خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 791
  • بازديد ديروز : 1019
  • افراد آنلاين : 2
  • تبادل لينك با 3 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 14,683 views

    نام کتاب: باران عشق

    نویسنده : افسانه نادریان

    روی نیمکت گوشه حیاط نشسته بودم.پرنده خیال را پرواز داده بودم به گذشته که صدای زنگ در مرا از آن دورها به نیمکت ، پاییز و حال برگرداند.در را خودم باز کردم.همیشه امیدوار بودم پشت در کسی که آرزوی دوباره دیدنش را داشتم استاده باشد.این بار هم مثل همیشه انتظار بیهوده ای بود چون پستچی بسته ای را از کیفش بیرون آورد و پرسید:”منزل آقای ایزدی؟”وقتی سرم را پایین آوردم دوباره پرسید:”خانم محبت ایزدی؟”این بار زبانم از تعجب باز شد و گفتم:”بله ، خودم هستم.”بسته را به دستم داد و دفترش را جلویم گشود و گفت:”لطفا اینجا را امضا کنید.”

    وقتی دوباره وارد حیاط شدم بسته در دستم بود.آن را زیر و رو کردم تا اسم یا آدرسی از فرستنده پیدا کنم.هیچ اسمی نوشته نشده بود ، تنها آدرس گیرنده که آدرس خانه ما بود و یک کدپستی از فرستنده روی بسته درج شده بود.با عجله بسته را باز کردم.داخل بسته دو دفتر بود ، یکی با جلد سفید و دیگری آبی روشن که مرا به یاد چیزی می انداخت.روی نمیکت نشستم تا فکرم را متمرکز کنم.جرقه ای در ذهنم روشن شد.دفتر آبی دفتر خاطرات خودم بود.دفتر دیگر را باز کردم خطش ناآشنا بود.با دیدن دوباره دفتر خاطراتم بعد از این همه سال آنقدر هیجانزده شدم که دفتر سفید رنگ را کنار گذاشتم و دفتر خاطراتم را باز کردم.دلم میخواست خاطرات گذشته را که این همه مدت به دنبالش بودم بخوانم.گذشته حالا روبرویم بود.روزی که شروع به نوشتن خاطراتم کردم مثل یک تصویری روشن دوباره جلوی چشمانم نمایان شد.چطور این چند سال همه چیز از خاطرم پاک شده بود؟شاید چون خودم نمیخواستم بخاطر بیاورم ولی حالا لازم بود ، حالا باید تصمیم مهمی برای آینده ام میگرفتم.باید همه چیز را دوباره به یاد می آوردم.با اینکه یادآوری گذشته مثل تیری در قلبم فرو میرفت و مرا آزار میداد ولی دیگر نمیتوانستم مقاومت کنم.دلم میخواست زمان به عقب بازمیگشت و من در آن قدم میگذاشتم و همه چیز را عوض میکردم.حالا با دوباره خواندن خاطراتم میتوانستم پاسخ پرسش هایم را پیدا کنم.گذشته مثل یک فیلم روبرویم قرار گرفت و من به تماشا نشستم.

    آن روز با روزهای قبل فرق داشت.از خواب که بیدار شد صدای مادر را شنیدم ، انگار با کسی حرف میزد.صدا از حیاط می آمد.از رختخواب بیرون آمدم کنار پنجره ایستادم و به حیاط خیره شدم.چقدرشلوغ بود ، تمام همسایه ها آمده بودند.یادم امد که مادر نذر دارد ، هر سال روز تولد اما رضا مادرم آش نذری می پخت.از اتاقم بیرون آمدم.درست جلوی در برادرم محمد روبرویم سبز شد.خمیازه ای کشیدم و سلام کردم و فوری پرسیدم:

    -تو چرا هنوز خانه هستی!؟

    محمد لبخندی زد و گفت:

    -علیک سلام ، عجب استقبال گرمی!من داشتم می آمدم تا تو را صدا کنم.دوست داشتم قبل از رفتن صورت زیبای خواهر کوچکم را ببینم.

    لحن تحسین آمیزش لبخند بر لبانم نشاند ولی محمد فوری گفت:

    -زودتر برو حیاط ، یادت رفته مادر امروز آش نذری می پزد؟نه البته که یادت نرفته ، حتماً دیشب تا دیر وقت بیدار و مشغول ترسیم افکار قشنگت بودی.

    -دیشب تا دیروقت کار میکردم.

    -پس من درست حدس زدم مشغول نقاشی بودی.

    -نمیدانم این حرفت را باید تعریف و تشویق تلقی کنم یا…

    -البته که تعریف است.

    لحنش اصلاً جدی نبود و همین باعث شد تا فکر کنم مسخره ام میکند ولی وقتی با نگرانی نگاهم کرد و گفت که خودم را با این تابلوها از بین میبرم متوجه شدم که واقعاً تعریف میکند و بخاطر نگرانی این حرف ها را میگوید.او گفت:

    -کمی به فکر خودت باش.دانشگاه را که ول کردی ، نه دوستی ، نه هم صحبتی ، خودت را در نقاشی غرق کردی و همینطور با کتابهایی که هر کس بخواند یا دیوانه میشود یا شاعر.

    از حرفش خنده ام گرفت.هیچوقت نمی توانستم بین صحبتهای جدی و شوخی او تفاوتی بگذارم.تشخیصش واقعاً مشکل بود.گفتم:

    -خب من دیوانه نشدم ولی شاید شاعر بشوم.اگر هم بخواهم به فکر خودم باشم باید بیشتر از قبل نقاشی کنم و کتاب بخوانم چون این دو غذای روحم هستند.چطور است؟با این کار موافقی؟

    لبخند زد و گفت:

    ای ناقلا ، تو برای هر حرفی جواب حاضر و آماده داری.

    لبخندش رنگ شیطنت و مردم آزاری پیدا کرد و دوباره گفت:

    -راستی یادم رفت بگویم که مادر خواست یک لباس قشنگ بپوشی و موهایت را هم مرتب کنی.

    من فکر کردم باز هم شوخی میکند لبخند زدم و پرسیدم:

    -چی شده ، عروسیه؟

    محمد در حالی که به موهای ژولیده ام نگاه میکرد گفت:

    -مادر راست می گوید که تو اصلاً به فکر خودت نیستی.اشکالی دارد که این بُرس بیچاره رنگ موهای تورا ببیند؟!

    -حرف را عوض نکن آقا محمد ، من شما و مامان را می شناسم.راستش را بگو چه خبر است؟

    -هیچی بابا ، من نمیدانم.

    اخم کردم و دستم را به کمرم زدم و گفتم:

    -تو نمیدانی؟!

    باور کن چیزی نیست ، فقط این را میدانم که ،یعنی…مادر گفت که همسایه روبرویی مان…همان که تازه به این محل آمده اند…نمیدانم ، اسمشان چی بود؟آهان ، یادم آمد…خانم شکوهی ، اینجاست.

    چنان دستپاچه شده بود که از حالتش خنده ام گرفت ولی با این حال گفتم:

    -خب این چه ربطی به من دارد؟

    -چه میدانم تو هم فقط سوال بپرس.

    -تو رو خدا ، محمد جان باز حرف خواستگار است مگر نه ، راستش را بگو؟

    محمد لبخندی زد و گفت:

    -طوری حرف میزنی انگار میخواهند دارت بزنند.فوقش حرف خواستگاری باشد چه اشکالی دارد؟

    -تو چرا این حرف را میزنی؟تو که خوب میدانی من اصلاً قصد ازدواج ندارم ، علاقه ای هم به این خواستگارهای جورواجور ندارم.

    -واقعاً که ، همه دخترهای هم سن و سال تو آرزوی این همه خواستگار خوب را دارند آن وقت تو یکی تا حرف خواستگار پیش می آید غصه ات می گیرد.من که به تو گفتم اگر دانشگاه میرفتی و درس را ول نمیکردی الان بهانه داشتی و از دست این خواستگارها هم راحت بودی.یک کلمه میگفتی دارم درس میخوانم و خلاص.

    -حالا که من دانشگاه نمیروم و کار از کار گذشته ، یک فکری به حال الان بکن.

    -به اندازه کافی تا حالا کمکت کرده ام ، خودت باید فکری بکنی.

    با ناراحتی گفتم:

    -آخر تو که میدانی من نمی توانم مادر را ناراحت کنم ، او به این مسئله حساسیت دارد.

    -ولی به نظر من بهتر است رک و راست به مادر بگویی که اصلاً قصد ازدواج نداری و تصمیم داری پیر دختری ترشیده شوی و مادر باید به فکر تهیه کوزه برایت باشد.

    از حرفش خنده ام گرفت.همیشه همه مسایل را به شوخی برگزار میکرد ، روحیه شوخ او باعث میشد که هیچوقت غم و غصه به سراغ ما نیاید.

    -اصلاً بهتر است من به حیاط نروم.این بهترین راه است.

    محمد اخم کرد و گفت:

    -باز تو از این نقشه ها کشیدی ؛ آخه دختر جون همسایه ها نمی پرسند تو کجا هستی؟

    -خب به مادر بگو من مریض شدم ، سرما خوردم ، اصلاً دارم می میرم.

    محمد خندید و گفت:

    -بلند شو ، برای فرار از مشکلات نباید خودت را به مریضی بزنی و قایم شوی ، باید با آنها روبرو شوی.

    -بله حق با توست ولی…

    -ولی ندارد ، تو که مادر را می شناسی همین الان هم ناراحت است.خیلی دیر شد.

    بعد قیافه ای مظلومانه به خود گرفت و آرام گفت:

    -تو که نمی خواهی مادر ناراحت شود؟

    -که اینطور ، حالا متوجه شدم ، مادر تو را فرستاده تا مرا راضی کنی ، ای بدجنس!

    -باور کن اینطور نیست ، فقط به من گفت تو را صدا بزنم و بگویم که لباس مرتب بپوشی و کمی به خودت برسی.

    -بخاطر مادر مجبورم بروم حیاط.

    -آفرین دختر خوب.تو که میدانی مادر چقدر به ایم مسایل اهمیت میدهد.

    به ساعتش نگاه کرد و گفت:

    -دیرم شد ، تو با پرچانگی ات باعث شدی دیرم شود.

    از در که بیرون رفت به اتاقم برگشتم.در آینه نگاهی به خودم انداختم.موهای بلندم از پرپشتی قابل شانه کردن نبود.تا به حال چند برس شکانده بودم و بالاخره مادر برایم برس فلزی زیبایی خریده بود.با زحمت موهایم را برس زدم و از پشت بافتم ، یک بلوز و شلوار شفید انتخاب کردم.در اصل به غیر از رنگ سفید لباسی به رنگ دیگر نداشتم.تمام لباسهایم سفید بودند.عاشق رنگ سفید بودم.البته در انتخاب لباس فکر میکردم با پوشیدن این رنگ پاک و ساده میشوم.آنقدر دور از هیجان و التهاب زندگی میکردم که روحم ساده و بی غل و غش باقی مانده بود.بحز هیجا به تصویر کشیدن یک طرح در ذهنم هیجان دیگری وجود نداشت.هیچ یک از خواستگارهایم نتوانسته بودند مرا به ازدواج و زندگی مشترک علاقمند کنند.حتی پدر و مادر و اطرافیان هم با محبت ها و نصیحت هایشان در مورد زندگی و آینده ام علاقه ای در من ایجاد نکرده بودند.محمد خیلی خوب مرا درک میکرد و بالاخره پدر و مادر را متقاعد کرده بود.به خصوص مادر را ، او معتقد بود وقت آن است که شریک زندگی ام را پیدا کنم و هر چه زودتر ازدواج کنم.همیشه میگفت ازدواج زمان و وقتی دارد که اگربگذرد دیگر قابل جبران نیست.تمام مدت غصه مرا میخورد و میگفت چرا باید اینقدر عاشق تنهایی باشم و از اینکه حتی یک دوست صمیمی ندارم گله میکرد.من نمی توانستم برایش توضیح بدهم که بهترین دوستانم قلم موهایم و بوم سفید نقاشی هستند ، رنگ ها دوستان صمیمی تر من بودند و همینطور مداد طراحی ام و کاغذ سفید همه منتظر دستان من بودند تا دست دوستی به آنها بدهم.علاقه ای به ایجاد دوستی با هیچ دختری نداشتم.فکر میکردم هیچکس مرا درک نمیکند.بارها سعی کردم دوستی پیدا کنم چه در مدرسه و چه در یک ترمی که در دانشگاه درس خواندم ، ولی همیشه ناموفق بودم.هیچ دختری را مثل خودم پیدا نکردم.در آغاز همه به سمت من جذب میشدند ، نمیدانم شاید بخاطر خصوصیات ظاهری ام بود ولی بعد از کمی معاشرت وقتی با اخلاقم آشنا می شدند از اینکه علاقه ای به صحبت راجع به مردها و ازدواج یا ظاهر افراد و طرز لباس پوشیدن و بالاخره حرفهایی این چنینی نداشتم ناراحت میشدند و در نهایت مسخره ام می کردند چون حرفی برای گفتن نداشتم.تمام فکر آنها این بود که چه لباسی بپوشند و راجع به جدیدترین مدها صحبت میکردند ؛ پیزهایی که اطلاعاتی راجغ به آنها نداشتم.نمیتوانستم تحمل کنم.شاید ایراد از من بود به نظر آنها که اینطور بود.حتی اگر مرا دختری دهاتی و از همه جا بیخبر هم تصور می کردند برایم مهم نبود.دوست داشتم ساده باشم ، دلم نمی خواست به ظاهرم فکر کنم.سعی میکردم روحم را پرورش دهم.دیگران افکارم را کهنه و پوسیده میدانستند حتی یکبار یکی از دختران دانشکده به شوخی مرا پیرزن صدا کرد.او میگفت درست مانند مادربزرگش لباس پوشیده ام.از حرف او ناراحت نشدم چون به نظرم دختری جلف و از خود راضی می آمد که فقط به فکر خودش و سر و ضعش بود و منتظر این بود تا پسری پولدار و خوش قیافه به خواستگاریش بیاید و با او ازدواج کند.

    این مسائل باعث شده تا بیشتر از یک ترم در دانشگاه طاقت نیاورم و علی رغم مخالفت پدر و مادر و حتی محمد درس را رها کنم و با اینکه علاقه زیادی به ادبیات داشتم از دانشگاه صرف نظر کنم.به سختی آنها را قانع کردم.میدانم که مادر هیچگاه قانع نشد.فکر میکردم تمام چیزهایی که دانشگاه به من یاد میدهد را خودم هم به تنهایی میتوانم بیاموزم ؛ با خواندن کتاب ، شاید هم بیشتر ، ولی اجتماعی بودن و با دیگران ارتباط برقرار کردن را نمی توانستم یاد بگیرم.مادر دوست داشت مانند تمامی دخترها زندگی کنم ، به سر و وضعم برسم با دوستهایم رفت و آمد داشته باشم ، در مجالس عمومی و مهمانی ها شرکت کنم ولی من از تمامی اینها فراری بودم.خیلی سعی کردم به خواسته مادر عمل کنم اما دیگر خودم نبودم ، شده بودم یک عروسک خیمه شب بازی که مجبور بود برای خشنودی دیگران مدام لبخند بزند و هر طور که آنها دوست دارند رفتار کندبالاخره موفق شذم مادر را هم قانع کنم و یک سالی بود که دیگر تنها در اتاقم و گاهی در حیاط به نقاشی و طراحی و کارهای مورد علاقه ام می پرداختم.گاهی تا یک ماه از خانه بیرون نمی رفتم و فقط برای خرید وسایل نقاشی یا کتابی جدید از خانه خارج میشدم.مادرم به این نتیجه رسیده بود که تنها راه نجات من پیدا شدن کسی است که علاقه مرا به خودش جلب کند و ازدواج همه چیز را حل میکند و من از این گوشه نشینی و عزلتی که به میل خودم انتخاب کرده بودم نجات پیدا میکنم.او منتظر شاهزاده ای سوار بر اسب سپید بود تا مرا از حصار خود ساخته ام نجات بدهد به همین دلیل مدام اصرار به قبول خواستگارهای جو واجور داشت.تعجب من از این بود که با آنکه کسی مرا نمی دید و شناختی از من وجود نداشت پس این همه خواستگار از کجا پیدا کی شد.شاید کنجکاوی برای دیدنم یا تعاریف دیگران و شناختی که از پدر و مادرم داشتند باعث این امر میشد ولی هیچکدام نمیدانستند که حتی یک روز هم نمی توانند اخلاقم را تحمل کنند.همه گول ظاهرم را می خوردند.یکبار محمد به شوخی به من گفته بود:همه گول زیبایی تو را میخورند و نمی دانند زیر ظاهر و صورت زیبایت چه اخلاق تند و خشکی پنهان است، اگر بدانند فرار می کنند.من جواب داده بودم:چطور است تو آنها را مطلع کنی کار مرا هم راحت کردی.محمد راست میگفت.با اینکه زیبا بودم ولی دختری منزوی و گوشه گیر بودم که نمیتوانستم هیچ مردی را تحمل کنم.حتی پسرهای فامیل را هم در سلام و احوال پرسی می شناختم.با اینکه آنها سعی میکردند خودشان را به من نزدیک کنند ولی من فرار میکردم و علاقه ای به آنها نشان نمیدادم.حتی با دخترهای فامیل هم صمیمی نبودم.بعضی فکر میکردند که من بخاطر صورت زیبایم مغرور و از خودراضی هستم.چند بار هم ناخواسته این حرفها را که پچ پچ کنان به هم میگفتند شنیده بودم ولی واقعیت این بود که خودم اضلا فکر نمیکردم زیبا هستم.قیافه ام را معمولی میدانستم و دوست داشتم به سیرتم و روحم فکر کنم و آنها را بسازم و فکر میکردم به تنهایی و با دور بودن از دیگران به خصوص مردها میتوانم این کار را انجام بدهم.فکر میکردم که کسی نیست مرا درک کند.همه به دلیل ظاهر زیبایم به سمت من جذب میشدند و حتی بکی از آنها سعی نمیکرد فکرم را بشناسد ، روحم را ببیند و بعد مجذوبم شود.فکر میکردم همه مردها ظاهر بین هستند.فقط محمد مرا درک میکرد و البته پدرم که همیشه احترام و علاقه خاصی برای او قائل بودم و همین احترام فاصله ای بین ما ایجاد میکرد.نمی توانستم با او درد و دل کنم چرا که او را مردی بزرگ و واقعی میدانستم و فکر میکردم حرفهای من برای او خام و بچگانه است ، ولی محمد مثل خودم بود ؛ رک و رو راست و برعکس من شوخ و بذله گو.و همین اخلاقش بود که همه را به سمت او جذب میکرد ، درست بر عکس من.محمد دوستهای زیادی داشت البته با هیچکدام خیلی صمیمی نبود.هیچ وقت صحبتی از دوستانش نمیکرد.در طول هفته با رفتن به سر کلاس درس و تئاتر و سینما و جمعه ها کوه پیمایی سرش گرم بود.در مجموع پسری پر از هیجان و انرژی بود.شور و هیجان او به پدر و مادر هم منتقل میشد.آنها از دیدن محمد انرژی میگرفتند.حتی من هم گاهی که خیلی احساس تنهایی میکردم با دیدن او و شنیدن حرفهایش جان تازه می گرفتنم.قسمتی از وجودم که احتیاج به هیجان و سرزندگی داشت با صدای او جان میگرفت.محمد برخلاف ظاهر شلوغ و پر هیجانش دلی آرام و پر محبت داشت و پر از احساس بود.عشق و محبت درونی او باعث شده بود رشته پزشکی را انتخاب کند.پدر همیشه دوست داشت محمد مهندس شود ولی او یک انسان واقعی بود.او هیچوقت تمایلات و خواسته های خودش را به ما تحمیل نمیکرد.ما را آزاد گذاشته بود تا خودمان راهمان را انتخاب کنیم ؛ البته دورا دور مراقب ما بود و غیر مستقیم به ما کمک میکرد تا در انتخاب راه به خطا و اشتباه نرویم ولی هیچوقت حس نمیکردیم که چیزی به ما تحمیل شده ، حتی به مادر.عشق و علاقه بین پدر و مادر قابل لمس بود.هر کس نمی توانست این احساس و عشق متقابل را ببیند.آنها حرفی به هم نمیزدند.من محبت واقعی را در نگاه متقابلشان به یکدیگر میدیدم.

    یکی از دلایلی که باعث میشد زیاد از خانه بیرون نروم خانه ی ما بود.آنقدر عاشق خانه بودم که دلم نمیخواست هیچوقت از خانه دور شوم.با اینکه تقریباً نوساز بود ولی شکل قدیمی داشت.حیاط بزرگ ، با درختهای بلند کاج و بید مجنون و چنارهایی که دور تا دور حیاط را پوشانده بودند حالتی رویایی داشت.در اصل من اینطور فکر میکردم مخصوصاً در فصل بهار همه جا سبزی و طراوت خاصی پیدا میکرد.خانه مان ساختمانی دو طبقه بود با نمایی سفید که درست وسط درختها قرار داشت.یک طبقه هال و آشپزخانه با دو اتاق خواب بزرگ بود.پله های پهن درست از وسط هال طبقه اول را به دوم متصل میکرد.طبقه دوم که در واقع جایگاه من بود دو اتاق بزرگ با سرویس مجزا داشت.یک اتاق کتابخانه و اتاق مطالعه و کار پدر و اتاق دیگر اتاق من بود.دوست داشتم استقلال داشته باشم و آنجا این استقلال و سکوت را به من میداد.وقتی در اتاقم بودم احتیاجی نبود با آمدن هر کسی به خانه ی ما از اتاقم بیرون بیایم.مادر معتقد بود دور بودن اتاق من از بقیه باعث شده تا از همه دور شوم و عاشق تنهایی باشم.

    بهترین روزهای من در کتابخانه میگذشت.کتابخانه همیشه سرد بود مخصوصا روزهای سرد پاییز و زمستان ، ولی من عاشق آنجا بودم.در حالیکه دندان هایم به هم میخورد و از سرما میلرزیدم کتاب می خواندم.مادرم فقط غصه میخورد ولی پدرم بخاری کوچکی برایم روشن میکرد و این کار او تأییدی بر بودن من در کتابخانه بود و همین امر مادر را بیشتر ناراحت میکرد.

    اتاق من بالکنی کوچک داشت که بیشتر اوقات آنجا نقاشی میکردم.درست زیر بالکن یک استخر کوچک قرار داشت.حال و هوای حیاط و اتاقهای بزرگ خانه باعث میشد تا تفاوت زیادی با آپارتمانهای مدرن و جدید پیدا کند و من در آنجا احساس آزادی میکردم و آنقدر مدل نقاشی دور و اطرافم بود که احتیاجی به خرید مدل برای نقاشی ام نبود.احساس امنیت و آرامشی که در کنار خانه و خانواده ام داشتم غیر قابل وصف است.

    با موهای شانه شده ، قامت بلند و در میان لباس سفید وارد حیاط شدم ؛ حیاطی که عاشقش بودم.همه با دیدنم ساکت شدند و نگاه ها به سمت من برگشت.چند نفری از آنها را که قبلا دیده بودم با من روبوسی کردند.بعضی از همسایه ها را نمی شناختم ولی همه مرا می شناختند و با تحسین نگاهم میکردند.یکی از آنها خانمها بیشتر از همه نگاهم میکرد ، با نگاهی خریدارانه ، متوجه شدم خانم شکوهی است.

    مادر صدایم کرد تا آش را هم بزنم.میگفت حاجتت برآورده میشود.،رام گفتم:

    -ولی من که حاجتی ندارم.

    خانم شکوهی که کنارم ایستاده بود شنید و گفت:

    -محبت جون چرا آش را هم نمیزنی؟هر حاجتی داشته باشی برآورده میشود.

    -خیلی ممنون.

    ولی او دست بردار نبود و دوباره گفت:

    -دختر جوان و زیبایی مثل تو باید کلی امید و آرزو داشته باشد برای ازدواج ، برای خوشبختی اش.

    من که سخت عصبانی شده بودم گفتم:

    -ولی من قصد ازدواج ندارم.

    مادر از فرط ناراحتی لبش را گاز گرفت و در گوشم گفت:

    -حالا هم بزن دیگه ، برای خاطر من.

    برای خاطر مادر ناچار شدم.فکری به خاطرم رسید ، در حالیکه آش را هم میزدم آرزو کردم ای کاش اتفاقی می افتاد تا از دست تمام خواستگارهایم راحت میشدم و دل مادر هم شاد میشد.

    خانم شکوهی تا دید زیر لب چیزی گفتم لبخندی زد گفت:

    -هر کسی بگوید قصد ازدواج ندارد زودتر ازدواج میکند.

    او فکر میکرد من زیر لب چی گفتم؟!من دیگر حرفی نزدم.وقتی مادر گفت کاسه های آش را از آشپزخانه بیاورم از خدا برای فرار از نگاه همسایه ها تشکر کردم و فوری به آشپزخانه رفتم.وقتی برگشتم مادر با کمک همسایه ها آش را در کاسه ریختند.نمیدانستم چکاری باید انجام دهم.مادر میدانست که دوست ندارم کاسه های آش را به در خانه ی همسایه ها ببرم.

    ساکت کنارش استاده بودم ولی خانم شکوهی با آن چشمان تیزبین و زرنگش گفت:

    -سارا خانم ، من دیگر میروم.

    مادر پرسید:

    -برای چه به این زودی؟

    -باید کاسه آش را ببرم.

    مادر که دید من کنارش ایستاده ام گفت:

    -این حرفها چیه؟چقدر عجله داری؟محبت آش را برای شما میبرد.

    گفتم:

    -چطور است وقتی دارید تشریف میبرید کاسه آشتان را ببرید.

    خانم شکوهی گفت:

    -آخر تا اون موقع آش سرد میشود.

    مادر کاسه آش را به سمتم گرفت و چشم غره ای به من رفت.در حالیکه از فط عصبانیت صورتم سرخ شده بود کاسه آش را از دست مادر گرفتم.خانم شکوهی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت گفت:

    -خانه روبرویی است ، طبقه اول .ازت ممنونم عزیزم.

    بدون حرف چادرم را سر کردم و از در بیرون رفتم.با خودم غرغر میکردم.روبروی در بزرگ قهوه ای رنگی استادم.نگاهی به پنجره ها انداختم.یک خانه جنوبی و ویلایی زیبا بود درست روبروی خانه ما ، چرا تا به حال متوجه آن نشده بودم؟خودم نمیدانستم.خانه بسیار زیبایی با نرده هایی به شکل گل و برگهای پهن بود.ایستادم ، نفس عمیقی کشیدم کاسه آش را در دستم جابجا کردم دکمه زنگ در را فشار دادم فوری چادرم را مرتب کردم.از آمدنم پشیمان شده بودم ولی دیگر راه برگشتی نبود.فکر کردم اصلا نباید قبول میکردم.با این کاسه آش در دست چقدر قیافه ام مضحک و خنده دار بود.صدایی از اف اف پرسید:کیه؟

    من و من کنان جواب دادم:

    -آش نذر آورده ام.

    -بله ، بله.لطفاً چند لحظه صبر کنید.

    چند لحظه بیشتر طول نکشید که در باز شد و جوانی خوش قد و بالا با موهایی بور و چشمان آبی روبرویم سبز شد.با اینکه فقط یک لحظه او را دیدم ولی همان یک لحظه کافی بود.نقاشی کردن به من آموخته بود که دقیق باشم و خوب ببینم و این برایم عادت شده بود.در مورد همه چیز با یکبار دیدن جزییات کامل را بخاطر می سپردم.سرم را پایین انداختم و کاسه آش را به سمت پسر جوان گرفتم.کاسه را که از دستم گرفت دیگر صبر نکردم فوری برگشتم و تقریباً با حالت دو به در خانه رسیدم.حتی منتظر نشدم تا تشکر کند.آنقدر عصبانی بودم که در حیاط به سوال مادر که آش را دادی یا نه هم جوابی ندادم و فوری به اتاقم رفتم.حتی برای خداحافظی با همسایه ها هم از اتاقم بیرون نیامدم.فقط وقتی مطمئن شدم که همه آنها رفتند از اتاقم بیرون آمدم.

    مادر ظرفهای شسته شده آش را مرتب میکرد.پرسیدم:

    -مادر ، کمک نمی خواهی؟

    مادر با ناراحتی گفت:

    -نه ، متشکرم.

    از دست من خیلی ناراحت بود.نزدیکتر رفتم و گفتم:

    -مادر شما باید به من حق بدید.

    -جلوی همسایه ها خیلی خجالت کشیدم.

    صورتش را بوسیدم و گفتم:

    -باور کنید دست خودم نبود.خیلی عصبانی شده بودم.این خانم شکوهی از روی قصد مرا فرستاده بود تا کاسه آش را ببرم.میدانید چرا؟چون…

    مادر حرفم را قطع کرد و گفت:

    -خب چه اشکالی داشت ، خانم شکوهی این کار را کرد تا پسرش تو را ببیند.من میدانستم.

    با اخم گفتم:

    -شما میدانستید؟!

    -همان موقع که نه ولی بعدا متوجه شدم.

    -شما که میدانید من از این کارها متنفرم.

    -آخه چرا؟اتفاقی نیفتاده یک لحظه دیدن تو و خواستگارت که اشکالی نداره.

    -اشکالی نداره!؟

    صدایم بلند شده بود.مادر آرام گفت:

    -من که نمیدانستم.

    -حتی اگر هم میدانستید مخالفتی نمی کردید.

    -نه ، اشتباه نکن.تو خیلی حساس شدی.این کار هیچ ایرادی نداشت.خانم شکوهی تصمیم داشت قبل از خواستگاری سرش تو را ببیند.

    از این حرف او بیشتر عصبانی شدم از آشپزخانه بیرون آمدم و بدون اینکه حرف دیگری بزنم به اتاقم رفتم.نمیدانم چقدر طول کشید.سرم را به خواندن کتاب گرم کرده بودم میخواستم دیگر به اتفاق صبح فکر نکنم ولی حواسم جمع نمیشد.از اینکه برای بردن آش به جلوی خانه خانم شکوهی رفته بودم از دست خودم و هم از دست مادر ناراحت بودم.صدای در اتاقم مرا از این افکار بیرون آورد.محمد بود.سرم را از روی کتاب بلمد کردم و نگاهش کردممثل همیشه لبخندی روی لبش بود.پرسیدم:

    -چه زود آمدی!

    -دلم میخواست زودتر آش دست پخت مادر را بخورم.

    -میدانم که دلت برای خود مادر تنگ شده بود نه دست پختش ، ای بچه ننه!

    -خوشم میاد که خوب مرا درک میکنی.

    از حرف خنده لم گرفت.محمد گفت:

    -چه عجب این لبها به خنده باز شد.

    -تو مگر میگذاری کسی اخم کند.

    -وقتی لبخند اینقدر زیباست چرا باید اخم کرد؟!

    -بعضی ها آدم را مجبور به اخم می کنند.

    -منظورت از بعضی ها همسایه های روبرویی است ، مگرنه!

    -پس تو خبر داری؟

    -بله ، به همین خاطر میخواتسم با تو صحبت کنم.

    -خب صحبت کن ولی تو رو خدا نصیحت و موعظه باشه برای بعد.

    -منظورت چیه؟پدر و مادر نمی توانند همه چیز را به تو بگویند.تو زود از کوره در میری ولی میدانم که از حرفهای من ناراحت نمیشی.با اینکه میدانم تو علاقه ای به ازدواج نداری ولی هر دختری در سن و سال تو باید به فکر ازدواج و آینده اش یاشد.میدانم که تو دوست داری وقتت را به مطالعه و نقاشی و کارهای مورد علاقه ات بگذرانی ولی کمی هم به فکر دیگران باش.پدر و مادر خیلی نگران تو هستند.تا کی میخوای به این تنهایی ادامه بدی؟فوقش تا چهار پنج سال دیگر هم از ازدواج فرار کنی بالاخره چی؟من نگرن تو هستم چون تو را خیلی دوست دارم.دخترهای هم سن و سال تو شاد و سرزنده اند تو احتیاج به هیجان و شادی داری.

    سرم را پایین انداختم و گفتم:

    -تو هم مثل دیگران فکر میکنی.

    -اصلا اینطور نیست.فقط واقعیت ها را میبینم.بخاطر پدر و مادر هم که شده کمی بیشتر به زندگی آینده ات فکر کن.البته نمیخوام بگم سریع ازدواج کنی ولی اگر کسی پیدا شود که از همه نظر بتواند تو را خوشبخت کند چه اشکالی داره به ازدواج با او فکر کنی؟

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۲۵ اسفند, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت