خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 94
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 7,870 views

    نام کتاب: سایه های عشق

    نویسنده: اعظم فرخزاد

    فکرش و نمی کردم یک روز تنهای تنها باید بیام اینجا تا با بابا و مامان صحبت کنم . حالا باید چکار کنم ، بابا و مامان چرا اینقدر زود شما که می دونستید توی این دنیای بزرگ غیر شما کسی رو ندارم . پیش کی برم حالا باید تنهایی این راه و برم برام دعا کنید تا بتونم یک زندگی موفقی داشته باشم .

    بفرمائید خانم

    یک دختر کوچولو دیس حلوا رو طرفم گرفته بود : مرسی عزیزم نمی خواهم

    دختر کوچولو رفت و من از جام بلند شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی نیمکتی نشستم تا اتوبوس بیاد به گذشته فکرکردم به زمانی که مامان از قدیم خودش می گفت وقتی توی یتیم خونه با بابا آشنا شده بودند و یک دل نه صد دل به هم داده بودند وقتی به سن ۱۸ سالگی رسیدن بابا از یتیم خونه خارج میشه و شروع می کنه به کار و درس خوندن که توی رشته زبان قبول میشه و مادر هم توی همون دانشگاه رشته ادبیات قبول میشه ساختمان ها از هم جدا بوده برای همین سال آخر دانشگاه همدیگر رو می بینن و با هم ازدواج می کنند .

    بعد از پایان تحصیل هر دو توی یک مدرسه برای تدریس انتخاب میشن و بعد از ۲ سال من به دنیا میام . پدر همیشه از اون بچگی به من زبان یاد می داد و مامان چون عربی یاد داشت به من عربی یاد می داد و این شد که من حالا غیر از زبان فارسی زبان عربی و انگلیسی رو به خوبی یاد دارم . قبل از فوت پدر داشتیم با هم زبان آلمانی تمرین می کردیم ولی حالا اون ها رفتن اون تصادف لعنتی کاش من هم با اون ها می مردم چون حداقل دیگه الان تنها نبودم تا دیگران بخواهند برام تعیین تکلیف کنند .

    اتوبوس اومد از جام بلند شدم و روی اولین صندلیش نشستم سرم و به شیشه تکیه دادم ، حرف های خانم مدیر یادم اومد که می گفت

    حالا که تو بزرگ تر نداری باید تا سن قانونی کسی قیم تو بشه و منم در جوابش گفتم من نیاز به قیم ندارم یک ماه دیگه ۱۸ ساله میشم برای این یک ماه نیاز به قیم ندارم

    خانم مدیر : نمیشه یکی باید ازت مراقب کنه چطوری می خواهی درس بخونی ؟

    : مگه پدر و مادرم به جای من درس می خوندن که حالا نمی تونم بخونم

    معاون مدرسه که دید من خیلی تند رفتم سریع : سایه جان خانم مدیر منظوری ندارند بهتر مودب صحبت کنی

    : من معذرت می خواهم لطفاً فقط یک ماه من و تحمل کنید هم مدرسه تموم میشه و هم من به سن قانونی می رسم

    خانم مدیر : بعد می خواهی چکار کنی

    : کاری که قرار بود وقتی پدر و مادرم زنده بودند انجام بدم ادامه تحصیل در رشته ای که دوست دارم

    خانم مدیر : چه رشته ای ؟

    : گرافیک

    خانم مدیر : فکر می کنی این رشته خوبیه ؟

    : چرا خوب نباشه من و پدرم با هم به این نتیجه رسیدم رشته خودمم هست پس لطفاً اجازه بدین خودم برای زندگیم برنامه ریزی کنم

    خانم مدیری سری تکون داد و گفت امیدوارم موفق بشی هر وقت نیاز به کمک داشتی روی من حساب کن

    : ازتون ممنونم

    معاون : از بچه ها شنیدم دنبال کار می گردی

    با این حرفش خانم مدیر به من نگاهی کرد

    : بله دنبال کار هستم می خواهم اگه بشه بعد از تموم شدن درس هم کار کنم و هم ادامه تحصیل بدم

    خانم مدیر : چه کاری ، چی بلدی ؟

    : من زبان انگلیسی و عربی رو خوب بلدم اگه شد می خواهم توی یک شرکتی یا هتلی مترجم بشم

    خانم مدیر : تو نمی خواهد دنبالش بگردی من خودم برات پیدا می کنم چون باید یک جای مطمئنی باشه

    : ازتون خیلی ممنونم

    خانم مدیر : خیلی خوب بهتره بری خونه

    : چشم با اجازه

    اتوبوس به مقصد مورد نظر من رسیده بود ، پیاده شدم و به سمت خونه رفتم . دم خونه که رسیدم در باز شد ،

    سلام سایه خانم

    کیان پسر همسایه بالایی بود : سلام

    کیان : ببخشید سایه خانم مامانم باهاتون کار داشت اومدم در خونه صداتون کنم که خونه نبودید اگه میشه یک سری بهش بزنید .

    : چشم ، با اجازه

    از کنارش رد شدم و رفتم توی خونه ، خونه ما یک ساختمان دو طبقه بود که طبقه اول ما زندگی می کردیم و طبقه دوم صنوبر خانم ، وارد خونه خودمون شدم و لباس هام و عوض کردم ، رفتم در خونه صنوبر خانم تا ببینم چی کارم داشته . در زدم بعد از چند دقیقه دخترش کمند در باز کرد

    : سلام کمند جون مامانت باهام کار داشته

    کمند : چیه باز کشتی هات غرق شده ؟

    : اونا که خیلی وقت غرق شدن

    کمند : بی مزه

    صدای صنوبر خانم اومد که : سلام سایه جان خوبی ؟

    : سلام صنوبر خانم با من امری داشتید

    صنوبر خانم : آره عزیزم بیا تو

    از یک راه رو کوچک گذشتم و به حال رسیدم یک خانم چادری روی مبل نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد سلام کردم و صنوبر خانم طبق عادت من و بوسید کنار اون روی مبل نشستم .

    صنوبر خانم : سایه جان این خانم ، خانم دلبندی هستند شناختی شون که

    لبخندی زدم و به خانم دلبندی نگاهی کردم : نه متاسفانه

    خانم دلبندی با تعجب نگاهم کرد ولی هیچی نگفت

    صنوبر خانم کمی جا به جا شد : خانم دلبندی همون که قبل از فوت مامان و بابا با پسرشون حامد آقا اومده بودن برای خواستگاری

    : خوب ، مگه اون سری جوابشون و نگرفته بودن که زحمت کشیدن دوباره اومدن

    صنوبر خانم : سایه جان

    به طرف صنوبر خانم چرخیدم : صنوبر خانم احترامشون به جا ولی فکر می کنم همه آدم ها وقتی یک عزیزی رو از دست میدن اطرافیان حداقل براشون یک احترامی قائل میشن من که دو تا عزیز و از دست دادم . خانم دلبندی فکر می کنم متوجه حرف من شدید

    خانم دلبندی سرش و پایین انداخت : حامد پسرم خیلی به شما علاقه داره و فکر می کنم بتونه پشتیبان خوبی برای شما باشه

    : یادم نمیاد به کسی گفته باشم نیاز به پشتیبان دارم . بهتره برید و برای پسرتون کسی رو پیدا کنید که نیاز به پشتیبان داشته باشه چون من نیازی ندارم . دیگه دلیل برای ادامه صحبت نمی بینم

    به سمت در خروجی رفتم کیان و دیدم که به دیوار توی راه رو تکیه داده بود و مثل اینکه داشت یواشکی به حرف های ما گوش می داده به سر تا پاش نگاهی کردم و بدون حرف از کنارش گذشتم و رفتم خونه خودمون . سرم خیلی درد می کرد چطور همه به خودشون اجازه میدن تا یک دختر تنها و بی کس میشه براش برنامه بریزند .

    آخرین امتحان و دادم ، درست در همین روز من ۱۸ ساله شدم و حالا به قول همه به سن قانونی رسیدم و می تونم برای خودم برنامه ریزی کنم ، خیلی جالب .

    وقتی با بچه ها به سمت در خروجی می رفتم خانم احمدی معاون مدرسه صدام کرد تا برم توی دفتر، بچه رفتن توی حیاط و من رفتم توی دفتر

    : سلام

    خانم مدیر : سلام سایه جان بیا بشین می خواهم باهات صحبت کنم

    رفتم نشستم : بفرمائید گوش می کنم

    خانم مدیر : سایه جان هنوز تصمیمت برای کار حتمی ؟

    : بله ، چطور مگه ؟

    خانم مدیر : راستش برادر شوهر من نیاز به یک مترجم توی هتلش داره

    : جدی می فرمائید

    خانم مدیر : آره عزیزم قرار شده بری اونجا تا تو رو ببینه . من تا حدودی در مورد زندگیت بهش گفتم . ولی ببین همه چیز بستگی به خودت داره باید خودت بتونی از عهده اش بر بیای می فهمی که ؟

    : بله

    خانم مدیر : این هم آدرسش فقط یک لطفی بکن و به کسی در این مورد چیزی نگو باشه ؟

    : چشم

    خانم مدیر از جاش بلند شد و دستش و به طرف من گرفت بلند شدم دستش و فشردم : واقعاً بهترین خبری بود که توی این مدت شنیدم خیلی خیلی ممنونم .

    اشک هام می ریخت . از پشت میزش اومد به سمتم و من و محکم بغل کرد : اگه به مشکل خوردی حتماً بیا پیش خودم شماره ام و برات گذاشتم

    : مرسی

    از دفتر خارج شدم ، رفتم توی حیاط با بچه ها خداحافظی کردم و برای همشون آرزوی خوشبختی در کنار خانواده هاشون کردم چیزی که خودم نداشتم .

    بعدازظهر ساعت ۶ باید اونجا می بودم از ساعت ۲ شروع کردم به انتخاب لباس و یک مانتو مشکی با شلوار جین زغال سنگی و مقنعه و یک جفت کفش اسپرت مشکی پوشیدم . ساعت چهار بود که از خونه راه افتادم و شروع کردم به قدم زدن تا کمی فکر کنم و ببینم چی باید بگم دوست نداشتم کسی بدون که من پدر و مادر ندارم برای همین تصمیم گرفتم در این مورد هیچی نگم . ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه بود که رسیدم اصلاً نفهمیدم چطوری سوار اتوبوس شدم و چطوری رسیدم . به سمت پذیرش هتل رفتم

    : سلام خانم خسته نباشید ببخشید با مدیر هتل قرار ملاقات داشتم

    اون دختر به سر تا پای من نگاه کرد : باهاشون قرار داشتید !؟

    : بله ، افشار هستم

    اون دختر : اجازه بدید بهشون بگم

    بعد با تلفن صحبت کرد و بعد از پایان مکالمه اش به من گفت می تونم برم

    نزدیک دفتر که رسیدم قلبم تند تند می زد ، آروم در زدم و صدای شنیدم که گفت بفرمائید . وارد شدم ، یک مرد قد بلند و خیلی جدی ، یک کت و شلوار سرمه ای که معلوم بود خیلی گرون قیمت پوشیده بود و پشت یک میز قهوه ای ایستاده بود .

    : سلام من افشار هستم

    سلام منم کیوانی هستم

    : خوشبختم

    کیوانی : منم همین طور ، بفرمائید بشینید

    آروم روی مبل نشستم و به آقای کیوانی نگاه کردم

    کیوانی : بفرمائید من می شنوم

    : همین طور که گفتم افشار هستم و تازه دبیرستانم تمام شده و به دو زبان عربی و انگلیسی مسلط ام و امیدوارم بتونم برای شما کار کنم و شما هم از من رازی باشید .

    کیوانی : خوب شما مدرکی دارید که این دو زبان و یاد دارید .

    : من از کانون برای زبان انگلیسی می تونم برگه بگیرم . ولی برای زبان عربی خیر

    کیوانی : شما از کجا با این دو زبان آشنا شدید

    : از پدرم انگلیسی یاد گرفتم و از مادرم عربی

    تا اومد دوباره حرف بزنه در اتاق زده شد و همون خانمی که توی پذیرش بود با یک آقای که مشخص بود ایرانی نیست وارد شد

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۸ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت