خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 129
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 2
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 8,207 views
    نظرات :

    نام کتاب : دریا

    نویسنده : پگاه احمدی

     

    خوب به یاد دارم تاکسی جلوی ترمنیال جنوب ترمز کرد. دست داخل کیفم بردم و یک هزار تومانی بیرون کشیدم و به راننده دادم. باقی مانده اش را گرفتم و بی آنکه بشمارم داخل کیفم گذاشتم. سوز سرمای آخرین ماه پاییز باآفتاب طلایی رنگی همدم بود که کم کم جای خود را به آرامش پیش از طوفان برف می داد،چرا که سرما و یخبندان پس از بارش برف بود و چون دل سرد و یخ من خود را نمایان می ساخت. غمگین و دل نگران آینده با قدمهای آرام از پله ها سرازیر شدم.مسافتی را طی کرده تا به محل اتوبوسها رسیدم. هیاهو و ازدحام جمیعت و فریاد کمک رانندگان اعصابم را متشنج می کرد. جلوی هر اتوبوس یکی فریاد می کشید.

    رشت،آستارا،تبریز،مشهد،اصفهان،یزد،اهواز،خرمشهر، بدون بلیت در حال حرکت…

     مامان از دو روز پیش برایم بلیت تهیه کرده بود. آن را از کیفم بیرون کشیدم و در حالی که آن را نگاه می کردم از جلوی چند اتوبوس گذشتم. اتوبوس در جه سه اسقاطی از رده خارجی که با شماره بیلیت من مطابقت داشت جلویم سبز شد. مطمئن بودم خودش است،چرا که سهم من از زندگی بیشتر از این نبود. در توان مادر هم نبود که بیش این مایه بگذارد،به راهم ادامه دادم و مستقیم به سمت شاگرد راننده رفتم که مشغول جابه جا کردن چمدانها و ساکهای مسافران بود. جوانک که چشمان خوش رنگ و درشتش در میان انبوهی از مو چون چشمان وزغ می مانست نگاهی به من انداخت،در حال یکه بلوزش را که به علت جابه جا کردن چمدانها تا کرش بالا رفته بود پایین می کشید با لهجه غلیظ جنوبی گفت:”مسافر آبادان هستید یا بین راه؟”

     سرم را به علامت تایید تکان دادم و بلیتم را به سمتش گرفتم. نگاهی به آن انداخت و گفت:”بفرمایید سوار شوید.” (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۰ اردیبهشت, ۱۳۹۲ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت