خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 829
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 6
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 9,204 views

    نام رمان : رقص ققنوس

    نویسنده : ماندانا مطیع

    همهمه دختران هنرجو فضای عطرآگین آموزشگاه آرایش را نشاط میبخشید.رنگ و لعاب صورتها برخاسته از آرایشهای جور واجور در کنار روپوشهای یک دست سفید جلوه بیشتری داشت .کفشهای پنجه باریک و رویه بالا دائما بر کاشی های برق افتاده کف این سو و آن سو میرفتند.

    -پس چرا خانم راهی نیامد ساعت از ۸ صبح گذشته…

    -آنوقت چقدر سروقت رسیدن بچه ها وسواس نشان میده.انصافا خودش هم تا ۸ نشده اینجاست!

    -آخه روشنک جون!اونکه مثل من و تو بی کس و کار نیست…حتما جمعه شب جایی دعوت داشتند حالا صبح شنبه هم خوابشون برده دیگر!…

    ماتیکهای تازه روی لبها کش آمدند و خنده ای زیر زیرکی تحویل دادند .زنی بس لاغر از پشت میز چوبی روبروی در ورودی ابروان نازک و کم رنگش را درهم کشید.سرش را تکان داد و گفت:دخترها ساکت!آدم که پشت سر استادش حرف نمیزنه!اونم استادی مثل ناهید راهی که آوازه آرایشگریش شمال تهران رو پر کرده هنوز ثبت نام جدید رو اعلام نکرده کلاسش پر میشه…هم شما و هم سودابه خانم خیلی شانس آوردید که توی ترم تابستان جز ده دوازده نفر اول بودید وگرنه نوبتتون می افتاد واسه ترم پاییز

    دست سفید و کشیده سودابه لبه میز را گرفت و نیمی از هیکل زیبایش را بالا کشید.پاچه کوتاه شلوارش حالاد یگر فقط تا زیر زانو را میپوشاند.

    -اوا جمیله جون!ما که چیزی نگفتیم!بخدا من همون دفعه اولی که خانم راهی رو دیدم چنان عاشقش شدم که…

    جمیله خط کش روی میز را چنگ زد و کف دست استخوانیش را گرفت.سر خط کش به پهلوی سودابه اشاره داشت:از روی میز بلند شو دختر!نه این بالا جای نشستنه و نه خانم راهی به عاشقی شما احتیاج داره!

    پایین پریدن سودابه بهمراه خنده های ریز و درشت اطرافیان نتوانست اخم مصنوعی جمیله را باز کند.چشمان درشتش چرخیدند و دستش روی یقه گشاد پیراهن چسبانش ثابت ماند:نبینید اینقدر خوش اخلاقما!اگر بیشتر شلوغ کنید توی دفتر حضور و غیاب اسم همه تون رو غایب میزنم!

    صدای خنده های جیغ مانند بیشتر از پیش بلند شد.انگار معنی حرفها مهم نبود هر چیزی جماعت این دخترکان را به خنده وا میداشت خانمی نسبتا مسن با موهای زیتونی زنگ د رحالیکه چندین حوله تا شده را روی دستهایش گرفته بود از ورودی هلالی دیوار سمت راستی بیرون آمد:باز مبصر شدی جمیله!

    جمیله همچنان اخم کنان خنده اش را زور زورکی خورد و لبهایش را جمع کرد موهای روشن وز کرده اش همچون کلاهی روی سر استخوانیش را پوشانده بود:وا!مبصری یعنی چی سهیلا جون!دخترهای این دور و زمونه…واه واه واه…هر کدومشون یک مفتش میخوان!

    سهیلا خانم با حوله ها از چهارچوب درگاهی دیوار سمت چپ رد شد.فضا همچون مارپیچی بزرگ بنظر میرسید که از هر کناری به اتاقی ختم میشد و هر اتاق هم مملو از وسایلی شایسته عنوانی زرین که بر سر درشان حک شده بود.

    -دخترها بجای وراجی حوله های استفاده شده را بیاورید اتاق حوله و لباس بعد این تمیزها رو ببرید بگذارید…دِ یالله دیگه سودابه!روشنک!

    -وا!چرا ما دو تا سهیلا خانم! اینهمه آدم اینجاست!

    -نوبت بقیه هم میشه…اول شما دو تا که از همه پرحرفترید!

    صدای غر غر دخترها در انزوای اتاق انتهایی گم شد .همهمه ای که هنوز به گوش میرسید آرامتر بود:میگم پرستو بجای اینهمه عکس مدل مد و هنرپیشه اگر خانم راهی عکس خودش رو روی در و دیوار میچسبوند بهتر نبود؟!

    -آخ گفتی!بد مصب خیلی نازه!البته تو هم زیاد بد نیستی فقط اگر…

    -آره میدونم فقط این دماغ لعنتی که بدجوی تو آفسایده!…از بابام قول گرفتم سال که دیگه ۲۰ سالم تموم شد ببرمش زیر عمل!

    دختری که روی یکی از مبلهای چرمی کوب کنار میز جمیله ولو شد.موهای مواج و قهوه ایش از پشت چون دسته جارویی بلند نمود:وای نمیدونم چرا سرم درد گرفته…

    جمیله همانطور که کشوی چوبی میزش را مرتب میکرد گفت:چیه نامزدت اذیتت کرده؟آپ…آپا…ای وای…من هنوز اسم تو رو یاد نگرفته ام!…

    دختر حلقه طلایی پهنی را در دستش چرخاند و لبخندی زد.چال کوپکی صورت گردش را ملیح تر کرد:آپامه…آپامه جمیله خانم!کاری نداره که!…

    -ای بابا چه میدونم از این اسمای جدید زیاد سر در نمی آرم!خب نگفتی نامزدت چطوره؟

    -خوبه…روی هم رفته خوبه…ولی خب مادرش واسه جهیزیه سخت میگیره…دائم جوری میپرسه فلان و بهمان چیز رو خریدید انگار که از ما طلب داره!

    صورت گندمی جمیله باز هم در هم رفت.اما موهای وز کرده اش بی هیچ تغییر حالتی روی سرش ثابت بودند.

    -وا!شما که ماشالله پولدارید …گفتی بابات صادرات فرش داره…

    -درسته ولی مادر شوهرم میگه دختری که میخواهد بیاد توی آپارتمان ۱۲۰ متری پسرم توی گاندی زندگی کنه باید بتونه خونه اش رو هم به نحو احسنت پر کنه.راستی امروز چندمه؟

    جمیله نگاهی به تقویم رو میزی خاتمی که در گوشه راست میز خودنمایی میکرد انداخت.در ابتدای هر صفحه روز شمار در حاشیه ای صورتی و خوشرنگ نوشته بود:آموزشگاه و پیرایش غزلک با مجوز رسمی از وزارت کار و امور اجتماعی.

    -امروز شنبه پانزدهم تیرماه ۱۳۸۱ …چطور مگه؟

    -وقت گرفتیم برای آزمایش خون با این حساب می افته هفته دیگه باید یک روز از خانم راهی اجازه غیبت بگیرم.

    نگاه جمیله در یک رفت و برگشت به انتهای سالن خیره ماند.حریرهای یک در میان صورتی و بنفش کنار رفته بودند و دختری سرش را از پنجره بیرون کرده بود.

    -ای وای!پنجره رو ببند دختر جون!ناسلامتی اینجا آرایشگاه زنونه است اول صبحی داری با کی قرار مدار میگذاری جلوی پارک؟!

    سرها همه به سمت ردیف پر چین پرده ها برگشت.از لای موجهای زنگین روپوش سفیدی خود را بیرون کشید.

    -اِ!قرار چیه جمیله خانم!آخه…کی از این بالا سر من رو میبینه؟!داشتم میدیدم خانم راهی کی میرسه؟آها!بفرما…نگفتم!این   م خانم راهی با پراید سفیدش…جلوتر از پله های روی جوب آب پارک.آره خودشه بچه ها!پیاده شد!بزنیم بریم سر کلاس!

    پنجره که بسته شد ولوله ای تازه جان گرفت.انگار هنرجوهای جوان میخواستند کودکی کنند.هلالی صورتی رنگ با نور ملایم تک لامپ سقفی طاق نصرت کفشهایی شد که درازای پنجه های کاذبشان چندین سانت جلوتر از اصل پا به سمت کلاس میدوید.سالن وسیعتری پشت هلالی بسته انتظار امدنشان را میکشید.از آشپزخانه روبرو زنی سراپا قهوه ای پوش بیرون آمد که دستهای خیش را مهمان کناره های مانتویش کرده بود.

    -چه خبرتونه؟همچین میدوید انگار ناهید خانم لولو خورخوره ست!

    دختری با چشمهای عسلی همانطور که میخندید و دختر روبرویی را هل میداد گفت:وا!اکرم خانم شوخی میکنیم دیگه !بگذار خوش باشیم!

    وقتی صدای تک زنگی از در بلند شد غرغرهای جمیله از آن سوی هلالی به گوش رسید:اَه!این ناهید خانم کلید داره ها ولی زنگ میزنه!دِ برید کنار دیگه میخوام در را باز کنم!

    همراه با پرده صورتی کلفتی که کنار رفت.گلهای سفید نقاشی شده بر شاخه کج و معوج قهوه ای جمع تر نشست.جمیله دست برد و قبل از کشیدن قفل در پرسید:کیه؟

    صدایی گیرا از پشت در قطور چوبی پاسخ داد.

    -من هستم…ناهید.

    سرانگشت استخوانی جمیله که با آن لاک بنفش تیره استخوانی تر به نظر میرسید دور گیره در پیچید و آن را کشید.اولین گام ورود رایحه ای بس خوش بود که لای در نیمه باز سرک کشید.

    -سلام ناهید خانم!…چرا اینقدر دیر کردی؟این دخترها آرایشگاه را گذاشتند روی سرشان!

    -سلام جمیله متاسفم ولی دیشب خیلی دیر خوابیدم صبح خواب موندم!

    رعنایی قامت او پاشنه های بلند تیره رنگ که نیمی هم در زیر گشادی پاچه شلوارش مخفی بودند جمیله را وادار میکرد طوری سرش را بالا بگیرد که پوست خشک زیر گردنش کشیده شود:باز هم پسر مهندس ترابی!چقدر بهت بگم ناهید جون!این اقا پویا آدم درستی نیست منکه اصلا از این تیپ جوونکها خوشم نمیاد.

    لبهای قلوه ای ناهید با پوششی از رنگ قهوه ای ملایم چون پرنده ای که بالهایش را برای پرواز بگشاید از هم گشوده شدند.

    -نترس جمیله جون حواسم هست میدونم چطوری باهاش تا کنم دیشب هم فقط رفتیم بیرون شام خوردیم…

    -سلام ناهید خانم چرا دم در؟زودتر بیا تو که این دخترها را فقط خودت حریفی!

    چهره سفید سهیلا خانم در کنار جمیله چون تضاد روز و شب بنظر می آمد.هیچکدام چشم از مهتاب صورت ناهد برنمیداشتند.

    -سلام سهیلا خانم الان میروم سر کلاسشون.

    عبور ناهید از کنار پرده بلند صورتی کوتاهی مانتویش را بیشتر نشان میداد.جمیله سری تکان داد و زیر لبی گفت:تا دو سه سال پیش خواستگارهایش در آرایشگاه و خانه اش را یک جا با هم میکندند هی به همه گفت نه!هی روی هر کدوم یک ایرادی گذاشت تا اینکه سر و کله این بچه پولدار ژل به سر پیدا شد!حالا دیگه دائم میرند بیرون شام میخورند!

    وقتی ناهید سرش را به عقب چرخاند رنگهای درهم و برهم شال حریر از روی شانه چپ در امتداد گردن سپیدش افتاد.اخمی ساختگی ابروان کشیده اش را بهم رساند:باز که سر هر چیزی اوقات تلخی کردی جمیله!…یک کمی خونسردتر!

    سهیلا خانم سرش را پشت موهای وزوزی جمیله گرفت و نجوا کرد:راست میگه…اصلا بتو چه مربوطه که این قدر به پر و پاش میپیچی؟ماشالله ناهید خانم هم عاقله هم مستقل…

    جمیله دماغش را جمع کرد و لبهایش را چین داد چشمهایش به طرز مسخره ای به بیرون وق زده بودند:واه…!بمن چه مربوطه یعنی چه؟اگر تو هم چند سال با این ناهید کار میکردی میفهمیدی که چه جواهریه…اگر هم میبینی تا حالا شوهر نکرده از بس که از مرد گریزونه…!البته واسه من تعریف نکرده ولی اونطور که بو بردم مثل اینکه مثله اینکه قبلا دلش پیش کسی گیر بوده…منم که نه خواهر دارم نه دختر یکجورهای مثل دختر خودم دستش دارم.

    هنوز پچ پچ های زنانه به آخر نرسیده دوباره صدای زنگ در بلند شد:واه…!پناه بر خدا این دیگه کیه کله صبح!

    جمیله که به سمت در برگشت سهیلا سری تکان داد و موهای کوتاهش را پشت پرده کشید.با کشیدن قفل در پاشنه های سرتاسری یک صندل رو باز که ناخنهای نقره ای رنگ صاحبش را به رخ میکشید پیدا شدند.

    بعد از آن حجم آبی زنگاری بود که لنگه در را به سمت جلو هل داد جمیله بی اختیار عقب کشید و گفت:وای!چه خبره!

    -هیچی!سلام!

    برخلاف روسری ساتن کوچک همه چیز تازه وارد تند و بزرگ به نظر میرسید.چشمهایش که زیر بار رنگهای ابی و سیاه نیمه باز مانده بودند بهمراه بینی کشیده ای که علیرغم خط ظریفی به نشانه عمل هنوز دراز و حجیم میانه صورتش را پر میکرد.جمیله در را محکم بست و دستش راستش را دراز کرد:کجا خانم …کجا؟!وقت قبلی داشتید؟!

    -البته که داشتم…از خود خانم راهی برای شنبه ۹ صبح…گفتند این موقع کلاسشان تمام میشه منهم میخواستم اولین نفر باشم…اوا!سلام خانم راهی!به موقع رسیدم نه؟

    ناهید با دیدن دختر کف دست ظریفش را به پیشانی کوبید.حالا که مانتویش به آویز گرفته بود استین کوتاه بلوز چسبان سپیدی دستانش را تا نیمه بازو بخوبی نشان میداد:ای وای!اصلا یادم رفته بود که این موقع بهت وقت دادم شیلا جون!باید ببخشی…میدونی آخه امروز صبح دیر رسیدم هنوز کلاس را شروع نکرده ام.

    -چی…؟پس من باید چیکار کنم؟امروز عصر به کیش پرواز داریم میخوام برم جشنواره…اصلا فرصت ندارم که معطل بشم.

    لبخندی ملایم زیر بینی باریک ناهید نشست.تناسب اندامش هنگام گام برداشتن موجی خوشایند را ایجاد میکرد:نمیگذارم زیاد معطل بشی امروز کلاس را زود تعطیل میکنم چون بعد از شما هم مشتری های دیگری وقت دارند …راستی چکار داشتی؟

    ناخنهای بلند نقره ای بر گره کوچک روسری گرفت و آن را کشید.شیلا موهای سیاهش را محکم پشت سر چسبانده بود:ببین خانم راهی…میخواهم این دو تا تیکه جلوی موهام…درست اینطرف و آنطرف فرق وسط قرمز قرمز بشه…میدونی که تازه مد شده!

    اینبار لبخندی گونه های برجسته ناهید را کمی بالاتر کشید:بگذار جنس موهاتو ببینم…تارهای مو کمی کلفتند و تیره…باید قبل از رنگ حتما دکلره بشه…رنگش رو هم از کلستون استفاده میکنم…کلستون ۳۰۴+ میکستون ۴/۰ قرمز…سهیلا خانم!

    -بعله…؟

    شیلا مچ دست ناهید را قاپید اما بجای مچ دو ردیف دستبند طلای مات میان انگشتانش را گرفت.

    -نه خانم راهی…نمیخوام غیر از خودت کسی دیگه به موهام دست بزنه.

    ناهید دستش را به آرامی رها کرد و به سمت موهایش برد.حلقه ای کلفت از گیسوان پیچیده پشت و بالای سرش را چون تاجی قهوه ای تیره میپوشاند:نگران نباش عزیزم…سهیلا خانم خیلی در کارش ماهره…در ثانی فقط دکلره رو انجام میده تا من به کلاسم برسم حتی اندازه میکستون را هم خودم تعیین میکنم چون اگر کمی زیادتر بشه آن رنگ قرمزی که میخواهی در نمیاد.

    سهیلا خانم با آن قامت کوتاه روی دمپایی های طبی بدو بدو رسید.چشمانش به دهان ناهید دوخته شده بودند.

    -سهیلا خانم بی زحمت شیلا جون را راهنمایی کن برای دکلره تا من…

    صدایی شاداب سرها را به سمت معبر صورتی رنگ گرداند:سلام راهی…نمی آیید کلاس را شروع کنید همه بچه ها منتظرند.

    روشنک بود که نور ملایم صورتی روی موهای کوتاه و روپوش سفیدش افتاده بود.ناهید چند ضربه ملایم به کنار بازوی شیلا زد و به نرمی پاشنه های میان باریکش چرخید.وقتی از کنار روشنک میگذشت دخترک چشمهایش را بر هم گذاشت و بو کشید و وقتی پلکهایش را گشود سرش را مستانه به این سو و آن سو چرخاند:به به…!عطرت یک یکه خانم راهی!

    سهیلا خانم شیلا را به پشت پارتیشنی که از سمت چپ میز جمیله امتداد میافت راهنمایی کرد.در این قسمت تمام وسایل فر فورژه سیاه رنگ بودند:تا شما مانتویت را دربیاری و آماده بشی من وسایل دکلره رو حاضر میکنم.

    هنوز سهیلا خانم پا به درون سالن نگذاشته بود که دوباره زنگ در به صدا در آمد.جمیله دست استخوانیش را بالا برد و تند و تند به سمت در راه افتاد.

    خودم بازش میکنم…تو برو به کارت برس حتما دوباره مشتری ها ردیف شدند.

    از پرده که گذشت چشمان گشادش را به دکمه کوچک چشمی چسباند و وقتی پشت در را دید سرش را با اوقات تلخی کنار گرفت:واه!بازم این پسره پیداش شد!کاش یک طوری دکش کنم!

    رنگ در باز هم گشایش میطلبید.علی رغم غرغرهای جمیله دست او به ناپار روی دستگیره در فشار آورد:خیلی خوب پاشنه در را کندی باز کردن دیگه!

    صدای نرم اما مردانه همچون نسیم خنکی در صبح تابستان از لای چوبه های در وزیدن گرفت:سلام خانم ببخشید…خانم راهی تشریف دارند؟

    جمیله سرش را عقب کشید و موهای رنگ شده اش را پشت چهارچوب در پنهان کرد:علیک سلام هستند ولی کلاس دارند.

    -اِ…جمیله خانم شمایی ؟!…احوالاتتون چطوره؟

    -ممنون!ببینم مگه دیشب باهاش شام نخوردی؟ولش کن دیگه سر صبحی!

    -واقعیت داشتم از این طرفها رد میشدم گفتم یه چاق سلامتی بکنم.

    جمیله ابروهای نازکش را بالا برد و دماغش را ورچید.لب بالایش به شکل خنده داری بالاتر جسته بود:ببینم از کی تاحالا شما از روی پشت بام تشریف می آرید!مگه شرکت ساختمای شما طبقه اول نیست پس چطور از طرفهای طبقه سوم رد میشدید؟

    لای در کمی بازتر شد و بسیار بالاتر از میانه آن موهای براق مردی به داخل سرک کشید.این بار صدای جمیله به جیغ کوتاهی میمانست:واه…سرت را بکن بیرون بی حیا!…مگر نمیدونی که من سر لخت اینجا وایسادم؟!

    تسلیم!تسلیم جمیله خانم!من مثل یک پسر خوب پشت در مدرسه می ایستم تا برای بری و خانم معلم رو صدا کنی!قول میدم دست از پا خطا نکنم.

    -همچنان با من شوخی میکنه که انگار دخترخاله آقا هستم!…اکرم خانم به ناهید جون بگو دم در آقا پویا کارش داره.

    در چنان محکم بهم کوبیده شد که پویا بی اختیار خودش را عقب کشید:ای بابا…این خاله قزی هم تا دماغ ما رو بیریخت نکنه ول کن معامله نیست!

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۸ فروردین, ۱۳۹۲ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت