خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 844
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 2
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 5,985 views

    نام رمان : همیشه در قلب منی

    نویسنده : پری نرگسی

    فصل اول

     چند شاخه گل رز صورتی میخرم . و در حاشیه ی خیابان می ایستم .ماشین پرایدی جلوی پایم توقف می کند .

     به صندلی عقب تکیه می دهم ، گل ها را روی زانو می گذارم .

     راننده مدام با تلفن همراهش حرف می زند . و بی اعتنا به اتومبیل هایی که با سرعت از ما سبقت می گیرند . به سمت تئاتر شهر می راند .

     همین طور که نگاهم را از شیشه ی کنارم به پشت ویترین مغازه ها داده ام ، بی خودی خاطرات گذشته در ذهنم جان می گیرند .

     به دوستم لیلی فکر می کنم . که حتی یک روز هم با من اختلاف سنی ندارد . اکنون می روم به دیدن او !

     دو سال پیش من و لیلی هر دو در رشته ی نقاشی فارغ التحصیل شدیم ولی لیلی از اول هم عاشق بازیگری بود .

     باران ریزی شروع به باریدن می کند . راننده برف روبها را روشن می کند .

     از اینه ی مقابل نگاهم به تصویر او گره می خورد .

     او شال ابی رنگی به گردن اویخته و عینک دودی به چشم دارد و کلاهی که تا روی پیشانی ان را پایین کشیده .

     یاد ان روز ها به خیر !

     دوره ی دبیرستان که بودیم ، زنگ تفریح که می شد بچه ها با التماس از لیلی می خواستند برایشان ادای خانم امیری را در بیاورد .

     خانم امیری معلم ریاضی بود . بچه ها چندان دل خوشی از او نداشتند . اخرش ،هم یکی از بچه های کلاس بغلی ، خوش خدمتی اش گل کرد ، رفت به خانم امیری همه چیز را گفت .

     تا این که یک روز وقتی لیلی داشت ، ادای خانم امیری را در می اورد او از راه رسید . تا یک هفته لیلی را از حضور در کلاس ریاضی محروم کرد .

     از ان پس لیلی ، روی دستش را داغ گذاشته بود برای خنداندن ما نقش هیچ کدام از دبیران را ایفا نکند .

     نقاشی لیلی از همه ی ما بهتر بود . زنگ تفریح که می شد چهره ی هنرپیشه های معروف را روی تخت سیاه نقاشی می کرد .

     بچه ها ی کلاس می گفتند که او حتما عاشق یکی از بازیگران سینماست ! ولی من دوست صمیمی لیلی ، بودم و می دانستم او فقط یک بار عاشق شده ان هم عاشق پسرعمویش مهرشاد !

     خلاصه لیلی ، چنان مورد تشویق اطرافیان قرار گرفت که بازیگری را فراموش کرد ، به رشته ی نقاشی روی اورد .

     ***

     راننده اهسته می راند . نگاهم بر روی سر در سینما مرکزی گیر می کند . عکس امید ستوده را روی ان می بینم که با هیجان دسته گلی را در اغوش گرفته و به عابرین لبخند می زند .

     هفت سال از ان روزها می گذرد . لیلی دو سال است با مهرشاد ازدواج کرده و دست تقدیر او را به صحنه ی تئاتر اورده !

     این که چطور شد لیلی دوباره امد سراغ بازیگری داستانش مفصل است بهتر است پر حرفی نکنم .

     او اکنون بازیگر تئاتر و سینماست .

     ***

     راننده روبروی تئاتر شهر توقف می کند . کرایه را بدست او می دهم نفس راحتی می کشم و ته دلم از اینکه جان سالمی به در بردم و سعی(تو کتاب اینجوری نوشته) و سالم به مقصد رسیدم خوش حالم . در طول راه که او مدام با تلفن همراهش حرف می زد . ترس از تصادف انی ، گاهی تمام تنم را می لرزاند .

     ***

     تماشاچی ها بی صبرانه منتظرند نمایش اغاز شود . پرده کنار می رود و نمایش اغاز می شود . لیلی ، نقش همسر شاهزاده ای را ایفا می کند که عاشق مرد فقیر بوده و او را به اجبار به عقد شاهزاده در اورده اند .

     چشمان درشت و ابی ، صورت گرد و عروسکی لیلی نگاه مشتاق تماشاچی ها را به سمت صحنه می کشاند .

     بهتر است وارد جزئیات نشوم . نمایش به اتمام می رسد و همچنان که پرده جلو می رود صدای کف زدن های ، تماشاچی ها در سالن طنین انداز می شود .

     طولی نمی کشد ، سالن از تماشاچی ها خالی می شود ، من هنوز روی صندلی نشسته ام . لیلی با همان لباس محلی و تاجی که بر سر دارد به سمت من ، می اید . مقابلش می ایستم . هم دیگر را در اغوش می گیریم . دسته ی گل رز را به کمر او فشار می دهم و در گوشش نجوا می کنم :

     عالی بود لیلی ! عالی بود !

     در همان حال از روی شانه اش نگاهم به سمت امید ستوده سر می خورد که روی صحنه ایستاده و نگاه معنا دارش را به اسمان چشمانم سپرده .

    در طول راه که به منزل می ایم . افکار مختلف ذهنم را بازی می دهد . توده های ابر در اسمان هوا را قبل از غروب تاریک کرده .

     چراغ تمام مغازه ها روشن است . اتوبوس به سمت خیابان تجریش میراند .

    باران بی وقفه می بارد . از پنجره ی اتوبوس کودک منگلی را می بینم که کنار خیابان به همراه مادرش ایستاده و برای مسافرین اتوبوس شکلک در می اورد . پیرمردی را می بینم که به عصایش تکیه داده و منتظر اتومبیلی است که او را به مقصد برساند . راننده ی اتوبوس بی اعتنا به او به سمت جلو می راند . ای کاش ! من راننده ای که می توانست او را به مقصد برساند .

     نمی دانم چرا تصویر امید ستوده بازیگر جوان و خوش سیمای سینما گاهی به ذهنم سرک می کشد .

     افکار دیگری به ذهنم هجوم اورده . به پدر فکر می کنم که چرا مدت هاست تجارت را رها کرده و خانه نشین شده . به مستانه فکر می کنم که چرا با پدر ازدواج کرده و هیچ وقت صاحب فرزندی نشد . نمی دانم چرا هر چه به ذهنم فشار می اورم نمی توانم جزئیات چهره ی مادر را به خاطر بیاورم !

     من حتی نمی دانم او چرا از پدر جدا شد و دیگر هرگز به سراغ من نیامد.

     چرا لیلی عاشق پسرعمویش مهرشاد است ؟

     حالا که صحبت از عشق است یک مسئله برایم خیلی معماست و ان این که چرا من تا به حال هیچ وقت برای ازدواج عاشق هیچ مردی نشدم . در عوض دوستم بیتا تا به حال سه بار عاشق شده ولی متاسفانه در هر سه مورد عشق او نافرجام بوده . مریم هم کلاسی دوره ی دبیرستان به خاطر پسری که عاشقش بود حاضر بود دست به هر کاری بزند تا انجا که وقتی با مخالفت پدر مواجه شد اقدام به خودکشی کرد ولی خوش بختانه موفق نشد . بهاره عاشق بابک پسر همسایه اش بود که بعد از اتمام تحصیلات با او ازدواج کرد .

     نمی دانم چرا از همه ی ادم ها ی عاشق خودم خوشم می اید !

     دیروز وقتی به پزشک مراجعه کردم و گفتم تپش قلب دارم ، پزشک جوان خندید و گفت لابد عاشق شده ای ! گفتم نه اقای دکتر ! من تا به حال همه نوع درد را تجربه کرده ام . از سر درد گرفته ، تا درد معده و پا درد ، اما تنها دردی که هیچ وقت تجربه نکردم همین عشق است !

     او نیز در حالی که برایم نسخه می نوشت گفت :

     پس منتظر باش ! فکر می کنم داره می اد سراغت . اون همیشه بی تعارف می اد چه منتظر باشی و چه نباشی اون وقتی تصمیم به اومدن بگیره حتما می اد !

     افکار مختلف ذهنم را می تکاند تا این که اتوبوس توقف می کند و من ، به مقصد می رسم .

     بارش باران شدید شده است و من زیر باران خیس شده ام .

     به در منزل که می رسم مستانه در را به رویم می گشاید . خودش را عقب می کشد و من داخل می شوم .

     چطور بود ؟ خوش گذشت ؟

     این را می پرسد چتر سیاهش را روی سرم می گیرد . هر دو صحن حیاط را تا ساختمان اصلی طی می کنیم .

     -عالی بود .

     -راستی پریماه ! یه چیز جالب ! یه نفر مشکوک داشت همه ش دوروبر خونه ی ما می پلکید ! قیافه ی عجیب و غریبی داشت . یه کلاه سرش بود . یه شال گردن هم دور گردنش انداخته بود . عینک دودی ام زده بود . جزئیات چهره اش مشخص نبود . از ماشین پرایدش امد پایین و پلاک خونه ی ما رو نگاه کرد .

     از پشت پنجره دیدمش ! نزدیک بود سکته کنم .

     ***

     حرف های مستانه را جدی نمی گیرم .

     خسته ام روی تخت دراز می کشم . فکر امید ستوده بی تعارف به ذهنم می اید .

     طوری که هر چه می کوشم نمی توانم با ان نگاه گرم و پر معنا جدال کنم و ان چشمان معشوق باز امید را از مخیله ام بیرون برانم .

     ساعتی قبل لیلی با من تماس گرفت و به یک مهمانی شاعرانه دعوتم کرد.

    از پشت پنجره بیرون را نگاه می کنم . بارش باران متوقف شده .

     دوست دارم در مهمانی فردا امید ستوده نیز حضور یابد و چشمانم ان نگاه پر مهر او را تجربه کند . خیلی زود این فکر کودکانه را از خیله ام بیرون می رانم .

     صدای گرفته ی اذان از مسجد محل می اید . باید بروم وضو بگیرم و روحم را در ورای ابرهای اسمانی شست و شو دهم .

     همین طور که تصویرم را در اینه ی روشویی تماشا می کنم به اپارتمان کوچک ام فکر می کنم ، که از بس سوت و کور است ، مرا یاد خانه ی ارواح می اندازد .

     چند منظره از پائیز نقاشی کرده ام که همه ی ان تابلوها در همان اپارتمان ام زندگی می کنند و به جز مستانه و پدر تا به حال هیچ کس ان ها را ندیده .

     نمی دانم چرا هر چه می کوشم بهار به نقاشی هایم نمی اید . از پله ها پایین می روم و سجاده را روی زمین پهن می کنم .

     رو به جنوب می ایستم . و نماز می خوانم . نمازم که تمام می شود متوجه حضور پدر می شوم که دست هایش را با حوله پاک می کند سپس حوله را به دست مستانه می دهد و با لذت نامحدودی مرا تماشا می کند .

     تسبیح ابی ام را بر می دارم و زیر لب ذکر خدا را می گویم . پدر با لحن عاشقانه ای می گوید :

     امروز کجا رفته بودی ؟ پریماه من !

     چادر سفید گل دارم را دور پا می پیچم و می گویم : تئاتر .

     او کنار سجاده ام می نشیند . دستی به موهای یک دست سفیدش می کشد و می گوید :

     توی لباس سپید عین فرشته ها شدی .

     -لوسش نکن دیگه .

     این را مستانه می گوید و از صحنه می رود . سجاده ام را جمع می کنم .

     پدر می ایستد و می پرسد : راستی شنیدم یه ادم مشکوک داشته اطراف خونه ی ما پرسه می زده تو کسی رو ندیدی؟

     به کسی مشکوک نیستی ؟

     کمی فکر می کنم . می ایستم . به شچمان پدر زل می زنم و پاسخ می دهم :

     نه

     ***

     به اژانس زنگ می زنم و می گویم یک ماشین بفرستد به اشتراک دویست و چهل . لباسم را تعویض می کنم و از منزل بیرون می ایم . ماشین پرایدی مقابل خانه منتظر من است . در عقب را باز می کنم و بی ان که کلامی بگوید به صندلی تکیه می دهم . راننده می راند . دو خیابان که از منزل فاصله می گیریم. به راننده می گویم : ببخشید اقا ! من عجله دارم .

     با ان که هیچ عجله ای ندارم . اما شور خاصی در دلم بر پاست . دوست دارم هر چه زودتر لحظه ی دیدار من از لیلی فرا برسد . راننده به سمت اتوبان می پیچد در طول راه که به رستوران یاس می روم . نمی دانم چرا ارزو می کنم لیلی برایم از امید ستوده بگوید .

     من اصلا کنجکاو نیستم بدانم او چند ساله است . در کجا زندگی می کند . رشته ی تحصیلی اش چیست ؟ و از کی به بازیگری علاقه مند بوده و خلاصه سوالاتی از این قبیل …

     فقط دوست دارم او درباره ی ستوده برایم صحبت کند . از فکری که کردم خنده ام گرفته .

     راننده از اتوبان به سمت جاده می پیچد . می گویم : اقا! مستقیم ! اگر مستقیم برید زودتر به مقصد می رسیم .

     -مطمئنید از اینکه راه مستقیم رو انتخاب کردید ؟

     این را راننده ی جوان می گوید و من هر چه می کوشم نمی توانم تصویر او را در اینه ی مقابل تماشا کنم . عجیب ان که عینک دودی به چشم دارد و شال سبزی به گردن اویخته و کلاهی که روی پیشانی او را پوشانده .

     نمی دانم چرا نوع پوشش او مرا یاد حرف های مستانه و راننده ای دیروز مرا به تائتر شهر رساند ، می اندازد .

     -ببخشید ، من اصلا منظور شما رو نمی فهمم .

     -رسیدن به بعضی مقاصد پستی و بلندی های زیادی داره . مراقب باشید اگر هم تو جاده ی تردید پیاده شدید کسی شما رو فریب نده .

     -من اصلا نمی فهمم شما چی میگین ؟

     -منظورم اینه خیلی خوبه ادما توی زندگی همیشه راهشون رو مستقیم برن .

     از این که او بحث را به این جا کشانده ! متعجبم !

     می گویم : یه راننده ی خوب باید مسافرش رو تو جاده ی تردید پیاده نکنه ، و اونو سعی و سلامت به مقصد برسونه .

     -و یه مسافر خوب، باید حواس راننده ش رو پرت نکنه ، و ادرس درست بدست راننده بده .

     -مگه شما رستوران یاس رو نمی شناسید ؟

     -اتفاقا من از اتوبان امدم تا شما سریع تر به مقصد برسین . ولی جاده ای هست که تا به حال هیچ راننده ای اونو کشف نکرده .

     -حتی شما ؟!

     او با اطمینان می گیود : چرا من کشفش کردم .

     هنوز حرف راننده را جدی نگرفتم . می پرسم :

     حالا اسم این جاده چی هست ؟

     -جاده ی اسرار.

     می خندم . کمی مکث می کنم . نگاهم را به پشت ویرتین مغازه ها می رانم عروسک هایی که توی ویترین زندگی می کنند مرا یاد دوران کودکی ام می اندازند . یادم می اید که من همیشه عاشق یک خرش عروسکی بزرگ بودم .

     به راننده می گویم : پس باید جای جالبی باشه تا به حال سعی نکردین هیچ مسافری رو از اون جا به مقصد برسونین ؟

     کوتاه می خندد .

     -دارم سعی می کنم .

     -چه جوری ؟

     -خب از اتوبان حقیقت راحت میشه اون جا رو پیدا کرد .

     -اوه جالبه .

     -به عقیده ی من یه مسافر خوش بخت اونی یه که از همین جاده به مقصدش برسه .

     -چرا ؟

     -چون هیچ خطری اونو تهدید نمی کنه . یعنی کسی اون جا رو نمی شناسه . ولی عبور و مرور تو خیابونای شلوغ و پر ازدحام ، پر از عابر پیاده که سعی دارن از این سوی خیابون به سمت دیگر برند ، پر از موتور سوارایی که با عجله می خوان از ماشینا سبقت بگیرن ، احتیاط زیادی می طلبه .

     -بله همین طوره .

     مدتی هر دو ساکت می مانیم . او اتومبیل را به سمت خیابان برگ می راند و مقابل رستوارن پیاده ام می کند .

    سالن رستوران خلوت است . لیلی را می بینم که پشت یک میز دو نفره نشسته و منتظر من است .ته سالن ، دختر و پسر جوانی پشت یک میز دو نفره نشسته و با شاتها غذا می خورند . دختر جوان ، نگاه معنادارش را گاهی به لیلی می دهد .

    صندلی را عقب می کشم . با لیلی سلام و احوالپرسی می کنم . پشت میز می نشینم .

    -چه عجب ! بالاخره سر کیسه رو شل کردی . ما یه ناهار مهمونت شدیم .

    هنوز جوابم را از لیلی نگرفتم که دختر جوان به سمت میز ما می اید .

    -عزیزم می خوام مطلب مهمی رو بهت بگم .

    -اگر می خوای از من برای کسی خواستگاری کنی خیالت رو راحت کنم من تاعاشق نشم ، ازدواج نمی کنم . چون دوست دارم عاشقانه زندگی کنم ، نه از روی مصلحت و اجبار.

    لیلی سرش را تکان می دهد و لبخند می زند .

     دختر جوان کیف اش را از روی شانه پایین می اورد . خودکار و کاغذی روی میز می گذارد و از لیلی می خواهد ان را امضا کند .

     لیلی کاغذ را امضا می کند و دختر جوان در حالی که با شور خاصی به امضای او خیره شده از ما فاصله می گیرد .

     -دنیای شهرت ، دنیای شیرینی ایه نه ؟

     -بستگی داره .

     پیش خدمت به سمت میز ما میاید . لیلی سفارش می دهد .

     نمی دانم چرا علاقه مند شدم لیلی از امید ستوده بگوید . سعی می کنم بحث را به انجا بکشانم .

     -می دونی برام خیلی عجیبه ستوده مدام درباره ی تو حرف می زنه . انگار می خواد یه جورایی از زیر زبون من حرف بکشه .

     لیلی این را می گوید و به پشتی صندلی اش تکیه می دهد . قبل از ان که نام امید را بر زبان جاری کنم لیلی با بیان این حرف مرا شوکه کرده ، لرزش محسوس در دست هایم حس می کنم . قلبم به تندی می تپد .

     پیش خدمت غذا را روی میز می چیند . سعی می کنم چهر ه ی بی اعتنایی به خودم بگیرم . می گویم :

     -خب همیشه که نباید افراد عادی درباره ی زندگی هنرمندا کنجکاو باشن . بذار یه خورده ام اونا به زندگی ما سرک بشکن .

     لیلی تکه ای سیب زمینی توی بشقاب من می گذارد و روی ان سس می ریزد .

     سپس با اشتها غذایش را می خورد .

     -توام بخور ، من خیلی گرسنه ام .

     از این که باعث شدم او رشته ی صحبت را قطع کند پشیمانم . لقمه در دهانم گیر کرده . جرعه ای اب می نوشم . سپس ادامه می دهم :

     حالا شما هم بازی هستین ؟

     لیلی دست از غذا می کشد و ناباورانه نگاهم می کند .

     -تو چت شده ؟ این همه اومدی تئاتر ما رو دیدی تازه می پرسی ما هم بازی هستیم . ببینم اگر نمی دونستی لیلی زنه یا مرد ؟ حالا بدون . من زنم . روبروت نشستم .

     دستپاچه پاسخ می دهم : منظورم تو یه نمایش دیگه س .

     -نه ، ولی می دونی ستوده می خواد یه فیلم سینمایی بسازه . قصه شو خودش نوشته جالبه اسم قهرمان قصه پریماهه .

     -پس واسه همین در رابطه با من کنجکاوه .

     نگاهم دوباره به ته سالن می خورد . پسر جوان برای دختر مقابلش شکلک در می اورد . دختر از خنده ریسه می رود . چانه اش به لبه ی میز اصابت می کند . این بار پسر جوان با لذت خاصی به او نگاه می کند و می خندد .

     من نیز خنده ام گرفته ، لیلی متوجه موضوع شده ، او نیز می خندد نگاهم را از پنجره ی رستوران به بیرون می رانم . مقابلم مرد جوانی را می بینم که کاپشن چرمی اش را دور گردن حلقه کرده . او به چشمانش عینک دودی زده و مستاصل است . هیبت و ظاهر او مرا یاد راننده می اندازد . ترس بر تمام وجودم چیره می شود . دست هام اشکارا می لرزد . طوری که چمگال به لبه ی بشقاب اصابت می کند . لیلی متعجب می پرسد :

     تو امروز چت شده ؟ چرا این قدر مضطربی ؟ ببینم دکتر رفتی ؟

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۰ بهمن, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت