خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 201
  • بازديد ديروز : 1145
  • افراد آنلاين : 1
  • تبادل لينك با 2 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 5,905 views

    نام کتاب: نگین محبت

    نویسنده: فریده رهنما

    چه کسی باورش می شد که دختر ناز پرورده و میلیاردر معروفی به نام حاج صمد کمپانی که بدون همراد حتی اجازه ی آمدن تا سرکوچه را هم نداشت ، تک و تنها در ایستگاه راه آهن زنجان منتظر حرکت قطار به سوی تهران باشد ؟ او خود را در میان چادر سفید گلدارش کاملا مستورکرده بود تا در صورت برخورد با همشهریانش شناخته نشود . ولی غافل از آن که چشمان سیاه وکشیده و ابروان پرپشت به هم پیوسته دختران حاج صمد سلطانی معروف به کمپانی زبان زد خاص وعام بود وهمین یک نشانه برای معرفی و شناخته شدن اوکافی بود .

    ‏ماه شهریور با این که هوا معتدل بود ، ولی او به شدت می لرزید . ترس و وحشت از شناخته شدن و دلهره ی کشف طلا و جواهراتی که در سینه پنهان کرده بود ناخودآگاه او را دچار هیجان و لرزش اندام کرده بود .

    ‏با شنیدن اولین سوت حرکت قطار درگوشه ی راست کوپه قطار کنار پنجره کزکرد ولی جرات آن را نداشت که دستش را جلو برده و پنجره نیمه باز را ببندد . این اولین باری بود که به ناچارداشت به تنهایی سفر می کرد و علت آن جنگ بین الملل دوم و حمله ی قوای متفقین به ایران در سوم شهریور ۱۳۲۰ ‏و در نتیجه سرازیر شدن قوای روسیه به ایران و ورود آنها به تبریز بود که خبر از قتل و غارت می داد و پیشروی آنان به سمت زنجان .

    ‏بعد از شروع حمله هوائی ، اغلب اهالی زنجان ، بخصوص افراد ثروتمند و انهائی که ملک و املاکی دراطراف شهرداشتند به دهات روی آوردند . از جمله حاج صمد که به اتفاق همسر و فرزندانش به یکی از دهات خود که در چهل کیلومتری شهر قرار داشت ، پناه برد . فقط دخترکوچکترش مارال حاضر به همراهی با آنان نشد و روح پر شور و شروماجراجوئی که داشت وادارش کرد تا ماموریت انتقال طلا و جواهرات پدرش به تهران را که مبلغ قابل توجهی بود ، عهده دار شود . نام تهران وسوسه اش نمی کرد . دلش به هوای شادی های زندگی گذشته اش پر می کشید و از اینکه ناپخته و بدون مطالعه داشت به کام خطر می رفت احساس پشیمانی وجودش را در بر می گرفت .

    ‏در عالم فکر وخیال فرو رفته بودکه درکوپه گشوده شد ومرد جوانی که چمدان کوچکی دردست داشت وارد شد . ابتدا با اشاره سرسلام کرد و سپس چمدان را در قست بار جای داد . چهره اش به نظر آشنا نمی آمد . با کنجکاوی به دختر جوانی که هر لحظه بیشتر خود را در زاویه کنار پنجره جمع و جور می کرد نگریست و روبرویش نشست .

    ‏مارال از تنها بودن با او احساس هراس کرد و بی اختیار پرسید:

    – پس همسفرهایتان کجا هستند ؟

    ‏نگاه مو شکاف جوان در جستجوی چهره پنهان شده در چادر ، به آن سو دوخته شد و پاسخ داد:

    -من همسفری ندارم . همسفرهای شماکجا هستند ؟

    ‏-منهم همسفری ندارم . یعنی من و شما باید تنها در این کوپه بمانیم ؟

    ‏-خوب چه عیبی دارد ؟ ‏مگر ثما از تنها بودن با من واهمه دارید ؟

    جوابش را نداد و با دست گوشه چادرش راکمی عقب زد تا بتواند با دقت بیشتری نگاهش کند . قد بلند و درشت هیکل بود . چهره گندمگون و موهای مجعد مشکی و ابروان به هم پیوسته اش جلب توجه می کرد . فارسی را بدون لهجه صحبت می کرد به درستی نمی شد حدس زد که اهل کجا ست . پیراهن نازک آستین کوتاهش ، باعث تعجب مارال شد . مرد جوان هنوز داشت با دقت و موشکافی از زیر چادر به دنبال خطوط چهراش می گشت . ولی به غیر از لرزش بدن اوکه کاملا محسوس بود ، چیزی به چشمش نمی خورد . حیرت زده پرسید:

    ‏-چرا اینطوری می لرزید ، هوا که زیاد سرد نیست .

    ‏- چرا خیلی سرد است . خیلی عجیب است که شما با این لباس کم اصلا سرما را احساس نمی کنید .

    ‏-خوب پس چرا پنجره را نمی بندید ؟

    ‏نمی توانست به او بگوید که نمی تواند دستهای سنگینش را که به آنها وزنه های طلا آویزان شده ، حرکت بدهد . جوان بی آنکه منتظر پاسخ بشود به طرف پنجره رفت و با یک حرکت سریع آنرا بالا کشید . مارال از خدا می خواست که قبل از حرکت قطار برای رهایی از تنهایی افراد دیگری وارد کوپه آنها بشوند ، تا آن مرد کمتر فرصت توجه کردن به او را داشته باشد .

    ‏بالاخره سوت حرکت به صدا در آمد . قطار تکانی خورد و به راه افتاد .

    ‏مارال در ظاهر چشمهایش را بست و تظاهر به خواب کرد ، اما زیر چشمی داشت همسفرش را می پائید . با شنیدن صدای چکمه های افرادی که در راهرو قدم بر می داشتند لرزش بدنش بیشتر شد و با این تصورکه شاید سربازان روسی دارند به آن کوپه نزدیک می شوند ، خود را بیشتر به زاویه ای که به آن تکیه داشت ، چسباند . صدای دندان های خود را که از ترس به هم می خورد می شنید . موقعی که صدای مامور کنترل به گوشش خورد که داشت از مسافران کوپه ی بغلی مطالبه بلیط را می کرد ، آرام گرفت و رو به همسفر خود که لحظه ای چشم از او بر نمی داشت و با کنجکاوی به او می نگریست کرد و دستش را کمی از زیر چادر بیرون اورد و بلیتی را که در میان انگشتانش مچاله شده بود به روی میزی که در میانشان حائل بود نهاد و گفت:

    -اگر اشکالی ندارد ، خواهش می کنم بلیط مرا هم شما به مامور کنترل بدهید .

    با خونسردی به طرف میز خم شد و آنرا برداشت و با نگاه پر مهرش کوشید تا او را آرام کند وگفت:

    ‏- نگران نباشید . شما با من هستید .

    ‏درکشوئی کوپه گشوده شد و مأمور کنترل به همراه افسر بلند قد و درشت اندامی که صورت سفید و پرکک و مکی داشت وموهای مایل به سرخش از زیر کلاهی که تا روی گوشهایش را می پوشاند وارد شد . مأمور کنترل به طرف مرد جوان رفت و مطالبه بلیت کرد و او بدون هیچ عکس العملی دستش را به طرفش گرفت وگفت:

    -بفرمائید .

    ‏با منگنه ای که در دست داشت بلیط را سوراخ کرد و به زبان ترکی پرسید:

    -مقصدتان کجا ست ؟

    ‏- تهران .

    ‏- برای چه به آنجا می روید ؟

    ‏-من در تهران دانشجو هستم و برای گذراندن تعیلات تابستانی به دیدن پدر و مادرم آمده بودم .

    -خانم با شما چه نسبتی دارند ؟

    -ما تازه با هم ازدواج کرده ایم .

    -مبارک باشد . ممکن است چمدان هایتان را ببینم .

    ‏بلاتکلیف نگاهش کرد . مارال با اشاره سر از او خواست چمدانش را پائین بیاورد . افسر روسی به بازرسی چمدان پرداخت و در آن چیز مشکوکی نیافت . بالا خره دست از بازرسی برداشتند و به دنبال کارشان رفتند . مارال نفسی به راحتی کشید وگفت:

    ‏گور شان را گم کردند و رفتند . این روزها برخورد با این مهاجمین اعصابم را خراب کرده است .

    -موجی است که می گذرد . بهتر است کنترل اعصابتان را ازدست ندهید . در این اوضاع آشفته چرا تنها سفر می کنید ؟

    ‏-من دارم به دیدن عمه ام که در تهران زندگی می کند می روم . شما واقعا در تهران دانشجو هستید ، یا این گفته هم مانند آن دیگری مصلحتی بود ؟

    ‏- آنچه درمورد شما گفتم ، مصلحتی بود . البته در مورد خودم هم کاملا با واقعیت مطابقت نداشت .

    ‏-تا قبل از اینکه حرف بزنید فکرنمی کردم ترک زبان باشید .

    -چرا ؟

    ‏-چون اصلا لهجه ندارید .

    ‏-من از دوران دبیرستان در تهران مشغول تحصیل هستم وکمتر در محیط بوده ام و چون مادرم فارسی زبان است و در منزل کمتر ترکی صحبت می کر دیم . برای همین هم لهجه ندارم . در مورد شما هم باید بگویم هنگام صحبت کردن به زحمت می شود لهجه آذری را تشخیص داد .

    ‏-شاید زیاد محسوس نباشد . ولی بالاخره خود را نشان می دهد ، به هر حال متشکرم که به من کمک کردید چون حوصله درگیری با مهاجمین را ندارم .

    ‏-شما دارید ازکسی فرار می کنید ؟

    ‏-اینروزها همه دارند از دست آنها فرار می کنند و این تعجبی ندارد .

    -موقعی که داشتند چمدانتان را بازرسی می کردند ، از آن می ترسیدم که در داخلش آن چیزی را که همراه داشتن آن باعث هراستان شده پیدا کنند .

    – آنقدر هم خام نیستم که در این اوضاع آشفته چیری را در داخل چمدان مخفی کنم .

    پس ترس و وحشت شما از چیست ؟

    پاسخ به این سووال را نداد و از پشت پنجره به تماشای بیرون پرداخت . باغهای با صفای اطراف که سبزی و خرمی برگهایش با نزدیک شدن پائیز کم کم تبدیل به رنگ زرد طلائی می شدند از دور جلوه خاصی داشتند جالیزهای خیار و تاکستان های انگور یاد روزهای خوش دوران کودکی را در خاطرش زنده می کرد . از ترک زادگاهش احساس اندوه کرد و بوی سبزه زارهایش را در خاطر بوئید .

    مرد جوان سووالش را دوباره تکرار کرد وگفت:

    -جوابم را ندادید . پرسیدم از چیری فرار می کنید ؟

    -چرا فکر می کنید از چیزی فرار می کنم ؟

    -چون بیش از اندازه آشفته و پریشان هستید .

    -دلیل آشفتگی ام روشن است . از اینکه در این اوضاع آشفته ناچار شده ام تنها سفرکنم پریشانم .

    -این اولین باری است که به تهران می روید ؟

    ‏- نه . قبلا یکبار همراه پدر و مادرم به آنجا سفر کرده ام . اگر به من آن محبت را نمی کردید دلیل خاصی نمی دیدم که به سووالتان جواب بدهم .

    -اگر مایل نیستید می توانید جواب ندهید . تصورم این بودکه گفتگو با من

    از التهابتان خواهد کاست . داریم به ایستگاه ‏قزوین نزدیک می شویم . دلتان می خواهد آنجا پیاده بشوید و آبی به سرو صورتتان بزنید ؟

    ‏- آه نه ، اصلا ای کاش قطار در هیچ ایستگاهی نمی ایستاد و زود تر به مقصد می رسیدیم .

    -اکثر مردم شهر را ترک کرده اند و دردهات اطراف پراکنده شده اند ، شما هم اگر قصد فرار از جنگ و خونریزی را داشید ، می توانستید همین کار را بکنید .

    ‏-خانواده ام همین کار را کرده اند . ولی من ترجیح دادم به دیدن عمه ام بروم . خانواده شما چطور ؟

    – پدر و مادرم ثروت زیادی ندارند که احتمال از دست دادنش باعث ترسشان بشود . از آن گذشته ، آنقدر متمکن نیستند که در اطراف شهر صاحب ملک و املاک باشند ما از خانواده متوسط زنجان هستیم .

    – پس چطوری می توانند هزینه تحصیل شما را در تهران تامین کنند . این روزها تعصیل در پایتخت مختص افراد ثروتمند است .

    -منظورم این نبود که آنها بی چیز هستند . فقط خواستم بگویم که ملک و املاکی ندارند .

    با زیرکی خاصی می کوشید تا او را وادار به اقرار در مورد هویتش کند و زبانش را به اعتراف بگشاید . مارال دلش نمی خواست هویت خود را آشکار کند . با وجود اینکه او مرد قابل اعتمادی به نظر می رسید ولی بنا به قولی که به پدرش داده بود تا در طول سفر به هیچ غریبه ای اعتماد نکند ، دیگر چیزی از او نپرسید .

    قطار به ایستگاه قزوین رسید و ایستاد . مسافران چمدان به دست آماده سوار شدن بودند . مرد جوان پرسید:

    -اگر من پیاده بشوم ، از تنها ماندن ناراحت که نمی شوید ؟

    بدون اینکه بیندیشد پاسخ داد:

    ‏-ترجیح می دهم پیاده نشوید . البته این خواست من است و شما می توانید به خواسته من توجه نداشته باشید .

    ‏-اگر قصد نداشتم به خواسته شما اهمیت بدهم اصلا نمی پرسیدم .

    ‏-از اینکه می مانید متشکرم ، خدا کند مسافر تازه ای در این ایستگاه سوارکوپه ما نشود .

    ‏-فکر می کردم از تنها ماندن با من واهمه دار ید .

    -اولش اینطور بود ، ولی حالا دیگر اینطور نیست .

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۸ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت