خوراک را همیشه همراه داشته باشید


تبلیغات

موضوعات

آمار و اطلاعات

  • تعداد مطالب : 89
  • تعداد نظرات : 3
  • بازديد امروز : 670
  • بازديد ديروز : 1585
  • افراد آنلاين : 3
  • تبادل لينك با 8 سايت
  • رپورتاژ ها

  • 

    بازدید : 11,533 views
    نظرات :

    نام رمان: حریم عشق

    نویسنده: رویا خسرو نجدی

    او آمد ، امابا لباسی دیگر چهره اش در اولین لحظات نا آشنا می نمود ، ولی لبخند زیبایش او را همان آشنای قبلی معرفی میکرد . به محض دیدنش جلو رفتم بارها نزد خود این صحنه را تجسم نموده و برخوردم را تمرین کرده بودم . با اینحال مطمئن هستم که باز چهره ام مرا بی نهایت دستپاچه نشان می داد و صدایم از شدت هیجان می لرزید .

    سلام کردم . نگاهش طور خاصی بود ، گویا برایش آشنا بودم ولی صدایش پر از تردید بود .

    – … سلام

    – امیدوارم حالتون خوب باشه و مصدومیتتون بهبود پیدا کرده باشه .

    – آه … شناختمتون

    – بله من هفته قبل … خاطرتون که هست ، موقع باز کردن در ماشین بعلت عجله زیاد متوجه شما نشدم و این بی دقتی باعث شد در به پای شما بخوره و صدمه ببینید .

    – صدمه ؟ شوخی می کنید ؟ … من که همون موقع هم عرض کردم چیز مهمی نیست .

    – بله فرمودید، ولی من بازم نگران بودم

    خندید و گفت ” نگرانی شما بیهوده بوده ، همان طور که می بینید من در سلامت کامل بسر می برم “

    برخورد با رهگذاران باعث شد بخاطر بیاورم درست در وسط پیاده رو ایستاده ایم . با چهره ای خجالت زده گفتم :”اگه اشکالی نداره بقیه صحبت رو توی ماشین ادامه بدیم ، اینجا نمی شه صحبت کرد ، چون ظاهرا سد معبر کردیم .

    – ولی من فکر نمی کنم مسیر هامون یکی باشه (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۳۰ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 6,599 views
    نظرات :

    نام کتاب: نیما

     صفحات روزنامه رو ورق زدم دیگه داشت حالم بهم میخورد .همش منشی زن ..تمام وقت و… اااا ه ه اخه چرا یه کار به درد بخور واسه ما دخترای بدبخت پیدا نمیشه …

    اره دیگه منشی زن می گیرن تا می تونن ازشون کار می کشن… اونوقت نصف اون چیزی که حقشونه بهمون میدن بعد یکی دوماه هم میگن برو به سلامت ازت راضی نبودیم …

    ای خدا این همه الکی رفتم دانشگاه , این لیسانس نقاشی به چه دردم میخوره اخه ؟ قربونت برم اقا جون اینم رشته بود وصیت کردی برم؟ خوب وصیت می کردی دکتری , مهندسی , چیزی بشم….اخه نقاشی هم شد کار؟

    از شکمم زدم از خوابم ا زلباس از همه چیزم…. مگه عموی بدبختم چقدر دیگه می تونه جور من و بکشه؟ هان؟

    تو که خودت شاهدی چه شبا که تا صبح نخوابیدم و با چشمای سرخ شده واسه این بچه پولدارای تنبل طرح زدم, نقاشی کشیدم , بلکه خرج این دانشگاه کوفتی رو با کمک عمو در بیارم مدرک بگیرم بلکه برم سر کار جبران کنم …اما کو کااااررر….

    چیکار کنم تو بگو خدا جون … هر جا میرم سابقه کار میخوان , پارتیه کلفت میخوان … که من فلک زده هیچ کدومش و ندارم …از دار این دنیای پر محبتت فقط یه عمو دارم با یه زن عمو که چشم دیدن منو نداره …اگه خانوادم و ازم نگرفته بودی … اگه مامان گلم و بابام زنده بود هیچ وقت وضع من این جور نبود …اونوقت واسه اینکه سر بار کسی نباشم مجبور نبودم تو این سن دنبال کار تو هر خراب شده ای سر بکشم …مگه من بدبخت چند سالمه؟همش ۲۳ سال حتی بچگی هم نکردم ..خودت شاهد بودی وقتی بچه های عموم با بچه های محل بازی می کردن من سر چهارراه ها فال میفروختم دست فروشی می کردم چون با همون بچگیم می فهمیدم کسی رو ندارم و باید رو پای خودم وایسم مگه تا کی عموم میتونه منو نگهدار؟ اون بدبختم از دست غرغرای زنش به تنگ اومده خدا جون چی کار کنم ؟

    همون طور که داشتم با خدا حرف میزدم و به طرف خونه عموم م یرفتم چشمم به یه آگهی خورد. به یک آقای مجرد دارای مدرک لیسانس روانشناسی جهت مراقبت و پرستاری از یک کودک نیازمندیم.

    خواهشمند است افراد واجد و شرایط به آدرس زیر مراجعت فرمایند. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۳۰ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 4,408 views
    نظرات :

    نام کتاب: پاگرد

    نویسنده:  محمد حسن شهسواری

    متن معرفی کتاب:

    اول همه چیز ساده است. یک رمان ساده و معمولی که توی یک روز معمولی شروع می شود و … نه یک روز معمولی ساده. روزهای کوی دانشگاه است و شلوغی هایی که چند روزی کشور را گیج کرده بود. بیژن رفته است خیابان انقلاب تا کارهای بانکی انجام بدهد که توی شلوغی گیر می کند. فرار میکند تا کتک نخورد و توی یک کوچه ی بن بست کشیده می شود داخل یک خانه ی قدیمی. آن جا همراه دختری جوان (مستاجر خانه که با مادر پیرش زندگی می کند،) توی پاگرد پله ها منتظر هستند تا چه خواهد شد. داستان خواننده را جذب خود می کند. مجذوب روایت پیش می روی.

    محمد حسن شهسواری، در شروع هر فصل جدید، داستان جدیدی را آغاز میکند. هر کدام کاملا بیربط از دیگری، ظاهرا. کودکی تازه بالغ وارد محله یی تازه می شود و همسایه ی جدیدشان، زنی بیوه است با پسری شر. عاشق دختر همسایه شان می شود. جایی در میانه ی جنگ، سربازها آماده ی نبرد می شوند، اواخر جنگ هشت ساله ی ایران و عراق است. در دهی دورافتاده، یک معدن است و مردم ده وابسته به معدن. آمپول زن بهداری دارد برای دکتر جدید داستان دکتر قبلی را می گوید. روزهای کوی دانشگاه است. شخصیت های اصلی رمان توی پاگرد منتظر هستند و هی آدم های جدید به داخل خانه کشیده می شوند. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۲۸ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 6,597 views
    نظرات :

    نام کتاب: نگین محبت

    نویسنده: فریده رهنما

    چه کسی باورش می شد که دختر ناز پرورده و میلیاردر معروفی به نام حاج صمد کمپانی که بدون همراد حتی اجازه ی آمدن تا سرکوچه را هم نداشت ، تک و تنها در ایستگاه راه آهن زنجان منتظر حرکت قطار به سوی تهران باشد ؟ او خود را در میان چادر سفید گلدارش کاملا مستورکرده بود تا در صورت برخورد با همشهریانش شناخته نشود . ولی غافل از آن که چشمان سیاه وکشیده و ابروان پرپشت به هم پیوسته دختران حاج صمد سلطانی معروف به کمپانی زبان زد خاص وعام بود وهمین یک نشانه برای معرفی و شناخته شدن اوکافی بود .

    ‏ماه شهریور با این که هوا معتدل بود ، ولی او به شدت می لرزید . ترس و وحشت از شناخته شدن و دلهره ی کشف طلا و جواهراتی که در سینه پنهان کرده بود ناخودآگاه او را دچار هیجان و لرزش اندام کرده بود . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۸ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 7,856 views
    نظرات :

    نام کتاب: سایه های عشق

    نویسنده: اعظم فرخزاد

    فکرش و نمی کردم یک روز تنهای تنها باید بیام اینجا تا با بابا و مامان صحبت کنم . حالا باید چکار کنم ، بابا و مامان چرا اینقدر زود شما که می دونستید توی این دنیای بزرگ غیر شما کسی رو ندارم . پیش کی برم حالا باید تنهایی این راه و برم برام دعا کنید تا بتونم یک زندگی موفقی داشته باشم .

    بفرمائید خانم

    یک دختر کوچولو دیس حلوا رو طرفم گرفته بود : مرسی عزیزم نمی خواهم

    دختر کوچولو رفت و من از جام بلند شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی نیمکتی نشستم تا اتوبوس بیاد به گذشته فکرکردم به زمانی که مامان از قدیم خودش می گفت وقتی توی یتیم خونه با بابا آشنا شده بودند و یک دل نه صد دل به هم داده بودند وقتی به سن ۱۸ سالگی رسیدن بابا از یتیم خونه خارج میشه و شروع می کنه به کار و درس خوندن که توی رشته زبان قبول میشه و مادر هم توی همون دانشگاه رشته ادبیات قبول میشه ساختمان ها از هم جدا بوده برای همین سال آخر دانشگاه همدیگر رو می بینن و با هم ازدواج می کنند .

    بعد از پایان تحصیل هر دو توی یک مدرسه برای تدریس انتخاب میشن و بعد از ۲ سال من به دنیا میام . پدر همیشه از اون بچگی به من زبان یاد می داد و مامان چون عربی یاد داشت به من عربی یاد می داد و این شد که من حالا غیر از زبان فارسی زبان عربی و انگلیسی رو به خوبی یاد دارم . قبل از فوت پدر داشتیم با هم زبان آلمانی تمرین می کردیم ولی حالا اون ها رفتن اون تصادف لعنتی کاش من هم با اون ها می مردم چون حداقل دیگه الان تنها نبودم تا دیگران بخواهند برام تعیین تکلیف کنند . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۸ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 11,638 views
    نظرات :

    نام کتاب : شاه پری حجله

    نویسنده : رویا سینا پور

    خوب به یاد دارم که یک شب سرد زمستانی بود. ساعت را نگاه نکردم ،چون می دانستم که چند ساعتی بیشتر

    به سحر نمانده است . صدای زوزه ی گرگ از دل کوهستان شنیده می شد . همین که لای در را باز کردم ،

    کولاک فریاد وحشتناکی کشید و وادارم کرد که فورا در را ببندم . بخار تنها پنجره ی کوچک اطاقمان را پاک

    کردم . اما در تاریکی هیچ ندیدم جز نور ضعیفی که از دور سوسو می زد.

    دیگر نفسهای پدرم پیرم را که به شماره افتاده بود ، می شنیدم . صدای خرخر سینه اش و سرفه های

    مکررش نگرانی ام را بیشتر کرد.

    لحاف کرسی را تا انتهای گردنش بالا کشیدم و خاکستر روی زغال منقلی که زیر کرسی بود ، را کنار زدم تا

    گرمای بیشتری بدهد . اما سوز وحشیانه ای که از بیرون کلبه را محاصره کرده بود ، گرمای کرسی را ناچیز

    جلوه می داد. دیوار کلبه از تخته های پوسیده ای پوشیده شده بود که تنها محافظشان میخهای زنگ زده بود

    و با هر وزش بادی ، ناله می کردند.

    صدای نعره ی خرس هایی که برای خوردن اب تنها نیمه شب را انتخاب می کردند ، در سکوت کوهستان

    وحشت را به جان هر روستایی می انداخت . شکارچیان برای شکار قاچاقی خرس تنها در ان ساعتها می

    توانستند خود را اماده ی نبرد کنند . گاهی صدای شلیک تیر ، طنین وحشتناکی در دل شب می انداخت.

    جیز …جیز… و چند ثانیه ی دیگر دوباره ی صدای جیز شنیده می شد . اینها صدای چکه های ابی بود که از

    لباسهای شسته شده ، روی سماور جوش می چکید و هر چند لحظه یکبار تکانی به افکارم می داد.

    پدر نالید و سرفه کنان گفت : صدبار …گفتم…این سر صاحب خورده ها را توی اطاق … پهن نکن دختر . اه

    و در ادامه ی جمله ش از بس سرفه کرد، احساس خفگی به او دست داد و صورتش کبود شد.

      (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 4,889 views
    نظرات :

    نام کتاب: تعقیب ذهنی

    ﺷﺮﻳﻞ روﻳﺲ ﺑﻪﻳﺎد ﺁورد ﮐﻪ ﻣﻮﺿﻮع از ﻳﮏ ﺑﺎزی درون ﺧﺎﻧﮕﯽ ﺷﺮوع ﺷﺪ، ﻳﮏ ﺑـﺎزیﮐﻪ ﺗﻮام ﺑﺎ اﻧﺪﮐﯽ ﺧﻄﺮ و ﻇﻠﻤﺎت ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ، ﺟﺎﻟﺐ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ.

    هیپنوتیزم

    ﺁرﻧﻮﻟﺪ ﻓﻮرﺑﺰ ﮔﻔﺖ: اﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮانم دﻳﮕﺮان را هیپنوتیزم ﮐﻨﻢ.

    ‫هیچ ﮐﺪام از ﻣﻬﻤﺎن ها ﻓﻮرﺑﺰ را ﺧﻮب نمی ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ، ﺑﻪ ﺟﺰ ﺻـﺎﺣﺐﺧﺎﻧـﻪ، ﻳﻌﻨـﯽ ﮐﺎﻧﻴﻨﮕﻬﺎم ها. و طبیعتا ﮐﺴﯽ ﭘﻴﺪا ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ او ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﮐﻨﺪ و ﮐﺴﯽ هـﻢ ﻳﺎﻓـﺖﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ او اﻟﺘﻤﺎس ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﭼﺸﻤﻪ ای از ﮐﺎرش را ﻧﺸﺎن دهد.

    ‫ﻟﻴﺰ ﮐﺎﻧﻴﻨﮕﻬﺎم، ﺑﺎ ادا و اﺻﻮل مخصوص ﺧﻮد ﮔﻔـﺖ: ﺁرﻧﻮﻟـﺪ قبلاً در ﻳـﮏ ﮐﻠـﻮپ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ اﺟﺮا ﻣﯽ ﮐﺮد. ﺁرﻧﻮﻟﺪ ﻋﺰﻳﺰ، ﻣﻴﻞ داری ﮔﻮﺷﻪ ای ﻧﺸﺎن ﺑﺪهی؟

    ‫در ﻧﺘﻴﺠﻪ ﺁرﻧﻮﻟﺪ دﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎر ﺷﺪ. ﻣﺮد ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻗﺪ و خیلی ﺷﻮخ و ﺷـﻨﮕﯽ ﺑـﻮد ﮐﻪ ﮔﻴﺮا و ﺟﺎﻟﺐ ﺗﻮﺟﻪ ﻣﯽ نمود. ﭼﺸﻤﺎن ﺁﺑﯽ اش ﻗﺎدر ﺑﻮد ﺗﺎ ﻧﺎﮔﻬـﺎن ﺑـﺎ ﻧﮕـﺎهی ﺧﻴﺮﻩ و ﻣﺴﺦ ﮐﻨﻨﺪﻩ، ﭘﺮﻧﻔﻮذ و ﺑﺴﻴﺎر ﭘﺮ ﻗﺪرت دﺳﺘﻮر دهد. ﺑﻪ هر ﻃﺮﻳﻖ، ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻪ دﻟﻴﻞ اﻳﻦ ﮐﻪ ﺗﺼﻮر ﮐﻪ ﺷﺮﻳﻞ روﻳﺲ ﺑﺴﻴﺎر زﻳﺒﺎﺳﺖ و ﺷﺎﻳﺪ هم ﺑـﻪ اﻳـﻦ دﻟﻴـﻞ ﮐـﻪ دخترک ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺘﯽ رﻳﺸﺨﻨﺪ ﮐﻨﺎن و ظاهری ﻧﺎﺷﯽ از ﻋﺪم اﻋﺘﻘﺎد ﺑﻪ او ﻣـﯽ ﻧﮕﺮﻳـﺴﺖ،ﺷﺮﻳﻞ را اﻧﺘﺨﺎب ﮐﺮد.

    ‫ﭼﺸﻤﺎن ﺁﺑﯽ ﻓﻮرﺑﺰ درون ﭼﺸﻤﺎن او را ﻣﯽ ﮐﺎوﻳﺪ، ﺣﺪود ﺳﯽ ﺛﺎﻧﻴﻪ ﺑﻌﺪﺷـﺮﻳﻞ ﺑـﻪﺧﻮاب رﻓﺖ، ﻳﻌﻨﯽ دﻗﻴﻘً می ﺗﻮان ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮاب رﻓﺖ، ﭘﻠﮏ هایش ﺑﺴﺘﻪ ﺷـﺪ اﻣـﺎ هنوز ﺑﺎ ﺑﻴﻬﻮﺷﯽ ﻓﺎﺻﻠﻪ ی زﻳﺎدی داﺷﺖ. ﺻﺪای ﻓﻮرﺑﺰ را ﮐﺎﻣﻼ واﺿـﺢ و روﺷـﻦ ﻣـﯽﺷﻨﻴﺪ:

    -ﺣﺎﻻ ﭘﻠﮏ هاﻳﺖﺧﻴﻠﯽ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺷﺪﻩ اﻧﺪ … دﺳـﺘﺎﻧﺖ هـﻢ ﺳـﻨﮕﻴﻨﻨﺪ … ﺑﺪﻧﺖ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺷﺪﻩ … و ﺧﻴﻠﯽ ﺷﻞ… ﺣﺎﻻ دﻳﮕﺮ ﺳﺮت ﺳﻨﮕﻴﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨـﺪ … ﮐـﻢ ﮐـﻢ اﺣﺴﺎس ﻣﯽ ﮐﻨﯽﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﮐﺸﻴﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮی … ﭘﺎﻳﻴﻦ … ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺗـﺮ … ﺑـﺎز هـﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺗﺮ … ﺑﻪ ﺧﻮاب ﺧﻴﻠﯽ ﻋﻤﻴﻘﯽ ﻓﺮو رﻓﺘﻪ ای … (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 10,109 views
    نظرات :

    نام کتاب: مسیر عشق

    کلیدم رو از توی کیفم در اوردم وبا خستگی در خونه رو باز کردم.بوی قرمه سبزیه مامان کل خونه رو برداشته بود.اوممممم…عجب بویی هم داشت. به به…

    با صدای بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..

    مامان با لبخند در حالی که میل بافتنی ویه کاموای سرمه ای توی دستاش بود به پیشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم…خسته نباشی.

    سریع کفشامو در اوردم وپریدم یه بوس گنده از لپش کردم که صداش در اومد.هیچ وقت خوشش نمی اومد کسی لپشو محکم ببوسه…به قول خودش چندشش می شد..ولی کو گوش شنوا؟

    به طرف اتاقم هلم داد وگفت:برو دختر… صدبار گفتم منو اینجوری نبوس…برو لباساتو عوض کن بیا تا ناهار بخوریم.

    -اااا… مگه بابا نمیاد؟

    مامان همونطور که به سمت سبد کامواهاش می رفت گفت:نه.زنگ زد گفت تا شب نمیاد.اخر با این کار کردن زیادش خودشو نابود می کنه.

    با خستگی به طرف اتاقم رفتم ودر همون حال گفتم:مامان جان شما که می شناسیدش.بابا جونش به هواپیماهاش وشرکتش بسته است.پس بیخودی خودتونو حرص ندید…چون بی فایده است. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 18,368 views
    نظرات :

    نام کتاب: قلب سنگی

    نویسنده: فرزانه رضایی دارستانی

    بمناسبت روز باشکوه مادر پدر جشن کوچکی ترتیب داده بود. با شوهر و پسر کوچکمان اشکان زودتر رفته بودم تا به مادر کمک کنم. برادرم فرهاد نیز با کمی تاخیر به جمع ما پیوست. دایی مسعود با خانواده اش و عمه لیلا با آقا محمود نیز دعوت داشتند. پس از صرف شام و جمع آوری سفره صحبتها گل انداخت. پدر هدیه ای گرفته بود.

    فرهاد پس از دادن هدیه به مادر گونه اش را بوسید و گفت : روزت مبارک مادر. قلب مهربان تو بیشتر از این ها ارزش دارد. شما و پدر برای ما خیلی زحمت کشیده اید. انشاءالله همیشه زنده باشید و سایه تان بالای سرمان باشد. مادر با مهربانی صورت فرهاد را بوسید و گفت : عزیزم ما کاری نکرده ایم. این وظیفه هر پدر و مادری است که تکیه گاهی برای فرزندانشان باشند.

    قبل از اینکه فرهاد جوابی بدهد با مهربانی رو به مادر کرده و گفتم: شما برای ما بیشتر از آنچه وظیفه بود عمل کرده اید. من و فرهاد موفقیت خودمان را نتیجه زحمات و تلاش شماها می دانیم. الان فرهاد وکیل موفق دادگستری و من هم دبیری موفق هستم تمامی اینها نتیجه زحمات و فداکاری شماها بودهاست. این شما بودید که خوب بودن را به ما آموختید .

    مادر گفت: اینها همه بر اثرتلاش خودتان بوده ما فقط راه را به شما نشان داده ایم تا به هدفمان برسید و سپسادامه داد : احساس می کنم زن خوشبختی در دنیا هستم. دایی مسعود لبخندی زد وگفت: ببین بچه ها چه طور از قلب مهربانت صحبت می کنند . قلبی که روزی به قلب سنگی معروف بود. سپس انگاری به گذشته برگشته باشد به جایی خیره شد و گفت: خدای من چه روزگاری را پشت سر گذاشتیم . مادر لبخندی به دایی زد و گفت: مسعود جان درباره گذشته فکر نکن. مدتهاست که همه چیز را فراموش کرده ام و به قول رامین جان آن را به طوفان خاطره ها سپرده ام. در اینجا حس کنجکاویم تحریک شده از مادر خواستم که درباره گذشته و اینکه چرا به او لقب قلب سنگی داده اند برایمان صحبت کند. فرهاد نیز به کمک آمده و گفت: مادر جان حال که همگی دور هم هستیم خوب است که از گذشته ها صحبتی کند تا ماهم با اطلاع شویم.

    مادر که همواره از نقل خاطرات ایام گذشته اش طفره میرفت رو به دایی مسعود کرده لبخندی زد و گفت: بالاخره اینها را تو به جون من انداختی حالا مگه دست از سرم برمیدارند. پدر گفت : بچه ها مادرتان را اذیت نکنید گذشته جالبی نیست که شما اینطور مشتاق شنیدنش هستید. زن دایی شیما آهی کشید و گفت: آقا رامین این حرف رانزن سرگذشت همه ما برای خودش یک کتاب داستان است مخصوصا افسون جان که خیلی … بعدسکوت کرد. فرهاد با کنجکاوی از پدر پرسید : اگر مادر قلب سنگی داشت چطور شما اورا برای زندگی با خود انتخاب کردین . (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    بازدید : 27,069 views
    نظرات :

    نام کتاب: الهه شرقی

    نویسنده: رویا خسرونجدی

     تمام اندامش به شدت می لرزیدحتی با فشار دندان هایش نمی توانست لرزش محسوس لبهایش را مهار کند .انعکاس کلمه ی برگشته همچنان در مغزش میپیچید و سرش را به دوران می انداخت.به زحمت بر خود مسلط شد و ارام و لرزان به سوی اتاقش رفت در را گشود و خود را روی تخت انداخت.چشم هایش را چندین بار باز و بسته کرداو واقعا در اتاقش بود.نه خواب بود و نه خیال و جمله ای که شاید بار ها در شیرین ترین رویاهایش میشنید و لذت می برد اکنون در بیداری ودر عالم واقع می شنید”یعنی واقعا او برگشته بود:” هر چند نمی توانست باور کند ولی حقیقت داشت.او بالاخره برگشته بود ولی چراحالا؟وایا این بازگشت انگونه که پیش از این ها تصورش را می کرد او را خوش حال می نمود؟مدتها بود که دیگر انتظارش را نمی کشید.شاید درست از اولین روزی که رفته بود

    اما اکنون این بازگشت ناگهانی و غیر مترقبه چون زلزله ای ارامش شیرین زندگیش را بار دیگر به ویرانی می کشید و این اغاز فصل جدیدی بود که پایانش نا پیدا بود و مه الود.

    خودش را روی تخت مچاله کرد.اعصابش چنان در هم ریخته بود که احساس می کرد فکرش از کار افتاده و مغزش را خوابی عمیق و سنگین ربوده است.به زحمت از جا برخاست و خود را به مقابل پنجره اتاق کشاند.پنجره ای که روز های بسیار در انتظار یک خبر خوش مقابلش می نشست و با ابر های دلگیر اسمان پنجره اشک میریخت.امروز هم باران می بارید و اسمان پنجره پر از ابر های دلگیر و سیاه بود و ذهن اشفته ی او به جای پیشروی در زمان حال به مرور گذشته ها می پرداخت و پلک های خسته اش را روی هم میکشاند. چشمانش را که گشود باز همان تصویر کهنه و تکراری در اینه جا گرفت.

    چقدر دلش میخواست به جای این تصویر کهنه که سال ها از تکرار ان در اینه می گذشتتصویر چهره دیگری در قلب ارام و صاف اینه جا می گرفت.چهره ای لبخندی بر لب نشاطی در چهره و شوری در نگاه داشت.شاید چهره خود او سال ها پیش از این و یا یک چهره تازه. (بیشتر…)

    ارسال شده در تاریخ ۱۶ آبان, ۱۳۹۱ - توسط :

    قسمت تبليغات بالا

    متن تبلیغات


    ابربرچسب
    اطلاعات سایت