خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 654
  • بازديد ديروز : 1585
  • افراد آنلاين : 2
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 8,756 views

    نام رمان : رویای ناتمام

    نویسنده : سعید کوشافر

    همهمه فضای دادگاه را پر کرده بود که قاضی وارد اتاق شد و در جای خود

    نشست، حضور او به سر و صدای داخل دادگاه پایان داد.

    قاضی بعد از چند لحظه پرونده ای را برداشتو مشغول مطالعه شد، هنوز چند

    دقیقه ای نگذشته بود که سرشرا بالا آورد و حاضران در دادگاه را از نظر

    گذراند و دوباره مشغول مطالعه پرونده شد.

    قاضی بعد از مطالعه پرونده از سیما خواست که شرح ماجرا را بازگو کند.

    زنی بلند قد و سفید رو که چروکهای صورتش حکایت از گذشته ای تلخ

    داشت، با چادر سورمه ای که گلهای آن آرم سازمان زندانها بود، در صندلی

    جلو نشسته بود.

    او که برخلاف آنچه به نظر می آمد کمتر از ۲۰ سال سن داشت، خود را کمی

    جمع و جور کرد و با صدایی گرفته شروع به بیان ماجرای زندگی اشکرد.

     در خانواده ای مرفه به دنیا آمدم، پدرم صاحب یک شرکت تولیدی بود و در

    کارگاهش قطعات کائوچویی تولید می کرد، از زمانی که به یاد دارم هیچ

    درخواستم از او بی جواب نمی ماند.

    مادرم خانه دار و از خانواده مرفهی بود، بیشتر وقتشصرفتهیه وسایل جدید

    برای خانه و تزیین منزل برای رقابتبا چهار خواهر دیگرشمی شد.

    من فرزند اول خانواده پنج نفره ای بودم که فرزند چهارم آنها هم در راه بود.

    خانه ویلایی ما آنقدر بزرگبود که هر کدام از بچه ها یکاتاق مجزا در طبقه

    دوم داشتند، طبقه اول هم شامل پذیرایی و اتاق میهمانها بود و از طبقه همکف

    هم که البته چند تایی پله به سمت پایین داشتبه عنوان مکانی برای ورزش

    استفاده می شد.

    زندگی من مثل تمام دخترهای مرفه تا نوجوانی در ناز و نعمت سپری شد، حتی

    در این مدت برای رفت و آمد هیچ وقت از سرویسمدرسه استفاده نکردم و

    همیشه مادرم خودشمن را به مدرسه می برد و بر می گرداند.

    پیرمردی که سالها قبل معلم پدرم بود، تا ابتدای دوره متوسطه به عنوان معلم

    کمکی من خدمت می کرد و هراز چند گاهی که در دروسم به مشکل

    بر می خوردم با دعوت از او و چند جلسه وقت گذاشتن، مشکل حل می شد.

    ورود به دبیرستان دنیای جدیدی را پیشروی من گشود، دوستانم از حالت

    سنتی دختر خاله و دختر عمو فراتر رفتند و گردشهای دست جمعی و اردوهای

    علمی رنگدیگری به زندگی من داد.

    در عین حال همچنان مانند تمام دختران مرفه یکزندگی عادی داشتم و این

    روال تا پایان دبیرستان ادامه داشت.

    در این زمان بود که پدرم گفتکه می خواهد به هر طریق که شده در دانشگاه

    دولتی قبول شوم، چرا که معتقد بود درسخواندن در سایر دانشگاهها به رغم

    نداشتن مشکل مالی انگیزه لازم را در من ایجاد نخواهد کرد.

    همین مسأله باعثشده بود تا او و مادرم تلاشخود را صرفاین مسأله کنند،

    اولین کار پدرم در این راه ثبتنام من در یکی از بهترین آموزشگاههای کنکور

    بود.

    کلاسها در دو شیفتصبح و عصر برگزار می شد، صبحها مادرم من را به

    کلاسمی برد و دنبالم می آمد و عصرها پدرم، این روال باعثشده بود تا سایر

    بچه های کلاسبه چشم یکدختر لوسبه من نگاه کنند، اما در میان تمام

    همکلاسیها، دختری بود که در عین زیبایی همیشه بهترین لباسها را می پوشید و

    در سخن گفتن با جذابیتو طمأنینه خاصی برخورد می کرد. خیلی دلم می

    خواست با او دوستشوم تا حداقل در بین همکلاسیها به نوعی هوای من را

    داشته باشد.

    چند وقتبعد حسکردم که او هم بدش نمی آید با من دوستشود و در

    مواقع مختلفخودش را به من نزدیکمی کرد، چند بار هم با همدیگر در بین

    کلاسها از آموزشگاه بیرون رفتیم و در پارکروبروی آموزشگاه قدم زدیم و

    البته در رستوران داخل پارکنوشیدنی خوردیم.

    سودابه دو سال از من بزرگتر بود و به قول خودشتصمیم گرفته بود آنقدر در

    کنکور شرکتکند تا در رشته پزشکی قبول شود. می گفتپدرشکه از

    سرمایه دارهای بزرگبوده فوتکرده و او و تنها برادرش و مادرشان در یکی

    از ویلاهای پدرشزندگی می کنند.

    به گفته سودابه، چون پدرشدو همسر داشته هنوز مسأله انحصار وراثت آنها

    تمام نشده تا بتوانند ارثیه پدرشرا تقسیم کنند و گرنه او مدتها قبل راهی اروپا

    شده بود تا در آن جا تحصیلاتشرا ادامه دهد.

    دوستی من و سودابه طی چند هفته بیشتر و بیشتر شد تا آن جا که تقریباً حتی

    یکلحظه هم از یکدیگر جدا نبودیم. خانه آنها نزدیکخانه ما بود، عصرها

    برادرش با یکبنز مشکی خیلی شیکدنبالشمی آمد. چند بار هم که برادرش

    دیر کرده، یا گفته بود نمی آید، پدرم او را به خانه شان رساند.

    خانه آنها بسیار مجلل و شیکبود، پدرم تا قبل از این که خانه آنها را ببیند زیاد

    در مورد سودابه پرسو جو می کرد اما اولین شبی که او را به خانه شان

    رساندیم، انگار پدرم پاسخ تمام پرسشهایشرا دریافت کرد و دیگر از او حرفی

    نزد.

    سودابه در عین این که دختر به اصطلاح پر سر و زبانی بود، به هیچ پسری حتی

    اجازه نمی داد که سخنی فراتر از مسایل درسی مطرح در کلاسبگوید. حتی

    یکبار چنان سیلی محکمی به گوشیکی از همکلاسیها زد که صدایشتا چند

    کلاس آن طرفتر رفت و سرانجام پسرکمجبور شد آموزشگاهشرا عوض

    کند.

    برادر سودابه هم که هر روز دنبالشمی آمد، جوانی بود حدود ۲۰ تا ۲۲ ساله

    که مانند خود سودابه خیلی خوشتیپو خوشهیکل بود.

    پدرم نسبتبه برخورد من با پسرها حساسیتخاصی داشتو همین مسأله باعث

    شده بود تا سعی کنم هیچ وقت با برادر سودابه رو به رو نشوم.

    سودابه که حالا خیلی با من صمیمی شده بود، از زندگی اشمی گفتو این

    ۱۸ سال داشته با پسر بسیار خوبی به نام شهریار – که در سالهای قبل که ۱۷

    دوستشده و پساز مدتی شهریار از او خواستگاری کرده، اما پدرشکه در

    آن زمان زنده بوده با ازدواج آنها مخالفتمی کند و به خاطر اینکه شهریار از

    وضع مالی خوبی برخوردار نبوده او را رد می کند.

    او به این کار بسنده نکرده و پساز پیدا کردن محل کار شهریار به آن جا می

    رود و در مقابل چشم همکارانشاو را مورد ضرب و شتم قرار می دهد. شهریار

    برغم اصرار دوستانشمبنی بر شکایت از پدر سودابه، این کار را نمی کند، اما

    از فردا هیچ کساو را نمی بیند. چند روز بعد جنازه شهریار در یکی از باغهای

    اطرافشهر در حالی پیدا می شود که خود را حلق آویز کرده و در نامه ای که

    همراهشبوده دلیل این کارشرا نرسیدن به سودابه بیان کرده و گفته دنیای

    بدون او را نمی خواهد.

    سودابه هم پساز این کار تصمیم داشته با قرصخودکشی کند که او را نجات

    می دهند و چند ماهی هم در بیمارستان روانی بستری می شود، تا دوره بحران را

    پشت سر بگذارد و به همین دلیل هم دو سال در کنکور شرکتنکرده است.

    دوستی من و سودابه ادامه داشتو هر روز هم بیشتر و محکمتر می شد. چند بار

    سودابه به خانه ما آمد و با پدر و مادرم آشنا شد.

    او حتی در همان اولین آشنایی توانستنظر پدر و مادرم را نسبتبه خود جلب

    کند و آنها هم به این اعتقاد رسیدند که سودابه دوستخوب و دلسوزی برای

    من است.

    به همین دلیل آنها زیاد روی ارتباط من و سودابه پیله نمی کردند و به ارتباطهای

    تلفنی ما که گاه ساعتها به طول می انجامید، اشکالی نمی گرفتند.

    البته بیشتر حرفما در آن زمان راجع به درسو کلاس بود، و البته به گفته

    سودابه بعضی وقتها هم باید برای باز شدن روحیه فعالیتخارج از برنامه داشت.

    اولین ارتباطهای خارج از کلاسمن و سودابه با ورزشصبحگاهی روز جمعه

    در پارکشروع شد و بعد برنامه کوهنوردی روزهای تعطیل هم به آن اضافه

    شد.

    بعضی وقتها پدرم هم همراه ما می آمد و البته سودابه بسیار هم خوشحال می شد.

    هنوز تا کنکور چند ماهی باقی مانده بود که یکروز سودابه از من خواست که

    به همراه تمام اعضای خانواده ظهر جمعه را مهمان آنها در یکی از باغهای

    اطرافشهر باشیم.

    اگر چه پدر و مادرم مخالفتی نکردند، اما خودم ته دل زیاد راضی نبودم، نمی

    دانم چرا، اما ناخواسته نسبتبه این مهمانی نظر خوبی نداشتم.

    آن روز به نشانی ارایه شده از سوی سودابه رفتیم، باغ بزرگو زیبایی در ۴۰

    کیلومتری شهر بود که ویلای زیبایی هم وسط آن خودنمایی می کرد.

    سودابه هم همراه مادر و برادرشآنجا بودند و برادرشدر حال تهیه غذای ظهر

    بود.

    مادر سودابه را تا آن روز ندیده بودم. خیلی پیرتر از آن چیزی بود که تصور می

    کردم.

    او هم مانند سودابه از فن بیان بسیار خوبی برخوردار بود و خیلی زود با پدر و

    مادرم گرم گرفت. بچه ها هم مشغول بازی در باغ شدند و من و سودابه هم به

    طرفجوی آبی رفتیم که از کنار باغ رد می شد.

    آن روز سودابه حرفهایی زد که تا حدودی غیر عادی بود، او گفتکه خیلی

    دوستدارد تا آخر عمر با من دوستباشد و حتی نزدیکتر، و رابطه ما به گونه

    ای باشد که با تغییر محل سکونت یا پایان کلاسها تمام نشود.

    وقتی در این خصوصاز او سؤال کردم، دائم مسأله را به دوستی پیوند می زد و

    این که آن قدر از من خوششآمده که حاضر نیست از دوستی من دل ببرد.

    اما وقتی که دید خیلی پیله شدم تا منظورشرا بگوید، گفت که برادرشمن را

    دیده و از او خواسته که نظرم را راجع به او جویا شود.

    وقتی این حرف را زد لرزه تمام بدنم را فرا گرفت، من تا به حال به تنها چیزی

    که فکر نکرده بودم ازدواج بود، آن هم زمانی که هنوز تحصیل به عنوان اولین

    هدفم مطرح بود.

    بلافاصله جواب او را دادم و گفتم که به هیچ وجه به ازدواج و برادر سودابه فکر

    نکرده و نمی کنم و دوست هم ندارم در این خصوصچیزی بشنوم.

    انگار صراحتکلام من بدجوری به سودابه برخورد، سرشرا پایین انداختو

    تا چند دقیقه حرفی نزد.

    سودابه از من خواست که کمی قدم بزنیم و با هم از باغ خارج شدیم، او حرف

    را عوضکرد و مسأله را به ماجرای سفرشبه خارج از کشور کشاند و زندگی

    رویایی که جوانهای اروپایی دارند.

    اما او در حین حرفهایشگریزی هم به شرایط برادرشمی زد، اما طرز گفتنش

    خیلی غیر مستقیم و با مهارتی بود که من را دلگیر نکند.

    از حرفهایشفهمیدم که برادرشمشکل سربازی ندارد و پساز پایان دانشگاه

    راهی اروپا خواهد شد تا هم در کشور فرانسه زندگی کند و هم تحصیلشرا

    ادامه دهد.

    حدود نیم ساعتی در بین باغها قدم زدیم و دوباره به باغ برگشتیم.

    در روی میزی که زیر سایه درختان وسط باغ قرار داشت، سفره کاملی چیده

    شده بود و برادر سودابه که حالا می دانستم اسمشفرهاد استدر کنار آتش

    کبابها را آماده می کرد.

    پدر و مادرم در کنار مادر سودابه روی صندلیها نشسته بودند، به محضرسیدن

    ما، فرهاد نگاهی به سودابه و سپسبه من انداخت و با لحن کاملا مًحترمانه ای

    گفتکه فقط منتظر ما بوده تا کبابها را روی آتشبگذارد.

    به هر صورت آن روز ناهار را خوردیم و برای استراحت به ویلای وسط باغ

    رفتیم. من و سودابه به اتاق طبقه بالا رفتیم و پساز کمی حرفهای عادی مثل هر

    روز به خواب رفتیم.

    عصر که از خواب بیدار شدم، سودابه در اتاق نبود، سر و لباسم را مرتب کردم و

    پایین آمدم هیچ کسدر ویلا نبود، از در ویلا که بیرون آمدم ناگهان فرهاد

    جلوی رویم سبز شد. یکلحظه نگاهم در هم گره خورد، اما او به سرعت

    چشمانشرا به زمین دوخت و گفت: “سیما خانم! کنار جوی آب فرشپهن

    کردم برای صرفعصرانه، همه آن جا هستند لطفا تًشریفببرید”.

    آن قدر شمرده و آرام صحبتمی کرد که انگار متن را از روی کتاب شعر می

    خواند. نمی دانم، دستخودم نبود، در فاصله ویلا تا کنار جوی یکلحظه به او

    فکر کردم و این که چه جوان نجیبو سر به زیری است.

    آن روز تمام شد و ما به خانه آمدیم. شب هنگام صرفشام پدر و مادر کلی از

    خانواده سودابه تعریفکردند و این که باید این مهمانی آنها را جبران کنند.

    روزهای بعد سودابه با من خیلی صمیمی تر شده بود و حتی مسایل خانوادگی

    خودشان را هم برای من تعریفمی کرد. همیشه هم مسایل را طوری تعریفمی

    کرد که برادرش نقشمثبتماجرا را داشته باشد. حرفهای سودابه تأثیر خود را

    گذاشته بود و من که تا آن زمان به هیچ وجه به ازدواج فکر نکرده بودم، گاه

    مدتها در فکر فرو می رفتم و خود را در آینده ای می دیدم که همسر یا مادر

    یکخانواده هستم. حدود یکماه از ماجرای دعوت خانواده ما به باغ می

    گذشت که یکروز مادرم گفتکه برای جمعه سودابه و خانواده اش را

    دعوت کنم. وقتی ماجرای دعوت از آنها را با سودابه در میان گذاشتم برق شوق

    را به وضوح می شد در چشمانشدید، او گفت اتفاقا اًگر شما دعوت نمی

    کردید خودمان قصد داشتیم سرزده برای احوالپرسی به خانه شما بیاییم.

    سرانجام جمعه رسید و سودابه به همراه مادرشو فرهاد نزدیکظهر به خانه ما

    آمدند. سودابه مثل همیشه سرحال و خندان بود و فرهاد از همیشه مرتبتر و

    منظم تر و آراسته در مهمانی حاضر شده بود.

    من و سودابه به طبقه پایین رفتیم تا کمی پینگپنگبازی کنیم. فرهاد و پدرم

    هم به اتاقشرفتند تا فرهاد مشکل کامپیوتر پدرم را حل کند و زنها هم همین

    طور که مشغول تهیه مقدمات ناهار بودند، با هم حرفمی زدند.

    آن روز سر ناهار متوجه سنگینی نگاههای فرهاد روی صورتم شدم، اما هر بار

    که به او نگاه می کردم سرشرا پایین می انداخت یا جهتنگاهشرا تغییر می

    داد.

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۵ بهمن, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت