خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 218
  • بازديد ديروز : 1574
  • افراد آنلاين : 2
  • تبادل لينك با 6 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 11,504 views

    نام رمان : یگانه عشق

    نوبسنده : صدفناز هروی

    پنج شنبه شبی در آبانماه سال ۷۵ ، سپیده به همراه خانواده ، از خانه عمویش برمیگشت ، او طبق معمول عصبانی بود ؛ هرگز از نشست و برخاست با عمو رضا و خانواده اش لذت نمیبرد ، چون صحبتهای ناخوشایند آنها ، او را رنجیده خاطر میساخت . متلکها و کنایه های زن عمو طاهره همیشه عذابش میداد . او هر وقت سپیده را میدید این بحث را پیش میکشید که چرا ازدواج نمیکند ، دیر خواهد شد ، حتما موقعیت مناسبی ندارد ، شاید هم … خلاصه هر بار ازدواج را بهانه ای برای تحقیر سپیده قرار میداد ، اما سپیده یک بار در برابر مزخرف گوییهای او ایستاد و قاطعانه گفت : « زن عمو ! من تازه هیجده سالم است ، عجله ای هم برای اینکار ندارم ؛ هر کاری به موقعش . آنها که زود ازدواج کرده اند ، به جز خستگی خانه داری و بچه داری چی نصیبشان شد ، که من هم جوانی ام را خراب کنم ؟ »

    جالب این بود که او هیچوقت پای تنها دختر نازپرورده و لوسش ، مهسا را در این مورد به میان نمیکشید و همیشه و در هر موقعیتی از موفقیتهای آینده او در دانشگاه حرف میزد ، در صورتیکه او نیز ، دقیقا هم سن و سال سپیده بود . اینها تمام اندیشه هایی بود که هنگام بازگشت از منزل عمو در ذهن سپیده میگذشت . در حالیکه از پنجره اتومبیل به سطح خیابان چشم دوخته بود ، با خود گفت : « کاش خواهش پدر را رد کرده بودم ، حداقل امشب به آنجا نرفته بودم . ای کاش درسم را بهانه کرده بودم یا خودم را به بیماری زده بودم . » خیلی دلخور بود هم از حماقت خودش و هم از پافشاری بی جای پدرش ، درحالیکه میدانست او نیز از آنها دلخوشی ندارد .

    سپیده سعی کرد دیگر به این موضوع فکر نکند . چرا که جز برهم ریختن اعصابش ، حاصل دیگری نداشت . به پدرش نگاه کرد که غر و لند میکرد و از اینکه به چراغ قرمز برخورده بود ، دلخور بود . ناگهان صدای ترمز بسیار هولناکی توجه همه آنها را جلب کرد . سرها به آن سو برگشت و چشمشان به گالانت مشکی رنگی دوخته شد که عامل وقوع این صدا بود . پسر جوانی پشت فرمان نشسته بود و به نظر میرسید تنها شخصی است که از این ماجرا نگران و دستپاچه نشده ؛ گویی به این ترمز ها عادت داشت . پدر سپیده که از خونسردی پسر شگفت زده شده بود ، سرش را به پنجره ای که سمت مادر بود نزدیک کرد و بلند گفت : « پسر جان ، از جانت سیر شده ای ؟ کی گواهینامه گرفتی ؟ »

    جوان خنده ملیحی کرد و جواب داد : « چهار سال پیش قربان . اتفاق است دیگر ، می افتد ! انسان جایز الخطاست . »

    « فرمایش شما متین ، ولی اتفاق یکبار می افتد . شما جوانها تو این ماشینها مینشینید ، غرور برتان میدارد و از خود بی خود میشوید ؛ حادثه که خبر نمیکند . »

    اینبار جوان خنده بلندی کرد و با شیطنت گفت : « پس شانس آوردم . »

    پدر از حالت چهره و حرف او نرم شد و پاسخ داد : « موفق باشی ، زندگی ات را حرام نکن . مملکت به شما نیاز دارد . »

    سپیده همچنان متعجب به پسر چشم دوخته بود . پسر ، درحالیکه لبخند کم رنگی بر لب داشت ، به ماشین آنها نگاه میکرد ناگهان متوجه او شد . با دیدن سپیده لبخند از لبانش پر کشید و با شگفتی به او خیره شد . سپیده که همچنان محو تماشای او بود ، از طرز نگاهش دریافت ، باید چیزی آشنا در او یافته باشد . در همان هنگام چراغ سبز شد و ماشینها به راه افتادند . سپیده نمیتوانست چهره آن پسر را فراموش کند . حادثه ای که نزدیک بود یک عمر پشیمانی به بار آورد و طرز صحبت او با پدرش ، مانند صحنه های یک فیلم از ذهنش عبور میکرد . دوباره در فکر فرو رفت و با خود گفت : « ای کاش یکبار دیگر او را ببینم » ولی پس از مدتی به خود آمد و گفت : « اَه ! سپیده ! تو چقدر بیکاری . موضوع دیگری پیدا نکرده ای که بهش فکر کنی ؟ »

    خواهر کوچک سپیده ، سحر ، که فوق العاده کنجکاو بود ، با لحنی کنایه آمیز ، گویی افکار او را خوانده باشد ، گفت : « به چی فکر میکنی سپیده ؟ کمک نمیخواهی ؟ »

    سپیده با عصبانیت جواب داد : « به تو مربوط نیست ! اگر دهنت رو ببندی بزرگترین کمک را در حق من و بقیه میکنی . »

    سحر خشمگینانه گفت : « بیخود خودت را با بقیه قاطی نکن ، فقط تویی که از مصاحبت من لذت نمیبری »

    سپیده با کنایه جواب داد : « آهان ، راست میگویی ! چون فقط منم که تو را خوب میشناسم . »

    در همان هنگام مادرشان فریاد زد : « اَه ! بس کنید دیگر ! تا کی میخواهید ادامه بدهید ؟ خجالت هم خوب چیزی است . »

    پدر با خونسردی تمام ، درحالیکه لبخند بر لب داشت ، از آینه نگاهی به آنها انداخت و به مادر گفت : « حتما کارتون تام و جری را از داستان سحر و سپیده ساخته اند . » و هر دو خندیدند .

    سپیده رو به بیرون کرد و با خود گفت : « آنها هرگز مرا نمیفهمند ، چون هیچوقت نمیتوانند جای من باشند . » بغض سختی گلویش را میفشرد . هر اتفاقی باعث آزارش میشد .

    آن شب تا دم صبح بیدار بود و روی تختش به این طرف و آنطرف غلت میزد . آن پسر جوان حسابی ذهنش را مشغول کرده بود . نمیتوانست چهره اش را از یاد ببرد ؛ موهای لخت و سیاهی که روی پیشانی اش ریخته بود ، ابروان کمانی و چشمان مهربانی که دیدنش آسمان را در ذهن او تداعی میکرد و مثل دریاها ، مظهری از لطف و عظمت و گستردگی بود . احساس میکرد او را بسیار دوست دارد ؛ گمان میکرد که این احساس خیالی است و نمیتواند حقیقت داشته باشد ؛ او تنها جذب ظاهر شده بود و بس ! این عشق نبود یا دست کم عشق واقعی و ابدی نبود . به خود لعنت میفرستاد ، از خودش بدش آمده بود . با خود می اندیشید ، چرا باید تا به این حد مجذوب پسری شود که فقط برای چند لحظه کوتاه با او روبرو شده ، آن هم در آن حادثه ؛ واقعا مسخره بود ! به خوبی میدانست که نگاه مشکل می آفریند . حال دیگر به سحر ، به خاطر حرفهایش حق میداد . احساس میکرد واقعا مستحق آن کنایه ها بوده . با خود می اندیشید ، سحر با اینکه سه سال از او کوچکتر است ، بیشتر میفهمد و عاقلانه تر برخورد میکند . ناگهان بی اختیار گریه امانش را برید و با خود گفت : « خدایا ! راحتم کن ، خسته شدم ، از همه چیز و همه کس خسته شدم ! »

    ساعت ده و نیم صبح بود که سپیده با صدای در اتاق از خواب بیدار شد . « بفرمایید ! »

    مادرش داخل شد و با خوش رویی گفت : « صبح به خیر ! » ولی وقتی به صورت او نگاه کرد ، با تعجب پرسید : « چشمانت چرا اینقدر پف کرده ؟ »

    « سلام ، صبح شما هم به خیر . نمیدانم ؛ دوست داشته پف کند . »

    « وا ، یعنی چی ؟ این چه طرز صحبت کردن است ؟! منظورت این است که به من مربوط نیست ؟ »

    « نه مامان ! همچین منظوری نداشتم . »

    « گریه کرده ای ؟ »

    « نمیدانم ، یادم نمی آید . »

    مادرش عصبانی شد و گفت : « درست صحبت کن سپیده ، از این رفتارت اصلا خوشم نمی آید . بگو ببینم چرا گریه کرده ای ؟ »

    سپیده پاسخ داد : « مامان ! کار دیگری نداری ؟ آمده ای اینجا از من بازپرسی میکنی ؟ آخر من تا کی باید مثل مجرمها به سوالها و کنجکاویهای بی مورد شما جواب بدهم ! »

    « لازم نیست کارم را بهم یادآوری کنی ! فکر میکنی نمیدانم که تا نزدیکیهای صبح بیدار بوده ای و با خودت کلنجار رفته ای ؟ »

    سپیده بی اختیار گریه اش گرفت و فریاد زد : « شما که همه چیز را میدانید و میفهمید ، چرا مرا به حال خودم رها نمیکنید ؟ بگذارید راحت باشم . تو را به خدا ، خواهش میکنم ! »

    مادر با ملایمت به او نزدیک شد ، دستانش را فشرد و گفت : « دختر قشنگم ! چرا خودت را اذیت میکنی ؟ من مادرتم ، دشمنت که نیستم . هزاران آرزو برای فرزندم دارم . چرا اینقدر بی دلیل ذهنت را آشفته میکنی ؟ خدا را شکر که پدر و خواهرت خانه نیستند ، اگر آه و ناله ات را میشنیدند ، چه فکری میکردند ؟ چشمهای قشنگت را بیشتر از این خراب نکن . الان بابا و سحر می آیند ، میخواهیم برویم خارج از شهر ، نگذار بفهمند گریه کرده ای ، باشد عزیزم ؟ »

    سپیده خود را در آغوش مادرش انداخت و آرام گریست . پس از دقایقی ، مادر گونه اش را بوسید و گفت : « بلند شو سپیده جان ، بلند شو الان می آیند . بعدا سر فرصت با هم صحبت میکنیم . من هم خیلی حرفها دارم که باید برایت بگویم . »

    حرفهای مادر تا حد زیادی او را آرام کرد . خودش هم نمیدانست چرا این قدر دگرگون شده است . با خود اندیشید ، چقدر عوض شده است ! گویی چند لحظه پیش اصلا خودش نبود ! پس از آن به سرعت از جا برخاست و به دنبال مادر ، آماده رفتن شد .

    خانواده سپیده به همراه خانواده دایی اش به جاده چالوس رفتند . کنار رودخانه چند تخت کرایه کردند و تا بعد از ظهر اوقات خوشی را گذراندند . سپیده احساس میکرد روز خوبی است ، ولی مادرش یک دم از او غافل نمیشد و چشم از او برنمیداشت . نگرانی در چهره اش موج میزد و بیمناک بود .

    حدود ساعت پنج بعد از ظهر بود که راهی تهران شدند . وقتی به منزل رسیدند ، سپیده احساس میکرد از زور خستگی نمیتواند روی پاهایش بایستد . چشمانش شدیدا میسوخت و قرمز شده بود . مدام نگران فردا بود که باید سر کلاس برود ؛ حتی لای کتابهایش را باز نکرده بود . مسلما فردای خوبی در انتظارش نبود . گویی به او الهام شده بود که فردا از او درس میپرسند . برایش روشن بود که باید در مقابل بقیه با کمال شرمندگی سر جایش بنشیند . به خود گفت : « خدا کند فردا معلم از من درس نپرسد . »

    مادرش که کاملا متوجه او بود گفت : « سپیده جان ، برو استراحت کن . مگر فردا کلاس نداری ؟ »

    « چرا مامان . ولی میشود مدرسه نروم ؟ »

    « آخر چرا ؟ حالت خوب نیست ؟ »

    « چرا خوبم ولی … »

    « ولی چی »

    « آمادگی کلای را ندارم »

    « آهان ، خب این که مشکلی نیست . بابات می آید اطلاع میدهد که نتوانستی درس بخوانی . »

    « میخواهد بگوید رفتیم خارج از شهر پیک نیک ؟ »

    مادرش خنده ای کرد و گفت « نه عزیزم . میگوید حال خوشی نداشتی و درس نخواندی . »

    « مگر نگفتید بابا نباید از اوضاع امروز من مطلع شود ؟ »

    « چرا . ولی بالاخره که میفهمد . امشب خودم موضوع را به او میگویم . تو برو بگیر بخواب که در حال حاضر از هر چیز دیگری برایت واجب تر است ! »

    سپیده تا ساعتی بعد از رفتن مادرش بیدار بود و خوابش نمیبرد . دقیقا نمیدانست ساعت چند است ، ولی دیر وقت بود که صدای گفت و گوی آنان را شنید .

    « حمید »

    « بله ؟ »

    « میخواهم با تو صحبت کنم لطفا روزنامه را کنار بگذار و حواست را به من بده . »

    « راجع به چی ؟ »

    « راجع به سپیده . ما باید در اولین فرصت او را نزد یک روانکاو ببریم . »

    پدر با بی اعتنایی گفت : « فهیمه دیروز یک روزنامه زیر این میز گذاشتم ندیدی ؟ نکند دوباره شیشه ها را با روزنامه های من پاک کرده ای ؟ »

    مادر عصبانی شد و گفت : « حمید ! مگر متوجه نشدی چی گفتم ؟ با توام . ول کن روزنامه را . به دخترت توجه کن . گفتم باید او را ببریم دکتر . »

    « بله . من هم متوجه اوامر شما شدم . یعنی چه سپیده را پیش وانکاو ببریم ؟ مگر دیوانه شده ای ؟ با این اوضاع و احوال ، بیشتر از همه من به دکتر نیاز دارم . »

    « جدی میگویم حمید . اینقدر هر چیزی را به مسخره نگیر . او حال خوشی ندارد . اختیار حرکات و حرفهایش دست خودش نیست اصلا وضعیت عادی ندارد . دیگر مثل قبل نیست . تو که خبر نداری ! من هم تازه متوجه شده ام . »

    « چه میگویی ؟ ماشاالله بین ما از همه سالم تر ، سپیده است . مثل اینکه امشب شوخی ات گرفته ! »

    « فکر میکنی ! ظاهرا اینطور است . چند وقت پیش هم مثل امروز ناگهان این حالت به او دست داد . فکر کردم از عصبانیت و دلخوری است مطمئنم که اشتباه نمیکنم . او حال خوشی ندارد . »

    « آخر زن ! چرا حرف بی خود میزنی ؟ این حرفها را جایی نزن ، بهمان میخندند . او تا همین دیروز شاد و شنگول بود . اصلا بگو ببینم ، سپیده برای چی باید عصبی باشد ؟ مشکل خانوادگی دارد یا اقتصادی ؟ ! من توی زندگی هیچ چیز برای این دوتا کم نگذاشته ام . همه هم و غم من برای این دوتاست ، سپیده کمبود دارد ؟ »

    « حمید جان ، درست میگویی . ولی فقط اینها نیست . من مطمئنم سپیده به تازگی عصبی شده ، ولی دلیلش را نمیدانم . این را دکتر باید تشخیص بدهد . یک دکتر خوب پیدا کن ، برویم پیشش ، ضرر که ندارد . اصلا گیریم سپیده در کمال سلامت است ؛ مگر هر کس پیش روان پزشک میرود خل و چل است ؟ مگر آدمهای سالم نباید … »

    « خیلی خوب بابا ، باشد هر چه ما میگوییم ، فایده ای ندارد ! »

    اشکی از گوشه چشم سپیده روی بالش افتاد . خودش هم مطمئن بود که تغییر کرده است . کاملا متوجه دگرگونی خود شده بود . اضطراب خاصی که مرتب سراغش می آمد ، فکرهای بیهوده ای که ذهنش را منفجر میکرد . پرخاشگریهایش با مادرش ، لرزش گه گاه دستانش . از کنار همه این عوارض نمیشد بیتفاوت گذشت . چشمانش را بر هم گذاشت و از ته دل از خداوند خواست که راحت بخوابد و فردا را به خوبی پشت سر بگذارد .

    ساعت شش صبح بیدار شد . هنگامی که میخواست از در خارج شود ، مادر صدایش کرد و گفت : « سپیده جان ! »

    « بله ؟ »

    « حالت خوب است مادر ؟ »

    « بله ! چطور مگر ؟ »

    « هیچی عزیزم . میخواستم مطمئن شوم . اصلا نگران نباش . همه چیز درست میشود . »

    سپیده در راه به حرفهای مادرش می اندیشید . بیشتر از هر کس دیگر در دنیا دوستش داشت .

    خوشبختانه شنبه بسیار خوبی بود . از او درس نپرسیدند . دو ساعت پایانی هم معلم نداشتند . به والدین اطلاع دادند که امروز استثنائا کلاس دو ساعت زودتر تعطیل میشود . سپیده آماده رفتن بود که ناظم دبیرستان خطاب به او گفت : « خانم توکلی ! »

    « بله ؟ »

    « مادرتان پشت خط هستند ، میفرمایند اگر لازم است بیایند دنبالتان . »

    « نه متشکرم . خودم میروم . » سپیده با خود اندیشید ، چرا مادر اینقدر بی دلیل نگران است ! »

    صدای ناظم او را به خود آورد : « حتما ؟ »

    « بله . بله . بفرمایید نگران نباشند . »

    سپیده بسیار خوش حال بود . چرا که دست کم دو ساعت زودتر به خانه میرفت . نزدیک خانه بود ، وقتی به نبش خیابان اصلی رسید ، ناگهان میخکوب شد . درست سر کوچه شان ، همان گالانت مشکی رنگ را دید ، که پریروز هنگام بازگشت از منزل عمویش ، با آن مواجه شده بودند . نمیتوانست باور کند که این همان است . سعی کرد بر خودش مسلط شود . قلبش به شدت میتپید و لرزش دستانش را به وضوح حس میکرد . کمی جلوتر رفت و داخل ماشین را نگریست ، همان پسر جوان را دید که پشت فرمان نشسته بود و به داخل کوچه چشم دوخته بود . با خود گفت : « خدایا ، باور نمیکنم ،، واقعا که دنیا با همه وسعتش چه قدر کوچک است ، عجب اتفاقی ! من از تو خواستم یک بار دیگر او را ببینم و حالا … » لبخند عمیقی روی لبانش نشست و به خود گفت : « باید از مقابلش عبور کنم تا مرا ببیند ، حتما او هم تعجب خواهد کرد . »

    در همین افکار بود که پسر با عصبانیت دستش را روی فرمان کوبید و سرش را به طرف خیابان برگرداند . در همان هنگام سپیده را دید . دهانش باز مانده بود .

    سپیده که از حیرت و تعجب او خنده اش گرفته بود ، سرش را به زیر انداخت و به خود گفت : « الان با خود میگوید این دختر عجب جن بو داده ای است ! » سرش را مجددا بالا گرفت و دید ، او درحالیکه لبخندی بر لب داشت ، همچنان او را نگاه میکند . ناگهان ماشین را روشن کرد و به راه افتاد ، سپیده نیز با نگاه ، مسیر او را دنبال کرد . او از یک بریدگی دور زد و به سمت دیگر خیابان آمد . سپیده به سرعت سرش را برگرداند و گفت : « بسم الله ، حالا چه کار کنم ؟ ای کاش مرا نمیدید ! » لرزش دست و پایش شدت گرفت و قلبش به تندی میتپید . سرش را به زیر انداخت و قدمهایش را سریعتر برداشت . میخواست برود آنطرف خیابان و زودتر داخل کوچه شود ، ولی دیگر دیر شده بود . او هر لحظه به سپیده نزدیکتر میشد . تا اینکه در کنار او ترمز کرد . سپیده سعی کرد خونسرد باشد . پسر پنجره را پایین کشید و درحالیکه لبخند ملایمی بر لب داشت ، با متانت گفت : « سلام ! » و چون جوابی از او نشنید به سرعت از ماشین پیاده شد و گفت : « خیلی خب ، میشود دو دقیقه صبر کنید ؟ خواهش میکنم ! میخواهم با شما صحبت کنم . »

    سپیده هم که واقعا منتظر چنین فرصتی بود ایستاد و گفت : « آقای محترم ! لطفا سریعتر امرتان را بفرمایید ، من کار دارم . بی کار نیستم که … »

    پسر حرفش را قطع کرد و گفت : « من هم چنین جسارتی نکردم . » سپس نگاه مرموزی به سر تا پای سپیده انداخت و با کنایه گفت : « شما هنوز مدرسه میروید ؟ اصلا بهتان نمی آید ! »

    سپیده از لحن پسر خیلی لجش گرفت و بسیار محکم گفت : « من سال آخرم . سال آخر دبیرستان ، نه مدرسه ! »

    « خب پس که اینطور ، کدام دبیرستان ؟ کجا ؟ »

    « فکر نمیکنم به شما مربوط باشد . »

    « بله این که درست است فقط محض اطلاع پرسیدم . »

    « فرمایش شما این بود ؟ »

    خیلی قاطع و محکم پاسخ داد : « خیر ! »

    « پس چرا زودتر حرفتان را نمیزنید ؟ »

    پسر گفت : « مثل اینکه متوجه نشده اید سر کوچه تان چه کار داشتم ! »

    سپیده ناگهان یادش افتاد و گفت : « اَه ، بله . گویا منتظر کسی بودید . » سپس گویی تازه به خاطر آورده باشد که پسر چه گفته ، با تعجب پرسید : « چی ؟! گفتید کوچه ما ؟! … »

    پسر خنده ملیحی کرد و گفت : « خوب شد که خودتان لطف کردید و تشریف آوردید و مرا بیشتر از این در انتظار نگذاشتید . »

    سپیده با ناباوری پرسید : « پس شما منتظر من بودید ؟! »

    « خوب بله ، البته ، چرا تعجب میکنید ؟ سر کوچه ای که شما در آن سکونت دارید ، توقع دارید منتظر کی باشم ؟ »

    سپیده به خودش آمد . حالا دیگر همه چیز برایش روشن بود . سعی کرد غرورش را حفظ کند و با جدیت تمام گفت : « متاسفم »

    « از چی ؟ »

    « لطفا مزاحم نشوید ، من اصلا حوصله ندارم . »

    « حالا که همه چیز را فهمیده اید ، شدم مزاحم ؟ »

    « نه خیر من فکر کردم مشکلی برایتان پیش آمده و از من کمک میخواهید . »

    « خب اشتباه هم فکر نکرده اید ؛ من واقعا کمک میخواهم »

    سپیده دیگر جوابش را نداد و با سرعت به آنطرف خیابان رفت . پسر نیز فورا سوار ماشین شد و به سمت پایین حرکت کرد . سپیده گمان کرد او رفته ولی مجددا از بریدگی انتهای خیابان دور زد . سپیده همچنان بدون توجه به پسر سریع حرکت میکرد که شنید : « حالا خیلی زود است که مرا بشناسی ، این را گفتم که دیگر هیچ وقت نگویی : برو ، مزاحم نشو ! »

    پسر پایش را با شدت روی پدال گاز گذاشت ، طوریکه همان صدای هولناک دوباره شنیده شد . سپیده پس از اینکه از رفتن پسر مطمئن شد ، ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد . به سر کوچه شان ، به مکانی که لحظاتی پیش آنجا بود . از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید . از اعماق درونش به وقایع پیش آمده لبخند زد و در دل هزاران بار خدا را شکر کرد .

    هنگامی که وارد منزل شد ، مادرش که متوجه خوشحالی بیش از اندازه او شده بود علتش را جویا شد . سپیده گفت : « میخواهم از این به بعد اینطوری باشم »

    « انشاءالله ! »

    سپس به اتاقش رفت . مرتب از پنجره اتاق به سر کوچه نگاه میکرد باورش نمیشد . حس میکرد همه چیز رویایی بیش نبوده ، ولی حقیقت داشت . سپیده با خود اندیشید : « آخر چطور ممکن است از من خوشش آمده باشد ؟! یعنی آن هم مثل من ، فقط با یک نگاه ؟ چطور همان شب متوجه نشدم ؟ وای سپیده ، چقدر ساده ای ! شاید همه اینها فقط بازی باشد ، تو چه میدانی ؟ کدام زنی تا به حال توانسته مردها را بشناسد که تو دومی باشی ؟ »

    فردای آنروز کلاس نداشت و در منزل بود . مرتب از پنجره اتاق سر کوچه را میپایید . با این وجود ، حتی تا بعد از ظهر نیز اتفاقی نیفتاد . ناراحتی و اندوه سراسر وجودش را در بر گرفت . پیش خود فکر کرد : « نکند که از من بیتوجهی دیده و سرد شده ! نکند دیگر نیاید ! دیگر باید از فکرش بیایم بیرون . پس درسهایم چی ؟ ناسلامتی قول داده ام امسال دانشگاه سراسری قبول شوم . اگر اینجوری پیش بروم که … » سراغ کتابهایش رفت و مشغول شد . خیلی مشکل بود . فکرش جای دیگری بود ، ولی میخواست خودش را مجبور به تمرکز و یادگیری کند . هر چه تلاش کرد به موضوع دیگری بجز کتابهایش فکر نکند ، نشد . چهره پسر و حرکاتش مدام از صفحه ذهنش عبور میکرد . دیگر صبرش تمام شد و خونش به جوش آمد . تصمیم گرفت موضوع را با مادرش در میان بگذارد ، شاید راهنمایی اش بکند .

    وقتی همه چیز را به مادرش گفت ، منتظر واکنش او شد . میترسید از او دلخور شود . یا شاید عصبی شدنش را در این مدت ، به خاطر این وقایع بداند . ولی نگرانی سپیده کاملا بیمورد بود . مادرش پس از شنیدن حرفهای او ، درحالیکه لبخند شیرینی بر لب داشت ، متعجب از برخورد آن پسر گفت : « عجب ! یعنی اینقدر از تو خوشش آمده ؟ » او که وضعیت روحی سپیده را برای شوخی مناسب میدید ، گفت : « بگذار ببینم ، بگذار صورتت را ببینم » بعد از اندکی مکث و نگاه به چهره او ، گفت : « نه ، محال است ! من که جذابیتی در این چهره نمیبینم » سپس از کنارش بلند شد و مقابل آینه ایستاد . درحالیکه کاملا مشخص بود خنده اش را به سختی پنهان میکند ، با اشاره به چهره خودش در آینه گفت : « این باز یک چیزی ! »

    سپیده باورش نمیشد که مادرش این قدر راحت با این مسئله برخورد کند . متعجب پرسید : « مامان ! مرا دست انداخته ای ؟ »

    صدای خنده مادرش بلند شد : « عزیزم ! این اتفاق چیز تازه ای نیست . برای هر دختری پیش می آید . ولی تو نباید با این سرعت دلباخته او شوی . سنجیده نیست ! »

    « بله . ولی من که از دیروز به او علاقه مند نشدم . از همان شب پنجشنبه ، هنگامی که برای اولین بار در خیابان دیدمش احساس خاصی نسبت به او در دلم پیدا شد . »

    « طبیعی است ! موقعیتش باعث شده . اما تو که با او صحبت نکرده ای و به شخصیت و خصوصیاتش پی نبرده ای . چطور فقط با نگاه ، شیفته ظاهر او شده ای و احساس کرده ای همان مردی است که آرزو داشتی ؟ »

    مادرش درست میگفت . واقعا چنین بود . سپیده ، او را نه تا بحال دیده بود و نه میشناخت ، بلکه فقط نگاهی بین آنها ، سبب این علاقه شده بود . مادر ادامه داد : « صبر کن ببینم چه پیش می آید . فعلا درس برای تو از همه چیز واجب تر است . حواست را به کتاب و درس بده . اگر قسمت باشد ، او را دوباره خواهی دید . فقط چیز دیگری که باید بهت بگویم ، این است که در هر شرایطی نجابتت را حفظ کن . البته یقین دارم که فوق العاده پاک و ساده ای ، ولی فراموش نکن که شرم و پاک دامنی برای یک دختر ، مهمترین اصل است . »

    حرفهای مادر بیش از آنچه فکر میکرد موثر واقع شد . سفت و سخت به کتابهایش چسبید و به خود اطمینان داد که اگر خواست خدا باشد او را دوباره خواهد دید .

    صبح روز بعد مثل هر روز سپیده آماده رفتن به کلاس شد ولی این روزها با روزهای دیگر فرق داشت . فرقی که با همه کوچکی اش ، تاثیر بسیار بزرگی در او ایجاد کرده بود و آن چیزی نبود جز روحیه اش ، روحیه ای که صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود . سراسر وجودش مملو از شوق و هیجان بود . واقعا نمیدانست به خاطر درس خواندن به کلاس میرود یا برای رو به رو شدن با آن پسر . فکر مواجهه دوباره او وجودش را به پرواز در می آورد . علیرغم میل باطنی اش ، زمان به کندی میگذشت .

    آن روز سپیده با شادی و هیجان به سرعت از دبیرستان بیرون آمد ، بطوریکه اصلا متوجه خداحافظی دوستانش نشد .

    از در مدرسه که خارج شد ، شروع به دویدن کرد ، در طول زمانی که میدوید فقط به او می اندیشید . به او که حتی اسمش را هم نمیدانست . در دل خدا خدا میکرد که آمده باشد . نزدیک خیابان اصلی که شد ، دست از دویدن برداشت . با خود گفت : « اصلا صحیح نیست که من را در این حال و روز ببیند . نباید متوجه شود به ذوق دیدنش با تمام قوا دویده ام . »

    وقتی احساس کرد ظاهرش به حالت طبیعی برگشته ، بسیار خونسرد و آرام وارد خیابان اصلی شد . مشتاقانه سر کوچه را نگاه کرد ، ولی او آنجا نبود ! اثری از ماشینش هم نبود . دلش به درد آمد . آن ذوق و اشتیاق در وجودش یک جا کور شد . مطمئن شد که او از رفتارش آزرده شده است و دیگر نخواهد آمد .

    « پس چرا گفت که دست بردار نیست ؟ باورم نمیشود . پس این همه لحظه شماری بیهوده بود … حتما قصد داشته مرا به بازی بگیرد . بهتر به قول مامان … »

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۳ اسفند, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت