خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 302
  • بازديد ديروز : 1312
  • افراد آنلاين : 4
  • تبادل لينك با 3 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 7,204 views

    نام رمان : بوی خوش عشق

    نویسنده : آرش خسروپناهی

    شنایی

    یکی از روزهای بهاری آپریل بود، وسط امتحانهای سال پنجم. امتحانهایی که از اواسط فوریه شروع شده بود و قرار بود تا آخر اوت طول بکشه. حتّی فکر کردن به این که هفت هشت ماه رو باید فقط تو کتابخونه و با کتابها بگذرونم کلافهام میکرد. از طرف دیگه دلم گرفته بود و خیلی احساس دلتنگی میکردم. بهرام تنها برادر من که در ضمن شاید نزدیکترین دوستم هم بود و همیشه شیطونیهاش کلّی سر حالم میآورد، از ژانویه برای یه کار خیلی مهم به وین رفته بود و من تنها بودم.

    ما یه خانواده خیلی متّحد و صمیمی بودیم و جونمون رو برای همدیگه میدادیم. گاهی فکر میکردم که از من خوشبختتر رو زمین خدا نیست. پدر و مادری که دوستت داشته باشن و خواهر و برادرهایی که هوات رو داشته باشن. محبّتی که تو خانواده ما موج میزد رو کمتر جایی میشد دید.

    داشتم میگفتم که یکی از روزهای آپریل بود. صبح پرندهها توی فضای سبز پشت خونه من غوغا راه انداخته بودن، من هم طبق معمول ساعت ۶ صبح چشمهام باز بود و هوای خنک بهار ژِنِو رو تو مشامم میریختم. باید دوش میگرفتم و سریع کارهام رو میکردم و مینشستم سر درسهام. دو تا از امتحانهام رو پاس کرده بودم و راضی بودم. امتحان بعدی که دو هفته بعد بود پوست بود و من هیچ چی نخونده بودم. تو این افکار بودم که تلفن زنگ زد. کی بود این وقت صبح؟

    الو؟

    – چطوری بهار جون؟

    – شیوا؟ این چه وقت زنگ زدنه؟ صدای همسایه ها در میاد!

    – ای وای Sorry، یادم نبود که اونجا مثل خونه باربی کوچیکه و صدا میره بیرون!

    – حالا چطور شده این وقت شب یاد من کردی؟

    – خوبه یادت مونده اینجا شبه! زنگ زدم که بگم مرخصیهام رو جور کردم و هفته اوّل جون میام!

    – به به! چه عجب! حسنی ملاّ نرفت…

    – لوس شی نمیام ها!

    – بابا من وسط امتحانامه، هر چی میگم تو اون کلّه پوکت نمیره، تو بیای که من اصلاً نمیتونم ببینمت! همش باید برم کتابخونه.

    – خوب چیکار کنم؟ سعی کردم زودتر بیام، نشد! در ضمن اگه بشه میخوام با باباجون و مامانجون برم زیارت.

    – خوب برو… پس نگو برای من میای!

    – بابا دلم برات تنگ شده به خدا. حالا با هم که میتونیم نهار و شام بخوریم. یه قلمبه که میخوری؟

    – منظورت یه لقمه بود؟ آره بابا، OK، فهمیدم. بیا خوشحال میشم. الهی که خاله قربون اون صورت خوشگلت بره.

    کدوم خاله؟

    – همشون جز من!

    – اِه؟ اگه به کتایون نگفتم!

    – خوب بگو! دلش هم بخواد قربون شکل ماه تو بره!

    – حالا لیستت رو حاضر کن که یواش یواش برات خرید کنم.

    – لازم نکرده! تو اون خراب شده چی پیدا میشه؟ خودت بیا و سه چهار تا چمدونات کافیه!

    – اگه بهرام هم بیاد ژنو خوبه، دارم برنامه جور میکنم چند روز برم ناپل پیش کتی، امّا اگه بخوام وین هم برم بیشتر وقتم تو هواپیما میگذره!

    – نه بابا بهرام حتماً میاد، نگران نباش.

    – بهار، بابا میگه به خاله موشه سلام برسون و روشو ببوس!

    – بگو لطف دارن، خاله خرسه سلام میرسونه!

    شیوا خواهرزاده منه. خواهر بزرگم آذر زود ازدواج کرد و شیوا همسنّ منه، یعنی یه ماهی هم بزرگتره و آمریکا زندگی میکنه. وقتی بچّه بودیم پدر شیوا که خیلی من رو دوست داشت اسمم رو گذاشته بود خاله موشه و این اسم هنوز هم که ۲۲ ساله هستم روم مونده!

    طبق معمول با شیوا یه ساعتی حرف زدم، بعدش دویدم طرف دوش و آماده شدم برم کتابخونه. توی کتابخونه یه جور کابینهایی هست که درش بسته میشه و من همیشه توی یکی از این کابینها درس میخونم. کتابخونه ساعت ۸ صبح باز میشه و اگه دیر میجنبیدم همه کابینها پر میشد و برای من جا نمیموند.

    کتابخونه دانشکده پزشکی ژنو از بهترین کتابخونههای اروپاست. هم وسیعه، هم پر از کتابهای جدید و قدیم. یه طبقه فقط مخصوص مجلّههای پزشکی سراسر دنیا داره و حدود صد تا کامپیوتر مجهّز به اینترنت و تمام تجهیزات دیگه تو قسمتهای مختلف کتابخونه در اختیار ماست. هر سال کامپیوترهای جدید جای قدیمیها رو میگیره و کامپیوترهای قدیمی برای کمک به دانشکدههای پزشکی آفریقا و جهان سوّم فرستاده میشه.

    ساعت ۸ صبح پشت در کتابخونه بودم. بقیه سال پنجمیها هم آروم آروم میاومدن. همه رنگها پریده و زیر چشمها کبود که اثر بیخوابی شبانه و البتّه خرخونی معروف دانشجوهای پزشکیه. اینجا سال پنجم آخرین سال تحصیل در رشته پزشکیه و کلّ درسهای تئوری و عملی، کتبی و شفاهی تموم میشه و بعد از اون به مدّت یک سال باید در زمینههای مختلف توی بخشهای بیمارستان کارآموزی کنیم تا مدرکمون رو بدن که البتّه از این مدّت حدّاقل یک ماهش باید خارج از سوئیس باشه!

    خلاصه شروع کردم به کتابهام رو ورق زدن و بعدش فکر کردم برم یه قهوه بگیرم و بیام. حوصله درس خوندن نداشتم. همیشه کارم همین بود، صبح زود میرفتم کتابخونه، امّا بجای درس خوندن یا داشتم با موبایلم حرف میزدم، یا دوستام میاومدن و با هم حرف میزدیم و یا تو کافه تریای دانشگاه بودم! امّا خوب، درسهام خوب بود و بالاخره با نمره خوب قبول میشدم؛ پس دلیلی نمیدیدم که روشم رو عوض کنم! اون روز حوصلهام بدجوری سر رفته بود و نمیدونستم چیکار کنم، این بود که رفتم پشت یه کامپیوتر و رفتم روی چند تا سایت درسی و بعدش یه سایت ایرونی که جوک و شعر و مطالب فارسی جالب داشت و نشستم به خوندن. صفحه اوّل که باز شد دیدم یه چیزی چشمک میزنه، دوستیابی! نفهمیدم چیه، کلیک کردم روش و رفتم رسیدم به یه چَت روم فارسی! اسم میخواست، اسمم رو گذاشتم بلا! آخه داشتم نازل میشدم سر این بر و بچّههای ایرونی. این اوّلین باری بود که میرفتم تو چت روم! اصلاً نمیدونستم چی هست و چیکار میکنه. دیدم کلّی بر و بچّههای ایرونی، دختر و پسر، پیر و جوون دارن گپ میزنن و چرند میگن….

    – سلام.

    – از کجایی؟

    – ژنو.

    – کجا هست؟

    – سوئیس .

    – منم از افغانستان، کابل.

    – آخِی! طالبان اذیتتون نمیکنه چت کنین؟

    – برو دیوونه!

    اوّل نمیفهمیدم یعنی چی! امّا بعد فهمیدم که یعنی اینا فکر میکنن من دروغ میگم. خندهام گرفت. حالا که اینو میخواین باشه…

    – چند سالته؟

    – ۳۳

    – اِه، تو که گفتی ۲۲!

    – حتماً دندونههای سه رو ندیدی!

    – بابا اینجا که فارسی نیست! انگلیسی تایپ کردی ۲۲٫

    – خوب من صفحه کلیدم فارسیه لابد من دندونهشو ندیدم!

    خلاصه انقدر سربسر همه گذاشتم که خودم خسته شدم. دیگه میخواستم صفحه رو ببندم که یکی گفت سلام بلا.

    – سلام.

    – میشه اسمت رو بپرسم؟

    – بهار.

    – منم آریا، خوشبختم.

    – سلام آریاجون، تو تهرانی؟

    – آره.

    – خوش به حالت!

    – چرا؟ مگه تو کجایی؟

    – من ژنو هستم، سوئیس.

    – خوب پاشو بیا ایران.

    – نمیتونم.

    – پناهندهای؟

    – من نه، پدر و مادرم بله.

    – سیاسی نه؟

    – نه، مذهبی.

    – ناراحت نباش، درست میشه.

    – امیدوارم.

    – بهار چند ساله اونجایی؟

    – حدود بیست سال.

    – خوب فارسی حرف میزنی!

    – بله خوب از بابام یاد گرفتم.

    – آفرین. چیکار میکنی اونجا؟

    – درس میخونم.

    – چی؟

    – پزشکی.

    – آفرین. خیلی خوبه.

    – چیچی و خوبه؟ پوستمون کنده شده!

    – خوب عوضش خانوم دکتر میشی!

    – تو سرم بخوره اون دکتری، همش امتحان دارم.

    – الان هم تو امتحاناته؟

    – آره.

    – خوب موفّق باشی.

    – ممنون. شما چیکار میکنی؟

    – من درسم تموم شده، تو یه شرکت کار میکنم.

    – چی خوندی؟

    – مکانیک. فوق لیسانس دارم.

    – چه عالی. باریکلاّ.

    – بهار، یه عکست رو بفرست برام.

    – بله؟ آقا کوتاه بیا!… آهسته برو با هم بریم! تاپ مدل که نیستم عکس بدم بهت!

    – اگه بودی نباید میدادی!… اگه عکستو میدادی، عکسمو بهت میدادم. حالا مهم نیست… بیا بریم یاهو.

    – من بلد نیستم!

    – کاری نداره. اوّل میری رو Yahoo.com بعدش میری رو Messenger بعدش هم میزنی رو Download، آسونه، تا آخرش میره خودش، بعدش هم منو add میکنی!

    – باشه.

    – پس ID منو بنویس…

    پریدم از ژیل که بغل دستم نشسته بود یه خودکار گرفتم و رو یه تیکّه کاغذ پاره نوشتم.

    – بهار یادت نره ها.

    – نه، نوشتم. حالا دیگه باید برم… Bye.

    یه لحظه هایی هست تو زندگی آدم که ثبت میشه. نه تنها تو مغز و روحت، که در اعماق قلبت؛ هر چقدر هم که فکر میکنی چرا این لحظه رو این جوری به ثبت رسوندی نمیفهمی! روز ۱۵ آپریل از اون روزها بود.

    بعد از این گپ زدن تصمیم گرفتم برم یه چند صفحه درس بخونم. بالاخره باید اینها رو یاد میگرفتم. نشستم سر کتابهام که تلفن زنگ زد.

    – عصر شما بخیر باباجون.

    – اِه بابا شمایین؟ خوبین؟ چه خبر؟

    – کجایی باباجون؟ خبر پدر پیرت رو نمیگیری؟

    – من که دیشب با شما صحبت کردم!

    – دیشب تا الان یه عمر گذشته پدرجان!

    – معذرت میخوام، این امتحانها برای من حافظه نگذاشته.

    – اشکالی نداره باباجون، فردا میای ناهار پیش ما؟

    – چشم. مامان خوبن؟ کجان؟ روشون رو از طرف من ببوسین…

    دو سه ساعتی درس خوندم. سرم گرم بود و اصلاً حواسم به گذشت زمان نبود که دیدم در کابین باز شد و بابا اومدن تو.

    – پدر جان بسه، چشماتو کور کردی!

    – اِه بابا جون شما اینجا چیکار میکنین؟

    – اومدم دخترم رو ببینم!

    – خوب من فردا میاومدم، یا میگفتین خودم امشب میاومدم.

    – نه، تا فردا کی مرده و کی زنده؟ دلم هواتو کرده بود، اومدم ببینم درسها هلاکت کرده یا نه!

    – پس بریم یه جا یه قهوه بخوریم…

    پدر من از اون آدمهاییه که برای نشون دادن احساسشون هیچ مشکلی ندارن. جلوی صد نفر آدم، قربون صدقه بچّهاش میره. اونم از نوع آنچنانی:

    – الهی من قربون اون زمین برم که پای بچّهام روش راه میره! خاک اون زمین رو من خودم سرمه میکنم میکشم به چشمهام!

    مادرم بر خلاف پدرم بسیار خود داره. مثلاً سعی میکنه ما رو لوس نکنه که البتّه موفّق هم نمیشه. مخصوصاً در مورد من که از وقتی بهرام هم بزرگ شده، به جمع پدر و خواهرهام اضافه شده و هی منو لوس میکنه. مامان بیچاره هم که از دست همشون به تنگ اومده دیگه خجالت رو کنار گذاشته و علناً با من دعوا میکنه! میگه لوست کردن، فردا نمیتونی تو این جامعه آشغال دووم بیاری، میخورنت!

    بگذریم. اون روز من و بابا کلّی گپ زدیم. پدرم گفت که یه برنامه “فرهنگ و ادب ایران زمین” هست که بالای Verbier تشکیل میشه و برای من هم ثبت نام کرده.

    – بابا من امتحان دارم!

    – پدرجان سه روز بیشتر نیست، حیفه نری! برنامه شب شعر هست، موسیقی اصیل هست، معرّفی کتاب هست. کلّی جوون از کشورهای دیگه میان. درسِت رو الان بخون که بعداً بتونی دو سه روز بگذاری برای این کار.

    – چشم.

    راستش خودم هم از این بابت خوشحال بودم. این برنامهها همیشه با کیفیّت بالا تو سوئیس اجرا میشه. کلّی شاعر و ادیب توش شرکت میکنن و من هم عاشق ادبیّات فارسیم. عاشق کشوری که اصلاً نمیدونم چه جوری هست! البتّه از بس بابا برامون گفته و مامان توضیح داده، از نظر تئوری کلّی چیز میدونم امّا خوب، چیز زیادی به خاطرم نیست. خیلی بچّه بودم که با پدر و مادرم و بهرام و کتایون از ایران اومدیم بیرون. حالا که خوب فکر میکنم میبینم که پدر و مادرم از ایران اومدن بیرون، ولی دلشون رو اونجا گذاشتن. از لحظهای که ما وارد ژنو شدیم، کلاس فارسی برای بهرام و کتایون شروع شد. پدرم با جدّیت به درسهای بچّههاش میرسید و مخصوصاً حسّاسیّت زیادی داشت که ما فرانسه و فارسی رو قاطی حرف بزنیم و برای این کار جریمه نقدی هم گذاشته بود که از پول توجیبی هفتگیمون که زیاد هم نبود کم میشد! من از ۵ سالگی کلاس فارسی رو با پدرم شروع کردم و البتّه اون زمان بهرام ۱۰ ساله بود و اون هم تو کلاسهای ما شرکت میکرد. بابا یه میز و چند تا صندلی با یه کتابخونه گذاشته بود توی ورانده . توی کتابخونه پر بود از کتابهای سعدی و حافظ و کتابهای شعر نو، از سیاوش کسرایی تا سهراب سپهری. چند تا تابلوی خطّاطی هم به دیوار بود که با خطّ خوش افجعی نوشته شده بود: “چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ.” “من درد تو را ز دست آسان ندهم.” خلاصه اینقدر این قسمت از خونه رو قشنگ درست کرده بود که ناخودآگاه هر آدمی هوس میکرد بشینه و کتاب فارسی بخونه. مامان هم یک قسمت از میز رو قرآن و نهج البلاغه گذاشته بود و بهرام وقتی فارسیش تکمیل شد با مامان عربی کار میکرد و البتّه همیشه وسط کار شیطونی میکرد و حواس ما رو پرت میکرد.

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۸ بهمن, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت