خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 84
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 201
  • بازديد ديروز : 1145
  • افراد آنلاين : 1
  • تبادل لينك با 2 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 10,308 views

    نام کتاب : شاه پری حجله

    نویسنده : رویا سینا پور

    خوب به یاد دارم که یک شب سرد زمستانی بود. ساعت را نگاه نکردم ،چون می دانستم که چند ساعتی بیشتر

    به سحر نمانده است . صدای زوزه ی گرگ از دل کوهستان شنیده می شد . همین که لای در را باز کردم ،

    کولاک فریاد وحشتناکی کشید و وادارم کرد که فورا در را ببندم . بخار تنها پنجره ی کوچک اطاقمان را پاک

    کردم . اما در تاریکی هیچ ندیدم جز نور ضعیفی که از دور سوسو می زد.

    دیگر نفسهای پدرم پیرم را که به شماره افتاده بود ، می شنیدم . صدای خرخر سینه اش و سرفه های

    مکررش نگرانی ام را بیشتر کرد.

    لحاف کرسی را تا انتهای گردنش بالا کشیدم و خاکستر روی زغال منقلی که زیر کرسی بود ، را کنار زدم تا

    گرمای بیشتری بدهد . اما سوز وحشیانه ای که از بیرون کلبه را محاصره کرده بود ، گرمای کرسی را ناچیز

    جلوه می داد. دیوار کلبه از تخته های پوسیده ای پوشیده شده بود که تنها محافظشان میخهای زنگ زده بود

    و با هر وزش بادی ، ناله می کردند.

    صدای نعره ی خرس هایی که برای خوردن اب تنها نیمه شب را انتخاب می کردند ، در سکوت کوهستان

    وحشت را به جان هر روستایی می انداخت . شکارچیان برای شکار قاچاقی خرس تنها در ان ساعتها می

    توانستند خود را اماده ی نبرد کنند . گاهی صدای شلیک تیر ، طنین وحشتناکی در دل شب می انداخت.

    جیز …جیز… و چند ثانیه ی دیگر دوباره ی صدای جیز شنیده می شد . اینها صدای چکه های ابی بود که از

    لباسهای شسته شده ، روی سماور جوش می چکید و هر چند لحظه یکبار تکانی به افکارم می داد.

    پدر نالید و سرفه کنان گفت : صدبار …گفتم…این سر صاحب خورده ها را توی اطاق … پهن نکن دختر . اه

    و در ادامه ی جمله ش از بس سرفه کرد، احساس خفگی به او دست داد و صورتش کبود شد.

     

    کنارش نشستم . هول شده بودم . هر دفعه که این حالت به پدرم دست می داد ، دست و پایم را گم می کردم

    . کمک کردم نیم خیز شود و پشتش را مالیدم . صدای سرفه های کش دارش تنها شکننده سکوت غمناک

    کلبه ی ما بود.

    -شاه پری شاه پری …! شاه … پری!

    -بله بابا ! چه می خواهی ؟ بگو برایت بیاورم.

    دستهایش به شدت می لرزید . با همان لرزش انگشتر عقیقی که تنها یادگار مادرم بود را از انگشتش بیرون

    کشید و گفت: من هم مثل مادرت رفتنی شده ام بگیر.

    و انگشتر را کف دستم انداخت.

    چشمان ریز و سیاهش زیر ابروان پرپشت برقی از اخرین محبت زد.

    پیرمرد برای نفس کشیدن تقلا می کرد . دستم را فشرد و نصیحتم کرد . کم کم بغضم از هم باز شد و اشک

    در چشمانم حلقه بست:

    -نگو بابا … مگر من توی این دنیا غیر از شما کس دیگری را دارم.

    در حالی که سرفه و نفسهای تند می کشید پوزخندی زد که ریش و سبیلهای سپیدش روی هم رقصیدند : اره

    بابا … داری . چرا نداری . یک دایی بی غیرت که مادرت را دق مرگ کرد.

    بعد دست نوازشی روی موهایم کشید و اشاره کرد که سرم را جلوتر ببرم.

    سرم را که در سینه اش جا دادم ، صدای قلبش را شنیدم . مثل پتکی بود که بر فلزی کوبیده میشد . نگاهم به

    رگهای متورم روی دستهایش افتاد.

    دستهایی که موهای سیاهی رویشان را پوشانده بود . همان دستهایی که چندین سال در گرما و سرما باغبانی

    کرده و به عشق لقمه نانی برای زن و بچه اش بیل زده بود . دستهای زحمتکشی که برای اربابها بهترین

    درختان میوه و گل و گیاه پرورش داده بودند . بوی کود می دادند . بوی خاک ، بوی برگهای خشک و در

    نهایت بوی زحمت و نان حلال.

    -شاه پری جان ! یک قاشق دیگر از همان شربتی که دکتر قد بلنده برایم نوشت ، بهم بده . فقط همان دوای

    دردم است . داروهایی که دکتر هندی نوشت ، اصلا شفا بخش نبود . خدا پدر و مادر این دکتر قد … اسمش

    چی بود ؟

    -دکتر راد منش ، پدر ! شهرام رادمنش.

    -خدا خیرش بدهد . اگر او نبود مردم این ده بیچاره می شدند.

    حق با پدرم بود . مردم گچسر و نسا و دیگر روستاهای اطراف تنها نور امیدشان به دکتر رادمنش بود . ان شب

    دوباره حال پدر بد شد.

    پدر اصرار داشت که او را به درمانگاه برسانم . ما در یکی از روستاهای گچسر زندگی می کردیم . اما درمانگاه

    پنج کیلو متر ان طرف تر یعنی واقعا در روستای نسا بود . با این که اطمینان داشتم به سختی موفق می شوم

    پدر را به درمانگاه برسانم ، اما قبول کردم . ژاکت گرمی تن پدر کردم . کتش را هر چند که کهنه بود اما روی

    ژاکت پوشاندم . کلاهش را روی سرش گذاشتم و یک جفت جوراب پشمی که بارها به انها وصله زده بودم را

    روی جورابهای کهنه اش پوشاندم . شال بلندی که دستباف مادرم بود را چند بار دور گردنم پیچاندم و اندکی

    از لبه اش را روی بینی و دهانم قرار دادم . زیر بغل پدر را گرفتم و کلبه را ترک گفتیم . مه بود . برف تندی

    می بارید که باد مرتب مسیرش را عوض می کرد . طوفان بود . به سختی می توانستم در انبوه برف قدم

    بردارم . هیچ ردپایی جز انچه که از جای پای من و پدر به برف می ماند دیده نمی شد . از کوچه باغهای تنگ

    و تاریک هرچند که بسیار پستی و بلندی داشت ، گذشتیم . سرجاده رسیدیم . فقط نور چراغهای هتل گچسر

    دیده می شد . کمی از وحشتم کاسته شد . چشم را به پیچ جاده و گردنه ای که از چند صد متری شروع می

    شد دوختم . اما هیچ نور اتومبیلی نمی دیدم . پدر به شدت می لرزید . یک دستش را روی عصا تکیه داده و

    دست دیگرش دور گردن من اویخته شده بود.

    چند دقیقه ای که گذشت ، صدای زنجیر چرخهای اتومبیلی را از سمت سه راهی دیزین شنیدم . کمی زیر

    دست پدر جابه جا شدم و خودم را برای سوار شدن اماده کردم . صدا نزدیک و نزدیک تر شد تا به ما رسید .

    یک کامیون بود که اهسته از کنارمان گذشت و هرچه اب و گل وسط جاده بود به سرو رویمان پاشید . داد زدم

    : نگه دارید … لطفا ما را تا نسا برسانید.

    یکباره چراغ ترمز کامیون روشن شد که من به سرعت یک گام و دوگام برداشتم. اما همین که دیدم دوباره

    صدای گاز کامیون بلند شد و به حرکت در امد ، توقف کردم و سرجای اولم برگشتم.

    از دهان من و پدر بخار خارج می شد که تنها وسیله ی گرم کردن کف دستهایمان بود . باز صدای اتومبیلی

    دیگر ، رد شد . مسیرش مخالف مسیر نسا بود . اتوبوس بود و به سمت گردنه می رفت . چراغهای داخل

    اتوبوس روشن بود . لحظه ای از نگاه کردن به روکش ممل قرمز و پرده های همرنگش لذت بردم و گرمای

    داخلش را احساس کردم.

    کاش مسیرمان از این طرف بود و سوار همین اتوبوس می شدیم.

    کم کم صدای زنجیر چراغهایش دور و دوتر شدند ، از سه راه دیزین هم گذشت و سربالایی گردنه را سیر کرد

    . چراغهای و قرمزش کاملا مشخص بود . اهسته از پیچهای گردنه بالا می رفت و گاهی از نظر پنهان می

    شد و لحظه ای بعد دوباره چراغهایش را می دیدم.

    شاید نیم ساعت معطل شده بودیم . دیگر نوک انگشتهای پاهایم هیچ حسی نداشتند . دستهایم از شدت سرما

    درد می کردند . توده ای از برف سپید روی کلاه مشکی پدر نشسته بود . یک صدای دیگر ، باز کامیون بود

    اما این بار تصمیم گرفتم هر طور شده راننده اش را مجبور به توقف کنم.

    گلوله ای برف در دستهایم درست کردم و همین که اهسته رد می شد گلوله را به شیشه ی طرف شاگرد

    کوبیدم و گفتم : اگر مسلمان هستی نگه دار.

    صدای زوزه ی موتور کامیونش بیشتر از زوزه ی طوفان نبود . ایستاد اما به سختی . بار داشت . وقتی سوار

    شدیم راننده اش گفت:

    کامیون را با این بار و در این برف نگه داشتند کار بسیار مشکلی است امکان دارد برای حرکت دچار مشکل

    بشوم ، وگرنه همه مسلمان هستند خواهرم.

    معذرت خواستم و در هوای گرم داخل کامیون خودم را جا به جا کردم و سرم را روی شانه ی پدر گذاشتم . اما

    مگر از شدت سرفه ها و تکانهایی که به سرم وارد می شد می توانستم چشم برهم بگذارم.

    شیشه های کامیون بخار کرده بودند . برف پاک کن ها مرتب با صدای مخصوص خود ، کار می کردند . رادیو

    روشن بود . از صحبتهای مجری برنامه فهمیدم چیزی به اذان صبح نمانده است. کامیون ان قدر اهسته

    حرکت می کرد که حتی پدر هم نتوانست در برابر خواب مقاومت کند . مرتب چرت می زد و همین که از

    شدت تکانهای کامیون از خواب می پرید ، شروع به سرفه می کرد . راننده ی کامیون که مردی نسبتا چاق و

    مسن به نظر می رسید ، دستی در مواهی فرفریش برد و در حالی که سعی می کرد هم به پدر نگاه کند و هم

    مراقب جاده باشد گفت:

    -بلا دور است انشالله . پدر جان ! انگار حال خوشی نداری ؟

    در خواب و بیداری گاهی صدای پدر و گاهی صدای راننده را می شنیدم اما انقدر گرما لذت بخش بود که

    حاضر به لحظه ای چشم باز نگه داشتن نبودم.

    مرتب تکانهایی که انگار روی فنر نشسته بودم می خوردم و بالا و پایین می رفتم . خواب کوتاه بخصوص در

    ان سحر زمستانی با یک گرمای مطبوع چه لذتی داشت . حاضر نبودم به هیچ قیمتی چشماهیم را باز کنم.

    احساس کردم دیگر تکان نمی خورم . صدای ترمز کامیون تغییر کرده بود . به سختی لای چشمانم را باز

    کردم و صدای پدرم را شنیدم:

    -خیلی ممنون اقای راننده !چه قدر تقدیم کنم ؟

    بعد پدر تکانی به شانه ی من داد و افزود : بیدار شو شاه پری !به نسا رسیدیم.

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت