خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 214
  • بازديد ديروز : 1574
  • افراد آنلاين : 2
  • تبادل لينك با 6 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 8,761 views

    نام رمان : دیدار تلخ

    نویسنده : مهسا طایع

    امواج ملایم و دلپذیر آ ب سینه زلال دریاچه رابه نرمی نوازشکرانه ای می لرزاند، ونسیم عاشقانه ترین زمزمه هایش را در گوش برگ های تازه رسته درختان جنگل تکرار می کند وخورشید این سلطان آ سمان که تنش از گرمی عشق می درخشد، پیکر سوزنده اش را در آغوش وسوسه انگیز دریاچه رها می سازد
    ‏و تازه از سفر برگشته که بازخانه اش رادر آ شوب صحبت های کسل کننده و تکراری می بیند، دلش از این همه تیرگی که بین فرزندانش سیاهی افکنده به تنگ آمده است. هر باری که به سفر می رود آ رزو می کند، کاش با لبخند دلنشین پسرانش مواجه گردد وغم سال های از دست رفته را ازسربار کند. اما در خانه ‏او سال هاست که عشق ودوستی در غباری از کینه ونفرت رنگ باخته است.
    ‏از همان هنگام که پدر برای او عروسی بر گزید وبه حرف های جوان پر شورش اعتنا یی فکرد، قلبش شکست و غنچه آمالش پژمرد. دختری همخانه اش شد که ارباب لحظه از تحملش نمی توانست بکند اما چه کاری می شد آن جام داد وقتی سایه پر استوار ارباب عطا الله سواد کوهی بالای سرش بود، ارباب جرات نفس کشیدن هم نداشت. چه رسد به این که اعتراضی بکند واز همسرش به پدر گلایه ای داشته باشد. آخر زن اوخواهر زاده ارباب بود ونورچشمی اش. وارباب با تمام دبدبه وکبکبه اش این دختر را روی کولش می گذاشت وبا او قایم موشک بازی می کرد.
    ‏ارباب تابه خود آ مد، دید که بچه ها دوره اش کردند، در حالی که او هنوز احساس کودکی می کرد. ارباب عاشق اسب بود وجنگل. شاید این عشق را برای جبران رویا هایی که در سر داشت برگزیده بود. ولی هیچ وقت نمی توانست دختری را که همیشه در رویاهایش سیر می کرد، از خاطر ببرد. حتی وقتی که صاحب سه پسر شد وحتی زمانی که فرشته زیبایش به دنیا آ مد و باشیطنت خود را به آغوش پدر می انداخت، ارباب آ رزو می کرد کاش مادر این فرشته قشنگ همان دختر رویایی اش می بود. دختری که عشق وصداقت خودرا به ارباب هدیه می کرد.
    – چه خبرتان است؟… صدای تان تا ته جنگل هم به گوش می رسید!
    ‏نوید از جابلند می شود، بی آ ن که به پدر نگاه کند زیر لب، می گوید:
    – اخر این جا هم جای زندگی کردن است. حال اکر جای دیگر بروی و ارباب نباشی چه می شود؟
    ‏از شنیدن این حرف قلب ارباب می شکند. هنوز اخم در چهره اش جای نگرفته که نسیم هم با صدای بلندتر حرف برادر را ادامه می دهد:
    ‏-پدر تا تو راضی نشوی که من به شهر بروم یلدابامن عروسی نمی کند
    ‏ارباب ارباب به لب هایش حرکتی می دهدکه پاسخ دندان شکنی به نسیم بدهد که صدای خشم آلود نامی هم به گوش می رسد.
    – این رعیت به تو چی می دهند پدر که رهایشان نمی کنی؟… خودت را فدا کردی، مارا آزاد کن . بگذار برویم پی سرنوشت خودمان!
    – ارباب متیقن می شود که درنبودن اوبازهم توطئه ای شکل گرفته است در همین لحظه فرشته زیبا که هنوز چهار سال بیشترندارد خود را به او می رساند.
    -بابا برایم عروسک آ وردی؟
    ‏ارباب اورا میان باز وهایش می فشارد وبه عزیز ترین موجود زندگی اش لبخند می رند. از داخل ساکش عروسکی زیبا بیرون می آورد وفرشته را از شدت خوشحالی به پرواز درمی آ ورد.
    ‏چند لحظه بعد که فرشته مشغول بازی با عروسک جدیدش می شود، آق بانوهم از راه می رسد، تا حشمش به ارباب می افتد، ابر وهایش رادرهم می کشد وبه سردی، سلام می کند. و ارباب نمی داند که جوا بش را بدهد یانه . به سختی می گوید:
    خوبی آق بانو؟
    – تو برایم حال خوش می کذاری؟- بازدیگر چی شده؟… من که تازه از راه رسیده ام.
    ‏آق بانو فرشته را ازکنار او بلند می کند، عروسکش را می گیرد وبه سمتی پرت هی کند. صدای حیغ وداد فرشتنه قلب ارباب را به درد می آ ورد.
    – به دخترم چکار داری؟… چرا عروسکش راپرت می کنی؟
    – دلش را به چی خوش می کنی مرد؟… توکه فکر آینده بچه هایم نیستی، بگذار من ‏بر ایشان مادری کنم.
    ‏ارباب ارباب که تا این لحظه سعی داشت برعصبانیتش غلبه کند، دیگر طاقت نمی آورد و باخشم همسرش رابه باد ملامت می گیرد.
    – من به فکر بچه هایم نیستم؟… توکه این طور نقش دلسوزانه ای به خودت می گیری خنده ام می گیرد. اگر خودت به آینده این بچه ها فکر می کردی وکمی ادب یاد شان می دادی، این طور صدایشان را روی من که پدرشان هستم، بلند نمی کردند
    ‏آق بانو پوزخندی می زند وبالحنی که منی همیشه نیش دار است، می گوید:
    – این بچه ها خیلی احتر امت گذاشتند، خودت نفهمیدی. اگر بیش تر از این هم به تو روبدهند، می فرستی شان سر زمین ها کمک رعیتت باشند.
    ‏- اولأ چنین خیزی از آ ن ها نمی خواهم. درثانی آن ها باید کار کنند. چه فرقی می کند که پسر ارباب باشند یا یک رعیت زاده.
    ‏- تور ابه خدا حرف هایت را ادامه نده که حالم به هم می خورد. حیف از دایی خدا بیامرزم که پسری مثل تو نصیب اش شد.وحیف ازبچه هایم که پدری مثل تو دارند… ببین وارث خانواده سواد کوهی چه کسی شده ؟!
    ‏- آ ق بانو، خفه شو… هرچه احتر امت را نگه می دارم، سو استفاده می کنی. اگر به خاطربچه ها نبوذ که هر کدام مردی برای خود شدنذ واین دختر، همین حالا…
    – همین حالاچی؟… چرا خفه شدی؟… من سال ماست منتظرم که کاسه صبر لبریز شود. حالا ساکت نشو. حرفی را بزن که آوزوی شنیدنش را دارم. بگو وخلاصم کن!
    ‏ارباب صدای پای مستخدمین رامی شنود. دلش نمی خواهد آ ن صدای بگومگو هایشان را بشنوند. احساس خفت می کند. خودش را به صندلی تکیه می دهد وعرق پیشانی اش را باپشت دست پاک می کند. آ ق بانو که در چهل سالگی هنوزهم جوان و با طراوت به نظر می رسد دور ارباب می چرخذ وباحالتی مهاجما نه، ادامه می دهد:
    ‏- ارباب چرا به این بازی ادامه می دهی؟
    – کدام بازی زن؟ … ازبچه هایت خجالت بکش.
    – اتفاقأ برای نجات بچه هایم ازدست تو، دیگرنمی توانم آ رام بمانم. همین حالا به خانه پدری ام می روم وبعد از این که مقدمات کار را فراهم کردم، بچه هایم رانیز باخود خواهم برد.
    ‏ارباب ارباب به نشانه تمسخر لبخندی می زند که آتش خشم آق بانورا شعله ور تر می کند. پیراهن بلندش راچنگ می زند و به تندر از اطاق بیرون می رود وتا ارباب به خود می آ ید، صدای شیهه اسبش از اصطبل به گوش می رسد .
    ‏ارباب سراز پنجره اطاق بیرون می کشد، نسیم خنکی می وزد وبرگ های درختان پیپ وتاب ملایمی می خورند. مستخدمین همه وحشت زده ومستأصل چشم به آق بانو دوخته اند. او سوار اسب ارباب شده است، اسبی که به هیچ کس غیر از صاحبش سواری نمی دهد .
    ‏چه می کنی زن؟… باخودت دشمنی نکن. تو که می دانی آن حیوان به کسی جز من سواری نمی دهد.
    ‏آق بانو چشم های سرمه کشیده اش را باخشم به سمت ارباب می چرخاند و با تمام نیروی که می تواند، فریاد می کشد:
    -این حیوان هم دلش از توبه تنگ آمده. تو برای اوهم قابل تحمل نیستی.
    ‏ارباب لبخندی به لب می نشاند. شاید خشم بانو فروکش کند ودست از این کار خطرناک برذارد واز روی اسب پایین بیاید. ولی آ ق بانو در برابرنگاه حیرت زده برانش و ناباوری ارباب، چنان ساق پایش رابه کرده اسب می کوبد که حیوان از جامی برد و با سرعت به پیش می تازد. صدای جیغ های بلند آق بانو، مستخدمین را دستپاچه میک ند و همه به دنبال اسب می دوند. ارباب به پسرانش دستور می دهد که جلو اسب را بگیرند و خود نیز از پنجره اطاق به بیرون می پرد و با تمام نیرو می دود. اسب از محوطه خانه اربابی به بیرون می تازد. آق بانو که به شدت ترسید است به جای آن که با اسب ملایمت کند، یال او را چنگ می زند و اسب را به شدت عصبانی می کند. شیهه اسب دل ارباب را می لرزاند و فریاد می کشد. قبل از آن که به اسب برسد، آق بانو چنان محکم به زمین کوبیده می شود که ارباب چشم می بندد و نفسش را در سینه حبس می کند.
    نسیم در حالی وارد اطاق می شود که باران سرتاپایش را خیس کرده و لباس ها به تن اش چسبیده اند. با ورود او، ارباب می پرسد:
    – پس حکیم کو؟ چرا همراهت نیست؟… کی می آید؟
    نسیم در حالی که افسرده به نظر می رسد، به سختی می گوید:
    – نبود. سه روز است که رفته ساری.
    – یعنی چی؟… پس چرا همین طور نشسته اید و مرا نگاه می کنید؟… بروید پل سفید. مادرتان دارد از دست می رود.
    نامی از جا بلند می شود که نوید بازویش را می گیرد و با حالتی تهدیدآمیز می گوید:
    – نمی خواهد جایی بروی. اگر مادر رفتنی باشد، تا تو به پل سفید بروی و برگردی، کارش تمام است. وگرنه تا صبح دوام می آورد که ببرمش شهر. توی این هوای بارانی بعید می دانم به پل سفید برسی.
    – دیوانه شدی نوید؟… مادرتان ناخوش است، می بینی که رنگ به رخسارش نیست.
    نوید که سعی دارد پدرش را آزار دهد، با سنگ دلی می گوید:
    – بگذار بمیرد از این زندگی که بهتر است. اگر در شهر زندگی می کردیم، مجبور نبود این همه درد بکشد. تاوان ندانم کاری های تو را باید او پس بدهد.
    ارباب از جا بلند می شود، نگاهی به سارا و مهگل می کند؛ دو مستخدمی که با ناامیدی بالای سر آق بانو اشک می ریختند. به سمت نوید می رود. دست روی شانه اش می گذارد. نوید آرام به پا می خیزد و قبل از آن که نگاهش به پدر بیفتد، سوزش دردی را بر صورتش احساس می کند و صدای سیلی بلندی که تکانش می دهد.
    – تو مرد نیستی نوید. باورم نمی شود که فرزندی به بی لیاقتی و پستی تو داشته باشم. مادرت از شدت درد بی هوش است و معلوم نیست که چه بلایی سرش آمده و در چنین موقعیتی تو می خواهی به من حالی کنی که ماندنم در شور مست اشتباه بوده و حالا حاضری مادرت را قربانی کنی تا به هدفت برسی و به من درس عبرت بدهی؟!
    فریاد بلند ارباب نامی و نسیم را هم جمع و جور می کند. ارباب پالتواش را برمی دارد. شال و کلاه می کند و قبل از آن که اطاق را ترک کند، رو به سارا و مهگل می گوید:
    – مراقبش باشید. خودم دنبال حکیم می روم.
    مهگل با نگرانی می گوید:
    – آقا مراقب خودتان باشی. باران خیلی شدید است.
    قدرت اسب را برای ارباب آماده می کند و هنگامی که نوید، پدرش را سوار بر اسب می بیند، در حالی که باران شدیدی هم می بارد، زیر لب می گوید:
    – این مرد دیوانه است. محال است تا رسیدن به پل سفید، دوام بیاورد.
    ساعتی می گذرد آق بانو هم چنان در بیهوشی به سر می برد و پسرانش هر کدام به گونه ای دل نگران هستند. فرشته بی تابی می کند و نامی کمتر حوصله بچه ها را دارد. رو به سارا پرخاش می کند:
    _ برادر این بچه را ببر بخوابان… و اما ارباب سوار بر اسب می تازد و در دل سیاهی شب فرو می رود و جز آق بانو فکری در سر ندارد. هرچه باشد، آق بانو با همه دل آزاری ها و سرسختی هایش مادر بچه های اوست و همخانه ای که بیست و دو سال با او زندگی کرده است. ارباب مصمم به نجات همسرش است اما اسب را در برابر رعد و برق، توان مقابله نیست. شیهه می کشد و از ترس به دور خود می پیچد.
    _ سر ناسازگاری نگیر حیوان؟… برو! برو که شب از نیه گذشته. باید برای آق بانو حکیم بیاوریم.
    _ تا رسیدن به پی سفید راه درازی را باید طی کرد. سیاهی جنگل وحشت آور است. زوزه گرگ ها از دور به گوش می رسد. ارباب تفنگی را که بر شانه دارد، به جلو می کشد که با نزدیک شدن گرگ ها دستپاچه نشود. پا به گرده ی اسب می کوبد و حیوان سریع تر می دود. راه تاریک است. یک لحظه ارباب احساس می کند که راهش را در جنگا گم کرده است ولی نه، او زاده ی جنگل و پرورده ی جنگل است. مرد جنگل است. محال است که از شب و سیاهی و باران و گرگ وحشت کند. یک لحظه حیوان روی پاهایش بلند می شود و شیهه می کشد. انگار به جایی گیر کرده است. ارباب از اسب پایین می پرد. پای اسب در گل فرو رفته است. به حیوان کمک می کند تا از گودالی بیرون بیاید. دستی به یال او می کشد. آماده می شود تا روی اسب بنشینند که شاید وحشتناک ترین رعد و برق عمرش را در دل آسمان مشاهده می کند و چنان صدایی از دل ابرها به گوش می رسد و در جنگل می پیچد که حیوان را به وحشت می اندازد و قبل از آن که ارباب بتواند روی اسب بنشیند، حیوان پای به فرار می گذارد، ارباب نعره می کشد ولی صدایش در رعد و برق گم می شود و دمی بعد باز هم صدای زوزه گرگ ها از انتهای جنگل به گوش می رسد.
    ارباب اسبش را صدا می کند ولی حیوان وحشت زده چنان گریخته بود که اثری از آن به چشم نمی خورد. ارباب شاخه درختی را می کشد. علاوه بر تفنگ باید چوبدستی هم داشته باشد، راهش را ادامه می دهد. برای برای آق بانو حکیم بیاورد، حتی اگر شده راه پیاده بپیماید. گرگ ها سر راهش قرار نمی گیرند ولی زوزه هایشان دل ارباب را می لرزاند. او می دود و هر لحظه خستگی بیشتر عذابش می دهد. زمین گل آلود است و راه رفتن را دشوار می کند. ارباب نمی داند. شاید بیش از دو ساعت راه رفته است اما بیش از این نمی تواند دوام بیاورد.
    سپیده دم جنگل را روشن می کند. باران بند می آید و درخت ها از شدت خستگی به خواب می روند. ارباب شیهه اسبش را می شنود و از جا می پرد. ای وای… سپیده دم شده و او هنوز به پل سفید نرسیده است. هنوز حکیم را نیافته و خدا می داند که آقا بانو چه حالی دارد. ارباب با دیدن اسب هیجان زده به روی آن می پرد و با تمام سرعت به پیش می تازد.
    بعد از یک شب تمام که باران شدیدی باریده بود، اکنون هوا روشن و آفتابی است. ارباب در حالی که از شدت خستگی نمی تواند خود را روی اسب نگه دارد، همراه حکیم به شورمست نزدیک می شود. از دور سر و صداهای مبهمی به گوش می رسد و هر چه به خانه اش نزدیک تر می شود، صداها واضح تر شنیده می شوند. صداهای زنانه ایست که نوحه سرایی می کند.
    _ آق بانو!
    در خانه ارباب غوغایی به پاست. اکثر اهالی شورمست آن جا جمع شده اند.

    چی شده؟…این جا چه خبر است؟
    – بیا تماشا کن پدر. خیالت راحت شد؟!… همیشه از مادرم دلخور بودی. حالا از دستش خلاص شدی.مادرم تمام کرد. به خاطر تو مرد. می فهمی؟!
    نوید حالت خشمگینی دارد و نعره می کشد. پدرش را به باد ملامت می گیرد. ارباب ناباورانه به سوی اطاق می دود. یک پارچه سفید صورت اق بانورا پوشیده است. گویی او ارام به خواب رفته و به زودی بیدار خواهد شد.
    اق بانو!… این دیگر چه بازی است که با من می کنی؟… اق بانو ازارم نده؟… این مردم چرا این جا جمع شده اند؟ حالا چشم هایت را باز کن اق بانو. به خاطر فرشته، خواهش می کنم.
    و او را اهسته تکان می دهد.
    – اق بانو!… اق بانو!
    دست های ارباب روی پیکر سرد اق بانو سست می شوند. حکیم قامت خمیده اش را به جلو می کشد و می رود تا جنازه را ببیند. شاید حالا که دیگر کاری از او ساخته نیست، می خواهد علت مرگ را بداند.
    حکیم پس از معاینه ای کوتاه، در حالی که چشم های مورب اش را به سوی ارباب می چرخاند، با قاطعیت، می گوید:- انگار سرش ضربه خورده. شاید هم دل و روده اش به هم ریخته باشد، ولی هر طور بوده، همان افتادنی که برایم تعریف کردی موجب مرگش شده است. ببین دهانش هم خونی است. خدا بیامرزدش، به شما هم دعای صبر می کنم.
    و قبل از ان که از اطاق بیرون رود، در برابر پسران ارباب، ادامه می دهد:
    – شاید اگر به شهر می رساندی اش، نمی مرد. ان جا می شد کمکش کرد، بنده خدا باید تا لحظه ی مرگ خیلی درد کشیده باشد.
    حکیم این را می گوید و کینه پسران ارباب نسبت به پدر اتشین تر می شود. چند لحظه بعد، فرشته کوچک وحشت زده خود را به پدر می رساند.
    – چی شده بابایی؟
    صدای شلیک گلوله ای او را از جا می پراند. فرشته از ترس خود را به اغوش پدر می فشارد. شیهه اسب هم به گوش می رسد. ارباب از اطاق بیرون می پرد. تا به خود می اید که یک گلوله دیگر هم شلیک می شود. او مثل یک مجسمه بر جا خشک می ماند. صدای گفتگوها قطع می شود، حالا دیگر سارا و مهگل هم ساکت شده اند همه مستخدمین با وحشت ایستاده اند و ارباب ناباورانه نگاهش را از اسبش که روی زمین غلتیده بود به سوی نوید می چرخاند و او را می بیند که تفنگ را روی شانه اش گذاشته و به خشم یک پلنگ زخمی به پدر می نگرد.
    – نوید!
    فریاد ارباب در فضای خانه می پیچد. و نوید خشمگین تر از پدر، در حالی که چشمهایش به رنگ خون شده اند، به پدر می گوید:
    به گورکن ها بگو، برای این نعش هم گور بکنند. نمی توانستم دیگر این حیوان را تحمل کنم!
    ارباب به حدی احساس خفت و بیچارگی می کند که حتی توان حرف زدن هم ندارد. نوید فرزند ارشدش اسب او را می کشد. اسبی که سال هاست رازدار لحظه های تنهایی ارباب بوده است. همه از علاقه ی ارباب به این اسب اگاه اند، نوید این گونه خشم و اعتراض خودش را به پدر اشکار می کند و این سر اغاز فصل سرکشی های اوست.
    بهار می گذرد و فصل تابستان برگ های درختان را پررنگ تر می کند. ارباب خسته از روزهای دلتنگی و تنهایی، بسترش را در کنار پنجره بزرگ اطاقش پهن می کند تا از ان جا بتواند باغچه را تماشا کند و صدای جوی اب را بشنود. مستخدمین در رفت و امدند. اغلب زن ها به کار خانه مشغول اند و عده ای مردان نیز از گندم زار برگشته اند. گویی درو گندم ها به پایان رسیده است، زیرا در چشم هایشان رضایت و راحتی موج می زند. ارباب به عروسکی که گوشه ی اطاق افتاده است چشم می دوزد، عروسکی که فرشته دیگر به آن علاقه نداشت. عروسکی که آق بانو آن را پرت کرده بود، حالا مثل ارباب تنها بود. فرشته بهانه مادرش را می گرفت و نامی سعی داشت او را با گشت و گذار در جنگل سرگرم کند. بغض گلوی ارباب را می فشارد. آخر چرا او نتوانسته بود زنش رابطه ی صمیمی برقرار کند؟ چرا در زندگی هیچ کس او را به خاطر خودش و به خاطر صفای قلبش دوست نداشته است؟… چرا او بداشتن سه پسر که هرکدام جوان های رشید و خوش قد و بالای بودند، باید چینین تنها و افسرده باشد؟ چرا پسرانش او را درک نمی کردند؟… و چرا…
    ارباب پاسخ این همه پرسش های را که در ذهنش می چرخید، به خوبی می دانست. خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج
    وقتی او با زنی همخانه شد که کوچکترین علاقه ای به هم نداشتند و هرکدام با سرسختی و لجاجت سعی داشت حرف خود را به کرسی بنشاند طبیعی است که امروز فرزندان ارباب هم نمیتوانستند با پدرشان صمیمی باشند. آن ها همیشه شاهد جروبحث های مادر بودند. فریادهایی که بر سر ارباب می کشید و بی احترامی که به او روا می داشت. ولی ارباب همواره سعی میکرد حرمت زنش را نگه دارد در برابر پرخاشگری های او سکوت کند و به زنش اجازه دهد که او را آن طور که هست بپذیرد. ولی آق بانو هرگز روی خوش به او نشان نداد.
    چشم هایش را می بندد. نسیم خنکی تنش را نوازش می دهد. فرشته و نامی هم از راه می رسند. ارباب صدایشان را می شنود. چشمهایش را باز میکند. هر دو را میبیند که وارد راهرو شده اند. فرشته به سوی پدر می دود، ولی آغوش باز او را نادیده میگیرد و به طرف عروسکش می دود.
    – سلام پدر!
    این صدای نامی است که گوش های ارباب را نوازش می دهد. لحظه ای باورنکردنی و آرامشبخش. از جا بلند می شود. دلش می خواهد نامی را بغل کند و مثل یک پسربچه او را نوازش کند. شاید با شنیدن همین سلام که با ملایمت بیان شده بود، ارباب احساس جوانی میکرد. دستش را دور شانه های نامی حلقه می کند و او را در آغوش می فشارد. چشمهایش پر از اشک شده اند.
    – به نظرم می آید از روز مرگ مادرت تا حالا لاغر تر شده ای. غصه که نباید مرد را از پای در آورد!
    و ارباب باز هم احساس غرور و شادمانی می کند.
    – آی مهگل، برای پسرم میوه بیاور. غذای ظهر را هم مفصل آماده کن. باید به پسرم بیشتر از این ها برسید!
    خستگی از تن ارباب بیرون میرود. زانو به زانوی نامی می نشیند و با عشقی عمیق به پسر جوانش نگاه می کند. فرشته گویی خود را کتمان نمیتواند، وسط هر دوی آن ها جا باز می کند و ارباب بلند می خندد.
    – ارباب زاده، به خدا من بی تقصیرم. رحم کن ارباب زاده!
    شاه غلام، چوپان سر به زیر و آرامی است که ارباب همواره از لطف و صداقت او تعریف میکرده و او را بــــی آزار ترین موجودی می داند که در زندگی اش دیده. حالا این مرد با دست های نوید به جلو هل داده می شود. از دهانش خون می آید و از نگاهش مظلومیت و ترس میبارد.
    – چی شده نوید؟… این چه بساطی است که راه انداختی؟
    – یکی از گوسفندها مریض شده است و این مرد به جای این که به شما خبر بدهد، سرخود گوسفند را سربریده و آن را بین اهالی تقسیم کرده است.
    _ ارباب به خدا من بی تقصیرم، خودتان…
    _ خیلی خوب کافیست.
    ارباب از اطاق بیرون می آید. خشمگین و عصبی به پیش می رود. مقابل نوید می ایستد و چشم هایش را به عمق نگاه او می دوزد.
    _ و تو هم این مرد را به باد کتک گرفتی که چرا گوسفند را بین اهالی تقسیم کرده؟… نوید این بار اولی نیست که این اتفاق می افتد. خودت هم خوب می دانی. من خودم به شاه غلام اجازه داده بودم تا اگر گوسفندی می خواست تلف شود، آن را بکشد و به اهالی بدهد. تو به چه حقی دست روی این مرد بلند کردی که جای پدرت هست؟
    نوید پوزخند می زند و با خیره سری می گوید:
    _ این جای پدرم باشد؟… همین که تو پدرم هستی، هر لحظه عذاب می کشم، چه رسد به این چوپان بیسروپا!
    ارباب به اطراف نگاه می کند. خوشحال است که کسی صدای نوید را نشنیده است. به او اشاره می کند که به اطاق برود ولی نوید با گستاخی دستور پدر را نادیده می گیرد و به سمت اسطبل می رود. اسبش را بیرون می کشد و در برابر نگاه دردمند پدر از محوطه خارج می شود. ارباب آن قدر قدرتمند هست که بتواند نوید را سرجایش بنشاند و دیگر اجازه ی چنین گستاخی های را به او ندهد. اما احساس می کند که کار از این حرف ها گذشته و لزومی ندارد، خود را بر پسرانش تحمیل کند. از طرفی به خصوصیات اخلاقی نوید آشناست. می داند اگر یک روز مراقب او نباشد، رسوایی به بار خواهد آورد. جوانی است خوشگذران و بی مسؤولیت و ارباب نمی خواهد با رها کردن نوید از قید خانواده آبروی چندین ساله خاندان سوادکوهی را لکه دار کند.
    ارباب امانم دهید. اگر آقازاده یک بار دیگر این طوری کتکم بزند، می میرم به خدا!
    ارباب تازه به خود می آید. شاه غلام التماس آلود نگاهش می کند و او راهی جز عذرخواهی از شاه غلام ندارد. دلش نمی خواهد چوپان وفادارش را دل آزرده کند. مبادا که نیمه شبی آهی از سینه بیرون دواند که دامن نوید را آتش زند. آخر او جگرگوشه اش است. شاید غوغای جوانی را پشت سر بگذارد و آرام شود.
    روزها می گذرند. و هر روز حادثه ای اتفاق می افتد. چشمی می گرید. دلی آتش می گیرد و سینه ای در آه می سوزد. و هر روز نوید و نسیم آشکار به جان رعیت می افتند و آزارشان می دهند. و این ها زجریست که ارباب می کشد و دم بر نمی آورد. ولی خوب می داند که اگر این وضع ادامه پیدا کند، رعیتش به تنگ خواهند آمد. و این چیزیست که ارباب سوادکوهی از آن بیزار است. برای دلجویی از کسانی که مورد آزار پسرانش قرار می گیرند، همراه شان می شود. با چوپان گوسفند چرانی می کرد. با دهقان به شالیزار می رفت و با ماهیگیر به کنار دریاچه می نشست و این باعث می شد که هر روز بر محبوبیت او افزوده شود و پسرانش خشمگین تر گردند. ارباب تازه از جنگل آمده بود که صدای گریه زنانه ای را می شنود. صدای که از انتهای خانه اش به گوش می رسید. قدرت اسب او را می گیرد و به اسطبل می برد و ارباب به وحشت می افتد که مبادا پسرانش باز شاهکاری دیگری کرده باشند. به سمت صدا به پیش می رود. سارا را می بیند که سطل آب را با زحمت به مطبخ می برد.
    _ چی شده؟… باز چه خبر شده است؟
    _ سلام آقا! چیزی نیست. دختر پری است که بی تابی می کند. دستش به تنور سوخته.
    _ پری؟
    _ بله آقا زن شاه غلام را می گویم. امروز خودش مریض بوده، دخترش آمده که نان ها را بپزد.
    _ خیلی خوب برو به کارت برس!
    ارباب می رود که از پله ها بالا شود و دستور چای را هم صادر می کند. ولی صدای گریه دلنشین است صدای لطیف و خوش آهنگی که گام های ارباب را بر روی پله های چوبی متوقف می کند. برمی گردد و به دنبال صدا می رود. آن جا که تنور خانه است، صدای ناله او می پیچد ناله ای که گویی سال ها از دل ارباب بر می خواسته است. مهگل متوجه ارباب می شود.
    _ سلام آقا!
    همه زن ها به پا می خیزند و به او سلام می کنند. ارباب نگاهش را به دختر می دوزد که اکنون پشت به او نشسته و تا حضور ارباب را احساس می کند، ساکت می شود، آهسته به عقب می چرخد. ارباب لحظه ای تماشایش می کند. شاید نوزده، سال بیشتر نداشت. چشم هایش آشنا بودند. چشم های که ارباب باور نمی کرد، غیر از دنیای رویایی اش، آن ها را ببیند چشم های که آرزوهای پرشور ارباب را در دوران جوانی اش رنگ می دادند و حرارت می بخشیدند و چشم های که ارباب در لحظه های خستگی و تنهایی و نومیدی به آن ها فکر می کرد و به آن ها پناه می برد. حالا این دختر در مقابلش نشسته و کودکانه نگاهش می کند. چشم هایش غرق اشک اند. و ارباب جز چشم هایش چیزی نمی بیند و نمی خواهد ببیند.
    شاید دقایقی چنین می گذرد و ارباب حضور همه مستخدمین اش را از یاد می برد. نمی تواند نگاه خود را از لابلای مژه های بلند او بیرون بکشد و دختر هم گویی سوزش دستش را از خاطر برده است. تا این که پری از راه می رسد. با دیدن ارباب آن جا کنار مستخدمین تعجب می کند و با دستپاچگی، سلام می کند. ارباب هم به خود می آید و پاسخ می دهد. پری دست سوخته دخترش را می بیند و جیغ می کشد و قربان صدقه اش می رود که کاش نمی گذاشت او برای پختن نان نباید و دختر هنوز ساکت است. تا این که به دست هایش حرکتی می دهد و چیزی را اشاره می کند که برای ارباب نامفهوم است. او گیج می شود و نمی داند که حرکت ملایم دست های او چه پیامی با خود همراه دارد. _ بیچاره زبان هم که ندارد، حرف بزند. چه بدبختی دارم، من با این دختر!
    ارباب تکانی می خورد و با ناباوری، پری را مورد خطاب قرار می دهد:
    _ تو چی گفتی؟
    _ ببخشید ارباب که من امروز این بساط را راه انداختم. ناخوش احوال بودم. پیغام فرستادم که دیرتر می آیم. ولی این خیر ندیده راهش را کج کرده و آمده این جا که مثلاً کار خیر انجام دهد و به من کمک کند.
    _ جواب سوالی را که پرسیدم، بده. بیچاره گی که یک جور دو جور نیست ارباب، این دختر کر و لال به دنیا آمد. ارباب دوباره نگاهش را به دختر می چرخاند و او را می بیند که با نفس هایش سعی دارد سوختگی دستش را خنک کند. آهسته پلک هایش را بالا می گیرد و به ارباب چشم می دوزد. غوغایی در درون ارباب برپا می شود و بلافاصله از جمع زن ها خارج می گردد و به طرف اطاقش می رود. سرش به شدت درد گرفته و گویی در گهواره خستگی پیچ و تاب می خورد.
    آن شب تا دیر وقت بیدار می ماند و به ستاره ها نگاه می کند و دلش به حدی بی قرار است که حتی قدم زدن در کنار باغچه هم آرامش نمی کند. دوباره به اطاقش می رود. فانوس روشن است. دیوان حافظ را از کنار طاقچه بر می دارد و چند غزلی زیر لب زمزمه می کند. کمی احساس راحتی می کند. می رود که روی بسترش دراز بکشد و دقایق مانده تا سپیده صبح را استراحت کند که در نور کمرنگ فانوس ناخودآگاه چشمش به آیینه روی دیوار می افتد. به تصویری که در آیینه می بیند نزدیک می شود. خودش را در مقابل سیمای که در ذهنش هر لحظه پر رنگ تر می شد، پیر احساس می کند ولی در برابر عشقی که در سینه اش موج می زد، چنان پرشور و جوانی می بیند که نمی تواند به رویاهای جوانی اش لبخند نزند. هنوز چشم هایش در تقلای یک لحظه خواب اند که صدای زمزمه آلودی، دوباره از جا بلندش می کند. گوش فرا می دهد. شاید دچار تخیلات واهی شده است، ولی نه، انگار صدای یکی از پسرهایش هست که به نرمی سکوت شب را می خراشد. آهسته به کنار پنجره می خزد. و حواسش را جمع می کند که صدا را بشنود.
    _ اگر جرأتش را نداری، همین حالا برو بخواب و فراموش کن که از من چی شنیدی.
    _ نوید اگر لو رفتیم چی؟… هر قدر هم پدر دوستمان داشته باشد، محال است که ما را ببخشد.
    صدای نسیم است که هر لحظه کوتاه و بلند می شود. گویی به نوید التماس می کند. صدایش آمیخته با ترس است. ارباب صدای ضربان قلبش را می شنود. دلش از ترس فرو می ریزد. این بار دیگر چه نقشه شومی، فکر نوید و نسیم را به خود مشغول کرده است؟… باید تحمل کند. شاید با سکوت بهتر بتواند از نقشه ی آن ها آگاه شود…
    _ می دانستم که تو اهل این کارها نیستی. جگرش را نداری.
    _می خواهی وادارم کنی؟

    ـ پس جا زدی؟… با این حساب به تو هشدار می دهم که اگر پدر را از شورمست دلزده نکنی و املاک را به فروش نرسانیم و از این جا نرویم،یلدا جان تو هم عروسی می کند!
    ــ خیلی خوب،پس باهم می رویم.
    ــ ای بابا،چقدر می ترسی پسر.تو برو نقره ها را از داخل صندوق بردار،من هم آن ها را در خورجین قاطر جاسازی می کنم.فردا که قدرت راهی ده بالا شود و پدر از ماجرا بفهمد،دلش از این رعیتی که این قدر به آن ها لطف دارد،سرد می شود.
    ــ پس تو مطمئنی که حالا پدر خواب است؟
    ــ نه پس بیدار است و دارد با زنش… اعصابم را خراب نکن بچه.کاری را که برایت می گویم آن جام بده!. ــ خدایا من چی می شنوم؟… من که در حق خلق الله بدی نکردم.چرا باید بچه هایم چنین افکار شومی در سر پرورش دهند؟
    ارباب صدای پای نسیم را می شنود و خود را روی بسترش می اندازد.احساس خفگی می کند.تحمل چنین دردی برای هر پدری دشوار است که فرزندش را در حال دزدی و طرح تهمت شومی برای یک انسان معصوم و پاک ببیند.درب صندوق آهسته باز می شود.نسیم گویی خوب کارش را بلد است.صدای به هم خوردن نقره ها چنان آرام است که به زحمت شنیده می شود.
    در یک لحظه کوتاه ارباب از جا جست می زند و نسیم را به حدی غافلگیر می کند که صدایش هم درنمی آید.ارباب دستش را روی دهان نسیم می گیرد و به او اخطار می کند که سکوت کند.کیسه نقره ها را از او می گیرد و آهسته از اطاق خارج می شود.نور ماه از لابلای درختان اندام نوید را که تکیه بر دیوار به انتظار ایستاده است نشان می دهد.
    ــ بیا این هم نقره ها!
    ــ هه!
    ــ نوید از جا می پرد ولی دست پدر بر شانه او سنگینی می کند.زبانش از ترس بند آمده و به زحمت سعی دارد که چیزی بگوید و خود را تبرئه کند ولی ارباب بازوی او را به خشم می فشارد و با قاطعیت می گوید:
    ــ بهتر است از این بازی های شیطانی دست بکشی.فردا مفصل صحبت می کنیم حالا برو بخواب دوست ندارم با سر و صدا خواب دیگران را آشفته کنیم.
    ــ قدرت داشت با مردهای خانه خداحافظی می کرد که سر و کله ارباب هم پیدا می شود.قدرت سلام می کند و با شرمی شیرین سرش را خم می کند.لحظه ای بیشتر طول نمی کشد که بوی خوش اسپند در محوطه می پیچد و مهگل با سینی ای که درون آن اسفند آتش کرده،به جلو می آید.
    ــ این را برای شاه داماد دود می کنم.شیرینی یادت نره آقا قدرت!
    ــ حالا کو تا دامادی!
    ارباب تبسمی می کند و نگاهش به سمت پنجره بالا می چرخد.نوید و نسیم با نگاهی خشمگین و حالتی شکست خورده آن ها را تماشا می کردند و ارباب خوشحال بود که بیداری شبانه اش قدرت را از دام تهمتی سخت رهانیده بود.
    ارباب یک بغچه کوچک به قدرت می دهد و با همان لحن قاطع،اما مهربان و پدرانه اش می گوید:
    بیا این هم هدیه من به عروست.این پارچه ای است که من از داخل صندوق آق بانو درآوردم.برای تازه عروس ها قشنگ است.مطمئنم اگر آق بانو هم زنده بود،همین را به تو هدیه می داد.
    اشک در چشم های قدرت جمع می شود.اشک سپاس در چشمان مردی که همه ی عمرش را در خانه ی ارباب خدمتگذاری کرده است و کم و بیش عروسی ارباب را به خاطر دارد.
    ــ ممنونم ارباب.شما خیلی لطف دارید!
    ــ برو که دیرت نشود.و گرنه،نه نه ات بی طاقت می شود و به شورمست می آید!
    ــ چشم ارباب،می روم.قول می دهم که زود برگردم.
    ــ یک هفته ای پیش نامزدت بمان.وقتی عروسی کردی،یک اطاق به تو می دهم تا او را هم به این جا بیاوری.
    ــ خدا از بزرگی کم تان نکند ارباب.
    نسیم مرتب نق می زند و از نقشه های نوید ایراد می گیرد.و نوید هم که تیرش به سنگ خورده و عصبی است،نسیم را دست و پا چلفتی و ترسو می خواند.و بالاخره قبل از آن که ارباب وارد اطاق شود،دو برادر،دست به یقه می شوند و یکدیگر را مورد انتقاد قرار می دهند.ارباب از راهرو آن ها را می بیند.دیگر نمی تواند تحمل کند و به سوی اطاق می رود و چنان محکم پله درب را می گشاید که نسیم از ترس فریاد می کشد.ارباب به حدی عصبانی است که نسیم و نوید جرات سر بلند کردن را ندارند.
    ــ همین را می خواستید؟!… که کاسه ی صبرم لبریز شود و عین دو موش کثیف و مرده دم تان را بگیرم و بیرون تان بیاندازم؟… چرا با آبروی من و سرنوشت خودتان بازی می کنید؟… به خیالتان من آدم ضعیفی هستم و از این بچه بازی ها می ترسم و تسلیم شماها می شوم؟
    ارباب وارد اطاق می شود.کفش هایش را درنمی آورد و با هر قدمی که برمی دارد اثر خاک روی فرش های ابریشمی،نقش برمی دارد.نسیم و نوید هم چنان در وسط اطاق ایستاده اند و ارباب دور آن ها قدم می زند و چنان سایه پر ابهت اش بر بچه ها سنگینی می کندکه شانه هایشان پایین می افتد.ارباب که دوباره لب به سخن باز می کند،لحن ملایم تری دارد.
    -پدر من آدم سخت گیری بود.به رعیت اش دل نمی سوزاند ولی ظلم هم نمی کرد. فکر آبرویش بود و تمام عمر با سربلندی زندگی کرد.از بچه زیاد بدش می آمد. می گفت می ترسم که مبادا یکی از بچه هایم نا اهل باشد و مرا بد نام کند .به همین خاطر هم من تنها فرزند او بودم.ولی من بر خلاف پدر بزرگتان فکر می کردم .عاشق بچه بودم و دلم می خواست وقتی ازدواج کردم، دو جین بچه داشته باشم،پیش خودم می گفتم،خوب آدم بچه اش را درست تربیت می کند و هر بچه ای می تواند باعث سربلندی و افتخار آدم باشد.همین حالا هم سر حرفم هستم و مطمئنم درباره ی شما اشتباه نکردم.فقط کسی که در این راه باید کمکم می کرد،راه را اشتباه رفت.مادر خدا بیامرزتان را می گویم.از همان اول عروسی مان دلش می خواست تمام دار و ندارم را بفروشم و به شهر بروم.آن وقت ها که پدرم زنده بود،اق بانو را ملامت میکرد و با این که او نور چشمی پدرم بود،در این موارد به اق بانو سخت میگرفت.شما می گویید من تمام املاک و اراضی را بفروشم و با شما راهی شهر شوم،و خوب هم می دانم که آن جا چه نقشه های دارید،گیرم که من حرف شما را قبول کردم و املاک را فروختم،خودتان هم می دانید که زندگی رعیت های شور مست از زمین های ما می چرخد ،این جا کسی جز رشید نمی تواند زمین های مارا یک جا بخرد.و من هرگز نمی توانم یک قطعه زمین را هم به او بدهم، میدانید چرا؟… به خاطر این که من آن موذی را می شناسم،خون این رعیت را توی شیشه می ریزدو به جای شراب سر می کشد.
    ارباب روی صندلی راحتی خود می نشیند و نگاهش را روی نسیم ثابت می کندو او را مخاطب قرار می دهد:
    -می دانم که تو یلدا را می خواهی و فقط بخاطر اوست که اسپند روی آتش شده ای و بالا،پایین می پری،ولی آن دختر چی؟…مطمئنی که تو را به خاطر خودت میخواهد؟…بدت نیاید پسرم،نمی خواهم دلت را بشکنم ولی حاضرم شرط ببندم که این نقشه رشید است.به دخترش یاد داده که شرط ازدواجش با تو همین باشد.همین که ملک و املاک را بفروشیم و برای همیشه به شهر برویم. می دانی چرا؟…
    فقط بخاطر این که رشید این جا اربابی کند. و از رعیت بیچاره عین سگ کار بکشد .

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۵ بهمن, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت