خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 87
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 320
  • بازديد ديروز : 1931
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 7,113 views

    –  چرا اینجانشستی ؟ !

    صدای رضا خواب آلود اما کمی خشمگین بود. چرا این زنها آنقدر دیوانه اند. چند لحظه پیش وقتی در تختخواب خالی غلطی زده بود و متوجه نبودن مهشید شده بود، ساعت بالای تخت پنج دقیقه به چهار صبح را نشان می داد. این هم از بچه بازیهای جدیدش بود .

    سالهای اول هر وقت می خواست خودش را خیلی ناراحت نشان دهد، شب ها در رختخواب گریه می کرد. انگار که تمام روز را که تنها در خانه بود از او گرفته بودند و فقط در آن ساعت شب که رضا می خواست چند ساعتی بخوابد تا صبح فردا به راحتی به سرکار برود، باید با آنهمه سروصدا بینی اش را بالا می کشید و نفس های بغض آلود بیرون می داد. رضا چند باری هم سعی کرده بود تا ازاو دلجویی کرده باشد و تسکینش دهد. اما هرچه بیشتر ملایمت به خرج می داد، فاصله تکرار این صحنه در شبهای متوالی کمتر و کمتر می شد. او هم خسته شد و گذاشت مهشید تا هروقت می خواهد بالشش را با اشکهایش مرطوب کند. درواقع زیاد هم بی ثمر نبود. مدتها بود که مهشید دیگر در رختخواب گریه نمی کرد .

    اما حالا یک بازی جدید شروع شده بود . . . رضا همچنان که به اطاق یاشار و حمام و سالن نگاهی  انداخت، با خود فکر می  کرد که چقدر این زن حوصله دارد که دراین ساعت نیمه شب چنین نمایشی را به راه می اندازد. ای کاش اصلاً از جا بلند نشده بود . چند بار به این رفتار مهشید هم اهمیت نمی داد، از نشستن در گوشۀ آشپزخانه یا کنج سالن دست برمی داشت و ترجیح می داد تا صبح درجایش بخوابد و تمام افکار بی پایانش را برای روز روشن بگذارد .

    •-  برو بخواب ، من خوابم نمیبره .

    صدا از همان گوشه ای که مهشید در کنج آن مچاله شده بود آمد. زن تکانی نخورد. قسمتی از آشپزخانه با نوری که از نورگیر به داخل می آمد اندکی روشن بود اما آن گوشه که مهشید خودش را جمع کرده بود کاملاً در تاریکی محفوظ بود. میدانست که رضا نمی تواند به خوبی او را ببیند. لزومی نداشت که حتی زحمت نگاه کردن به سوی درگاهی را نیز به خود بدهد. حوصله نداشت. دلش می خواست رضا زودتر به اتاق خواب بازگردد تا او باز هم با خود تنها باشد. مطمئن بود رضا اینموقع شب هیچ تمایلی به شنیدن هیچ حرفی ندارد. پس بهتر بود آن سایۀ طلبکارانه هر چه زودتر از میان در کنار می رفت تا او خلوت خود را دوباره بازیابد. انتظار چندان طولانی نشد. رضا با بی حوصلگی و انزجار نفسش رابیرون داد و بعد از چند دقیقه که چراغ دستشویی روشن شد و صدای آب در میان لوله ها پیچید، صدای فنرهای دشک تختخواب و خش خش ملحفه ها باعث شد که مهشید با آسودگی دستش را روی گونه و چانه اش بکشد و قطره اشکی را که لحظاتی بود که پوستش را به خارش انداخته بود از صورتش پاک کند .

    فردا باید کارهای زیادی انجام می داد. دوست ماندانا خواهرش، وکالت خوانده بود. اول به او تلفن می زد. اگر همه چیز همانطور که پیش بینی کرده بود درست از آب در می آمد تا قبل از بیدارشدن یاشار تمام اطلاعاتی که احتیاج داشت به دست می آورد. بعد هم می توانست بچه را پیش مادرش بگذارد و خودش به بهانه کاری به دادسرا برود و درخواست طلاق بدهد. کسی نباید می فهمید که او چکار می خواهد بکند. این کاری بود که باید خودش تا به آخر به انجام می رساند .

    وقتی همۀ برنامۀ فردا را دوباره مرور کرد از هیجان بلند شد و در طول وعرض سالن به راه افتاد . با شتاب تا انتها می رفت و دوباره تا دم درب آشپزخانه بازمی گشت. کارهای زیادی یاید انجام می داد. همه او را دست کم گرفته بودند. اما اشکالی نداشت به زودی از اشتباه درمی آمدند . باز چند بار تا انتهای سالن رفت و بازگشت. اما حالا دیگر لبخند می زد. حالا می توانست برود و راحت سرجایش بخوابد. چون حالا می دانست چکار می خواهد بکند. با همان سبکی به سوی اطاق خواب رفت و آرام لبۀ تخت نشست. سرش را روی بالش گذاشت و پاهایش را به زیر ملحفه سرداد. با اولین حرکتی که به بدن خود داد با دستها و پاهای رضا برخورد کرد. خواست خودش را کمی عقب بکشد که رضا را از خواب بیدار نکند، اما کمی دیر شده بود . رضا آرام ولی بدون تردید زنش را به سوی خود می کشید

    دستهای کوچک یاشار ناشیانه موهای روی پیشانی مهشید را کنار می‌زد. چشمهای مهشید بازشد.

    ساعت از نه هم گذشته بود. گلویش خشک و چشمهایش خسته بودند. چرخی زد و پسرکش را که کنارش خوابیده بود و لبخند می‌زد در آغوش کشید. بچه خندید. گاهی مادرش برای اینکه زودتر از آن زمانی که خیال داشت بیدارش کرده بود، حسابی بدخلقی می‌کرد. اما امروز مادر با لبخند بغلش کرده بود و لپها و گردن و زیر گلویش را غرق بوسه می‌کرد. یاشار قلقلکش می‌آمد و جیغ می‌کشید و مهشید با لذت بیشتری لبها و بینی اش را به زیر گلوی بچه فشار می‌داد و از پیچ و تاب‌های تن کوچک یاشار میان بازوانش لذت می‌برد. وقتی مهشید دوباره به چشمهای پسرش نگاه کرد، چشمهای هردو از خنده نمناک شده بود.

    مهشید دوباره به پشت دراز کشید و دستش را در امتداد تشک تختخواب دراز کرد:

    _ میای تو بغل مامان؟ همونجوری که دوست داریم !

    بچه چهاردست‌وپا  خودش را به آغوش مادرش رساند. سرش را روی سینۀ مهشید گذاشت و دستش را دور تن مادر حلقه کرد. مهشید با یک دست شانه‌ها و پشت یاشار را نوازش می‌کرد و دست دیگرش حلقه های نرم و خرمایی سر پسرک را به عقب می‌راند. این لحظه‌ها، لحظات ناب و بی‌نظیری بود که با تکرار هر روزش باز هم عادی یا کم ارزش نمی‌شد. مهشید می‌دانست که جای بچه در آغوش وی چندان راحت نیست ولی از اینکه می‌دید آن کوچولوی چهار ساله چطور سعی دارد به خاطر رضایت مادرش خود را آرام نشان دهد و به آن شکل ناراحت صبورانه در آغوش مادر باقی بماند غرق لذت و درعین حال عذاب وجدان شد.

    ساعت از ده هم گذشته بود. آن زمان که مهشید پیش دستی عکس‌دار یاشار را با هفت هشت تا لقمه ی کوچک کره و پنیر و چای ولرم شیرینی که مهشید هیچ وقت نفهمید برای چه فکر می کرد باید آنقدر شیرین باشد که حتی خودش قادر به چشیدنش نبود، کنار دست یاشار که روی لبۀ کابینت نشسته بود ، گذاشت. مهشید با کج‌خلقی محتویات ظرف‌های کثیفی را که همه جای آشپزخانه را اشغال کرده بود ، در سطل زباله خالی میکرد و ظرف‌ها را با سروصدا داخل ظرفشویی می‌انداخت.

    چقدر شب گذشته که در این گوشه نشسته بود از بوی بقایای ترشیدۀ میوه‌ها همراه با بوی سرکۀ سالاد، بوی سرخ‌کردنی با بوی وانیل و شکلات کاسه‌های بستنی، که انگار درست زیر دماغش بود رنج کشیده بود. شب گذشته!؟… همه چیز چقدر تلخ و سنگین بود… ناگهان علت تمام آن گرفتگی سر و خشکی گلویش را به یادآورد. تقریباً همه را فراموش کرده بود. چقدر رضا آسان می‌توانست همه چیز را خراب کند. تصمیم داشت  امروز صبح کارهای زیادی بکند. اما عجیب ابنکه انگار همه چیز را فراموش کرده‌بود. الان تا می‌خواست اطلاعاتی را که نیاز داشت به دست آورد و یاشار را آماده کند، ساعت یازده شده‌بود. رساندن یاشار به مهد کودک مادرش، توضیحی موجه برای آنها و احتمالاً کمی توقف و احوال پرسی و بالاخره رسیدن به آنسوی شهر تا دادسرا!نه، برای امروز دیگر امکان نداشت. شاید فردا بهتر بود ساعت بالای سرش بگذارد تا صبح خواب نماند. تازه می‌توانست امروز به بهار دوست ماندانا تلفن کند. یک بهانۀ خوب هم برای غیبت فردایش و نگهداری از یاشار برای مادرش پیدا کند و برنامه‌ریزی شده و آگاهانه و بافرصت کافی دست به عمل بزند. آری اینگونه بهتر بود. هفت سال گذشته بود. یک روز بیشتر چه اهمیتی داشت. ولی چقدر عجیب بود. واقعاً هفت سال گذشته بود

    دانشگاه تهران، خیابان انقلاب، خیابانهای اطراف، چه روزهایی بود. الان که به همۀ آن روزها فکر می‌کرد، می دید چقدر همه چیز عادی بود و چقدر در زمان خودش پرهیجان و لذت‌بخش به نظر می‌رسید. هرترم، هراستاد، هردرسی… ناگهان تبدیل می‌شد به یک دنیای ناشناخته. گاهی خشک‌ترین درس‌ها و عبوس‌ترین استادها، جالب‌ترین و پرکشش‌ترین ماجراها را به وجود می‌آورد. شاید عجیب نبود که درآن‌روزها حتی رضا هم جالب به نظر می‌رسید. با پاترول دورنگ طلایی و یشمی‌اش، با موهای بالا زده و همیشه مرتب و ریش‌وسبیلی که فقط به اندازه یک قاب دور گونه ها و چانه اش را دربرگرفته بود، پیراهنهای مردانه با خط اتوی روی آستینها و شلوارهای پیلی‌دار سورمه ای و خاکستری، کفشهای چرمی همیشه واکس زده، با اندامی پر و با قدی نه چندان بلند… هه! کدام یک از این چیزها جالب بود خدا می‌داند؟!

    ولی آن‌روزها برای مهشید تمام اینها نشان از مردی می‌داد که می‌داند از زندگی چه می خواهد. پسرهای دانشکده همه فوق‌العاده هیجان زده و سردرگم بودند. رفتارهایشان بیشتر کودکانه بود تا مردانه. با صدای بلند می‌خندیدند. دنبال هم می‌دویدند. بعضی هایشان هم که از این بدتر، سعی می‌کردند با پوشیدن شلوارهای پیلی دار اتو کشیدۀ مد آن زمان که با بدنهای لاغر و استخوانیشان هیچ سازگاری‌ای نداشت و با گرفتن کیف های دستی بزرگ مسخره خودشان را به شکل مردهای بسیار پرمشغله و پرمسئولیت درآورند، که جز مضحک شدن نتیجه‌ای برایشان دربرنداشت. اما رضا نه، رضا یک مرد واقعی بود.

    روزی که خاله فرشته از خانوادۀ رضا با مادر حرف می‌زد، در صورت مادر دودلی و ناتوانی در تصمیم‌گیری موج می‌زد. به عقیدۀ او مهشید مثل ماندانا نبود. دانشگاه رفتنش هم با هزار مصیبت، با کلی پول کلاس و معلم خصوصی دادن، دروضعیتی که چندان هم این هزینه ها ساده نبود. آن هم تازه در رشته‌ای نه‌چندان جالب رخ داده بود. دختر آنچنان هم درقیدوبند تحصیلات عالی و دست‌یابی به مدارج فوق العاده نبود. درواقع برایش همان بهتر بود که ازدواج می‌کرد. اما با یک پسری که شانزده سال از خودش بزرگ‌تر بود؟! … نه…  اصلاً چرا پسره تا حالا ازدواج نکرده؟! . یک پسر سی‌وشش ساله، بدون هیچ دلیلی مجرد؟!

    تمام این افکار به مادر کمک می‌کرد تا به دودلی‌ها و تردیدهایش سمت‌وسویی بدهد. آره…  اشکالی نداشت که مهشید ازدواج کند. شاید خوب هم بود. اما این یکی نه! … شانزده سال بزرگتر؟!

    خاله فرشته که انگار عزمش را جزم کرده بود که مادر را از تشویش‌ها و نگرانی‌هایش رهایی بخشد بدون عقب نشینی همچنان ادامه می‌داد:

    _ بیخودی این فکرها را نکن خواهر، حاج آقا ملک اینها اصلاً یک خانوادۀ اصیل و با ریشه‌ای هستند که توشون این حرفها نیست. آقا رضا رو ماشاءالله من خودم دیدمش. جوون سالم و مومنیه. داداش بزرگش هم تازه یک ساله ازدواج کرده. بچه‌های کاری و نجیب و افتاده‌ای هستند. اهل هیچ آت‌وآشغالی هم نیستند. یک سیگار این پسرها نمی‌کشند. دختراشون هم همینطور. حیف که پسر تو فامیل نداشتیم وگرنه حیف بود که بذاریم از دستمون برند، آنقدر که این دخترها پاک نجیب و خانوم و هنرمند بودند.

     خاله فرشته با سیاست مکثی کرد و به مهشید که با جدیت داشت بافتنی می‌بافت که مبادا از دخترهای آقای ملک چیزی کم بیاورد، نگاهی انداخت و مثل کسی که دهانش آب افتاده باشد مکثی کرد و لحظه‌ای چانه‌اش را منقبض کرد، دستش را روی دستۀ مبلی که مادر مهشید نشسته بود گذاشت و باوجودیکه خودش را به سمت خواهرش خم‌کرده‌بود، اما چشمهایش کاملاً به سمت مهشید بود ادامه داد:

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۴ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت