم چرا انقدر خودشیرینه ! وای خدایا اگه نیومده بود من الان بعد از یک دعوای معمولی به خوابگاه می رفتم تمام روز ار ترسم نه سمت دانشگاه رفته بودم و نه از اتاقم خارج می شدم و نه حتی به بیمارستان رفتم تا خبری بگیرم از ترس این که مرده باشه با خودم گفتم ۱۰۰% اخراجی هستی شک نکن چون دوستی تو خوابگاه نداشتم و جز محبوبه خانم کسی اخبار را به من نمیداد. محبوبه خانم هم این چند روزه سری نزده بود. از دست مهدی کارم همش حرص شده بود خوردن و دعا کردن شده بود ای کاش کس دیگه ای ناجیم می شد به شانس بدم لعنت فرستادم و از خدای مهربونم طلب کمک کردم.

     محبوبه خانم بالاخره اومد، فهمیدم مهدی به خاطر ۸ ضربه چاقو که خورده تو کماست و از چند ناحیه دچار مشکل شده بود و همه تقصیرها هم از دید دانشجوها به گردن من افتاده بود. ابلاخره امروز بعد از چند روز به دانشگاه رفتم و الان هم که روی تخت دراز کشیدم.

     با صدای در اتاق از خواب بیدار شدم محبوبه خانم تا دقایقی در کنارم بنشیند در طی این چند روز با هیچ کس صحبتی نکرده بودم دلم گرفته بود ، محبوبه خانم آمد گوشه ای نشست و گفت دخترم ازت گله دارم با تعجب پرسیدم چرا؟

     مگه خطایی از من سر زده محبوبه خانم گفت:

     من تو معرفت و مهربونی تو شکی ندارم. از شما به ما خیلی رسیده اما شما نباید یک سری به بیمارستان بزنی ببینی این پسر بدبخت که به خاطر شما تو بیمارستان افتاده خوبه یا بد بیا امروز با من بریم بیمارستان به خدا برای خودتم خوبه جلوی حرفو حدیث های که برات درست کردن را می گیری خیلی حرفها داره از گوشه کنار به گوش می رسه.

     آخه من با چه رویی بیام آخه چی بگم به این پسر، که همه رو تو دردسر انداخته به من چه که اون همه جا باید باشه و سرک بکشه و ای خدای من، محبوبه خانم ناراحت تر از قبل گفت:

     دیگه آسمان ببین دارم باور می کنم که تو آدم قدرنشناسی هستی با گفتن این حرف به قصد رفتن کرد نگذاشتم برود وگفتم:

     من چه ساعتی باید آماده شو.م که بریم بیمارستان گفت ساعت ۵ کنار در اصلی دانشگاه منتظرت می ایستم تا بریم بیمارستان با رفتن محبوبه و بعد رفتم و دوش گرفتم و سر حال شدم وقتی به محل قرار رسیدم محبوبه خانم هنوز نیامده بود روی سکوی کنار در ورودی دانشگاه نشستم. عده ای دخترها با دست گلهایی که در دست داشتن عازم رفتن بودن حدس زدم آنها هم برای عیادت به بیمارستان می روند اما تا چشمشون به من افتاد شروع به متلک انداختن کردند در همین هنگام محبوبه خانم رسید و آروم گفت:

     که ولشون کن توجه نکن سریع یک تاکسی گرفت توطول راه دل شوره عجیبی داشتم نمیدونستم اونجا با من چه برخوردی میکنند. و من باید چه عکس العملی از خودم نشان بدهم وقتی به بیماررستان رسیدیم از گل فروشی بیمارستان چند شاخه گل میخک خریدم و با هم داخل رفتیم شنیده بودم مهدی به بخش منتقل شده بود و بحران را گذرونده اما به هوش نیامده بود وقتی به راهروی ورودی رسیدیم عده زیادی از بچه ها اونجا بودند به محبوبه خانم

    گفتم:

     – شما برین من یک گوشه منتظر می مونم تا همه برن بعد من می روم. و ساعتی طول کشید تا راهرو بیمارستان خلوت شد وقت ملاقات رو به اتمام بود و کم کم آماده می شدم وقتی از نبود کسی در اتاق اطمینان پیدا کردم با تک سرفه ای و مکثی کوتاه وارد اتاق شدم. مهدی با چهره ای رنگ پریده و با چشمانی که هما برق خاص را داشت به من خیره شد و من با چهره ای که نه می توانست شاد باشه نه خون سرد، سلام کردم. فقط به من نگاه می کرد، بعد از چند ثانیه تونستم خودمو جمع و جور کنم . باصدای لرزان بهش گفتم:

     – این گلها برای شماست.

     نمی دونم چرا چشم از من برنمی داشت یا حتی کلمه ای حرف نمی زد. یک لحظه ترسیدم گفتم: من کم کم… که ناگهان در اتاق باز شد و آقای اچلالی و چندتن از معاونین و دکترها وارد اتاق شدن و باسلامی کوتاه خواستم از اتاق برم بیرون که با صدای فریاد به هوش اومد به هوش آمد درجا میخکوب شدم . برگشتم و به چهره مهدی که همچنان به من زل زده بود نگاه کردم و لبخندی از خوشحالی به لب نشاندم و از اتاق خارج شدم. قدمهایم داشت سرعت می گرفت که صدای آقای جلالی که منو بافامیلی خطاب کرد درجا متوقف کرد. با گفتن بله به سوی او تغییر جهت دادم و مجددا بله ای گفتم، مرا به داخل دعوت کرد و من باترس داخل شدم. دعوت به نشستن کرد و دکتر از من پرسید:

     – خانم آریا ایشون کی چشمانشونو باز کردنند؟ چیز هم گفتن؟

     – من بعد از این که وارد اتاق شدم دیدم ایشون دارن به من نگاه می کنند و کلمه ای هم با من حرف نزدند، فقط نگاه می کردن.

     دکتر پس از معاینه دقبق آقای اجلالی در کنار من نشست و بدون نگاه کردن به من گفت: ۵روز گذشته و امروز به هوش آمد! نمی دونستم چی بگم به صورت مهدی نگاه کردم، دیدم چشماش بسته شده و به خوابی عمیق فرو رفته، به آقای احلالی گفتم: اگر صلاح می دونید از اتاق بیرون برویم چون آقای اجلالی خوابیدن. آقای اجلالی سریع سراغ دکتر رفتن و بعد از معاینه و اطمینان از حال او به من گفت: شما را یکی از همراهانم به خوابگاه می رساند، در یک فرصت دیگر باشما صحبت می کنم. و خداحافظی کردیم. وقتی به خوابگاه رسیدم تقریبا همه می دونستن که من رفتم عیادت همه می خواستن بدونن چی شده. خواستم بدوم تو اتاقم که مسئول خوابکاه صدام کرد و من رفتم سمتش و پرسید: بیمارستان بودی؟

     گفتم: اگه خدا قبول کنه، بله.

     پرسید: حال آقای اجلالی خوب بود؟

     – بله خوب بودن و خدا رو شکر تا وارد اتاق شدم دیدم به هوش آمده و آقای اجلالی بزرگ هم رسیدن و با دیدن این صحنه خیلی خوشحال شدند. آقای اجلالی کوچک بعد از زمان کوتاهی مجددا به خواب رفتن.

     پرسید: یعنی دوباره به کما رفت؟

     گفتم: نه ایشون لالا کردن.

     از در اتاق مسئول خوابگاه که بیذون آمدم همه شروع به سوال کردن. واقعا به هوش آمدن؟

     می خوای بگی پا قدم تو باعث به هوش آمدنش شده و…

     داشتم کلافه می شدم، نمی خواستم حس خوبی رو که از به هوش اومدن مهدی داشتم با این حرفها خراب کنم. رفتم به سمت اتاقم و داشتم در را باز می کردم که غزل دختری که ازدیار حافظ بود به طرفم آمد و گفت: راسته که مهدی به هوش اومده؟

     گفتم: آره عزیزم، به هوش اومد. اما حرفی نزد

     – یعنی خوب شده؟ وای داشتم دیوونه می شدم. امروزم

    که به عیادتش رفتم گفتن معلوم نیست کی به هوش بیاد و من خیلی ناراحت بودم احساس کردم غزال به مهدی علاقه ای داره و کلی بهش دلگرمی دادم و گفت:

     ـ می شه فردا با هم بریم عیادتش خیلی دوست دارم با هم بریم تو با این که خیلی دختر خون گرمی هستی اما اصلا با کسی رفت و آمد نداری از تنهایی خسته نشدی نگاهی تو چشماش کردم و گفتم من تنهایی رو دوست دارم اما هر وقت دوست داشتی بیا پیشم می خواست بره اما انگار مطلبی یادش آمد و برگشت و گفت فردا ساعت یک یادت نره و رفت بدون این که حتی بگم میام یا نه رفت. رفتم تو اتاقم با لباس رو تخت ولو شدم داشتم فکر می کردم مهدی وقتی که من وارد شدم داشت به من نگاه می کرد یعنی وقتی وارد شدم به هوش آمد یه کم مسئله برام عجیب بود، فردا غزال اومد که بریم بیمارستان اما واقعا نمی تونستم برم چون کلاس داشتم از دستم دلخور شد اما با خنده رفت و من هم به کلاس رفتم طبق معمول در آخر کلاس نشستم و بچه ها مشغول پچ پچ بودن بهادر که با دوستانش وارد شد و با نگاه شروع به گشتن میان بچه ها کرد و با دیدن من به سمت من اومد و با لبخندی که به لب داشت سلام کرد و گفت سرکار خانم ناجی فکر نمی کردم باعث به هوش اومدن مهدی بشی با نگاهی معنی دار و مکثی کوتاه بهش گفتم ناجی؟ گفت:

     آره ناجی روزی که رفتی به هوش آمده و بعد گفت خانم آریا از ؟ خبر نداری از اون روز فرار کرده و هیچ کسی ازش خبر نداره حتی میگن رفته از شهر چون نیروی انتظامی دنبالشه با سر گفتم:

     نه خبری نشده ازش. بیچاره خانواده اش تا الآن هر روز به عیادت مهدی رفتن…

     با ورود استاد حرف بهادر نیمه کاره موند و استاد بعد از گفتن پروژه پایان ترم کلاس را تعطیل کرد خیلی خوشحال شدم فهمیدم زمانی داره پیدا می شه که برم خونه خواستم از کلاس برم که بهادر صدام کرد برگشتم به سمتش چند تا از بچه ها هم همزمان برگشتن که بهادر صبر کرد تا اونها برن و بعد رو به من گفت فردا میری بیمارستان نمی دونستم چی بگم واقعا دلم نمی خواست برم چون اونجا همه به دید یه مقصر و خطاکار بهم نگاه می کردن داشتم فکر می کردم که بهادر گفت:

     ساعت ۳ تو بیمارستان می بینمت قول میدم کسی هم نباشه قبول کردم وقتی رسیدم خوابگاه محبوبه خانم رو دیدم اومد و صورتمو بوسید و گفت:

     واقعا قدم خیری آسمان بوده. دست و صورتت رو بشور تا غذات رو بیارم امروز برات ماکارانی که دوست داری درست کردم.

     وقتی با دسته گل میخک بزرگی که گرفته بودم جلوی بهادر نمایان شدم لبخند زیبایی روی لبانش نمایان شد و گفت به به ای کاش ما هم چاقویی می خوردیم شاید هم دانشگاهی و همکلاسی محترم برای ما هم گل های به این زیبایی می گرفتن با لبخند یک شاخه گل میخکی که برای او گرفتم به سمتش گرفتم با چشمانی بشاش و لبانی خندان گل را گرفت و گفت:

     ای کاش چیز دیگه ای از خدا می خواستم با خنده داخل بیمارستان رفتم به اتاق مهدی رسیدیم دیدیم ۴ نفر درون اتاق هستند به بهادر نگاه کردم و از او سؤال کردم که فکر کنم هنوز شلوغ داخل بهتر نیست تو تنها بروی من یک روز دیگر میام عیادتش بهادر حول کرده بود و گفت:

    به هیچ عنوان مهدی خودش خواسته اینجا بیای با تعجب فقط نگاش کردم وقتی به داخل رفتیم دیدم مهدی درخوابی عمیق به سر می بره خیلی پکر شدم با افراد داخل اتاق سلام علیک کردیم و بعد از گذاشتن دسته گل تو گلدون به صورت مهدی نگاه کردم چقدر آرام خوابیده بود چقدر چهرش تو خواب مظلوم بود مهربون بوددر صورتی که تو بیداری خیلی خشن به نظر می رسید.رو به بهادر گفتم:

     من دارم میرم امیدوارم دوستتون زودتر خوب بشه بهادر فقط نگاه می کرد از جمع خداحافظی کردم به سمت درب خروجی می رفتم که آقای جلالی با چند نفر وارد شد بعد از سلام از آنها خداحافظی کردم آقای اجلالی فقط به یک سر تکان دادنی اکتفا کرد سریع یه تاکسی گرفتم و به سمت دانشگاه رفتم دم در دانشگاه شلوغ بود به سوپرمارکت داخل محوطه دانشگاه رفتم و خریدهای لازم را انجام دادم و رفتم به سمت خوابگاه واقعا آسمان زیبایی دارد این شهر کویریی.به رنگ آبی چشم دوختم که پام به سنگ برخورد و نزدیک بود با مخ بخورم به زمین خودم خندم گرفت به اطرافم نگاه کردم دیدم خوشبختانه کسی نبود با لبخند وارد خوابگاه شدم

     رفتم تو اتاقم و وسایلم رو جابجا کردم رفتم تو تراس و به آسمان نگاه کردم خیلی زیبا بود نمیدونم چرا همش حرف بهادر که می گفت مهدی می خواست اینجا بیای می یومد به ذهنم اصلا برام مهم نبود نمی دونم چرابهش فکر می کردم.

     صبح راهی دانشگاه شدم از بچه ها و اساتید جویا شدم که چند وقت دیگه تا پایان ترم داریم گفتند یک ماه فکری به ذهنم رسید بعد از کلاس راهی خوابگاه شدم و در مسیر به آژانس هواپیمایی زنگ زدم و جویای بلیط شدم که همان روز برم تهران و خوشبختانه برای ۳ ساعت بعد بلیط داشت سریع وسایل را جمع کردم و به اتاق مسئول خوابگاه رفتم و آنها را درجریان گذاشتم و بعد عازم فرودگاه شدم ساعت ۱۲ بود رفتم که تا سوقاتی های مخصوص خانوادمو بگیرم بعد از گرفت قطاب و سوهان زرندی و کلمه که شیرینی مخصوص استان کرمان بود برای سوار شدن رفتم نمی دونم چرا دلم گرفته بود.وقتی به پشت در خونه رسیدم حالم بهترشده بود وقتی مادرم منو دید تو راهرو نزدیک بود از خوشحالی پس بیفته با قدمهای تند رفتم تو بغلش و کلی ماچش کردم.مامان قالی کرمون شدی هر چی بگذره خوشکل تر میشی اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود مامان خوب نگام کرد و گفت:

     تو چه طوری خبر ندادی میای چرا اینقدر کم تماس گرفتی نمیگی من نگران میشم.گفتم:

     آزاد کو دلم براش یه ذره شده مامان با خنده گفت:

     مدرسه تا چند ساعت دیگه میاد تا یه دوش بگیری و استراحت کنی اومده.سریع به طبقه بالا رفتم.خونمون دوبلکس و اتاق من در طبقه بالا قرار دارد به اتاقم که رسیدم خیلی خوشحال شدم رفتم پیش عروسک خرس بزرگم و یه سلام نظامی بهش دادم و گفتم مش رحمان جونم سلام می دونم دل تنگم شدی منم دلم تنگ شده وای خدا باورم نمی شد از اون محیط تنهایی و کسالت آور به خونه اومده بودم دلم می خواست قید درس و دانشگاهمو می زدم و برمی گشتم خونه.سریع به حمام رفتم و یکی از لباس های قشنگمو پوشیدم و جلوی آینه به چهره ام رسیدگی کردم و باز یه سلام نظامی به مش رحمان یا همون خرس بزرگم دادم و رفتم

    پایین مامانم داشت تدارک یه غذای خوشمزه واسه ناهارم می داد رفتم از پشت بغلش کردم گفتم:عزیزترین من با اینکه عاشق دستپختتم اما الان واقعا سیرم توی هواپیما یه چیزهایی خوردم.

     مامانم برگشت نگام کرد و گفت(آسمان)گفتم:

     جونم عزیزترین ماه من چرا اینقدر لاغر شدی چرا زیر چشات گود رفته مگه محبوبه برات غذا نمیاره مگه همه چیز مرتب نیست با خنده تصنعی گفت:

     همه چیز خوبه خوبه فقط دوری شماست که منو داره آب میکنه مامان گفت عزیزم بابات دنبال کاراته تا اگر بتونی انتقالیتو بگیری نمی دونم تو چرا شهر اول دانشگاتو کرمان زدی دختر تو با اون رتبه تک رقمی باید تهران قبول می شدی رو به مامان گفتم:

     عزیزترین قسمت بوده کاریش نمیشه کرد سوغاتی ها رو رفتم آوردم و بهش دادم با خنده گفت:

     اینا از همه بهتره من ایناشو خیلی دوست دارم.بوسیدمش و رفتم تو حیاط سراغ باغچه خونه تک تک گلاشو بوسیدم عاشقه باغچه خونمون بودم خیلی زیبا بود چندتا بوته رز داشت که من دیوانه وار دوستشون داشتم بوسشون کردم و می گفتم می دونم شما هم مثل من دلتنگی می کردین خیلی دل تنگتون بودم داشتم با گل و گیاهها صحبت می کردم که در خونه باز شد و آراد برادر کوچکم وارد شد متوجه من نشد خواست وارد خونه شود که پریدم از پشت بغلش کردم از ترس جیغ کوتاهی کشید و تا منو دید جیغی از خوشحالی.صورتم رو غرقه بوسه کرد حالشو پرسیدم و گفتم مرد بزرگ دلت واسه خواهرت تنگ نشده بود گفت:

     آسمان جون من خوب خوبم ببین چقدر بزرگ شدم گفتم:

     بله شما واسه خودت آقایی شدی دیگه باید برات زن بگیریم با خنده گفت:

     هرچی به مامان اینا میگم برام نمی گیرن که دوتایی با خنده وارد خونه شدیم و مامان با دو تا لیوان شربت به سمت ما اومد آراد سلام کرد و به مامان گفت:

     چرا بهم نگفتین آسمان میاد مامان خندید و گفت:

     اول بیا یه بوس به مامان بده پسر قشنگ من نمیدونستم آسمان میاد خودمم وقتی اومد فهمیدم حالا که اینجاست باید یه کاری کنیم بهش خوش بگذره تا بتونه روحیه خوبی داشته باشه تا واسه امتحاناتش آماده شه و شروع به صحبت در مورد مسائل روزانه کردیم بعد رفتم به طرف اتاقم باز به مش رحمان سلام کردم و خندم گرفت رو تختم ولو شدم و به سقف خیره شدم نفهمیدم کی خوابم برد.خواب دیدم جای خون ریزی مهدی شدید داره خون میاد هر کاری می کردم ونش بند بیاد نمی شد تو خواب گریه میکردم

     و به این در و اون در می زدم اما هیچ کاری نمی تونستم بکنم و هی ازش دور می شدم و هی مهدی منو به سوی خود فرا می خواند و من دورتر می شدم.با نوازش دستای مردونه پدرم از خواب بیدار شدم دستشو گرفتم و بوسه ای به او زدم پدرم پیشونیمو بوسید وسلام کردم و تو آغوش پدر جا گرفتم و ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد و بابا موهامو نوازش می کرد و من گریه وقتی یک ساعت تو آغوش پدر گریه کردم پدر صورتم را به عقب هدایت کرد و گفت:

     آسمان نبینم چشات ابری بشه دل بابا خیلی برات تنگ شده بود بوسیدمش و گفتم:

     بابا منم دل تنگتون بودم بابا خیلی تنها شدم طبق حرفها و قول هایی که بهتون دادم نه با کسی صمیمی شدم نه با کسی کار داشتم اما اتفاقاتی افتاده که تو یه فرصت مناسب بهتون میگم نگرانی تو چهره پدر موج زد و از من خواست جریانو بهش بگم و من کل جریانو با تمام نکاتش برایش تعریف کردم.بابا شوکه شده بود فقط سری تکان داد و گفت:

     آسمان

     با شرمندگی گفتم بله

     گفت:چرا ما رو تو جریان نگذاشتی فکر نمی کنی اگه زودتر جریان رو می گفتی شاید ما هم کمکی می تونستیم بکنیم نمیگی بابا اگه برات مشکلی پیش میومد توسط اون پسره ما باید چکار می کردیم بابا بلند شد و شروع به راه رفتن در طول اتاق کرد و در تفکرات غرق شد و من روی تخت نشستم و چشم به زمین دوختم.خیلی ناراحت شدم که چرا در بدوورود پدر این جریان را بازگو کردم.نمی دانم چرا نمیتوانم از پدر چیزی را مخفی کنم.همیشه تو زندگیم پدر یک تکیه گاه بزرگ بوده که با خیال راحت به او تکیه میکردم.

     وقتی پدر صدام زد با شرم و ناراحتی به او نگاه کردم ازم پرسید:الان حال آن پسر(مهدی)چطوره و چه بلایی سر(پسر شراون)اومده؟

     دوباره دیدمش بعد اون جریان و کلی سوال دیگه که همه را یک به یک جواب دادم،پدر،با صدای مادر که برای خوردن شام دعوتمون کرد به سمت پایین رفتیم مادر با دیدن من و چهره نگران پدر سخت متعجب شد و پرسید:

     اتفاقی افتاده آسمان چیزی شده عزیزم به بابا نگاه کردم انگار اجازه می خواستم تا جریانو براش بگم اما بابا باگفتن این جمله که دل تنگی باعث ریزش باران از چشمای آسمان شد،همه رو به سکوت فراخواند،نمی تونستم شام بخورم.فکر مهدی در ذهنم زنده شد نمی دونم چرا اومدم تهران بعد از شام بابا منو به کتاب خونه برد و بهم گفت:

     نشونی بیمارستان رو برام بنویس و دیگه هیچی نگفت من هم برایش نوشتم بابا بهم گفت اصلا ناراحت نباش عزیزم من فردا جریان را جویا میشم ولی آسمانم از این به بعد به بابا همه چیز رو بگو چون تو مشکلات آدم گاهی درست تصمیم نمی گیره

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۰ تیر, ۱۳۹۲ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت