خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 205
  • بازديد ديروز : 1145
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 2 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 8,249 views

    نام رمان : بادبادک باز

    نویسنده : خالد حسینی

    یک

    دسامبر ۲۰۰۱

    در یک روز سرد ابری زمستان ۱۹۷۵ در دوازده سالگی شخصیتم شکل گرفت . دقیقا آن لحظه یادم مانده ؛ پشت چینه ی مخروبه ای دولا شده بودم و کوچه ی کنار نهر یخزده را دید می زدم. سالها از این ماجرا می گذرد ، اما زندگی به من آموخته است آنچه درباره ی از یاد بردن گذشته ها می گویند درست نیست . چون گذشته با سماجت راه خود را باز می کند. حالا که به گذشته برمی گردم ، می بینم تمام این بیست و شش سال به همان کوچه ی متروک سرک کشیده ام.

    یکی از روزهای تابستان گذشته دوستم رحیم خان از پاکستان تلفن کرد . از من خواست به دیدنش بروم. گوشی در دست توی آشپزخانه بودم و می دانستم فقط رحیم خان پشت خط نیست. این گذشته ام بود. با گناه هایی که کفاره اش را نداده ام. پس از اینکه گوشی را گذاشتم ، رفتم تا کنار دریاچه ی اسپرکلز( Spreckels ) در حاشیه ی شمالی پارک گلدن گیت قدمی بزنم. آفتاب اول بعد از ظهر روی آب می درخشید و دهها زورق بازیچه روی آب بود و نسیم خنکی آنها را پیش می راند. سر بلند کردم و جفتی بادبادک در انتهای غربی پارک خیلی بالاتر از درخت ها بر فراز اسیابهای بادی می رقصیدند؛ مثل یک جفت چشم کنار هم بودند و با هم پایین و بالا می رفتند و از بالا به سانفرانسیسکو ، شهری که حالا خانه ام شده ، نگاه می کردند. ناگهان صدایحسن در سرم پیچید : جانم هزار بار فدایت . حسن ، بادبادک باز لب شکری.

    کنار بید مجنونی روی یکی از نیمکتهای پارک نشستم . به فکر حرفی افتادم که رحیم خان پیش از گذاشتن گوشی تقریبا برای چاره جویی گفت. هنوز راهی برای جبران مافات هست. به آن بادبادک های جفتی نگاه کردم. یاد بابا افتادم. یاد ِ علی ، کابل . یاد آن زندگی افتادم که تا زمستان ۱۹۷۵ از سر گذرانده بودم و از آنجا همه چیز عوض شد واز من چیزی ساخت که امروزهستم.

    دو

    من و حسن در زمان کودکی از درختهای سپیدار ِ کنار ِ راه ماشین رو ِ خانه ی پدرم بالا می رفتیم ، تکه آینه ای را برمی داشتیم ، نور را به خانه ی همسایه ها می تاباندیم و عاصیشان می کردیم. با پاهای برهنه ی آویزان و جیب هایی پر از گردو و توت خشک روبروی هم روی دو شاخه ی بلند می نشستیم . به نوبت آینه را به دست می گرفتیم ، توت می خوردیم و هره کره کنان به طرف هم پرتاب می کردیم. هنوز همحسن را بالای آن درخت می بینم ؛ نور خورشید از لابهلای برگ های درختان روی صورت کمابیش گرد کاملش بازی می کند؛ صورتی مثل عروسکهای چینی که از چوبی سخت تراشیده باشند ؛ دماغ پَخ با پره های گشاد و چشمهایی تنگ بادامی مثل برگ های خیزران، چشمهایی که با تغییر نور طلایی به سبز و حتی آبی می زد. هنوز هممی توانم گوشهای کوچک و چانه ی نوک تیزش را ببینم ؛ انگار مثل زایده ای بعدا به صورتش اضافه شده ؛ همچنین شکاف لب بالایش در طرف چپ دوخط عمودی که انگار ابزار عروسک ساز ِ چینی کمی لغزیده یا نافرمان و بی دقت شده بود.

    گاهی بالای درخت ها با حسن حرف می زدم و او در این میان با قلابسنگ به طرف سگ گله ی آلمانی ِ یک چشم ِ همسایه گردو پرتاب می کرد. حسن هیچ وقت دلش نمی خواست این کار را بکند ؛ اما اگر من از او می خواستم از ته دل میخواستم ، خواهشم را رد نمی کرد. بعلاوه وقتی قلابسنگ دستش بود به کسی امان نمی داد. علی ، پدر حسن ؛ ما را غافلگیرمی کرد و سخت از کوره در می رفت یا بهتر بگویم آنقدر کفری می شد که از آدم ملایمی مثل علی بر می آمد. انگشتش را تکان تکان می داد و اشاره می کرد از درخت بیاییم پایین. آینه را از دستمان می گرفت و چیزی می گفت که مادرش به او یاد داده بود. می گفت وقت نماز خواندن, شیطان نور آینه را روی آدم ها می اندازد تا حواثشان را پرت کند. همیشه پسرش را سرزنش می کرد و ادامه می داد: (و موقع این کار می خندد.)

    حسن سر به زیر می انداخت و من من می کرد: (بله , بابا.) اما هیچ وقت به رخم نمی کشید که آینه انداختن هم مثل تیر زدن به سگ های همسایه با گردو و همیشه نظر من بوده.

    ردیف درختهای سپیدار در دو سوی راهِ ماشین روِ آجر فرش به دو لنگه در آهنی خوش نقش منتهی می شد. این در به محوطه ی وسیع ماشین رو در ملک پدرم باز می شد. خانه در سمت چپ راهِ آجر فرش و حیاط خلوت در انتهای آن بود.

    همه عقیده داشتند که بابای من , قشنگ ترین خانه ی محله ی وزیر اکبر خان را ساخته , این محله از محلات تازه و ثروتمند شمال کابل بود. بعضی ها می گفتند تو کابل خانه ای قشنگ تر از این نیست. مدخل وسیعی مزین به باغچه های گل رز در دو سو به خانه های درندشتی با کف مرمرین و پنجره های عریض ختم می شد. کاشی های ظریفی که بابا خودش از اصفهان خریده بود کف چهار حمامش را می پوشاند. فرش های زربفتِ دیواریِ خریداری شده از کلکته روی دیوار ها ردیف شده و چلچراغی بلورین از سقف گنبدی آن آویخته بود.

    اتاق خواب من و بابا و اتاق کارش که به آن (اتاق خانیات) هم می گفتند و مدام بوی تنباکو و دارچین می داد در طبقه ی بالا بود. بابا و دوستانش پس از اینکه علی غذاشان را می داد , در این اتاق روی مبل های سیاه چرمی لم می دادند. پیپ های خود را پر می کردند_بابا به این می گفت هموار کردن پیپ_ و از سه موضوع دلخواه خود , سیاست , کسب و کار و فوتبال حرف می زدند. گاهی از بابا می خواستم اجازه بدهد من هم بروم پیششان , اما بابا دم در می ایستاد و می گفت: (بزن بچاک. فوراً. حالا وقت بزرگترهاست. چرا نمی روی یکی از کتابهایت را بخوانی؟) در را می بست و مرا با این سوال به جا می گذاشت که چرا همیشه وقت فراغت بزرگترهاست. کنار در می نشستم و زانوی غم بغل می کردم. گاهی یکی- دو ساعت آنجا می نشستم و به خنده ها و گپ هایشان گوش می دادم.

    اتاق نشین من پایین دیواری منحنی داشت. با گنجه های سنتی. روی دیوار تصاویر خانوادگی نصب شده بود. مثلاً عکس بزرگ و رنگ و رو رفته ای از بابابزرگ و سلطان نادرشاه در ۱۹۳۱ دو سال پیش از قتل سلطان , با چکمه های بلند تا زانو و تفنگ های به شانه انداخته بالای لاشه ی گوزن شکار شده. عکسی از عروسی پدر و مادرم هم بود. بابا با کت و شلوار مشکی و مادرم , شاهزاده خانم جوان لبخند بر لبی , با لباسی سفید. در یکی از عکس ها بابا در کنار بهترین دوست و شریک تجاریش , رحیم خان , جلو خانه ایستاده بودند و هیچ کدام لبخند نمی زدند_ من توی عکس بچه بودم و در بغل بابا_بابا خسته و گرفته به نظر می رسید. در همان حال دستم انگشت کوچک رحیم خان را گرفته.

    دیوار منحنی به اتاق غذاخوری می رسید که در وسطش میز چوب ماهونی قرار داشت. سی نفر راحت پشت میز جا می گرفتند و با توجه به علاقه ی پدرم به مهمانیهای با شکوه تقریباً هر هفته همین طور هم می شد. در انتهای دیگر اتاق غذاخوری بخاری دیواری مرمری بلندی بود و زمستان ها همیشه شعله های نارنجی آتش در آن می رقصید.

    درِ بزرگ لغزانی به تراس نیمدایره ای باز می شد که به دو جریب زمین و رج به رج درخت آلبالو مشرف بود. بابا و علی یک باغچه ی سبزی هم کنار دیوار شرقی خانه درست کرده بودند : گوجه فرنگی , نعنا , فلفل و یک رج ذرت که هرگز دانه نمی بست. من و حسن اسمش را گذاشته بودیم (دیوار ذرت بی دندان)

    در انتهای جنوبی باغ , در سایه ی یک درخت ازگیل ژاپنی , خانه ی پیش خدمتها قرار داشت : کلبه ی کاهگلی محفر کوچکی که حسن با پدرش در آن به سر می برد.

    همین جا, در این آلونک , در زمستان ۱۹۶۴ حسن به دنیا آمد, درست یک سال پس از آنکه مادرم مرا به دنیا آورد و سرِ زا رفت.

    طی هیجده سالی که در آن خانه به سر بردم فقط چند بار پا به قسمت حسن و علی گذاشتم. خورشید که پشت تپه ها غروب می کرد و بازی روزانه ی ما تمام می شد, من و حسن هر یک ه راه خود می رفتیم. من از کنار باغچه ی رُز می گذشتم , به عمارت بابا می رفتم و حسن به کلبه ی کاهگلی که در آن دنیا آمده و همه ی عمرش را در آنجا گذرانده بود بر می گشت. یادم می آید که جای محقر و پاکیزه ای بود و نور دو چراغ نفتی در آن کور سو می زد. دو تشک در گوشه ی اتاق , یک قالیچه ی نخ نمای هراتی با گوشه های فرسوده در وسط , یک سه پایه و یک میز چوبی در گوشه ای بود که حسن پشتش نقاشی می کشید. دیوارها لخت و برهنه بود. غیر از یک دیوار کوب که با منجوق رویش الله اکبر دوخته بودند. بابا آن را در یکی از سفرهایش به شهد برای علی خریده بود.

    در همین کلبه ی صنوبر , مادر حسن , در یک روز سرد زمستانی ۱۹۶۴ او را به دنیا آورد. همان طور که گفتم مادرم بر اثر خونریزی سرِ زایمان من مرد. اما مادر حسن سر یک هفته پس از تولد او از دست رفت. از دست دادن او طوری بود که بیشتر افغان ها آن را بدتر از مردن می دانند. او با گروهی از خوانندگان و رقاصان دوره گرد فرار کرد.

    حسن هرگز از مادرش حرف نمی زد. انگار که اصلاً نبود. همیشه از خودم می پرسیدم آیا هیچ وقت شده خوابش را ببیند یا بگوید چه ریختی است یا کجاست. نمی دانستم مایل است اورا ببیند یا نه.آیا او هم مثل من هوای مادری را که هرگز ندیده در سر داشته؟ یک روز داشتیم برای دیدن یک فیلم تازه ی ایرانی از خانه ی پدرم به سینما زینب می رفتیم ؛ راه میان بر را از میان پادگان نظامی نزدیک مدرسه ی متوسطه ی استقلال در پیش گرفته بودیم _بابا قدغن کرده بود از آن راه میان بر برویم , اما حالا با رحیم خان رفته بود پاکستان. از روی نرده ای که دور پادگان کشیده بودند پریدیم , از نهر کوچکی جستیم و به میدان خاکی بی درختی رسیدیم که تانک های رها شده در آنجا خاک می خوردند. دسته ای سرباز در سایه ی یکی از تانک ها چپیده بودند و سیگار کشان ورق بازی می کردند. یکی از آنها ما را دید. سلقمه ای به بغل دستی اش زد و سر حسن داد کشید.

    (آهای با تو ام! من می شناسمت.)

    ما که هیچ وقت ندیده بودیمش. مرد خپلی بود با سر تراشیده و ته ریش. پوزخند زدن و چپکی نگاه کردنش مرا می ترساند. زیر لب به حسن گفتم: (همین طور راست برو.)

    سرباز داد زد: (آهای! هزاره!وقتی بات حرف می زنم به من نگاه کن!) سیگارش را دست بغل دستیش داد و با انگشت های شست و نشانه ی یکی از دستهایش حلقه ای درست کرد. انگشت اشاره ی دست دیگرش راتوی آن حلقه فرو برد و چند بار این کار را تکرار کرد. (مادرت را می شناسم. می دانستی؟ خیلی خوب می شناسمش. یک دفعه آوردمش پشت آن نهر , آنجا.)

    سرباز ها خندیدند. صدای یکی شان به جیغ می مانست. به حسن گفتم یکراست برو جلو, برو)

    سرباز داشت می گفت: ( چه تن و بدنی داشت!) با دیگران دست می داد و پوزخند می زد. کمی بعد توی تاریکی که فیلم شروع شد , صدای حسن را شنیدم که خِس خِس می کرد. اشک از گونه هایش جاری بود. از صندلیم دست دراز کردم , دست دور شانه هایش انداختم و او را به خود چسباندم. سر روی شانه ام گذاشت. پچ پچ کنان گفتم : ( تو را با یکی دیگر اشتباه گرفت. حتماً اشتباه گرفت.)

    به من گفتند وقتی صنوبر گریخت , هیچ کس تعجب نکرد . وقتی علی , حافظ قرآن, با صنوبر ازدواج کرد همه ابرو ها را بالا انداختند. صنوبر خوشگل بود و نوزده سال از او جوان تر , اما در بدنامی رسوای خاص و عام. او هم مثل علی از قوم هزاره بود و دختر عموی او ؛ بنابر این به طور طبیعی اولین کسی بود که به علی می رسید. اما غیر ز این مشابهتها علی و صنوبر کمتر وجه اشتراکی داشتند و از همه کمتر وضع ظاهریشان بود. در حالی که چشمان سبز براق و چهره ی شیطنت بار صنوبر بنا به شایعات مردهای زیادی را به وسوسه ی گناه می انداخت, ماهیچه های چانه ی علی بر اثر فلج مادرزاد از کار افتاده بود و او نمی توانست لبخند بزند و همیشه قیافه ی عبوسی داشت. به این ترتیب دیدن چهره ی شاد یا غمگین علی محال بود. فقط چشمهای میشی بادامیش از لبخند یا اندوهش خبر می داد.

    می گویند چشمها پنجره ی روح است. این حرف بیشتر از همه در مورد علی مصداق داشت که احساساتش تنها از راه چشمانش بروز میکرد.

    شنیدم که خرامیدن صنوبر و قر و غمزه ه اش مردها را از راه به در میکرد. اما فلج اطفال برای علی پای راست تحلیل رفته ای به جا گذاشت که پوست زردی بر استخوانش کشیده شده بود و جز لایه ی نازکی ماهیچه جیزی نداشت. در هشت سالگی روز به یادم می اید که علی مرا همراه خود برای خرید نان به بازار برد. من زمزمه کنان پشت سرش راه می رفتم و می کوشیدم ادای طرز راه رفتنش را درآورم. دیدم پای استخوانیش مثل جارو تاب می خورد و هر بار که آن پا را به زمین می گذارد تنش به طرز غریبی به یک سو خم می شود. معجزه ی کوچکی بود که با هر قدم برداشتن کله پا نمی شد. ادایش را که درآوردم ، تقریبا توی جوی آب افتادم. این کار باعث خنده ام شد. علی برگشت و مرا هنگام ادا دراوردن غافلگیر کرد ، اما هیچی نگفت. نه آنوقت ، نه بعد. فقط به راهش ادامه داد.

    صورت علی و طرز راه رفتنش موجب ترس بعضی بجه های کوچکتر همسایه می شد. اما مشکل اصلی با بچه های بزرگتر بود. آنها در خیابان دنبالش می کردند و وقتی می شلید ادایش را در می آوردند. بعضی ها او را بابالو با لولو خورخوره صدا می زدند. با جیغ و داد و خنده و شوخی می گفتند : « آها بابالو. امروز کی را خوردی؟ کی را خوردی؟ بابالوی پَخِ دماغ»

    چون علی و حسن خطوط چهره ی هزاره های مغولی را داشتند به او می گفتند « پَخِ دماغ». سالهای سال درباره هزاره ها فقط همین را می دانستم که از اعقاب مغولها هستند.با شباهت کمی به چینیها . در کتابهای درسی کمتر اسمی از آنها می آوردند و فقط به طور گذرا به اجدادشان اشاره می کردند. روزی به اتاق کار بابا رفتم. کتابخانه اش را زیر و رو کردم و و یکی از کتابهای تاریخ قدیمی مادرم را پیدا کردم. این کتاب را یک ایرانی به نام خرمی نوشته بود. خاک روی کتاب را فوت کردم. آن شب دزدانه آن را به تختخواب بردم و چون فصل کاملی درباره ی هزاره دیدم ، مبهوت شدم. یک فصل کامل به قوم حسن اختصاص داشت! در این فصل خواندم که قوم من ، یعنی پشتوها به هزاره ها ستم کرده و آزارشان داده است. در این کتاب نوشته بود که در قرن نوزدهم هزاره ها کوشیدند علیه پشتوها قیام کنند، اما پشتوها « با خشونتی وصف ناپذیر سرکوبشان کردند». در کتاب آمده بود که قوم من هزاره ها را کشته، آنها را از زمینهاشان رانده، خانه هاشان را سوزانده و زنانشان را به کنیزی فروخته است. آنجا نوشته بود یکی از دلایل این بود که پشتوها سنی و هزاره ها شیعه بودند. در کتاب چیزهای زیادی نوشته بود که نمی دانستم. چیزهایی که معلمهامان اصلا حرفش را نمی زدند.

    چیزهایی که بابا هم حرفش را نزده بود. همچنین چیزهایی نوشته بود که می دانستم. مثل اینکه مردم هزاره ها را موش خور ، بینی پهن و خر بارکش صدا می زدند. شنیده بودم بعضی بچه های محل حسن را اینطور صدا می زدند.

    هفته ی بعد ، پس از کلاس درس کتاب را به معلم نشان دادم و به فصل مربوط به هزاره ها اشاره کردم. چند صفحه ای از آن را سرسری دید زد. نخودی خندید و کتاب را پسم داد. اوراق خود را برداشت و گفت: « این جماعت کارشان همین است که شهید نمایی کنند.» از قیافه اش پیدا بود که با نفرت از آنها حرف می زند .

    با اینهمه صنوبر بر خلاف اشتراک قومی و خونی با علی در طعنه زدن به او با بچه های همسایه یکصدا می شد. شنیدم که نفرت خود را از قیافه و ظاهرش پنهان نمی کرد.

    زخم زبان می زد: « به این هم می گویند شوهر؟ پیر خرها هم از این شوهر مناسب ترند»

    سر آخر مردم فهمیدند که این ازدواج یک جور قول و قرار مردانه بین علی و عمویش ، پدر صنوبر ، بوده. می گفتند علی دختر عمویش را را به زنی گرفته تا نام عمویش را که آلوده شده بود از ننگ برهاند ؛ هر جند علی ، که از پنج سالگی یتیم شده بود ، دارایی یا میراثی نداشت که بتوان حرفش را زد.

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۹ بهمن, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت