خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 676
  • بازديد ديروز : 1585
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 11,603 views

    نام رمان : یاس کبود

    نویسنده : زهرا ناظمی زاده

    از شدت گرما بعدازظهر خوابم نمی برد و کلافه شده بودم. به آهستگی از جا برخاستم و از زیرزمین بیرون آمدم، سر و صورتم را در حوض فرو بردم و چند مشت آب به صورتم زدم و بی درنگ به طرف اتاق خانم بزرگ به راه افتادم. از درز در سرک کشیدم، او هم به خواب عمیقی فرو رفته بود. دست از پا درازتر دوباره به زیرزمین بازگشتم. آهسته قدم برمی داشتم که مبادا کسی بیدار شود.

    احمد و محمود در دو طرف خانه کوچک به خواب رفته بودند. آقاجون هم بعد از چند هفته دوری از خانواده تازه از راه رسیده بود و از شدت خستگی این پهلو و آن پهلو می شد تا شاید بتواند لختی بیاساید. از بانو و وگیسو خبری نبود. با تعجب اطرافم را از نظر گذراندم، حتماً به گوشه ی دنجی رفته بودند تا با هم درد دل کنند، آخر بانو یک هفته به همراه عمه خانم به ییلاق رفته بود و حالا حرف های زیادی برای گفتن داشت و چه کسی بهتر از گیسو که فقط یک سال از او کوچک تر بود!

    این طوری که بعدها شنیدم مادر به فاصله یازده ماه آن دو را به دنیا آورده بود. مادر سر آنها خیلی سختی کشیده بود به طوری که تا چهار سال بچه دار نمی شد و بعد به امید پسردار شدن باردار می شود و من و برادر دوقلویم محمد، به دنیا می آییم.

    تنها پسر خانواده همه را خوشحال می کند. ولیمه می دهند و جشن و پایکوبی به راه می اندازند، اما این شادی دوام چندانی نداشت و هشت ماه بعد برادرم به علت ابتلا به بیماری تب نوبه از دنیا می رود و خانه را غرق اندوه و ماتم می کند. پس از آن مادرم از غم و غصه دچار بیماری روحی می شود و همین باعث خشک شدن شیرش می شود و ناچار می شوند برای من هم دایه ای بگیرند. پدر هم دست کمی از مادر نداشت ولی غرور مردانه اش نمی گذاشت تا ناراحتی خود را بروز دهد، اما از درون خود را می خورد، هرچند که سعی می کرد این بحران را با آرامش پشت سر بگذارد.

    حال خانم کوچک کم کم رو به بهبودی می رفت ولی تا مدت ها نسبت به من ابراز بی علاقگی می کرد. شاید در ذهنش می گذشته که ای کاش من به جای محمد رفته بودم.

    به علت بی محبتی مادر، روز به روز منزوی تر و تنهاتر می شدم. از بودن با دیگران احساس خوبی نداشتم و در خلوت خود به دنبال گمشده هایم بودم، البته پدر و خانم بزرگ و بانو جبران کم لطفی خانم کوچک را می کردند و از هیپ محبتی روگردان نبودند. کم کم بزرگ و بزرگ تر شدم و از نظر شکل و قیافه شباهت زیادی با مادر پیدا کردم و با این که سه چهار سال از خواهرانم کوچک تر بودم اما جسماً تفاوت چندانی با هم نداشتیم.

    گیسو حالت عجیبی داشت و هیچ وقت دوست نداشت با من رابطه برقرار کند و نگاهش همیشه خصمانه بود. او از برخورد بد مادر با من احساس لذت می کرد. ولی بانو با او فرق داشت؛ مهربان و دلسوز بود و سعی می کرد با قلب رئوفش دل همه را به دست آورد. گیسو را نصیحت می کرد و او را از رفتار زشتش منع می کرد. او هم چند روزی عوض می شد اما دوباره همه چیر را فراموش می کرد. ولی من زیاد به اطرافم توجه نمی کردم و بیشتر وقتم را با کتاب می گذراندم؛ با این که نمی توانستم بخوانم دوست داشتم کتاب ها را ورق بزنم و یا از آقاجون می خواستم برایم بخواند. وقتی او به علاقه ام پی برد مرا بسیار تشویق کرد و در کتابخانه ی کوچکش را به رویم باز کرد و قبل از این که به دبستان بروم، خواندن را به من آموخت.

    شش ساله بودم که خانم کوچک برای بار چهارم باردار شد. از خانم بزرگ گرفته تا من که کوچک ترین فرد خانواده بودم همه خوشحال بودیم و از خدا می خواستیم که پسری سالم به این خانواده عطا کند. هر کس به فراخور حال خود چیزی نذر کرده بود.

    بانو و گیسو همانند پروانه دور مادر می چرخیدند و نمی گذاشتند دست به سیاه و سفید بزند. با همۀ بچگی ام سعی می کردم تا توجه مادر را به خود جلب کنم، آن قدر روحیه ی او عوض شده بود که بی محبتی هایش را پاک فراموش کردم. وقتی دست های مهربانش موهایم را نوازش می کرد مثل این بود که دنیا را به من داده اند. من هم مانند هر بچه ای تشنه محبت بودم و از این که مورد توجه مادر قرار گرفته بودم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.

    یک روز از من خواست تا کتابی برایش بخوانم، وقتی مهارت مرا در خواندن دید صورتش روشن شد و با لبخندی گفت: «چه خوب می خوانی» و ناگهان سر و صورتم را غرق بوسه کرد و گفت: «مادر، مرا ببخش اگر در حقت کوتاهی کردم، حلالم کن!» و قطره ای اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر شد. با انگشتان کوچک صورتش را پاک کردم و او را در آغوش گرفتم و با تمام وجود بوسیدم. با این که چندین سال مورد کم مهری اش قرار گرفته بودم اما همین یک جمله ی مادر حس زندگی را در من که دختر بچه ای بیش نبودم بیدار کرد.

    درد زایمان شروع شد. بچه ها را به حیاط فرستادند و خاله و عمه و زن های فامیل دور مادر حلقه زدند. آقا ماشاالله را به دنبال قابله فرستاده بودند اما از آنها خبری نبود. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و چشم به در منتظر بودم. بالاخره از راه رسیدند، قابله آن قدر سنگین قدم برمی داشت که پیش خود فکر می کردم تا رسیدن به اتاق، مادر فارغ می شود. او اتاق را خلوت کرد تا راحت تر بتواند کار خود را انجام دهد.

    دقایق به کندی می گذشت. آقاجون در حیاط قدم می زد و صلوات می فرستاد. خانم بزرگ پشت درِ اتاق نشسته و منتظر خبری بود. همه مشوش و دل نگران بودند. من هم به گوشه ی زیرزمین خزیده بودم و دستان کوچکم را به سوی خدا دراز کرده و سلامتی مادرم را از او می خواستم. یک آن از ته دل دعا کردم که یک جفت پسر سالم به خانواده ی ما عطا کند.

    غرق در نیایش بودم که صدای هیاهو و جنجال را از طرف حیاط شنیدم. حتماً اتفاقی افتاده! پریشان، پله ها را دو تا یکی کردم و بالا آمدم. از وحشت و ترس داشتم پس می افتادم، اما وقتی چهره ی خندان اطرافیان را دیدم فهمیدم که مادر به سلامتی فارغ شده و هیچ باور نمی کردم که خدا دعای یک دختربچه را به این زودی برآورده کند.

    شادی در سیمای پدر موج می زد، مادر شوکه بود و بعد مثل این که تازه متوجه شد که در رویا نیست از خوشحالی گریست و فریاد زد: «خاتون، خاتون کجایی؟ این هدیه از دل پاک توست»

    به مناسبت تولد دوقلوها در روز تولد حضرت محمد (ص)، پدرم جشن مفصلی گرفت و نام آنها را به یمن آن روز، احمد و محمود گذاشت.

    از نزدیک شدن به نوزادان آن می ترسیدم. آن قدر کوچک بودند که وحشت داشتم مبادا بکشنند! مادر یا بهتر بگویم خانم کوچک، با مهربانی دست آنها را در دستم گذاشت و صورتم را بوسید و گفت: «الهی خدا عاقبت به خیرت کند» همه از این که رابطه ی من و مادر مسالمت آمیز شده بود خشنود و راضی بودند؛ به جز گیسو که سعی می کرد از من دوری کند.

    کم کم زندگی به روال عادی خود بازگشت. همه حواسشان به دوقلوها بود و با کوچک ترین صدای آنها حاضر می شدند اما خانم کوچک برعکس آنچه فکر می کردم این قدر که هوای مرا داشت دلش شور آن دو را نمی زد یادم می آید که یک روز به خانم بزرگ گفت: «من در حق این بچه خیلی بد کردم! آنقدر شرمنده اش هستم که نمی توانم به چشمانش نگاه کنم، والله دست خودم نبود. شما بهتر می دانید که مریض بودم و گرنه کدام مادری می تواند جگر گوشه اش را دور بیندازد؟»

    خانم بزرگ مثل همیشه در فکر فرو رفت و بعد لب به سخن گشود و گفت: «دخترم این قدر خودت را آزار نده! تو با همان چند کلمه ی محبت آمیز، دل او را به دست آوردی، حالا هم می بینم که برای او از هیچ چیز روگردان نیستی و سعی می کنی که جبران گذشته را بکنی. خاتون هم این قدر خوب و مهربان است که بهت قول می دهم که گذشته را فراموش کرده! از من می شنوی تو هم فراموش کن. می ترسم آن قدر خودخوری بکنی که دوباره بیماریت از نو شروع شود، توکل به خدا کن و از او کمک بخواه»

    دوقلوها که روز به روز بزرگ تر و بامزه تر می شدند، دل همه را برده بودند و جایگاه خاصی در خانواده داشتند و جالب این که هیچ کس نسبت به آنها حسادت نمی کرد و رابطه ی خانوادگی گرمی داشتیم. من از این موضوع بسیار خوشحال بودم، فقط رفتار گیسو آزارم می داد. دلم می خواست با او حرف بزنم ولی او هر دفعه به شکلی دوری می کرد و شاید کمرویی خودم باعث می شد که نتوانم با او ارتباط برقرار کنم. جرأت حرف زدن نداشتم و خجالت می کشیدم ابراز وجود کنم.

    بانو هم خیلی سعی می کرد به نحوی ما دو تا را به هم نزدیک کند اما فایده ای نداشت. غرق در فکر و خیالات بودم که با صدای مادر از جا پریدم.

    روز پنج شنبه اول ماه بود و طبق معمول، روضه داشتیم. با کمک بانو و گیسو، اتاق پنج دری را تمیز و مرتب کردیم. وسایل اضافی را جمع کرده و به پستو بردیم. ارسی های بین اتاق ها را بالا زدیم تا فضای بزرگ تری به وجود آوریم. پشتی ها را به لبه دیوار تکیه دادیم و جایی برای روضه خوان مهیا کردیم. میز کوچکی برای کتاب های دعا و قرآن قرار دادیم. تاقچه و سر بخاری را گردگیری کردیم و پارچه های ترمه را روی آنها پهن کردیم.

    بعد از آن همه کار از خستگی روی زمین ولو شدیم. گیسو که به روی شکم دراز کشیده بود، دستی به زیر چانه زد و با خنده گفت: «انشاءالله باید همین روزها خودمان را برای عقد و عروسی بانو آماده کنیم» بانو که از خجالت سرخ شده بود گفت: «وای، این حرفها چیه؟»

    گیسو که رویش از ما دو نفر بازتر بود گفت: «این حرفها چیه؟! پسرعمه هوشنگ همین روزهاست که از خارجه برگرده …»

    بانو وسط حرف او دوید و گفت: «هیچ چیز هنوز معلوم نیست! یه حرفی بزرگ ترها زدند وقتی که ما بچه بودیم اسم ما رو به روی هم گذاشتند. حالا سالهای سال گذشته او هم چند سال در فرنگ بوده، شاید نظرش عوض شده و یا کسی را زیر سر گذاشته باشد»

    گیسو با نگاهی موذیانه گفت: «اگر خبری بود عمه خانم این قدر دوره ات نمی کرد! بهتره این فکر و حدیث ها را دور بریزی» و بعد یک متکا را در بغل گرفت و با خنده شروع به خواندن: «سال دیگه بچه بغل، خونه ی شوهر»

    آقا ماشاالله طبق دستور آقاجون از باغ بالایی میوه های فصل را آورده بود. سیب، گلابی، انگور و خیار را به درون حوضی که روز قبل تمیز شده بود ریختیم و دست به کار شستن و خشک کردن آنها شدیم و درون قاب چیدیم. خانم بزرگ و خانم کوچک شیرینی هایی را که پخته بودند، با سلیقه در ظروف چینی مرتب کرده و آنها را در طاقچه گذاشتند. آقا مصطفی سماور بزرگ زغالی را روشن کرد و استکان و نعلبکی ها را در سینی نقره چید و قندان را از قند و شکر پنیر پر کرد.

    اول از همه عمه خانم آمدند و از همان بدو ورود با صدای بلند اعلام کردند: «مژدگانی، مژدگانی …» و بانو که برای استقبال به سوی او رفته بود در بغل گرفت و گفت: «دکتر داره می یاد»

    خانم کوچک از راه رسیدند و گفتند: «سلام عمه خانم، چه خبره؟ انشاءالله خوش خبر باشی»

    عمه خانم هن هن کنان گفتند: «نامه ی دکتر اومده، تا آخر ماه به ایران می یاد»

    خانم کوچک گفتند: «به سلامتی، به دل خوش»

    عمه خانم که به علت چاقی به سختی راه می رفت، وارد اتاق پنج دری شد و در صدر مجلس، جای همیشگی نشست و پس از احوال پرسی باخانم بزرگ احوال پدر را پرسید. خانم کوچک گفتند: «خودتان می دانید فصل کار و برداشت محصوله، آقا رفتن سرِ زمین، می گن اگه خودم نباشم محصول حیف و میل می شه. تا آخر هفته برمی گردن»

    عمه خانم در حالی که زیر چشمی نگاهی به ما داشتند رو به مادر کردند و گفتند: «محترم خانم زودتر آمدم که با اجازه ی خانم بزرگ چند کلمه ای با هم صحبت کنیم»

    مادر با اشاره ی سر به ما فهماند که بیرون برویم و ما با دلخوری از اتاق بیرون رفتیم.

    پشت درِ اتاق تصمیم گرفتیم که فال گوش بایستیم، هرچند که بانو موافق نبود ولی او را هم راضی کردیم. عمه خانم گفتند: «بهتره کم کم خودتان را آماده کنید»

    خانم کوچک گفتند: «بگذارید دکتر از راه برسد، شاید نظرش عوض شده یه موقعی بزرگ ترها یه حرف هایی زده اند»

    عمه با دلخوری گفتند: «من از بابت دکتر خیالم راحته، هنوز نشده نامه ای بنویسد و احوال بانو را جویا نشده یا سفارش او را نکرده باشد … شاید بانو حرفی زده، نکنه مخالفه؟»

    خانم کوچک که معلوم بود هول شده اند گفتند: «نه والله، اصلاً این حرفها نیست»

    خانم بزرگ به آرامی گفتند: «این حرف ها چیه، چه کسی بهتر از دکتر که هم خودش را می شناسیم و هم پدر و مادرش و از همه مهمتر این که فامیل هستیم و اصل و نسبمان یکی است. اگر محترم خانم حرفی زدند منظورشان این بود که بگذارید خودشان تصمیم بگیرند و پناه بر خدا زور و اجباری در کار نباشد»

    عمه خانم در جواب گفتند: «من که گفتم! از بابت دکتر خیالم راحته ولی باشه هر طور شما صلاح بدانید. می گذاریم تا خود دکتر بیاید، حالا بهتره بچه ها رو صدا بزنید که دلم خیلی هوایشان کرده است، مخصوصاً اون دو تا وروجک!» خانم کوچک با صدای بلند گفتند: «احمد … محمود … بچه ها کجایید؟»

    دوقلوها که نمی دانم کجا بودند ناگهان چنان سر و کله شان پیدا شد که ما متوجه نشدیم، فقط یک آن به خود آمدیم که با فشار هر پنج نفر به وسط اتاق پرت شدیم. خانم کوچک که زن آداب دانی بود چشم غره ای به ما رفتند و می خواستند حرفی بزنند که عمه خانم دخالت کردند و گفتند: «نیم وجبی ها بیایید ببینمتان. شما که احوالی از عمه نمی پرسید»

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۹ خرداد, ۱۳۹۲ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت