خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 802
  • بازديد ديروز : 1493
  • افراد آنلاين : 5
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    9 sh

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات

    بازدید : 5,781 views

    نام کتاب : بازی سرنوشت من

    هوا تاریک شده بود. سرمش تمام شده بود ولی هنوز خواب بود. پرستاری که بچه ها را با خودش برده بود به من اطمینان داد که

    خیالم از جانب آنها راحت باشد. می گفت به آنها غذا داده و آن ها را خوابانده است. با دکتر هم صحبت کردم. دکتر گفت بهتر

    است امشب را د ربیمارستان بماند تا کاملا بهبود یابد.

    در تمام طول شب کنار تختش نشستم و پلک بر هم نگذاشتم. از تماشایش سیر نمی شدم. چقدر این چهره معصوم بود. چقدر

    این چهره را دوست داشتم.

    همان طور که نگاهش می کردم به گذشته رفتم. به آن روزهایی که چه خوب، چه بد سرنوشتم را رقم زدند،

    و زندگی ام مثل فیلمی از جلوی چشمانم می گذشت.

    من در سحرگاهان یک روز گرم تابستانی به دنیا آمدم. دومین فرزند مادرم بودم. پدر و مادرم اصالتا اهل تهران بودند ولی از

    زمانی که مادرم فوت کرد یعنی وقتی من دو ساله بودم به شیراز آمدیم. پدرم تاجر پارچه و تحصیل کرده بود و راه پولدار شدن

    را خوب می دانست و ما وضع مالی تقریبا خوبی داشتیم.

    من که آن زمان نبودم ولی اطرافیان تعریف می کنند که پدر و مادرم با وجود ازدواج به روش سنتی عاشق هم بودند و همه ی

    فامیل حسرت عشق آن دو را داشتند. تا اینکه مادرم در سن ۲۲ سالگی در یک سانحه ی رانندگی از دنیا می رود و ما را تنها می گذارد. پس از فوت مادرم چون پدرم خاطره های زیادی با مادرم در تهران داشته و ماندن در آنجا برایش دشوار می نموده

    تصمیم می گیرد به همراه من و خواهرم آلما که سه سال از من بزرگ تر بود به شیراز نقل مکان کند. پس از دوسال ماندن در

    شیراز پدرم با زنی به نام خورشید ازدواج کرد. خورشید زن زیبا و به تمام معنا خانمی بود که ۱۵ سال از پدرم کوچک تر بود و در آن زمان ۲۵ سال داشت.

    البته من آن زمان را درست به یاد ندارم. از وقتی به یاد می آورم خورشید مادرم بود و چون زنی مهربان بود و من و آلما را مثل فرزندان خودش دوست می داشت ما هرگز درد بی مادری را نچشیدیم. من و آلما او را به اسم صدا می زدیم .خودش این طور می خواست چون دوست نداشت ما جای خالی مادرمان را با او پر کنیم و همیشه می گفت من لیاقت مادری آهو و آلما را ندارم. من ۶ ساله بودم که خورشید حامله شد و دختری به دنیا آورد که نامش را بانو گذاشتند و بعد از آن به فاصله ی یک سال از هم بابک، بهار و بردیا به دنیا آمدند.

    از حق نباید گذشت. خورشید همه ی ما را به یک اندازه دوست می داشت و هیچ وقت بین من و آلما و فرزندان خودش فرق نمی

    گذاشت و ما هم هیچ وقت آن ها را برادر و خواهرهای ناتنی خود نمی دانستیم. گویی همه یک مادر داریم.

    زندگی خوبی داشتیم و به نوعی می شود گفت خوشبخت بودیم. پدرم در شیراز چندین ملک و باغ خریداری کرده بود که د رهر

    یک از فصل های سال به یکی از این باغ ها می رفتیم و روزگار خوشی را می گذراندیم.

    من دربین خواهرها و برادرها با بانو بیشتر از همه اخت بودم و به نوعی او را بیشتر از بقیه حتی آلما دوست داشتم. نمی دانم چرا ؟ ولی انگار یک چیز خاصی در وجودش بود که مرا به سوی خود می کشید.عمه ای داشتم که نامش بهرخ بود و ۲ سال از پدرم بزرگ تر بود. عمه بهرخ و همسرش فرامرز دو فرزند پسر به نام های سیاوش و امیر داشتند که ۱۴ و ۱۳ ساله بودند .

    خانواده ی عمه در تهران زندگی می کردند. تابستان ها که ما به یکی از باغ هایمان در اطراف شیراز می رفتیم معمولا خورشید

    خانواده ی عمه را هم دعوت می کرد تا به ما بچه ها بیش تر خوش بگذرد. و الحق هم که خوش می گذشت.

    هیچ دورانی مثل دوران کودکی نیست. بی هیچ فکری، بی هیچ غصه ای، فقط بازی و شادی. تنها غم دوران کودکی گم شدن

    عروسک یا پاره شدن لباس عروسکمان بود. گاهی با هم قهر می کردیم و خیلی زود در کمتر از یک ساعت بساط آشتی مان

    برپا بود. چون کینه ای در دل نداشتیم. چون قلبمان پاک بود.

    ۵ سال بعد در یک روز گرم تابستانی وقتی در کنار حوض بزرگ خانه ی مان با آلما قدم می زدیم آلما حرف هایی به من زد که

    با همان ذهن کودک ۱۲ ساله سعی کردم درکشان کنم و با او همراه شوم. همان طور که در حال قدم زدن بودیم آلما گفت : می دونی آهو ؟! من مدتیه یه حس غریبی نسبت به امیر دارم. وقتی در کنارمه از او خجالت می کشم و وقتی در کنارم نیست دلم براش تنگ می شه ! وقتی با من حرف می زنه انگار من رو روی اجاق گذاشتن و از شدت گرما و حرارت بدنم، سرخ می شم !

    نمی دونم چرا این طور شدم ؟ تو تابحال این طوری شدی ؟!

     نه. مگه آدم از پسر عمه اش خجالت می کشه ؟! اونم تو ! من که باور نمیکنم!

    آخر آلما در بین ما از همه شیطان تر بود و به نظر من او اصلا نمی دانست خجالت چیست آن وقت چطور حرف از خجالت می

    زد. آن هم از که ؟! از کسی که تا چند وقت پیش که امیر کوچک تر بود بر سر و کول هم می پریدند و شوخی می کردند!

    راستش باور اینکه آلما از امیر خجالت بکشد نه تنها برایم امکان پذیر نبود بلکه خیلی هم خنده دار بود.

    بالاخره نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر خنده! که آلما عصبانی شد و گفت : واقعا که بچه ای. من رو بگو دارم با کی

    حرف می زنم!

    من واقعا نمی دانستم آن حسی که آلما در موردش صحبت می کند چیست و یا چگونه ایجاد می شود.

    یک روز که پدرم برای کار به ماموریت رفته بود و خورشید مشغول پاک کردن سبزی بود جلو رفتم و کنارش نشستم و گفتم :

    خورشید جان ! یه سوال داشتم. تو می تونی جوابم رو بدی ؟!

    خورشید با همان مهربانی همیشگی اش نوک بینی مرا گرفت و گفت : من که نمی دونم تو چی می خوای بپرسی وروجک ! اول

    بپرس تا اگه می دونستم جوابت رو بدم.

    و من هم گفتم. از حسی که آلما در موردش حرف می زد به خورشید گفتم. اول خورشید ساکت شد ولی چند دقیقه بعد گفت :

    آهو جان به آلما بگو بیاد کارش دارم!

    من گفتم : مگه آلما کار بدی کرده ؟ اگه کار بدی کرده من رو به جای اون تنبیه کن!

    خورشید گفت : نه دختر قشنگم ! آلما کار بدی نکرده. فقط باهاش کار دارم. همین!

    من به سراغ آلما رفتم و او را پیش خورشید آوردم و خودم به دنبال بازی رفتم.

    آن دو حدود یک ساعتی با هم صحبت کردند. بعد از یک ساعت آلما نزد من آمد و گفت : تو به خورشید چیزی گفتی ؟!

    گفتم :آره، من گفتم آلما می گه یه حس غربی نسبت به امیر دارم که نمی دونم چیه!

    و آلما خندید. آن قدر خندید که من ترسیدم از خنده ی زیاد غش کند. به کناری رفتیم و نشستیم. آلما هم کم کم آرام شد و

    گفت : حالا فهمیدم اون حس چیه ! یعنی اون موقع هم می دونستم ولی مطمئن نبودم،از تو پرسیدم که مطمئن شم که تو هم بدتر

    از من چیزی نمی دونستی!

    با کنجکاوی پرسیدم : خب،خب، اون حس چیه ؟!

    آلما با شادی وصف ناپذیری گفت : خورشید می گه این حس عشقه. عشق!!!!

     عشق ؟!

     آره. می گه این حالت های من یعنی اینکه من به امیر علاقه مند شدم. یعنی اینکه من… امیر رو… دوست دارم.

    برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

     

      دانلود این کتاب

      کلمه عبور: www.iranromance.com

      منبع: IranRomance.com

    Related Posts via Categories

    +

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    نظرات

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت