خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 85
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 226
  • بازديد ديروز : 1510
  • افراد آنلاين : 4
  • تبادل لينك با 7 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 6,360 views

    نام کتاب: نیما

     صفحات روزنامه رو ورق زدم دیگه داشت حالم بهم میخورد .همش منشی زن ..تمام وقت و… اااا ه ه اخه چرا یه کار به درد بخور واسه ما دخترای بدبخت پیدا نمیشه …

    اره دیگه منشی زن می گیرن تا می تونن ازشون کار می کشن… اونوقت نصف اون چیزی که حقشونه بهمون میدن بعد یکی دوماه هم میگن برو به سلامت ازت راضی نبودیم …

    ای خدا این همه الکی رفتم دانشگاه , این لیسانس نقاشی به چه دردم میخوره اخه ؟ قربونت برم اقا جون اینم رشته بود وصیت کردی برم؟ خوب وصیت می کردی دکتری , مهندسی , چیزی بشم….اخه نقاشی هم شد کار؟

    از شکمم زدم از خوابم ا زلباس از همه چیزم…. مگه عموی بدبختم چقدر دیگه می تونه جور من و بکشه؟ هان؟

    تو که خودت شاهدی چه شبا که تا صبح نخوابیدم و با چشمای سرخ شده واسه این بچه پولدارای تنبل طرح زدم, نقاشی کشیدم , بلکه خرج این دانشگاه کوفتی رو با کمک عمو در بیارم مدرک بگیرم بلکه برم سر کار جبران کنم …اما کو کااااررر….

    چیکار کنم تو بگو خدا جون … هر جا میرم سابقه کار میخوان , پارتیه کلفت میخوان … که من فلک زده هیچ کدومش و ندارم …از دار این دنیای پر محبتت فقط یه عمو دارم با یه زن عمو که چشم دیدن منو نداره …اگه خانوادم و ازم نگرفته بودی … اگه مامان گلم و بابام زنده بود هیچ وقت وضع من این جور نبود …اونوقت واسه اینکه سر بار کسی نباشم مجبور نبودم تو این سن دنبال کار تو هر خراب شده ای سر بکشم …مگه من بدبخت چند سالمه؟همش ۲۳ سال حتی بچگی هم نکردم ..خودت شاهد بودی وقتی بچه های عموم با بچه های محل بازی می کردن من سر چهارراه ها فال میفروختم دست فروشی می کردم چون با همون بچگیم می فهمیدم کسی رو ندارم و باید رو پای خودم وایسم مگه تا کی عموم میتونه منو نگهدار؟ اون بدبختم از دست غرغرای زنش به تنگ اومده خدا جون چی کار کنم ؟

    همون طور که داشتم با خدا حرف میزدم و به طرف خونه عموم م یرفتم چشمم به یه آگهی خورد. به یک آقای مجرد دارای مدرک لیسانس روانشناسی جهت مراقبت و پرستاری از یک کودک نیازمندیم.

    خواهشمند است افراد واجد و شرایط به آدرس زیر مراجعت فرمایند.

    آدرس: شیراز –  خیابان ارم – کوچه نسترن …

    – قربون بزرگیت برم خدا حالا نمیشد یه دختر مجرد میخواستن ؟

    خسته و دلخور روزنامه رو با خشم مچاله کردم و تو کیفم جا دادم…

    هوا ابری بود .قطره های ریز بارون داشت به سر و صورتم می خورد ..حال بدی داشتم سرم و انداختم پایین

    با قدمای محکم روی برگ های زرد و نارنجی توی پیاده رو شروع به راه رفتن کردم ….صدای نالشون از زیر پاهام میومد …حس ارامشی بهم دست داد انگار داشتم همه دق دلیم و سر این برگای بیچاره خالی می کردم …دلم بد جوری گرفته بود قدمام و اروم کردم و واسه خودم شروع کردم به خوندن:

    باز باران بی ترانه

    گریه هایم عاشقانه

    می خورد بر بام قلبم

    باورت شاید نباشد

    گم شدن در خاطراتت

    می زند سیلی به رویم

    یاد ایام تو داشتن

    مرده است در قلبم و روحم

    فکر آنکه با تو بودم

    با تو بودم… شاد بودم

    توی دشت آن نگاهت

    میزند اتش به جانم ….

    تو حال خودم بودم که خوردم به یه مرد میانسال …

    نزدیک بود بیفته تو جوب آب که بازوهاش و گرفتم …پیرمرد عصبانی بازوش و از دستم کشید بیرون و با لهجه شیرازیش گفت : حواست کجان پسر جون می چیشو چارت نمبینه …نزیک بو بندازیم تو جوب

    ازش عذر خواهی کردم و گفتم ولی من پسر نیستما دخترم..

    مرد که کمی اروم شده بود عینکش و رو بینیش جا بجا کرد و یه نگاه به سر تا پام انداخت و گفت : دخترم ، دختروی قدیم … اخه ای چه سر وعضین بووی چیشی که تو سی خودت درست کردی؟؟؟ تو خو عین پسرا میمونی

    پیرمرد همونطور که سرش و تکون میداد به راه خودش ادامه داد و رفت

    یه نگاه به خودم کردم

    طبق معمول کفشای ورزشی مشکیم و پوشیده بودم.شلوار بگ خاکستری که عموم کلی ازش متنفر بود . مانتوی کوتاه و کلاه دار مشکی که بیشتر شبیه پلیور مردونه بود تا مانتو ، شال خاکستری مو مدل گره ای پشت گردنم انداخته بودم

    و کلاه مانتوهمو روش پوشیده بودم موهای خرماییم مثل همیشه مدل رپ از زیر شال و کلاه بیرون بود .صورتم و تو شیشه ماشینی که کنار پیاده رو ایستاده بود نگاه کردم .انگار اولین بار بود خودمو میدیدم حق با پیر مرد بود من خیلی شبیه پسرا بودم… عموم میگفت تو شکل و قیافت بیشتر به بابات برده تا مامانت ….

    ابروهام پهن و کوتاه و دست نخورده بود … چشمای عسلی درشتی هم داشتم که مژه های بلند و برگشته احاتش کرده بود …بینیم متوسط و معمولی بود …لبهامم قلبه ای و برجسته اما موهای ظریف پشت لبم یکم پسرونه جلوم میداد…

    دیگه کم کم عادت کرده بودم بهم بگن پسر …حتی شناسنامه ای که داشتم مال داداش خدابیامرزم نیما بود که وقتی

    ۲ سالش بود تو دریا غرق شد و هیچ وقتم جنازش پیدا نشد …بابامم واسه زنده نگهداشتن خاطرات تنها پسرش همون شناسنامه رو واسه من گذاشت … حتی سعی می کرد من و مثل یه پسر بزرگ کنه …که خدا بهش مهلت نداد …

    یادمه تنها دختر توی دانشگاه بودم که هیچ وقت نه ارایش داشتم نه لباس شیک دخترونه هیچ دوست و رفیقی هم نداشتم …حتی بعضی از نگهبانا و استادای اونجا وقتی کلاه سرم بود منو با پسرای دانشگاه اشتباه می گرفتن ..بدم نبود اینجوری به لباسام گیر نمیدادن اسمم و گذاشته بودن دختر پسر نما … ولی من عین خیالم نبود اینقدر تو درس و بدبختیام غرق بودم که وقت فکر کردن به این چیزا رو نداشتم … یه وقتایی از این کار پدرم دلم می گرفت اما اما کاری نمیشد کرد …همیشه دلم میخواست اسمم نیلوفر بود اما شدم نیمای بابام اونم با شناسنامه ۲ سال از خودم بزرگتر از زندگی و روزگارم اوقم می گیره …داشتم به راه خودم ادامه دادم که فکری عین برق از ذهنم گذشت . ..

    اره خودشه چرا که نه حالا که این نعمت و خدا بهم داده چرا استفاده نکنم مگه بعضیا منو با پسرا اشتباه نمی گیرن ؟خوب منم میزارم تو همین خیال بمونن ….فقط کافیه کلاه گیس بزارم و برامدگی های بدنمو بپوشونم اونوقت دیگه احدی متوجه نمیشه من دخترم میشم همون پسری که بابام می خواست … می تونم راحت کار کنم بدون ترس از مزاحمتی میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیستا … اینم حکمت این شناسنامه و صورت…

    باید سریع برم بازار لباس مناسب بگیرم یه مشتم خرت و پرت نباید بزارم این شغل خوب از دستم بره ….

    هنوز چند ساعتی به تاریک شدن هوا مونده بود تو ایستگاه اتوبوس ایستادم.

    چند دقیقه نگذشته بود که خط ۱۰۹ پیداش شد . سوار شدم همه صندلی یا پر بود فقط یه دونه خالی تو ردیف اخر قسمت مردونه بود نشستم .

    چند تا خیابون که رفتیم اینقدر اتوبوس شلوغ شد که حتی به زور جایی واسه ایستادن پیدا میشد .

    زنا از اون سمت اتوبوس غر غر میکردن که بسه دیگه سوار نکن ما داریم له میشیم اقا …اما مرد راننده انگار نه انگار تو ایستگاها می ایستاد و مردم به زود خودشونو جا میدادن …

    تو همین حین چشمم به پیرمرد ضعیفی افتاد که قدش کوتاه بود و به سختی دستش به میله اوتوبوس میرسید .دلم سوخت صداش زدم و گفتم اقا بیا سر جای من بشین .

    پیرمرد انگار دنیا رو بهش داده بودن به ارومی خودش و به من رسوند . از جا بلند شدم و اون نشست با صدای لرزونش گفت: پیر شی پسرم …خدا عمرت بده زانوهام دیگه طاقت نداشت…

    زیر لب جوابش و دادم یه ایستگاه دیگه مونده بود . سر چهار راه سینما سعدی پیاده شدم …خوب حالا باید از کجا شروع کنم؟

    اول بهتره از فروشگاه مهرگان چند دست لباس مردونه بگیرم ..داشتم میرفتم سمت اونجا که مردم و تو صف بیلیت سینما دیدم .

    چه صفی هم داشت چند تا دختر ژیگول و شیک و دیدم که داشتن با اب و تاب از فیلمه می گفتن:

    – اره من دیدمش خیلی نازه اینقدر خندیدم ارژنگ امیر فضلی نقش یه معتاد و بازی میکنی …امین حیایی هم نقش یه دزد وای خیلی با حال بود .

    حساب کن اکبر عبدی شده عین یه پسر ۲۰ ساله اینقدر با مزه هم حرف میزنه بهش میگن بایرام بولدوزر

    – وای راست میگی الناز جون …

    – اره که راست میگم … بزار بریم تو خودت میبینی … مردم تو سینما چه ها که نکردن .. همراشون دست میزدن میرقصیدن وای نمیدونیا …

    – اخ جون چه باحال بچه ها پایه باشیدا بیاید ما هم همراشون سوت و کف بزنیم …

    اهی کشیدم و از کنارشون گذشتم اینا تو چه خوشی بودن من تو چه غمی

    اره خوب اگه منم مثل اینا یه خانواده داشتم و بابام چپ و راست خرجم میکرد سرخوش تر از اینا میشدم …

    داخل فروشگاهم مثل همیشه غل غله بود.چون جنساش ارزون بود هیچ وقت رو دستشون خلوت نمیشد .

    چند تا پیراهن و شلوار برداشتم وقت کم بود سریع رفتم حساب کردم و زدم بیرون .

    دوباره سوار خط شدم رفتم سه راه احمدی یادمه یه مغازه تو ورودی بازار وکیل بود که کلاه گیسای خیلی طبیعی با قیمت مناسب داشت .

    از خط پیاده شدم داشتم وارد بازار میشدم که احساس کردم یکی گوشه پلیورمو گرفت .

    برگشتم دیدم یه دختر کوچیکه با صورت کثیف و چشمای اشک الود ، یه جعبه پر از فال همراه مرغ عشق تو دستش تو اون هوای سر با یه لباس نازک و پاره با پاهای بی جوراب کنارم ایستاده گفت : میشه یه فال ازم بخری خواهش می کنم . باید تا شب همه این فالا رو بفروشم اما هیشکی ازم نمیخره .

    یدفعه احساس کردم قلبم تیر کشید …گذشته های خودم عین یه فیلم از جلو چشمم رد شد . انگار خودم بودم که داشتم التماس می کردم …

    اقا خواهش میکنم یه فال بخرین

    خانم تو رو خدا به خدا فالام راسته …

    یه گل بخرین گلاش تازست ….اقا واسه خانمت گل نمیخری …؟؟؟

    اشک تو چشمام جمع شده بود به خودم اومدم دیدم دخترک داره میره دویدم سمتش از پشت دستم و گذاشتم رو شونه های نحیفش و صداش زدم : صبر کن دختر همه فالا تو می خوام .

    دخترک حیرت زده گفت: همشو؟ میخوای چی کار ؟

    ده هزار تومن از تو کیفم بیرون آوردم دادم بهش گفتم : تو فالاتو بده به من لازمش دارم .

    دخترک با چشمای گرد شده خیره به پول گفت : این چنده؟

    گفتم: ده هزار تومن کمه؟

    با ذوق گفت: نه … این خیلی هم زیاده تمام فالای من میشه سه هزار تومن

    دستی روموهای ژولیدش کشیدم و گفتم : اشکال نداره با بقیه اش واسه خودت لباس و جوراب بگیر تا تو این هوا سرما نخوری…

    فالا رو ازش گرفتم و به سرعت رفتم که پشت سرم اومد و گفت بزار حداقل با جیکی (مرغ عشقش بود) یه فال برات بگیرم تا همه فالاش راست بوده …

    نخواستم دل کوچیکش و بشکونم جعبه رو گرفتم جلوش مرغ عشق از لابه لای کاغذا یکی کشید بیرون دخترک ازش گرفت و داد دستم بگیر بخونش ازش گرفتم .

    با شادی ازم خداحافظی کرد و رفت . منم کاغذ و همراه جعبه گذاشتم تو کیفم و به سمت مغازه راه افتادم .

    سلامی دادم و وارد شدم .

    فروشنده که پسر قد بلند لاغر اندامی بود با چاپلوسی گفت: سلام ..خوش اومدین بفرمایید در خدمتم

    – اقا ببخشید یه گلاه گیس مردونه میخواستم دارید؟

    پسر یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت: معمولا خانوما موهای بلندوهای لایت شده میپسندن میخواین نشونتون بدم؟

    بیحوصله گفتم : اقا من مدل پسرونه و کوتاه میخوام دارید؟ اگه ندارید برم جای دیگه؟

    پسر جا خورد وگفت : چرا عصبانی میشید خانم ؟ ۲ تا دارم الان میارم

    رفت از بالای مغازه اوردشون

    – بفرمایید خدمت شما…. اتاق پرو اخر مغازست .

    کلاه ها روازش گرفتم و رفتم تو اتاقک پرو چراغ و زدم شالمو از سرم برداشتم موهای خرمایمو که تا زیر سر شونم میرسید و با گیره های مخصوص جمع کردم کلاه اولی رو برداشتم رنگش مشکی پر کلاغی بود مدلشم تیفوسی گذاشتم سرم وقتی تو ایینه خودمو دیدم کلی خندم گرفت شدم عین جوجه تیغی …

    سریع درش آوردم و اون یکی که رنگش قهوه ای تیره بود و کمی بلند تر سرم گذاشتم .

    اره این طبیعی و قشنگ بود هیچکی نمی تونست حدس بزنه کلاه گیسه . فرقش و سمت کج مدل رپ شونه کردم بهم میومد انگار یه پسر واقعی شده بودم کاش موهای خودمو کوتاه میکردم دیگه این همه پول بی زبون و نمیدادم .

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۳۰ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت