خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 624
  • بازديد ديروز : 1585
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 11,533 views

    نام رمان: حریم عشق

    نویسنده: رویا خسرو نجدی

    او آمد ، امابا لباسی دیگر چهره اش در اولین لحظات نا آشنا می نمود ، ولی لبخند زیبایش او را همان آشنای قبلی معرفی میکرد . به محض دیدنش جلو رفتم بارها نزد خود این صحنه را تجسم نموده و برخوردم را تمرین کرده بودم . با اینحال مطمئن هستم که باز چهره ام مرا بی نهایت دستپاچه نشان می داد و صدایم از شدت هیجان می لرزید .

    سلام کردم . نگاهش طور خاصی بود ، گویا برایش آشنا بودم ولی صدایش پر از تردید بود .

    – … سلام

    – امیدوارم حالتون خوب باشه و مصدومیتتون بهبود پیدا کرده باشه .

    – آه … شناختمتون

    – بله من هفته قبل … خاطرتون که هست ، موقع باز کردن در ماشین بعلت عجله زیاد متوجه شما نشدم و این بی دقتی باعث شد در به پای شما بخوره و صدمه ببینید .

    – صدمه ؟ شوخی می کنید ؟ … من که همون موقع هم عرض کردم چیز مهمی نیست .

    – بله فرمودید، ولی من بازم نگران بودم

    خندید و گفت ” نگرانی شما بیهوده بوده ، همان طور که می بینید من در سلامت کامل بسر می برم “

    برخورد با رهگذاران باعث شد بخاطر بیاورم درست در وسط پیاده رو ایستاده ایم . با چهره ای خجالت زده گفتم :”اگه اشکالی نداره بقیه صحبت رو توی ماشین ادامه بدیم ، اینجا نمی شه صحبت کرد ، چون ظاهرا سد معبر کردیم .

    – ولی من فکر نمی کنم مسیر هامون یکی باشه

    خوب اشکالی نداره .

    – ولی …

    – تمنا می کنم تعارف نفرمایید

    چند لحظه بعد او در اتومبیل من بود . حتی خودم هم نفهمیدم چگونه اتفاق افتاد . از خوشحالی سر از پا نمی شناختم . بلافاصله حرکت کردم . برای آن که سر صحبت را باز کرده باشم و سکوت را بشکنم ، پخش ماشین را روشن کردم و گفتم : ” صدای موسیقی که شما رو اذیت نمی کنه “

    – نه بر عکس من به موسیقی علاقه دارم .

    – چه جالب ! درست مثل من .

    او بار دیگر سکوت کرد و من نمیدانستم این بار چطور شروع کنم . به ناچار پرسیدم :” نفرمودید از کدوم طرف باید برم .”

    – از هر مسیری که به مقصد خودتون میرسه . منم سر همین خیابون زحمت رو کم می کنم

    – زحمت کدومه خانم ؟ اگر افتخار بدید ، می خواستم شما رو به مقصد برسونم .

    – آخه مسیر من خیلی طولانیه . می ترسم بنزین شما ته بکشه .

    – در حال حاضر باک ماشین پره ، ۴۰ لیتر بنزین دارم ، اگر هم کم اومد از پمپ بنزین های سر راه استفاده می کنیم ، مگه گیر نمی یاد ؟

    در آینه نگاهش کردم ، خندید و گفت :” نه ، در محله ما همه درشکه سواری می کنن ، اون که نیازی به بنزین نداره ، با کاه و یونجه راه می ره .

    – مسئله ای نیست تجربه سوخت جدید به گمونم برای ماشین ما هم شیرین باشه ، حالا می تونم خواهش کنم مسیر تون رو بفرمایید .

    – خودتون خواستیدها … پس فعلا تا میدان گلها تشریف ببرید .

    – فعلا ، یعنی بعد از اون هم امیدوار باشم که در خدمتتون هستم ؟

    – گفتم که مسیرم طولانیه .

    – هر چی طولانی تر بهتر .

    – چرا؟

    می خواستم بگویم برای آنکه بیشتر از مصاحبت شما فیض ببرم ، ولی نتوانستم و تنها به لبخندی بسنده کردم . در همان حال پرسید : ” شما چه کاره هستید ؟”

    با وجودی که از سوالش جا خورده بودم ، ولی خیلی خوشحال شدم ، چون به هر حال زحمت آغاز بحث را برایم کم کرده بوده . پاسخ دادم :” شما چی فکر می کنید ؟”

    – پزشک هستید؟

    – پزشک ؟ نه ، چطور چنین فکر کردید ؟

    اشاره ای به بدنه ماشین کرد و گفت :” بخاطر این … خیلی گرون قیمته ، نه ؟ “

    – شاید … شما دوست داشتید مصاحبتون یه پزشک باشه ؟

    – خندید ، از همان خنده های خاص که در اولین نظر توجه ام را جلب نموده بود ، در حین خنده گفت :” نه ، برای من چه فرقی می کنه ؟”

    – پس اجازه بدید خودم بگم … من کارمند هستم .

    – که این طور !پس این ماشین باید متعلق به رئیس شما باشه ، تصورش رو بکنید اگه الان آقای رئیستون شما رو با این ماشین ببینه ، فردا صبح تو شرکت چه بلوایی بر پا می شه !

    این مرتبه من از حرفش به خنده افتادم ، و با صدای بلند خندیدم . ابروانش را درهم کشید ، اخم هم به اندازه خنده در صورتش برازنده بود . با لحنی پشیمان سوال کردم :” ناراحت شدید ؟”

    با وجودی که پاسخش منفی بود ، اما لحنش چیز دیگری می گفت ، لذا بار دیگر گفتم منو ببخشید ، می دونید شما خیلی جالب حرف می زنید .”

    – جالب یا مسخره

    از تحکم کلامش دانستم که حدسم درست بوده و او عصبانی است ، عصبانی تر از آنچه تصورش را کرده بودم ، برای همین هم دلجویانه ادامه دادم : ” من … من اصلا منظوری نداشتم . “

    سکوت کرد و از پنجره به بیرون خیره شد . نمی خواستم چیزی بگویم . می ترسیدم ناراحتی او را تجدید نمایم . در آن لحظه خود را بخاطر برخورد نامناسبم سرزنش می کردم ، حتی هنوز هم از حرفهای بی ملاحظه ای که زدم عصبانی هستم ، چون با اعمال و گفتار مسخره چندین مرتبه موجود زود رنجی چون او را از خود رنجاندم . در آن لحظه فکرم کار نمی کرد . نمی دانستم واقعا رفتارم تا این حد ناشایست بود؟ با این حال باز هم نتوانستم سکوت کنم و گفتم :” مایلید راجع به شغلم بیشتر توضیح بدم ؟”

    بی علاقه سر تکان داد و اعلام بی تفاوتی کرد ولی من به روی خود نیاوردم و ادامه دادم : می دونید خانم … اسمتون رو هم نمی دونم .

    لحظه ای مکث کردم ، شاید نامش را بگوید ، ولی او همچنان سکوت کرد ، و من که چنین دیدم به ناچار ادامه دادم :” همون طور که عرض کردم من در یک شرکت بازرگانی فعالیت می کنم . اونروز که برای بار اول شما رو زیارت کردم ، بخاطر دارید ؟ من به یه جلسه می رفتم ، بین راه ماشین خراب شد و راننده مجبور شد ماشین رو به تعمیرگاه ببره ، منم ناچار با ماشین خودم راه افتادم . انقدر عجله داشتم که حتی موقع پیاده شدن متوجه شما نشدم …

    باز هم در آینه نگاهش کردم ، تا از چهره اش بخوانم ، که هنوز هم از من عصبانی است یا نه ؟ ناگهان سرش را بالا آورد ، در یک لحظه نگاه هایمان با هم تلاقی کرد و من شرمنده و خجل و از همه بدتر بشدت دستپاچه سرم را پائین انداختم و ادامه دادم : ” باور می کنید من تمام این هفته رو راس همون ساعت اونجا بودم ؟”

    چشمانش از تعجب گرد شد و پرسید :” برای چی ؟”

    – براتون نگران بودم .

    با شیطنت پرسید :” پس چرا همون روز پیگیر قضیه نشدید ؟”

    نمی دانستم چه بگویم . اجازه نداد سکوتم طولانی شود و گفت :” خوب مسلما کارتون از یه غریبه مهمتر بوده ؟”

    نمی دانم چرا از کلمه (غریبه ) خوشم نیامد و معترضانه تکرار کردم :” غریبه ؟”

    – بله غیر از اینه ؟

    – ولی من در مقابل شما احساس دیگه ای داشتم .

    – چه احساسی ؟

    – نمی دونم ، هر چی بود احساس غریبه گی نبود .

    – شما پسرها نمی تونید قصه تازه تری برای ما بسازید .

    از حرفش ناراحت شدم ، ولی شاید حق با او بود ، شاید بارها این سخنان را از دیگران شنیده بود و برایش تکراری بود . به چهارراه نزدیک شدیم بی آنکه بخواهم پایم را از روی پدال گاز برداشتم ، چراغ زرد با سستی من به قرمز تبدیل شد . او که متوجه گردیده بود گفت :” شما به رنگ قرمز علاقه دارید ؟”

    – خیر چطور؟

    – پس چرا آروم رفتید تا رنگ قرمز چراغ رو زیارت کنید؟

    سرم را به طرفین تکان دادم و چیزی نگفتم . او با لبخند شیرینی گفت : ” این بار من باید از شما سوال کنم که ناراحت شدید؟”

    – نه ناراحت نشدم .

    – ولی این طور بنظر می رسه .

    – من هیچ وقت از دست شما ناراحت نمی شم .

    – طوری حرف می زنید که انگار قراره ما سالها با هم در ارتباط باشیم .

    می خواستم بگویم چرا که نه؟ اما چیزی نگفتم ، نگاهی به جلو انداختم ، تا انتهای خیابان ترافیک سنگین ، اما روان بود . در دل آرزو کردم به یکی از آن گره های کور ترافیک برخورد کنیم و تا ساعتها در راه بمانیم ، اما این طور نشد از طرف دیگر راه زیادی هم تا مقصد باقی نمانده بود . می خواستم بجای حاشیه روی، اصل مطلب را بگویم ، ولی این کار هم ساده نبود . بالاخره گفتم :

    – اسمتون رو نگفتید .

    – منم اسمی از شما نشنیدم .

    -شاید علت این باشه که سوال نفرمودید .

    – باید می پرسیدم .

    – اگر تمایلی به شنیدن داشته باشید .

    – تمایل؟ برام فرقی نمی کنه .

    – ولی من خیلی دوست دارم اسم شما رو بدونم .

    – بهتون اجازه می دم هرچی که دوست دارید صدام کنید .

    – از لطفتون ممنون ، ولی اگه اجازه بدید ، ترجیح می دم شما رو با نام اصلیتون صدا کنم

    – از نظر من مانعی نداره ، من نیلوفر هستم .

    چقدر اسمش بنظرم زیبا و برازنده آمد . اسم یک گل زیبا برای موجودی یه زیبایی و ملاحت او واقعا شایسته بود گفتم :” اسم بسیار زیبایی دارید . منم کیانوش مهرنژاد هستم . از آشنایی با شما هم واقعا خرسندم . “

    – متشکرم

    بعد دل را به دریا زدم و بعد از سکوت چند دقیقه ای گفتم :” می دونید ، من حرفای زیادی برای گفتن دارم .”

    برای من ؟

    – بله .

    – خوب پس چرا ساکتید؟

    – شاید برای گفتن این حرفا خیلی زود باشه و شما هرگز اونا رو باور نکنید .

    – از حرفای شما تعجب می کنم ، هنوز نیم ساعت بیشتر از آشنایی ما نگذشته ، ولی شما ادعا می کنید ، حرفای زیادی برای گفتن دارید و تازه انتظار دارید من حرفای شما رو باور کنم .

    – قبول دارم که کمی احمقانه است ، ولی خواهش می کنم این طور قضاوت نفرمایید من شما رو هشت روز پیش زیارت کردم و این فرصت کافیه تا آدم یه دنیا حرف در دلش ذخیره کنه ، در این چند روز من دائما بشما فکر می کردم، در حالیکه مطمئن هستم شما هرگز بعد از اون اتفاق حتی یکبارم منو بخاطر نیاوردید ، برای شما اون تصادف یک اتفاق ساده بود ، ولی برای من یک حادثه زندگی ساز

    – خدای من باور کنید من متوجه حرفای شما نمی شم .

    – کاش میتونستم براتون توضیح بدم ، ولی متاسفانه قادر نیستم ، چون شما برای من انقدر تازه و پر اهمیت هستید که حتی نمی دونم باید اسمتون رو چی بذارم؟

    سکوتش برایم شجاعتی به ارمغان آورد که بتوانم ادامه دهم :” شاید حرفام با بیان مناسبی ادا نمی شن ، می دونید قبل از اینکه شما رو ببینم سعی کرده بودم تمام حرفای امروزم رو دیکته کنم تا راحت تر براتون شرح بدم ، ولی ظاهرا بیهوده بوده ، چون همه رو فراموش کردم … نمی دونم چطور بگم شما باعث شدید من زندگی رو بخاطر بیارم …. من قبل از دیدار شما

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۳۰ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    تبلیغات

    آخرین مطالب

    مطالب تصادفی

    دانلود آسان

    Mozila Firefox
    v 0.0 Final

    IDM
    v 0.0 Final

    WinRAR
    v 0.0 Final

    KMPlayer
    v 0.0 Final



    تبلیغات متنی

    تبليغات متني
    تبليغ متني سايت و وبلاگ شما در اين مكان
    تبليغات متني
    تبليغ متني سايت و وبلاگ شما در اين مكان

    آرشیو ماهانه


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت