خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 124
  • بازديد ديروز : 1396
  • افراد آنلاين : 8
  • تبادل لينك با 6 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 6,013 views

    نام رمان : احتمالا گم شده ام

    نویسنده : سارا سالار

    صدای زنگ تلفن ترتیب مغزم را می دهد. دستم را بی خودی طرفش دراز می کنم تا قبل از این که مغزم روی تخت ولو شود، صداش را کم کنم… می رود روی پیغام گیر… کیوان است. می خواهد بداند خانه هستم یا نه. جواب نمی دهم.

    سرم را که از روی بالش بلند می کنم، تازه می فهمم چه قدر سنگین است از لا به لای بخار توی سرم به ساعت میز نگاه می کنم. ساعت ده است یا یازده یا دوازده؟ چه اهمیتی دارد؟ سعی می کنم دیشب را به خاطر بیاورم جاش سامیار به خاطرم می آید و این که اهمیت دارد ساعت ده است یا یازده یا دوازده و اصلاً زود بیدار شده باشد، تا حالا چه کار کرده و حالا دارد چه کار می کنند…

    از جا می پرم، دستم را به دیوار می گیرم و از اتاق خواب می آیم بیرون… سامیار توی اتاقش نیست… دلم هری می ریزد پایین… توی سالن سرک می کشم… توی آشپزخانه… توی حمام و توالت … نیست… همان جا کنار دیوار توالت و می نشینم و نفس می کشم … یک دفعه یادم می آید امروز صبح با تاکسی فرستادمش مهد کودک. باورم نمی شد یادم رفته باشد. خودم بیدار شده بودم، خودم به زور دو سه لقمه چپانده بودم توی دهانش، خودم لباس خوابش را کنده بودم و بلوز و شلوارش را تنش کرده بودم و توی کیفش آب پرتقال و بیسکویت بودم و به تاکسی سر کوچه زنگ زدم بودم یک راننده ی مطمئن بفرستد تا ببردش مهدکودک. نکند دارم آلزایمر می گیرم. یعنی آدم می تواند توی سی و پنج سالگی آلزایمر بگیرد؟ پاهایم را دراز می کنم روی زمین و سرم را تکیه می دهم به کاشی های سرد دیوار… فکر می کنم خواب بودم…. شاید … دیدم دوباره توی حیاط مربع شکلی هستم که چهار تا باغچه دارد….

    گندم بلوزش را می زند بالا…

    می گوید:« من با یک روح عشق بازی می کنم…»

    دروغ می گوید. گندم خیالباف است…

    دیدم دوباره توی آن حیاط مربع شکلی هستم که وسطش یک حوض بزرگ آبی است…

    صدای کفش های گندم را روی آجرش کف حیاط می شنوم پدرش همیشه هست و هیچ وقت نیست…

    گندم وقتی لبخند روی گونه هایس چال می افتد. لبخندهاش حرص می خورم…

    می گوید:« جواب مادرت را بده نگذار هر غلطی دلش می خواهد باهات بکند.»

    بلند می شود و روی خاک باقچه زیر درخت توت که عین یک غول بزرگ شده، می رقصد. موهای مشکی بلندش به این ور و آن تاب می خورد. می گوید:« دروغ می گویی، ترسو!»

    می گویم:« به من نگو ترسو.»

    دور خودش می چرخد و می گوید:« ترسو، ترسو…»

    گریه ام می گیرد، همه اش از دستم گریه اش می گیرد؛ از دست خدش و آن مادربزرگ قرتی اش با آن بلوز و دامن جوراب های مشکی و آن کفش های پاشنه بلند…

    می گویم:« من دیگر نمی خواهم باهات دوست باشم.»

    می رود آن سر حیاط به طرف اتاقش و می گوید:« به درک.»

    دنبال می روم… توی اتاقش نیست… از آن اتاق اتاق کناری می روم… آن جا هم نیست… به مهمان خانه می روم…. نیست… به اتاق مادربزرگش می روم… نیست… حتا توی اتاق پدرش می روم… نیست.. برمی گردم وی حیاط… دلم هری می ریزد پایین، باغچه ها نیستند، ئرخت های توت و انار و سنجد، حوض آبی وسط حیاط و آجرفرش های کف حیاط میستند… نفس می کشم و هوایی نیست، نفس می کشم، هوایی…

    چشم هایم را که باز می کنم، انگار سرمای این کاشی های سرد از توی کله ام فرو رفته است توی دلم و از توی دلم فرو رفته است توی پاهام… پاهام را جمع نی کنم توی بغلم . کمی که گرم می شوند، دشتم را می گیرم توی دیوار و بلند می شوم. می خواهم از توالت بیام بیرون که صورتم را توی آینه می بینم. می نشینم روی توالت و صورتم را بین دست هایم قایم می کنم. تازه یاد نگاه و حرف های امروز صبح سامیار می افتم. می خواست بداند چرا پشت چشمم این جوری شده.

    دکتر پرسید:« چند وقت است با گندم به هم زدی؟»

    گفتم:« هشت سال.»

    می روم توی آشپزخانه. توی یخچال همه چیز به نظرم خشک و گندیده می آید. قبل از اینکه حالم بهم بخورد، درش را می بندم. دلم سیگار می خواهد مسخره است، صبحانه سیگار!… گندم از آدم هایی که تا بیدار می شدند صبحانه نخورده سیگار می کشیدند بدش می آید… به درک که گندم از چی بدش می آمد و از چی خوشش می آمد… دستم را می گذارم روی معده ام، انگار می خواهد از دهانم بپرد بیرون… صدای زنگ تلفن این بار ترتیب قلبم را می دهد. می پرم توی اتاق و از این که قلبم خودش را جراوجر کند، صداش را کم می کنم. با این که مطمئنم باز هم کیوان است، گوشی را برنمی دارم. می گذارم برود روی پیغام گیر. وقتی دارد پیغام می گذارد، جواب می دهم.

    می گوید:« چه طوری؟»

    چه قدر دلم کی خواهد بگویم به تو چه.

    می گویم:« خوبم.»

    می گوید:« سامیار چه طور است؟»

    باز هم دلم می خواهد بگویم به تو چه.

    می گویم:« رفته مهد کودک. دارم می روم دنبالش.»

    می گوید:« اگر کاری داشتی بهم زنگ بزن. مواظب خودت باش.»

    خنده ام می گیرد… مواظب خودت باش.. دیروز منصور هم همین را بهم می گفت، مواظب خودت باش.

    روی تخت ولو می شوم. چراغ سقف هنوز روشن است . وقتی کیوان هست نمی شود شب ها چراغ سقف را روشن گذاشت. می گوید بدن آدم صبح ها نیاز به نور دارد و شب ها نیز به تاریکی. برای همین بهتر است شب ها اتاق تاریک باشد… فکر می کنم چرا هیچ وقت به کیوان نگفته ام از خوابیدن توی اتاق تاریک می ترسم… آخر مگر دختر به این گندگی از خوابیدن توی اتاق تاریک می ترسد؟ آخر مگر دختر به این گندگی از مارمولک … این بار صدای زنگ در ترتیب … یعنی آقا رضاست؟… شاید من خانم نعمتی است… از فکر این که نکند منضور باشد هول می کنم… منصور هیچ وقت بدون تماس سرش را نمی اندازد پایین، راه بیفتد بیاید این جا. چه قدر نمی خواهد کسی را ببینم، حتا برای یک دقیقه، حتا برای نیم دقیقه، حتا برای… فکر می کنم درِ پایین باز بوده … دستی توی موهای ژولیده ام می کشم و با همان ریخت و قیافه می روم طرف در قبا از این که د باز کنم یا نه… باز می کنم… تا جایی که می شود سرم را می اندازم پایین تا صورتم را نبیند. بتول مثل همیشه چادرش را از شرش بر می دارد و به جالباسی دو در آویزان می کند.

    می گوید:« امزوز چند شنبه است؟»

    در حالی که کفش و جورابش را می کند:« یک شنبه دیگر.»

    می خواهم ازش بپرسم مگر نگفته ام این یک شنبه فکر می کنم لابد نگفته ام که آمده … ج.راب های بلند مشکی اش را می چپاند توی کفش های خاکی اش و می گذارد کنار جا کفشی یک جفت دمپایی برمی دارد و می پوشد. دوباره انگار می شود عین یک خرص سفید و پشمالو که بهش بلوز و دامن پوشاند. می دانم که همین الان شروع می کند به وراجی. اصلاً براش مهم نیست توی سالن باشم یا توی اتاق ها یا توی حمام یا توی توالت . انگار برای همین حرف می زند. بعضی وقت ها فکر می کنم وقتی خانه نیستم، شاید باز هم همین یک کلمه حرف می زند.

    می گوید: « آن وقت که بنزین کوپنی نشده بود تاکسی گیر نمی آمد چه برسد به حالا…»

    دو در آشپزخانه به ظرفهای تلنبار شده ی توی آشپزخانه نگاه می کند، به آشغالدانی که تا کله پر از آشغال است و به میز که دست کمی از آشغالدانی ندارد.

    می گوید:« شما که من را می شناسید، اگر بمیرم غیر از تاکسی جرئت نمی کنم سوار ماشین دیگری بشوم…»

    خودم را می سانم به اتاق خواب و اتاق خواب. امروز احساس می کنم صدای بتول خانم مثل گربه ای وحشی هی به سر و صورتم پنجول می کشد، به خصوص حالا که صداش با تلق و تولوق ظرف هایی که دارد می شوید قاطی هم شده درست و حسابی نمی شنوم چه می گوید، ولی مطمئن م دوباره دارد از حادثه ای که مثل دیروز پریروزها توی محله شان اتفاق افتاده می گوید؛ مرد همسایه ای که به بچه ی هفت و هشت ساله ی طبقه ی بالای شان تجاوز کرده، پدری که بچه اش را خفه کرده، زنی که شوهرش را کشته، دختری که از خانه فرار کرده، پسری که مادرش را… از توی کیفم پول در می آورم و از اتاق می روم بیرون. موضوع فقط سر و صداهای بتول خانم نیست، موضوع این است که نمی خواهم کسی این خانه را تمیز کند، نمی خواهم کسی چیز میزهای این ور و آن ور ریخته را بگذارد سر جاش.

    توی آشپزخانه بتول خانم درد می گوید:« گرانی، گرانی، نمی دانید گرانی چه به سر مردم آورده؟»

    می گویم:« بتول خانم امروز نمی خواهد کار کنی، این هم پولت.»

    با تعجب نگاهم می کند. می گوید:« خدا مرگم بده، چشم تان چی شده ؟»

    تازه یاد چشمم می افتم که آن وسط لخت و عور است. فقط همین را کم داشتم… راه می افتم طرف اتاق خواب می گویم:« اگر خواستم یکشنبه ی دیگر بیاییی، بهت زنگ می زنم.»

    می گوید:« آخر خانم…»

    می گویم:« در را هم محکم ببند.»

    فکر می کنم چه عجب! بعد از مدت ها خودم را از قید و بند این که کسی توضیح بدهم نجات داده ام… خنده دار است، خودم را از قید و بند این که بتول خانم توضیح بدهم نجات داده ام، خودم را … صدای در را می شنوم که محکم به هم می خ.رد… اگر مجبور نبودم دنبال سامیار بروم، حتماً تمام روز همین جا دراز می کشیدم… گندم می گفت برای دراز کشیدن و فکر کردن و فاتحه ی یک روز را خواندن باید بهم درجه ی دکترا بدهند… گندم، گندم، کون لق گندم…

    خودم را می رسانم به میز آرایشم. پشت چشمم کبودتر از آنی است که بشود راحت قایمش کرد. تند تند آرایش می کنم… مانتو و شلوارم را می پوشم و روسری ام را سرم می کنم… تند تند کیف و موبایل و عینک و بطری کوچک آبم را بر می دارم و از در می زنم بیرون… بالا چند لحظه ای را…. پایین عین گوسفندی که همین الان خرخره اش را بریده باشد به خرخر می افتم. همان جا کنار دیوار می نشینم و نفس می کشم … یاد گندم می افتم که همیشه یا داشت از پله های خوابگاه می دوید بالا، یا می دوید پایین . به قول خانم حکیمی هیچ وقت نمی توانست مثل بچه ی آدم از این پله ها بالا و پایین برود.

    نفسم که جا آمد می روم توی حیاط … بوی مهر همیشه دلم را مالش می داده؛ اما امسال فقط دلم را از جا می کَند. روی برگهای زرد و قرمز و قهوه ای توی باغچه راه می روم و سعی می کنم به صدای خش خش شان گوش کنم… دوباره دلم سیگار می خواه، اما می دانم اگر سیگار داشتم و می کشیدم، حتماً همینجا روی همین برگ ها بالا می آوردم.

    دکتر پرسید:« کی با گندم آشنا شدی؟»

    گفتم:« سال اول دبیرستان.»قبل از اینکه سر و کله ی کسی توی حیاط پیدا شود، می روم توی پارکینگ. ماشین توی پارکینگ نیست. دلم هری می ریزد پایین … چند لحظه ای فکر می کنم تا یادم بیاید دیشب ماشین را نیاورده ام تو. وقتی کیوان هم امکان نداد حتا یک ماشین توی کوچه بگذارد.

    سوار می شوم… کمربندم را می بندم…. شیشه را پایین می کشم … در بطری را باز می کنم و یک نفس نصفش را سر می کشم … رایو را روشن می کنم و راه می افتم…

    گوینده ی برنامه ی نمی دانم چی، شاد باش تا حسود نباشی، شاد باش تا نِفْس فقط در ناشادمانی هاست که حیات می یابد…

    از چهارراه پارک وی می اندازم توی اتوبان مدرس… چرا این هوا دارد دیوانه ام می کند؟ عین چهارده سالگی ام شده ام ؛ عین همان وقت که تازه… اصلاً چه شد که آن روز توی دبیرستان از بین آن همه دختر برّ و برّ له من نگاه کرد و لبخند زد؟… بی معنی ! توی تمام عمرم همچین چیزی ندیده بودم. کسی داشت از بین آن همه دختر به من نگاه می کرد و لبخند می زد. سرم را چرخاندم و به طرف کلاس های زرد و زار آن طرف حیاط که دیگر نبینمش. نصف سرم مور مور می شد؟ … دوماه؟… سه ماه؟ فکر می کردم نکند مریضم، نکند سرطان دارم، نکند می خواهم بمیرم؟… فکر کردم نباید نگاهش کنم، نباید نگاهش کردم و دیدم همان کس با همان نگاه و همان لبخند دارد می آید طرفم. واقعاً داشت یک راست می آمد طرف خود من. پشت سرم را نگاه کردم، کسی نبود. من بودم، تک و تنها، گوشه ی آن حیاط خشکِ خشکِ خشک.

    گفت:« عجیب نیست که من و تو این قدر شبیه هم هستم؟»

    بیل برد بزرگی از این ور اتوبان کشیده شده تا آن ورش. آبمیوه گیری یی پر از توت فرنگی و کیوی خرده، دوتا توت فرنگی گندی آب دار، مولینکس، همیشه ماندنی….

    از توی مدرس می خواهم بیندازم توی اتوبان صدر که دوباره همان ترافیک… دعا دعا می کنم مجبور نشوم زیر پل بایستم…

    گوینده ی رادیو می گوید: یک شاخه گل، یک شهر پر از نور، یک تصویر روشن از تو دست هات پر از مهربانی است، که توی پر از اعتماد است…

    آخ، مجبور می شوم بایستم. مرده شورش را ببرند. به نوارهای آهنی زیر پل نگاه می کنم، به آن همه بتن وخرت و پت دیگر، و دوباره این فکر که اگر همین الان زلزله بیاید حتماً این پل… یک دفعه یادم می آید که فقط پل نیست، آن همه ماشین روش هست. نا خودآگاه می خوانم:« بسم الله الرحمان الرحیم، الله لا اله الا هو الحی القیوم لاتاخذه…»

    از زیر پل که می آیم بیرون، آیت الکرسی را نصف کاره ول می کنم و نفس می کشم… از آن همه چیز که تو بچگی یاد گرفته ام، فقط همین آیت الکرسی یادم مانده.

    دکتر پرسید:« کجا با هم آشنا شدید؟»

    گفتم:« زاهدان، دبیرستان…»

    مسخره بود که چند دقیقه این نمی توانستم اسم دبیرستان را به یاد بیاورم.

    شبیه هم هستیم… از این خنده دارتر دیگر چیزی نشنیدهبودم. چه طور می توانستم شبیه دختری باشم با آن چشم های سیاه و براق، با آن پوست گندمی صاف، با آن همه مو که از این ور و آن ور مقنعه اش بیرون زده بود، با آن لبخند که دوتا چال می انداخت روی سورتش … دستش را دراز کرد طرفم… با آن انگشتها… دستش مثل اتو بود … فکر کردم یعنی همه ی دست ها این قدر داغ اند یا این دست فقط اینجوری است.

    گفت:« من گندمم. اسم تو چیه؟»

    اسمم؟.. می خواستم اسمم را بگویم، اما انگار زبانم را برده بودند. دل آدم برای آن چال ها غش می رفت… یعنی واقعاً صدای من را وقتی زور می زدم اسمم را بگویم شنیدم؟

    دارم از خیابان پاشا به طرف کامرانیه بالا می روم که دوباره از دیدن این همه برج سر به فلک کشیده توی خیابانی به این باریکی مو به تنم راست می شود. به هیچ کدامشان نمی شود اطمینان کرد. انگار بین زمین و آسمان ول اند، انگار با تکانی کوچک می توانند مثل آب خوردن از هم بپاشند و فرو بریزند… بطری ام را برمی دارم و یک قلپ دیگر می خورم… مغزم می پُکد. قرار بود دیگر هیچ وقت به گندم فکر نکنم و حالا … چند وقت است؟… خواب گندم، فکر گندم… دلم نمی خواهد گندم فکر کنم، دلم نمی خواهد به چیزی که تمام شده است فکر کنم…

    دوتا تلویزیون بزرگ، توی یکی اش جای س سبز و گوزنی که آرام ایستاده و با آن چشم های درشت و سیاهش به نقطه ای خیره شده، توی آن یکی، یوزپلنگی با چشم های وحشی و دهان باز و زبانی که رنگ خون است و نیش هایی به این هوا، دارد غران از توی تلویزیون می پرد بیرون، هیتاچی، بیست و چهار ماه ضمانت، نصب رایگان…

    موبایلم توی جیبم می لرزد… نگاه می کنم … جواب نمی دهم….. می دانم منصور مثل دیگری که کیوان نیست دنبالم می گردد تا باز همان چرت و پرت های همیشگی اش تحویلم بدهد. حیف من نیست که با خودم این کارها را می کنم، بگوید من خوشگل ترین زنی که تا به حال توی عمرش دیده، بگوید اگر دستور بدهم همین الان می آیددنبالم تا با هم برویم فلان رستوران… مادرسگ… بعضی وقت ها از این که از حرف هایش خوشم می آید حالم از خودم به هم می خورد… پشت چراغ قرمز که می ایستم، به دکه ی روزنامه فروشی نگاه می کنم و دوباره این وسوسه… این وسوسه که بپرم پایین و شماره ی جدید ماهنامه ی…

    دکتر گفت:« داشتی از فرید رهدار می گفتی.»

    حالا این دکتر هم گیر داده بود به فرید رهدار. نمی دانم از جان حرف های من درباره ی فرید رهدار دیگر چه می خواست.

    گوینده ی اخبار می گوید: آمریکا با این ادعا که ماهیت فعالیت های هسته ای ایران روشن نیست، خواستار افزایش تحریم ها علیه ایران …

    پسره توی پژوِ جلوم شیشه را می کشد پایین و انگار یک چیزی به دختره پژوِ کناری اش می گوید. دختره یک بیلاخ گنده بهش می دهد.پسره از خنده غش می کند. فکر می کنم به جهنم که حالا دخترها این قدر راحت بیلاخ می دهند و پسرها این راحت از بیلاخ دخترها حال می کنند… به خودم می گویم یعنی واقعاً به جهنم؟… پسره موهای بلندش را از پشت بست. فکر می کنم چه قدر این روزها مردهایی که موهاشان را بلند می کنند زیاد شده اند. آن قتها از ترس بگیر بگیرها کسی جرئت نمی کرد از اینغلط ها بکند… کسی جرئت نمی کرد جز… آخ که از راه رفتن فید رهدار توی حیاط دانشگاه بیزار بودم. درست مثل این بود که یکی بگوید من هستم و کس دیگری نیست، مثل این که بگوید این جهان که می بینید فقط فقط به خاطر من است که می چرخد. حمال فکر می کرد همه ی دختهای دانشگاه عاشق و شیفته اش هستند و آن وقت خودم می دیدم که چه طور دنبال گندم …

    گندم گفت:« کاش باهم توی یک کلاس باشیم.»

    فکر کردم شاید این ها همه اش یک بازی اشت، شاید همیک خیال است.

    گفت:« دستت چه قدر داغ است.»

    می خواستم بگویم دست من داغ نیست، این دست توست که داغ است. دستم را از توی دستش کشیدم بیرون… دستم خنک شد… دستم سرد شد… دستم یخ کرد… فکر کردم کاش این دختره می رفت پی کارش… خانم ناظم که اسم ها را خواند، اسم من توی کلاس اول جیم بود. بدون این که حتا یک کلمه بگویم راه افتادم و رفتم ببینم این کلاس اول جیم دیگر کدام گوری است… فکر کردم نباید پشت سرم را نگاه کنم.ایستادم… می ترسم اگر پشت سرم را نگاه کردم، همان جا ایستاده بود، تک و تنها، گوشه ی آن حیاط خشکِ خشک.

    مردی با هیکل ورزشکاری توی وانی خالی نشسته و دارد پارو می زند، فرصتی برای رویا پردازی، فرصتی برای رویا پردازی، وان جکوزی سای تک…

    باید گاز بدهم تا زودتر از آن مامان های اوس و ننر برسم به در مهد کودک و قبل از این که مجبور به حال و احوال پرسی های احمقانه بشوم، سامیار را بردارم و بزنم به چاک. امروز فقط حوصله ی دربند را دارم. شاید حوصله ی آنجا را هم ندارم، شاید به این که هفته ای دو یا سه روز با سامیار به آن جا برویم و قدمی بزنیم و ناهاری بخوریم عادت کرده ام… عادت … به چه چیزهایی توی زندگی ام عادت کرده ام… حتماً برای همین است که فکر گندم برگشته توی سرم، آمده تا خواهر و مادرم را یکی کند، که بگوید دیدی هر چه می گفتم راست بود، که بگوید دیدی گفتم تو توی این زندگی دوام نمی آوری، که بگوید… توی دلم هر چه بد و بیراه بلد هستم به گندم و جد و آباش می گویم… فکر می کنم کاش می شد گذشته را با یک نفس عمیق قورت داد و برای همیشه خودش…

    موبایلی توش یک یاور شبیه آدم های افسانه ای، از دهانش آتش در می آید. قصه گویی به سبک جدید، نوکیا…

    دو در مهد کودک عینک آفتابی ام را برمی دارم و توی آینه ی ماشین به چشم نگاه می کنم. با اینکه پشتش سایه ی بنفش زده ام باز هم کبودی اش پیداست. بطری را می گذارم توی کیفم و قبل از این که پیاده شوم، عینکم را می زنم و آستین بلند بلوزی را که زیر مانتو پوشیده ام می کشم پایین تا کبودی های روی مچ و ساعدم را کاملاً بپوشانم.

    دربان مهد تا از دور می بیندم، زنگ می زند و می گوید آمده اند دنبال سامیار. بعضی وقت ها می میرم برای این که بدانم وقتی همسن و سال سامیار بوده ام با من چه کار می کردند. تنها چیزی که این سن و سال دارم عکس سیاه و سفید درب و داغانی است که توش پدرم با کت و شلوار راه راه یک پاش، گمانم پای چپش را روی پای راستش انداخته و چنان مطمئن نشسته که انگار حالا حالاها قصد مردن ندارد، مادرم چاق و چله با پیراهنی گل و گشاد روی یک دستش آرش و روی دست دیگرش آرمان را توی قنداق های سفیدشان رو به دوربینی نگه داشته، و من، که با سامیار مو نمی زنم، آن وسط ایستاده ام، با پیراهن توری کوتاه و موهای لخت سیاه و لبخندی که نمی دانم از خوشحالی است یا فقط برای آقای عکاس است.

    به گندم گفتم بابام زمی درا بوده… توی کلاس روی نیمکت آخر نشسته بودم… چرا همیشه روی نیمکت آخر… به در کلاس نگاه می کردم و فکر می کردم یعنی ممکن است خانم ناظم اسم گندم را هم توی همین کلاس بخواهد؟… اصلاً چه بهتر وی کلاس اصلاً چه بهتر که مثل دوران دبستان و راهنمایی ام همیشه تنها باشم.

    گندم گفت:« می شود این جا نشست؟»

    نگاهش کردم. کی آمده بود توی کلاس؟

    سامیار عین برق از در مهد می دود بیرون. می خواهد مثل هر روز بازیگوشی کند و سوار ماشین نشود. می گیرمش و مثل بچه پرتش می کنم توی ماشین و راه می افتم. ساکت و بغض کرده روی صندلی عقب می نشیند. می داندنباید چیزی بگوید یا کاری بکند. امروز دوباره از آن روزهای است که مامان عصبی و بی حوصله و کلافه است. می داند باید صبر کند تا همه چیز به خیر و خوشی بگذرد و مامان دوباره مهربان بشود…

    گوینده ی رادیو می گوید: طبق آمار رسمی یک میلیون و چهارصد هزار معتاد و طبق آمار غیر رسمی چهار میلیون معتاد در معتاد در سطح کشور…

    به دکتر گفتم:« نمی دانم مادر خوبی هستم یا نه. بهش که فکر می کنم اذیت می شوم.»

    موبایلم را خاموش نمی کنم. می خواهم کسی بهم زنگ بزند، حتا اگر این کس منصور تازه به دوران رسیده باشد. سامیار گوشه ی صندلی کز کرده و از زیر چشم بیرون را نگاه می کند. امروز از آن روزهایی است که حوصله ی این که چیزی را از دل سامیار دربیاورم ندارم.

    دکتر پرسید:« کتکش می زنی؟»

    گفتم:« ابداً فقط عصبانی می شوم جوری سرش داد می کشم که از ترس خشک می شود.»

    بچه ای سر و تنه اش را گذاشته روی ماشین ظرف شویی، مثل این که خوابش برده. زندگی راحت با ماشین ظرف شویی مجیک.

    دکتر پرسید:« تند تند سرش داد می کشی؟»

    گفتم:« بستگی دارد. بعضی وقت ها یک ماه هم می شود که مهربانم، آن قدر مهربانم که خودم هم باورم، نمی شود، بعضی وقت ها هم چند روزی یک بار سرش داد می کشم، یک وقت هایی هم روزی یک بار و شاید هم روزی دو سه بار.»

    دکتر چیزی نگفت. فقط سرش را انداخت پایین و چیزهایی توی آن کاغذهای جلوش که به اصطلاح پرونده ام بود نوشت.

    پرسیدم:« بالاخره نفهمیدم مادر خوبی هستم یا نه؟»

    گفت:« نسبتاً آره.»

    احمق فکر کرده بود این را خ.دم نمی دانم. چه چیزی توی این دنیا وجود دارد که در موردش نشود گفت آره نمی دانم این جمله ای خودم است یا جمله ی گندم … دلم نمی خواهد بعد از هشت سال جمله های گندم را تکرار کنم. همین من بودم که صدف تو روش ایستادم و گفتم دیگر نمی خواهم تا آخر عمرم ببینمش.

    گندم گفت:« می شود اینجا نشست؟»

    خودم را کشیدم کنار. کنارم نشست. انگار بوی یاس می داد، شاید هم بوی لیموی تازه، یا بوی پرتقال و انار.

    گفتم:« من بابام زمین دار بوده.»

    به کفش هام نگاه کرد.مانده بودم پاهام را کجا قایم کنم. واقعاً خجالت آور بود که آدم قدر نتواند جلوِ خودش را بگیرد و از آن بدتراین که همان موقع بداند واقاً خجالت آور است که آدم این قدر نتواند جلوِ خودش را بگیرد. هن.ز چند دقیقه نبود که آمده بود و نشسته بود کنارم و من گفته بودم بابام… به صفحه موبایلم نگاه می کنم، به اسم منصور، از این که ول کن نیست خوشم می آید و از این که خوشم می آید بدجوری بدم می آید. دور میدانی که نمی دانم اسمش چیست دور می زنم. با دیدن ماکت بی ریخت وسط میدان به خودم می گویم آخر چرا این ها حس زیباشناختی ندارد… اَه، لعنتی… انگار این هم از جمله های گندم است… جمله های من کدام ها هستند…

    دکتر گفت:« نباید این قدر به گذشته فکر کنی.»

    نباید، نباید، بی خود نبود کم کم داشتن به این نتیجه می رسیدم این دکترهای روان شتاس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد. مثلاً اگر می دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی، فکر نکن دیگر، و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر می کنم و می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم با گذشته فکر می کنم.

    گندم گفت:« کفش هات قشنگ اند. تو این شهر یک کفاشی درست و حسابی پیدا نمی شود. این ها را از کجا خریدی؟»

    می خواستم بگویم من تا حالا از این شهر به یه شهر دیگر نرفته ام.

    گفت:« اگر خواستم کفش بخرم باید باهام بیایی.»

    فکر کردم این « باید باهام بیایی » خواهش است یا دستور؟… چه اهمیتی داشت؟ مهم این بود که کسی کفش های من را دیده بود. فکر کردم نکند مسخره ام می کند. با شک و تردید و کفش هام نگاه کردم.

    گفت:« جدی گفتم، مسخره ات نکردم.»

    دکتر گفت:« نباید این قدر به گذشته فکر کنی.»

    گفتم:« انگار یک چیزی در گذشته جا گذاشته ام.»

    ظهر ها راحت می شود توی دربند جای پارک پیدا کرد. چه قدر هوس مب کنم ته ماشین را بکوبم به ماشین عقبی … مثل بچه ی آدم پارک می کنم، مثل بچه ی آدم پیاده می شوم، مثل بچه آدم در عقب را باز می کنم… سامیار تا از ماشین پیاده می شود و چشمش می افتد به دکه های رو به رو، خوراکی می خواهد. خوبی بچه ها این است که خودشان زودتر همه چیز را از دل شان در می آورند. می گویم براش می خرم به شرط این که خوراکی هاش را بعد از ناهار بخورد. قبول می کند.

    اسمارتیز و پاستیل می خرم و می گذارم توی کیفش و کیفش را آویزان می کنم پشتش. مثل همیشه چوب بلندی برمی دارد و راه می افتد. همین طور که راه می رود چوبش را به کوه و درخت و آب و هر چیز دیگری که سر راهش گیر می آورد می زند… تمام هوش و حواسم را جمع می کنم که به آب و صدای پرنده هایی که کوه را گذاشته اند روی سرشان گوش کنم. نمی خواهم به چیز دیگری فکر کنم، فقط می خواهم بشنوم و حس کنم، بشنوم و ….

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۴ بهمن, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت