خوراک را همیشه همراه داشته باشید




9 sh

قسمت تبليغات بالا

متن تبلیغات

بازدید : 2,604 views

 

نام رمان : شاخه های سرد غرور

نویسنده : بیتا فرخی

همه چیز از آن روز شروع شد! آری، حال که بهتر می اندیشم می بینم تمام هیجانات و تحولات زندگی کوتاه من از آن روز شروع شد.

تا به آن موقع زندگی عادی و آرامی کنار پدر، مادر و برادرم که دوستشان داشتم و پدر بزرگ و مادربزرگم که بهشان عشق می ورزیدم، طی کرده و آنها اجازه نداده بودند تلخیهای روزگار را، چه مادی و چه معنوی بچشم.

سابق بر آن پدرم یک کارمند ساده بانک بود، که با توجه به سابقه خوب کاری و درخشانش به ریاست یکی از شعب آن درآمده و از آنجایی که مردی شریف و درستکار بود، با همان درآمد متوسط چرخ زندگیمان را میچرخاند .اما در آن بین به لطف آقاجون فشار مالی کمی متحمل می شد، به این ترتیب که او هزینه هوسها و خواسته های معقول من و برادرم، فرزین را تقبل کرده و از چیزی بخصوص برای من کم نمی گذاشت.

اما به ناگاه همه چیز تغییر نمود، روابط خانوادگی و تمام رویاهای کودکانه ای که نسبت به آنها داشتم، رنگ دیگری به خود گرفت،آن هم فقط به خاطراو!

درست صبح روز بیستم فروردین ماه بود. یکی از آن روزهای زیبای بهاری که هر قلب جوان و تپندهای آماده پذبرفتن عشق است.

نسیم خنکی از میان گلهای سرخ وسفید و شاخه های تازه جوانه زده باغچه حیاط عبور میکرد و عطر دل انگیز آنها را به مشام من که خود را بین بوته ها مخفی کرده و در ورودی ساختمان را نیز میپاییدم، می رساند.

با باز شدن پنجره راهروی طبقه دوم، فرزین را دیدم که با کیسه های کوچک پر از آب، حاضر و آماده اجرای نقشه به من اشاره می کند. من نیز ترقه های توی دستم را بالا گرفتم و ریز خندیدم. بالاخره در ورودی باز شد و سپهر، پسر بزرگ خاله ام از در بیرون آمد. بلافاصله فرزین کیسه ها را مقابل پاهایش پرت کرد و من نیز ترقه ها را با سرعت آتش زده و به میان حیاط انداختم. او با فریاد به طرز مضحکی بالا و پایین می پرید و من و فرزین بی اختیار قهقهه خنده را سر داده بودیم . در همان لحظه سپهر با عصبانیت و چهره ای برافروخته به سمت من که نزدیکتر و سهل تر بودم دوید. من نیز با سرعت برگشتم تا فرار کنم، اما به ناگاه با شخصی که محکم بر جای ایستاده بود، برخورد کردم. از شدت برخورد، ترس و هیجان ناشی از گریز، تقریباُ نفسم بند آمده بود و برای لحظه ای نزدیک بود تعادلم را از دست دهم که آن مرد، آرام بازویم را گرفت و خود قدمی به عقب برداشت.

آن اتفاق چنان سریع رخ داد، گویی ثانیه ای بیشتر به طول نیانجامید و من هاج و واج به آن مرد که با چهره ای آشنا مقابلم ایستاده بود، نگاه می کردم که با صدای هیجان زده و فریادگونه سپهر به خود آمدم.

- رهام! تویی پسر؟! کی برگشتی؟ چرا اینقدر بی خبر!؟

او که حالا میدانستم پسر دایی سفرکرده ام رهام است، چهره از من برگرفت و با لبخندی به پهنای صورت به سمت سپهر رفت. سپهر با حالت دو خود را به او رسانید و آن دو آنچنان یکدیگر را در آغوش کشیدند که حس کردم دوستی و محبت زیادی بینشان وجود داشته که هنوز باقیست. پس از لحظاتی رهام از آغوش سپهر بیرون آمد و سپهر گفت:

- چطور اینقدر بی خبر اومدی؟ میگفتی شتری، اسبی، چیزی برات می کشتیم!

رهام با صدای بم و مردانه اش گفت:

نمیخواستم توی زحمت بیفتی! … حالا بگو ببینم حالت چطوره؟

سپهر با لبخند قدمی به عقب برداشت و در حالیکه او را برانداز می کرد گفت:

من خوبم،پسر ببین چقدر عوض شدی… مویی سپید کردی و ریشی بهم زدی و بابا چیکار کردی با خودت.

رهام خنده ا ی کرد و گفت:

- به خودت نگاه کردی سپهر؟! چاقتر و جاافتاده تر شدی. ده سال زمان کمی نیست . گرچه تو خوب موندی. اما من قبول دارم که دارم پیر میشم!

سپهر با او شوخی و تعارف می کرد که رهام به سمت من که هنوز ناباور سرجایم ایستاده بودم برگشت و رو به سپهر گفت:

- سپهر جان فکر کنم این دختر خانم ماجراجو و عجول، لیلی باشد!

من با خوشحالی از اینکه من را شناخته جلو رفتم و با لبخند شرمگینی از صفاتی که در موردم به کار برده بود، به او سلام گفتم. او نیز جوابم را به گرمی داد و خواست حرفی بزند که سپهر میان حرفش دوید و گفت:

مطمئنم که لیلی رو از روی قیافه تشخیص ندادی. مگه نه!؟ حتماً شیطنتها و مردم آزاریهایش خوب به خاطرت مونده که زود شناختیش!

رهام لبخند به لب آورد و در حالیکه سعی میکرد نخندد گفت:

باید ببخشید لیلی جان، اما باید اعتراف کنم که سپهر راست میگه.

عصبانی و ناراحت شدم، اما از آن جایی که میدانستم قصد سپهر همین بوده گفتم:

از هر طریقی که منو به خاطر آورده باشید، برام جای خوشحالی داره و البته خیلی خوشحالتر هستم که مثل آقا سپهر چاق و ترشی جا افتاده نشدم.

صدای خنده بلند رهام در میان فریادهای خشمگین سپهر گم شد و من با سرعت از دست او که به دنبالم میدوید به داخل خانه فرار کرده با سرعت از در منزل مادربزرگ که نیمه باز بود به داخل دویدم. با دیدن مادربزرگ که مات و مبهوت از حرکات من وسط اتاق خشکش زده بود،بلافاصله خود را پشتش پنهان نمودم. او دستی روی قلبش گذاشت و با کلافگی گفت:

لیلی چرا دست از این کارها برنمی داری؟ آخه تو چه خصومتی با سپهر داری؟

سپهر با چهره برافروخته ا ش وارد اتاق شد اما با دیدن مادربزرگ کمی آرام شد و گفت:

این لیلی آخر کار دست خودش می ده. اصلاً باید دست و پاهاش رو ببندیم تا یه مدتی نفس بکشیم… نه! باید یک فکری برای زبونش هم بکنیم.

مادر بزرگ که کمی عصبانی و ناراحت شده بود گفت:

آخه سپهرجان تو ناسلامتی یازده سال از این بچه بزرگتری، خجالت بکش.لیلی تو هم شورش رو درآوردی. اون صداهای وحشتناک کار تو بود، مگه نه!؟

با اینکه از رفتارم شرمگین بودم، با حالتی حق به جانب گفتم:

تقصیر خودشه. یادتون نیست روز سیزده بدر منو با لباسهای نویی که خریده بودم پرت کرد توی استخر. یا همون چهازشنبه سوری یه سیگارت انداخت جلوی پام. بالاخره هر کس خربزه می خوره پای لرزش هم میشینه.

مادر بزرگ خنده ای کرد و گفت:

- بعد از این همه مدت یادت افتاده که امروز تلافی کنی؟!

من روی مبل نشستم و در حالیکه چشمانم را کمی تنگ کرده و صدایم را نیز تغییر میدادم گفتم:

من مثل ببر میمونم. کمین می کنم و آنقدر صبر می کنم که طعمه حواسش پرت بشه اون وقت پیروز میشم.

از لحن و حالت من هر دو به خنده افتادند اما سپهر که گویی تازه به یاد رهام که هنوز در حیاط بود افتاد، با گفتن اینکه الان برمی گردم با سرعت از خانه خارج شد . مادربزرگ متعجب گفت:

معلوم نیست این پسره چه مرگشه!

- از عوارض ازدواجه. این نسرین خانم مغزش رو داره میخوره.

سپهر سر از لای در داخل آورد و گفت:

لیلی یک دقیقه بیا کارت دارم… در ضمن جوابت رو هم بعد میدم.

مادربزرگ اعتراض کرد که نروم. طفلک فکر می کرد دوباره جنگی خواهیم داشت.

اما من که می دانستم رهام درون حیاط منتظر است، با گفتن اینکه طوری نمی شود، به دنبال سپهر وارد حیاط شدم و رهام را دیدم که منتظر زیر سایه درختی ایستاده.

سپهر بلافاصله گفت:

لیلی میری پیش مادربزرگ آماده اش می کنی و میگی که کی اومده.

مادربزرگ به تازگی دچار عارضه قلبی و فشارخون بالا شده بود و دکترش تأکید کرده بود از هیجان دور باشد. به همین دلیل سپهر و رهام در حیاط منتظر ماندند، تا من صدایشان بزنم. من هم با تردید سراغ مادربزرگ رفتم. می ترسیدم بدحال شود اما دل را به دریا زده و وارد آشپزخانه شدم. او مشغول پختن آش رشته بود و آن لحظه مواد درون دیگ را هم می زد تا ته نگیرد. با لبخندی او را از پهلو در آغوش گرفتم و بوسیدم. مادربزرگ زن صبور و مهربانی بود که محبوب همه فامیل بود.قد و اندامی متوسط داشت و در چهره اش هنوز آثار زیبایی دیده می شد.اجزای صورتش ظریف و پوستش سفید و صورتی بود. موهای نرم و خوشحالتی داشت که در جوانی خرمایی روشن بوده و حالا که همگی سفید گشته بودند آنها را به رنگ زیتونی درآورده بود. او خنده ای به رفتار من کرد وگفت:

- تو دیگه دختر بزرگی شدی عزیزم. آخه چرا با مردی مثل سپهر که اینقدر از تو بزرگتره شوخی میکنی؟ باید بهش احترام بگذاری. والا من که جوون بودم جرأت نداشتم به پسر خاله ام تو بگویم. آقا مجتبی و آقا مصطفی از دهنم نمی افتاد.

_ مادرجون سپهر هم مقصره. اون همیشه سر به سرم میذاره.

_ دارم بهت میگم اون بزرگتره … گرچه کارش اشتباهه اما تورو مثل خواهر کوچیکش میدونه و اینطوری میخواد بهت محبت کنه.

اگر روز دیگری بود حتماً مادر بزرگ را با حرفهایم قانع میکردم اما در آن لحظه کار مهمتری داشتم.

مادرجون از این حرفها بگذریم … یه خبر خوب برات دارم.

او که همیشه جزئیترین اخبار خوب را اینگونه از دهانم میشنید با لبخند مهربانی روی صندلی نشست و گفت:

تو همیشه خوش خبری و از دهنت قند میباره. بگو ببینم چی شده.

کنارش پشت میز چهار نفره آشپزخانه نشستم و گفتم:

این خبر خیلی مهمه. با همه خبرهایی که تا به حال دادم فرق میکنه. اما باید قول بدید آرامشتون رو حفظ کنین.

خلاصه آنقدر طفره رفتم و سر به سرش گذاشتم که بالاخره خبر بازگشت رهام را از دهانم بیرون کشید. اما با تمام تلاشم به وضوح دیدم که رنگش به شدت پرید و چهره اش از شدت شادی بین خنده و گریه ماند .دوباره او را بوسیدم و سریع لیوانی آب به دستان لرزانش دادم تا بنوشد. او جرعه ای نوشید و با کمک من به اتاق نشیمن آمد و روی مبلی نشست . من نیز با صدای بلند سپهر را صدا زدم و همان دم او و رهام وارد شدند. مادربزرگ بی اختیار از روی مبل بلند شد و آغوشش را برای رهام که تقریباً به سمتش میدوید باز کرد. توصیف آن لحظه با شکوه و پراحساس برایم سخت است اما همین را بگویم که همگی چنان دچار احساس گشته بودیم که اشک به دیده هایمان آمده بود.

لحظاتی بعد فرزین متعجب از اینکه سپهر به دنبالش نرفته از مخفیگاهش که همان پشت بام بود، به طبقه پایین آمدو با تعجب از حضور رهام، از او استقبال کرد .من هم که اندکی خود را باز یافته بودم، به سمت طبقه خودمان دویدم تا این خبر خوش را به مادرم بدهم و در عوض مژدگانی خوبی دریافت کنم.

آن شب چه شبی بود! با اجازه مادربزرگ با خاله پروین، خاله ناهید و دایی علی تماس گرفتم، بازگشت ناگهانی رهام را اطلاع داده و همه را برای شام دعوت کردم. البته دایی خودش خبر داشت و گفت رهام شب قبل آمده و کنار خودشان بوده، با این حال گفت که با زندایی خواهد آمد. با آمدن میهمانان رهام دیگر فرصت نداشت سرش را بخاراند. مدام درحال روبوسی و احوالپرسی بود و گاهی نیز وجود بغضی را در گلویش حس می کردم که به زحمت خود را کنترل کرده و از آغوش آنانکه دوستش داشتند بیرون می آمد. بیش از همه مادربزرگ و خاله پروین دچار احساسات گشته و مدام قطرات اشک را از گوشه چشمانشان پاک میکردند. من هم از اینکه شخصی پس از این همه سال به وطن و به میان خانواده بازگشته و چنان دلتنگ و بی قرار سر بر سینه عزیزانش می گذارد، از خود بی خود گشته و متوجه نبودم اشکهایم بی مهابا از چشمهایم میچکد. ناگهان برای لحظهای،رهام که برای بار چندم، مادربزرگ را در آغوش به نرمی نوازش میکرد، نگاهش به من که آنچنان متأثر کناری ایستاده بودم افتاد. توقع داشتم لبخندی بزند یا اینکه سری برایم تکان دهد، اما او با نگاهی عجیب که هیچ مفهومی برایم نداشت به من خیره شد و سپس با همان چهره جدی کمی مادر جون را از خود دورکرد و گفت:

مادر جون من اومدم اینجا که شمارو شاد و خوشحال ببینم. نه اینکه مدام شاهد اشک ریختنتون باشم… اگه همینطور گریه کنید فکر میکنم از اومدنم ناراحتید.

مادربزرگ خنده ای کرد و کمی خود را عقب کشید. سپهر با همان لحن شوخ و شنگ همیشگی اش گفت:

آره دیگه، چه خبره همه آبغوره گرفتین. لااقل میگفتین چند تا کوزه میآوردیم و یه کارخانه تولید آبغوره هم راه میانداختیم … مگه نه آقا بیژن!

از اشاره او به آقا بیژن ، شوهر خاله ناهیدم که همیشه در حال تجارت بود و با هر چیزی که میتوانست کار و کاسبی راه میانداخت، همه به خنده افتادند حتی خود آقا بیژن هم که دیگر سن و سالی ازش میگذشت با صدایی بلندتر از همه خندید و سپهر در حالیکه به سمت من میآمد با چهرهای پر از خنده گفت:

حتی این لیلی هم که سالهاست اشک به چشمش نیومده امشب چشماش مثل ابر بهار میباره.

از اینکه ناگهان همه چشمها به من خیره شد، مؤذب شدم و سریع با دستمال کاغذی ام صورتم را پاک کردم و لبخندی روی لب نشاندم، خواستم جوابی به سپهر بدهم که مادربزرگ سریع به طرفم آمد و درحالیکه سرم را کمی خم می کرد و پیشانیام را میبوسید گفت:

الهی بمیرم، بچه ام مثل خودم احساساتیه!

کمی خجالت کشیدم و بی اختیار نگاهم به سوی رهام کشیده شد، اما او بی توجه به من میرفت تا روی مبلی بنشیند. نمی دانم چرا از بی توجهی او دلم گرفت. رهام مرد خوبی به نظر می رسید و دارای ظاهر قابل قبولی بود. قامت به نسبت بلند و اندامی کشیده با شانه هایی پهن داشت. چشمانش سیاه بود و لابه لای موهای سیاهش چند تار موی سپید به چشم می خورد. بینی اش چون پدربزرگم اندکی بزرگ اما خوش فرم بود و اطراف دهان و لبهای معمولی اش، خط باریکی از ریش وسبیل، با سلیقه و منظم تا زیر و اطراف چانه مرتب شده و به خط ریش باریکش منتهی می گشت.به نظرم آن مدل ریش به صورت استخوانی و حالت کشیده چشمانش بسیار می آمد و جذابیت او را چند برابرمی کرد. پیراهن خاکستری راه راه و شلواری زغالی رنگ نیز به تن داشت که بسیار براندازه اندامش بود.

نمیدانم چرا حضور ناگهانی او آنقدر برایم جالب و سؤال برانگیز شده، نگاه هایم مخفیانه به سمتش کشیده می شد و از شنیدن صدای مردانه اش لذت میبردم.

او همچنان میان جمع بود و هر کس سعی داشت بیشتر با او هم صحبت شود. به خصوص پسرخاله های جوانم که در تب و تاب سفر به خارج از کشور بودند، سعی داشتند بدانند آن طرفها دقیقاً چه خبر است. رهام نیز با خوش خلقی جوابهای کوتاهی میداد که در آخر آنها هم جواب گرفته و هم نگرفته بودند. از زیرکی اش خنده ام گرفته بود و بعد از اینکه کار پذیرایی را به کمک کتایون، دختر خاله ام که چند سال قبل ازدواج کرده و دختر کوچک و شیرینی داشت، به پایان رساندم به جمع دیگران پیوستم . پویا، برادر سپهر که هر دو پسرهای خاله پروین و آقا طاهر بودند، یک طرف و کیوان ، برادر کتایون که فرزندان خاله ناهید و آقا بیژن بودند طرف دیگر رهام نشسته بودند. آقا رضا، شوهر کتایون با دیدن ما که به جمع می پیوستیم جایی کنار خودش بازکرد و من و کتایون کنار هم با فاصله ای نسبتاً دور از رهام، در طرف دیگر سالن نشستیم.

آقا بیژن کم کم سر حرف را بر سر تجارت در کانادا باز می کرد و طبق معمول پدرم و آقا طاهر که سرهنگ بازنشسته بود از این بحث کسل شده کنار هم مشغول صحبت در مقوله ای دیگر شدند. حتی حس می کردم زهام هم از بحث لذت نمیبرد و در فرصتی با هوشیاری مسیر گفتگو را تغییر داد و کم کم با سپهر هم کلام شد. بی اختیار به یاد آقاجون افتادم و اینکه تنها سه روز از رفتن او به مسافرت می گذرد اما هیچ کس یادی از او در این جمع نمی کند. دلم گرفت و با صدایی نسبتاً بلند رو به مادرجون گفتم:

مادرجون! جای آقاجون چقدر خالیه، اگر بود خیلی امشب خوشحال میشد!

مادر بزرگ که زن ساده و دلنازکی بود اشک به دیده آورد و به تلخی گفت:

درست گفتی عزیزم، جایش خیلی خالیه ببینه عزیزش بالاخره پا تو خونش گذاشته.

هر کس به نوعی حرف ما را تأیید کرد اما من که تمام حواسم پی رهام بود متوجه شدم که او با حالت خاصی لبخندی نامحسوس بر لب آورد و کلمه ای آرام در گوش سپهر نجوا کرد. سپهر که چهره ای گرفته داشت به تلخی خندید و دوباره چیزی گفت که من متوجه نشدم. رفتارشان به نظرم عجیب می آمد و اینکه چرا رهام آنقدر نسبت به آقاجون بی احساس رفتار میکند برایم سؤال برانگیز بود. شاید چون خودم بیش از هر کس در دنیا، حتی پدر و مادرم، آقاجون را دوست داشتم، توقع داشتم که او هم احساساتی تر رفتار کند. آقاجون تفریباً همه چیز من در زندگی بود. مرد موفقی که اکثر اوقات عقاید، طرزبرخورد، احساسات و خلاصه همه وجودش را می پسندیدم. مردی خودساخته که با سرمایه اندک ارثیه پدری و پس انداز خودش پله های ترقی را یک به یک طی کرده و صاحب کارخانه بزرگ ساعت سازی شده بود و دایی علی نیز همیشه در کنارش قرار داشت و او را حمایت میکرد. گر چه او آنقدر محکم و متکی به خود و خداوند بود که نیاز به حمایت کسی نداشت و با اینکه بیش از هفتاد و پنج سال از سنش میگذشت، بسیار سر حال و سرزنده بود و هنوز از پس کارهای کارخانه برمیآمد . ختی سفرهای مهم را خودش به انجام می رسانید. چند روز قبل هم بابت مشکلی که با یکی از خریداران اصلی پیدا کرده بود راهی مشهد شده و قرار بود یک ماهی آنجا بماند. دوری او برایم سخت و ناخوشایند بود، اما دیگر بزرگ شده بودم و نمی خواستم چون سالهای گذشته به خاطر دوریاش اشک بریزم، پس تحمل و بردباری را پیشه کرده و سعی داشتم چون او قوی و محکم باشم. اما هفت نوه دیگر آقاجون مثل من نبودند. البته آنها هم خیلی به او علاقه داشتند اما هیچ کدام وابستگی من را نسبت به او درک نمی کردند و به من می گفتند عزیزدردانه و ته تغاری آقاجون و خلاصه از آن بابت سر به سرم می گذاشتند. اما در کل روابط خوبی با همه آنها داشتم و براستی برای هم مثل خواهر و برادر بودیم.

برای یکدیگر چون خواهر و برادر بودیم.

سپیده، دختر خاله بزرگم، سالها پیش ازدواج کرده و همراه شوهرش که یک پزشک بود، در هلند زندگی میکرد و دو پسر نیز ثمره ازدواجش بود.

سپهر برادر کوچکتر سپیده، یک سال قبل با نسرین، یکی از همکلاسیهای فرزین عقد کرده و قرار بود پس از اتمام تحصیلات نسرین با هم ازدواج کنند. پویا برادر دیگر آنها نیز که یک سالی از فرزین بزرگتر بود، در شرکتی به عنوان نقشه کش ساختمان مشغول به کار بود.

فرزندان خاله ناهید ، کتایون و کیوان بودند که کتی چند سال قبل ازدواج کرده و دختر نه ماهه سیار شیرینی داشت و کیوان نیز، تقریباً با فرزین هم سن و سال بود و مثل او و نسرین ترم آخر شیمی را پشت سر میگذاشت.

و اما رهام! او را تنها از دوران کودکی به خاطر داشتم. ده سال بود که از ایران رفته و حتی یکبار هم به ایران بازنگشته بود. حتی به ندرت تلفن میزد و تنها دو یا سه بار که منزل دایی بودیم و او تلفن کرده بود با من و بقیه صحبت کرد. نمی دانستم چرا از همه به خصوص از پدربزرگ کناره می گیرد، حتی به یاد می آوردم یکبار در منزل دایی علی بودیم که او تماس گرفت و تقریباُ همه با او صحبت کردند به غیر از آقا جون که به دستشویی رفت و آنروز کارش بیش از همیشه طول کشید!

هر چه بیشتر به عقب برمیگشتم بیشتر متوجه سردی روابط بین او و خانواده به خصوص آقا جون می شدم و این برایم معمایی بود که جوابی برایش نداشتم.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com

Related Posts via Categories

+

ارسال شده در تاریخ ۱۱ بهمن, ۱۳۹۱ - توسط :

نظرات

قسمت تبليغات بالا

متن تبلیغات


ابربرچسب
اطلاعات سایت