خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 303
  • بازديد ديروز : 1312
  • افراد آنلاين : 4
  • تبادل لينك با 3 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 14,547 views

    نام رمان : بی ستاره

    نویسنده : مریم ریاحی

    الان بهترم … با این که خیلی خسته ام با خودم می گم ((اصلا مهم نیست …ولش کن… مگه وقتم رو از سر راه اوردم که دنبال اون نامرد راه بیافتم؟! شاید اون بخوا تموم دنیا رو بگرده …منکه نمی تونم با این طفل معصوم دنبالش برم…!

    یحی خسته شده سرش را روی سینه ام گذاشته و مژه های بلندش را تند تند بهم می زند… گویی می خواهد هر چه تصویر از پشت این شیشه ی چرک و خاک گرفته می بیند توی ذهنش ثبت کند … لپ نرمش را می بوسم… لبخند می زندو دلم گرم می شود و با خود می گویم (( کی بود می گفت دلخوشی ها کم نیست ؟!!)) چشمام به خاطر لبخند جمع می شن…

    زیر لب می گویم (( روحش شاد)) !! انگار باز هم لحظه ی بی حسی رسیده و من حالا روی نقطه ی اوج این لحظه ایستاده ام.

    راننده موشکافانه نگاهش را از اینه به من می دوزد .دندانهایش رقصی ناهماهنگ را اغاز کرده اند… یک مشت دندان چرک و زرد رنگ روی ادامس بزرگش هوار می شود… چقی صدا می دهد… هنوز نگاهش با من است : (( ابجی کجا برم ؟!))

    بدون معطلی می گویم:(( بر می گردیم… همون جا که سوار شدم… ))

    (( راننده با سفیدی چشمش نشون میده عصبانیه… ولی خب اون راننده است چه فرقی می کنه کجا بره !! پولشرو می گیره !! با این یاداوری دلگرم می شوم .دیگر به راننده فکر نمی کنم… نگاهم به بیرون سر می خورد و فکرم فکرم دورتر از ان رها می شود ((یعنی کجا رفتند ؟! شاید سینما… یا کافی شاپ ! یک جایی که دنج و راحت باشه… کسی هم مزاحمشون نشه !!))

    به سختی اب دهانم را قورت می دهم… گلویم می سوزد هوای گرم را با نفسی عمیق به جان می کشم گلویم بیشتر می سوزد…

    پلک های یحیی روی هم افتاده و چتر قشنگی از مژه روی گونه هایش باز شده.

    ((طفلکی بچه ام خیلی خسته شده… ))

    سر کوچه پیاده می شوم… یحیی را با سختی بغل می کنم و کمی راه می ایم. نمی توانم ادامه دهم صدایش می کنم ((یحیی!!… مامانی پاشو پسرم… رسیدیم ها !!))

    نزدیکخانه می شوم… نفسم از دیدن این همه اثاثیه که از طبقه سوم خارج شده می گیرد… کمی صبر می کنم تا کارگرها متفرق شوند و راهی برلی بالا رفتن باز شود… توی دلم غرغر می کنم ((واقعا این ادمیزاد چه موجود عجیب و غریبی است !! سراسر زندگیش را چیزهای به درد نخور پر کرده است… در عجبم این همه ات و اشغال را چه جوری توی یک وجب جا چپانده اند !!

    همیشه از وسایل کهنه و قدیمی و به درد نخور بیزار بودم… ترجیح میدهم خانه ام خالی از این ((سمساری بازار)) باشد…

    خیلی هم پر سر و صدا وشلوغ بودند… تا حد زیادی از عوالم شهر نشینی دور می نمودند… بدجنسی لذت الودی زیر پوستم گزگز می کند… در دل با لبخندی می گویم (( از دستشون راحت می شیم!!))

    به طبقه چهارم می رسم… به هن و هن افتاده ام یحیی هم ! همیشه توی پله ها از شدت استیصال ناسزا می گویم.به کی یا به چی ؟؟ نمی دانم !! شاید فقط به پله ها !!دوباره به صدا در می ایم : ((یحیی جان ! خودت رو روی من نیانداز کفش هات رو در بیار… !! ))

    کسی پشت در تقلا می کند تا هر چه زودتر در را به روی مادر و برادرش باز کند… باز صدای خودم را می شنوم(( زهرا جان… مامانی ماییم درو باز کن… )) در قژی صدا می دهد و عقب می رود… نگاهم می کند… موهای فرفری اش نامنظم و گره خورده صورت مهتاب رنگش را قاب گرفته… چشم های درشت سیاهش را گرد می کندو می گوید: (( سلام… مامانی!! بستنی خریدی؟!))

    با لبخند می گویم (( بله بله عزیزم… دختر خوشگلم…

    خودش را توی اغوشمجا می دهد… از یحیی تپل تر است توی بغلم فشارش می دهم واز ته دل لپش را می بوسم…

    یک صدای مزاحم نمی گذارد افکارم را متمرکز کنم… همان صدایی که باعث شد جمعه ی گذشته سراغ کیف ماهان بروم… ((ماهان))!! نامش به ناگه خاطراتی گنگ را در ذهن و قلبم بیدار می کند…

    لبخند می زنم… نه… این زهر خنداست!! اشتباه کردم !

    روزگاری چطور نابود نامش بودم… و نابود تمامش! تمام وجودش!!

    همه چیز از یک بعدازظهر گرم تابستانی اغاز شد… سوسن خانه ما بود. قرار بود برای سال تحصیلی جدید کتاب تهیه کنیم… پس به همراه مادر راهی کتاب فروشی شدیم. من و سوسن دخترخاله هستیم… و از دوران کودکی همیشه کنار هم… شریک شادی کودکانه ودلهره های نوجوانی و… غم های جوانی!!تنها یار و یاورمدر ان روزگاران سوسن بود و بس !! ازدواج برادر بزرگترم با سیما خواهر سوسن دلیل محکمتری برای رفت و امدهای پی در پی من و سوسن شد…

    چادر سر کردن را درست بلد نبودم… اما یادم هست ان روز چادر به سرم بود… از کنار یک میوه فروشی رد می شدیم که چادرم به جعبه ی میوه ها گیر کرد… برگشتم چادرم را ازاد کنم… دلم اسیر شد!!

    چشم های بی تابی که بی قرار و بی پروا صورتم را می کاوید غافلگیرم کرد.او هم خم شده بو تا چادر مرا رها کند… نمی دانم از او تشکر کردم یا نه!! تنها می دانم که دستپاچه شدم و سعی کردم از نگاهش فرار کنم!!… اما انگار فرار از ان نگاه در سرنوشت من غیرممکن بود.ان نگاه ان چشم های عسلی بی قرار و جسور سه سال تمام همه جا وهمه وقت در هر نفس مثل سایه همراه من بود… طوری که روزی حس کردم بی ان نگاه نفس نخواهم کشید… با وجود خانواده مذهبی و اعتقادات خودم ماهان راهی جز ازدواج برای دست یابی به مقصودش نیافت.پس بالاخره پس از سه سال تعقیب و گریز به خواستگاری امد همه مراسم به سرعت طی شد ومن که برای کنکور اماده می شدم خود را به دست های ماهان سپردم.اما… !!

    عشق ماهان که اتشی سوزاننده و مهیب بود با دست یابی به من خیلی زود فرو کش کرد و من که تمام وجودم احساس و عشق بود در تمنای عشقی جاودان تنها به خاطره ی گنگی بسنده کردم… اری ! من روزگاری عاشق پسرکی دراز و باریک و سیاه با موهای مجعد و چشم های عسلی بودم که یمام روزش را پشت در مدرسه ما سر می کرد و با دیدن من ژست های عجیب و غریب می گرفت و حالا تمام ان یاداوری ها برایم مسخره و تهوع اور است… حالم از مردهایی که از مرد بودن تنها یکنام را یدک می کشند به هم می خورد! باز صدای مزاحم افکارم را به هم می ریزد(( یعنی الان کجاست ؟! پیش ما که نیست… اگر هم هست باز هم نیست!!!

    چشم های تیله مانندش را به تلویزیون دوخته و دستهایش مشغولند… مشغول ارتباط برقرار کردن با دنیای تازه اش!!… پیام کوتاه!! یکی از پیشرفته ترین راه های ارتباط!!بی خطر!! و سرگرم کننده…

    لحظه ای نگاهش می کنم… مثل سالهای گذشته… چاق تر از ان روزهاست البته کمی!! پوست تیره اش همچنان تیره مانده… موهای فرفری اش کم پشت شده و کم رنگ… گویی غباری نرم روی موها و صورتش را پوشانده… اما هنوز جذاب است یا حداقل برای من !! دلم می خواهدش…!!

    نزدیک تر می روم یحیی و زهرا اتاقشان را روی سرشان گذاشته اند و حواس شان با ما نیست !! نگاهش می کنم… اصلا متوجه نیست… نزدیک تر می روم! دستی به موهای زبرش می کشم… با چشم های گرد شده نگاهم می کند… انگار دوست ندارد از دنیایش خارج شود… کمی خود را عقب می کشد و می گوید

    ((این شام چی شد؟!!… عق ام می گیرد… میله های اهنی دوباره احاطه ام می کنند… میله های سرد!!((همیشه فاصله ای هست!!)) سهراب می گوید!!

    سردی میله ها نگاهم را یخ می زند به یاد شعری که دوستش دارم می افتم!

    ((نزدیک تو می ایم بوی بیابان می شنوم … کنار تو تنها ترم!!))

    حواست هست!!

    بساط شام !! ما زن ها چند بار در طول زندگی مان غذا می پزیم؟! چند بار ظرف را می شوییم و خشک می کنیم؟! چندبار بساط ترشی و مربا سالاد فصل و غیره رو الم می کنیم؟!

    چند بار فقط برای خودمان وقتی تنها هستیم سفره ای می اندازیم… غذا می پزیم؟! چقدر به خودمان اهمیت می دهیم!!؟

    از وقتی یادم می اید تمام حواسم پیش بچه ها بوده… (( بخورید… بخورید… )) همیشه وقتی همه رفته اند صدای شکمم معترضانه به یادم می اورد (( کمی به خودت برس)) پوست دستم می سوزد دست هایم سخت و زمخت شده اند…

    فردا… باید دستکش بخرم!! اگر به یاد خودم بیافتم!!

    شیر اب باز است بلند می گویم تا بشنود

    ماهان ! یک نگاهی به پوشال ها بیانداز… باد کولر رو اصلا احساس نمی کنم!!

    حتی سری تکان نمی دهد… دل ازرده ام می گیرد. انگار اصلا صدایم را نمی شنود… چقدر تنهایم. بهتر است به کتابهایم سری بزنم… بلکه این تنهایی تنهایم بگذارد!!

    (( سگ ولگرد )) را می خوانم برای چندمین بار ؟! نمی دانم !!

    (( پات )) (نام سگ نوشته صادق هدایت) را دوست دارم. دلم می خواهد حداقل یکبار بخوانم و او صاحبش را پیدا کند… اما… دلم برای(( پات)) می سوزد. هر بار اشک چشمهایم را خیس می کند…

    در باز می شود هر بار که به دنیای رویای ام پناه می برم با اعتراض وارد دنیایم می شود… بی اجازه خودنمایی می کند… ماهان را می گویم… با لحنی طعنه دار می گوید (( باز کله ات را کردی توی این مزخرفات؟!!)) (( پاشو به بچه هات برس بابا خوابمون می یاد!!))

    دقایقی است که خوابیده اند… هم بچه ها هم ماهان…

    با خود می گویم ((چقدر میله های اهنی ضخیم شده اند….))

    انگار قصد کرده اند نیمه شب ها را از من بگیرند! تا انجا که جان در تن دارند بیدارند! ان قدر بیدار می مانند که نخوابند از حال بروند!!

    تازه بساط قلم و دفتر را چیده ام… نگاه به این کتاب ها ودفتر و قلمم روحم را تازه می کند… خستگی ها را فراموش می کنم…

    اما دوباره صدا در گوشم زنگ می زند… صدای مزاحم را می گویم… طاقت نمی اورم به حرفش گوش می کنم و کیفش را می گردم…

    یک ادکلن جدید دیگر و یک عکس!! از ان چهره های چندش اور!! و حتما به نظر او زیبا!!به سرعت محتویات کیفش را سر جایش می گذارم و عکس را بر می دارم می خواهم سر فرصت به تماشای رقیبم بنشینم !!

    گفتم رقیب ؟! نه !!… اشتباه کردم… من دیگر به چشم ماهان مهره ای نیستم که بخواهد یک رقیب برایم دست و پا کند… من مدتهاست دیگر برای او هیچ چیز نیستم… اصلا نیستم!!

    من همان چیزی هستم… که هستم ! سفره های شام… منزل تمیز و مرتب… مسئول بچه های با ادب و حرف شنو… مسئول خرید و رسیدگی به امور منزل بدون داشتن کمی توقع!!

    اره… من حالا همین هستم!!

    از جا بلند می شوم و نا خواسته جلوی اینه می ایستم… خوب به چهره ام دقیق می شوم با این که هیچکی متوجه ی سن واقعی ام نمی شود اما خودم خوب می دانم که دیگر ستاره ی سابق نیستم… ستاره هفت سال پیش نیستم… انگار چشم هایم که درشت و سیاهند… به سیاهی گذشته نیستند.رنگ سپید و صورتی پوستم به زردی می زند و لب های بی رنگم اصلا نمایی ندارند!!موهای کوتاهم قیافه ی مضحک و احمقانه ای برایم ساخته است…

    دلم می گیرد!

    یادم می اید قبل ها از خودم خیلی راضی بودم… ستاره بودم… ستاره ی واقعی… ! ستاره ای که بچه های محل نامش را خورشید گذاشته بودند… به یاد ان روزها می افتم… ماهان با ان لبخند مرموز و برای من دوست داشتنی لب گشود و گفت (( من که خورشید خانم صدات می کنم !!))

    مثل یک گل ضریف و دوست داشتنی بودم.موهای بلند و مواج و سیاهم قاب قشنگی برای صورت سفید و چشم های سیاهم بود و حالا…

    وقتی با ماهان ازدواج کردم هنوز از نشاط نیافتاده بودم که در خواست کردم با کار کردنم مخالفت نکند… اما ماهان با نگاه نگران و چهره ای کبود شده از غیرت مردانه به من فهماند که حتی حق فکر کردن در این مورد را ندارم و بلافاصله تصمیم گرفت مرا برای همیشه پای بند خانه و خودش کند… برای همین زهرا را وارد زندگی امان کرد… و من هنوز در حیرت مادر شدن ناگزیر از باور بودم که یحیی هم امد!! تا بتوانم راحت تر خودم را فراموش کنم… من ماندگار خانه شدم و ماهان مرد اجتماع… تنها دلخوشی ام خواندن کتاب بود وگاهی نوشتم شعر یا مطلبی!! که دیگر وقتی برای ان هم نداشتم … اگر لحظه ای یافت می شد بهتر می دیدم که چشم هایم را ببندم تا از حال نرم… نه از خواب شب خبری بود ونه از استراحت روز!! همه اش ونگ ونگ بچه بود ونگرانی !! و ماهان که حالا به قول خودش مرد کار و اجتماع شده بود برایم رجز می خواند (( والله خوش به حال زن ها !! از صبح این پات رو می اندازی روی اون یکی و لم می دی توی خونه !!))

    با گفتن این حرف ها همه تردیدم را در گفتن(( کمی به من کمک کن )) از من می گرفت!! به اتاق خودش می رفت و مشغول کارش می شد… بعد هم می خوابید… اگر کوچکترین صدایی می امد فریادش به اسمان می رفت.

    _(( ستاره… این بچه چه شه!!))

    نمی دانستم کدامشان را در اغوش بگیرم و بچرخانم تا خوابش ببرد!!

    زهرا از حسادت به من می چسبید و یحیی از ناچاری و ضعف!!

    اما وقتی برایشان قصه می گفتم گوش می کردند… گاه زهرا در گفتن قصه همراهی ام می کرد… و یحیی هم لبخند می زد…

    چقدر لبخندشان زیباست! چقدر خوش حالم از بودنشان!! چقدر زجر کشیدن را دوست دارم اگر به قیمت لبخند فرزندم باشد!!

    آهی می کشم و از جلوی اینه کنار می ایم… نگاهی به عکس در دستم می اندازم… نمی دانم چه حسی دارم… انگار سرشار از تهی ام… سرشار از خلاء… مثل کسی که از بلندای برجی به پرتگاه بی انتهایی در حال سقوط است… ! کی به زمین می رسم؟!

    چه وقتی پاهایم سفتی و سختی زمین را حس خواهند کرد؟! کی پاهایم به من می گویند که ما روی زمین سخت و محکم ایستاده ایم غمت نباشد؟!

    به اتاق بچه ها سری می زنم نرم و لطیف در خوابند…

    با بوسه ای بر گونه های مرمری و لطیفشان تمام غم ها را رها می کنم باشد که انها هم مرا رها کنند…

    به غریبه ای که اینجا به فاصله ی دست دراز کردنی ارمیده نگاه می کنم… این غریبه همسر من است… چه بی دغدغه خوابیده استو چه خالی از عشق!! من هم پلک ها را روی هم فشار می دهم پر از دغدغه و پر از عشق!!

    فردا روز بهتری است اگر خدا بخواهد…

    یکی از ان جمعه های کسل کننده دیگر!… با سستی تمام زنبیلم را برمی دارم این یار دیرینه که روزی رهایم نمی کند… ! حتی جمعه ها… با حسرت نگاهی به او که هنوز نشئه ی پیغام های عاشقانه نیمه شب پلک ها را روی هم گذاشته می اندازم و بی صدا خارج می شوم… همین که در را باز می کنم احساس خوب سلامی به رویم می زند… وای چه صبح زیبایی !! کمی خنک است امروز!! ان قدر در این تابستان گرما به رویمان اتش ریخت که پاک خاکستر شدیم !!

    به اسمان لبخند می زنم… انگار اسمان هم امروز خندان است!!

    من لبخندش را می بینم با خود می گویم (( چه خوب شد تهی سفره از نان مرا وادار به دیدن اسمان کرد… ))

    خوشبختانه نانوایی خلوت است… شاید در این روز تعطیل مردم خواب را بر لذت خوردن صبحانه با نان تازه ترجیح داده اند!!

    غلط نکنم پ نانوا عاشقم شده… امروز حالت شیدایی به خود گرفته و بیشتر از همیشه سوی چشمش را صرف من می کند!!

    یک نان اضافه می خرم پیرزنی در طبقه اول تنهاست و منتظر…

    دلم نمی خواهد زود به خانه برگردم اهسته قدم بر می دارم تا لذت این سکوت و ارامش وهوای خوب قطره قطره بر عمق جانم بنشیند!! نگاهی به در و دیوارهای اشنا می اندازم… چقدر این در و دیوارها را دوست دارم… پیرزن منتظر است و بیدار… لای در اتاقش همیشه باز است…

    ((مادر)) صدایش می کنم… به سختی جواب می دهد((بیا تو دخترم))

    با لبخند می گویم ((سلام بیداری مادر ؟ صبحانه که نخوردی ! برات نون تازه اورده ام !)… با نگاهی که نمی دانم غمگین است یا خوشحال به من زل می زند و با لحن محکمی می گوید

    ((مگه نگفتم دیگه برای من خرید نکن!!… دخترم… حواست باشه بر و رو داری ! مردم رو توی گناه می اندازی! زیاد بیرون نرو!… مگه امروز تعطیل نیست؟! مردت که خونه است چرا تو میری خرید؟!

    لبخند می زنم و می گویم (( چرا اما اون تا دیروقت بیرون بوده و خسته است.مگه جمعه چند روزه؟!یک روز که بیشتر نیست !!

    پیرزن نگاه بی فروغی به من می اندازد و می گوید

    (( قدر جوونی و زیبایی خودت رو بدون مادر… ! زیاد از خودت مایه نگذار… بزار اون هم گاهی کمکت کنه…

    بنده خدا پیرزن فکر می کند نوز همان قدیم هاست که اکثر مردها رگی داشتند به نام غیرت!! که نبودش مایه خجالت و بی مایگی بود انهایی هم که نداشتند ادای داشته ها را در می اوردند! اما حالا … دیگر داشتنش بی مایگی است !!

    من چطور به او بگویم اگر به ماهان حرفی در مورد نگاههای مشتاق نانوا و بقال و غیره بزنم فوری می گوید

    ((ببین ستاره !! دوست داری برو خرید!دوست نداری نرو!منکه این چیزها ازم بر نمی یاد… سعی نکن منو با این حرف ها تحریک کنی!))

    نان تازه را درون سفره ی خالی اش می گذارم و می گویم

    ((صبر کنید… تا یک لیوان چای تازه دم هم براتون بیارم… ))

    فقط نگاهم می کند… نگاهی که نمی دانم خوشحال است یا غمگین !!

    هوای خفه ی عصر جمعه پنجه بر دلتنگی هایم می اندازد… دلم می خواهد این دلتنگی را با کسی شریک شوم تا مگر قابل تحمل شود… اما کو ان کس ؟زهرا هم بهانه می گیرد… دلم برایشان می سوزد… خیلی وقت است جایی برای تفریح نرفته اند… روی همه ی دلتنگی ها پا می گذارم و لبخند زورکی را میهمان لب های بیرنگم می کنم و بلند می گویم

    ((بچه ها زودی حاضر شین بریم بیرون… ! هر دو با سر و صدا به سویم می دوند و سر و رویم را با شادی بوسه می زنند… چه دمی دارد این هوای گرم!! نفس کشیدن هم دشوار است.زهرا و یحیی جست و خیز کنان همراهم می ایند.

    هنوز تصویر دقیقی از جایی که می خواهم انها را ببرم در ذهن ندارم. ای کاش یک پارک حسابی این اطراف بود! به یاد پارکی می افتم که پایین خانه مان است… پارک پاتوق پیرمردها و خلاف کارها!!

    پارک کوچکی که تنها یک سرسره و یک تاب زمین بازی اش را شکل داده است .همان طور که دست های بچه ها در دستم است از کنار کافی شاپی عبور می کنم… ((کافی شاپی )) معروف که پاتوق دختر و پسرهای جوان است… بی اختیار نگاهم به داخلش لیز می خورد… شلوغ است مثل همیشه… اما خنک !

    باد سردی همراه با بوی گلاب ووانیل مشامم را نوازش می دهد. یحیی می گوید

    مامان بستنی !!و زهرا که عاشق رستوران است می گوید بریم همین جا بخوریم… مامان همین جا…

    بند تردید پاهایم را می بندد.این جور جا ها بدون مرد رفتن برایم غریب است… شاید اگر زشت تر بودم یا… راحت تر می توانستم تصمیم بگیرم… ای کاش سوسن هم بود… نمی دانم حس غریبی دارم… نگاه ها برایم سنگین و نااشنا است. شاید بتوانم با فرار از نگاه ها تقاضای بچه ها را قبول کنم… دلم می خواهد خوشحالشان کنم در یک لحظه تصمیم می گیرم…

    ((خیلی خب!! بچه ها بریم تو… ))

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۲۹ بهمن, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت